")
امام موسى كاظم (عليه السلام)

مروری بر زندگانی امام صابران موسى ­بن­ جعفر(علیه السلام)

ابو ابراهیم، موسی­ بن­ جعفر الکاظم،(علیه السلام) هفتمین امام شیعیان دوازده امامی است، که از او امام موسی کاظم یا «امام کاظم» یاد می‌کنند. وی فرزند امام جعفر صادق(علیه السلام) است که در روز ۷ صفر سال ۱۲۸ ه. ق. در ابواء[1] به دنیا آمد. مادر او حمیده مصفّاه است که نام‌های دیگری مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز برای او نقل شده‌است. از مهم‌ترین القاب پیروانش برای او، می‌توان به کاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح اشاره کرد. او در میان شیعیان در میان امامانشان به «باب‌الحوائج» معروف است

امام(علیه السلام) و حكومت عباسيان

سياست عرب­زدگى امويان، چپاول و زور و ستم، روش‏هاى ضد ايرانى حكومتشان، مردم و به ويژه ايرانيان را كه خواستار تجديد حكومت داد خواهانه‏ى اسلام رأستين، به ويژه در ايام خلافت كوتاه حضرت على(علیه السلام) بودند، بر ضد امويان بر انگيخت و در اين ميانه كارگزاران سياسى وقت، از اين گرايش مردم، خاصه ايرانيان به آل على(علیه السلام) و حكومت علوی، سوء استفاده كردند و به اسم رساندن حق به حقدار، امويان را به كمك ابومسلم خرأسانى برانداختند اما به جاى امام ششم جعفر­بن­محمدالصادق(علیه السلام) ابوالعباس سفاح عباسى را بر مسند خلافت و در واقع بر اريكه‏ى سلطنت نشاندند.[2] بدين گونه، يك سلسله‏ى تازه‏ى پادشاهى اما در لباس خلافت و جانشينى پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در 132 هجرى قمرى روى كار آمد كه نه تنها در ستم و دورويى و بى دينى، هيچ از امويان كم نداشتند بلكه در بسيارى از اين جهات، از آنان نيز پيش افتادند.

امام موسى­بن­جعفرالكاظم(علیه السلام) چهار ساله بودند كه بساط حكومت جابرانه‏ى امويان بر چيده شد.

بارى، پيشواى هفتم، در دوره‏ى عمر خويش، خلافت ابوالعباس سفاح، منصور دوانيقى، هادى، مهدى و هارون را با همه‏ى ستم­ها و خفقان و فشار آن­ها، دريافتند.

ابوالعباس سفاح در 136 در گذشت و برادرش منصور دوانيقى به جاى او نشست، او شهر بغداد را بنا كرد و ابومسلم را كشت و چون خلافتش پا گرفت از كشتن و حبس و زجر فرزندان على و مصادره‏ى اموال آنان لحظه‏اى نياسود و اغلب بزرگان اين خاندان و در رأس همه‏ى آن­ها حضرت امام صادق(علیه السلام) را به شهادت رساند.

او مردى، خونريز و سفاك و مكار و به شدت حسود و بخيل ‏و حريص و بي­وفا بود، بي­وفايى او در مورد ابومسلم که در رساندن به خلافت او نقش مهمی داشت، در تاريخ به ثبت رسیده است.

منصور در 158 هلاك شد و حكومت ‏به پسرش مهدى رسيد. سياست مهدى عباسى، سياستى عوام­فریبانه و خدعه­آميز بود.

او در ابتدای کار، زندانيان سياسى پدرش را كه بيشتر شيعيان امام كاظم(علیه السلام) بودند؛ به جز عده‏ى كمى؛ آزاد كرد و اموال مصادره شده‏ى آنان را، برگردانيد. میگساری و بثات عیش و نوش را کنار گذاشت. مردم به او امید بستند. امام این وضع چندان دوام نیاورد او پس از یک سال، از بيت­المال مسلمين در راه عيش و نوش و شرابخوارگى و زنبارگى، خود استفاده می­کرد. در ازدواج پسرش هارون،50 ميليون درهم خرج كرد.[3] از طرف دیگر شهرت امام کاظم(علیه السلام) در زمان مهدى، بالا گرفت و چون ماه تمام، در آسمان فضيلت و تقوا و دانش و رهبرى مى‏درخشيد، مردم و ‏گروها به صورت پنهانی بدو روى مى ‏آوردند و از آن سر چشمه ‏ى فيض ازلى، بهره می­بردند.

كارگزاران جاسوسى مهدى، اين وضع را به او گزارش كردند، او چون بر خلافت ‏خويش بيمناك شد، دستور داد تا امام(علیه السلام) را از مدينه به بغداد آورند و محبوس سازند.

«ابوخالد زباله‏اى‏» نقل مى ‏كند: در پى اين فرمان، مأمورينى كه در مدينه به دنبال آن حضرت رفته بودند، هنگام بازگشت، در زباله، با آن حضرت به منزل من فرود آمدند.

امام(علیه السلام) در فرصتى كوتاه، دور از چشم مأمورين، به من دستور دادند چيزهايى براى ايشان خريدارى كنم. من سخت غمگين بودم و بديشان عرض كردم: از اين­كه سوى اين سفاك مى‏ رويد، بر جان شما بيم دارم. فرمودند: «مرا از او باكى نيست تو در فلان روز، فلان محل منتظر من باش».

آن گرامى به بغداد رفتند. من با اضطراب بسيار،  روزشمارى مى ‏كردم تا روز معین در رسيد، به همان مكان كه امام(علیه السلام) فرموده بودند شتافتم. اضطراب شدیدی مرا فرا گرفته بود تا آن­جا که ،با كوچک­ترین صدا، از جا بلند می­شدم تا این­که هناگم غروب آفتاب، از دور شبحى هويدا شد، دلم مى‏ خواست پرواز كنم و به سويشان بشتابم، اما بيم داشتم كه ايشان نباشند و راز من بر ملا شود. در جاى ماندم، امام(علیه السلام) نزديك شدند، در حالی که بر قاطرى سوار بودند، تا مرا دیدند، فرمودند: اباخالد! شك مكن، آن­ها بعدها مرا دو باره به بغداد خواهند برد، آن بار ديگر باز نخواهم گشت. دريغا كه همان گونه شد كه آن بزرگ فرموده بود.[4]

درسال 169 مهدى هلاك شد و پسرش هادى به جاى او به تخت‏سلطنت نشست. هادى، بر خلاف پدرش، دموكراسى را هم رعايت نمى‏كرد و به صورت آشکار با فرزندان على(علیه السلام) به دشمنی پرداخت.

فاجعه‏ فخ

حسين­  بن­ على از علويان مدينه، چون از حكومت عباسيان و ستم بسيار ايشان به ستوه آمد، به رضايت امام موسى كاظم (عليه السلام)،[5] عليه هادى قيام كرد و با گروهى حدود سيصد نفر از مدينه به سوى مكه به راه افتاد.

سپاهيان هادى در محلى به نام فخ، او را محاصره و او و سپاهيانش را شهيد كردند و همانند فاجعه‏ اى كه در كربلا رخ داد، در مورد اينان نيز پيش آمد. در مجلسى كه گروهى از فرزندان امام على(عليه السلام) و از جمله حضرت امام كاظم(عليه السلام) حضور داشتند، سرها را به تماشا گذاردند. هيچ كس هيچ نگفت جز امام كاظم(عليه السلام) كه چون سر حسين­ بن­ على رهبر قيام فخ را ديدند فرمودند:

« إنّا لله وإنّا إليه راجعون، مضى والله مسلماً صالحاً، صوّاماً قوّاماً، آمراً بالمعروف ناهياً عن المنكر، ما كان في أهل بيته مثله؛ از خداونديم و به سوى او باز مى‏گرديم، سوگند به خدا كه به شهادت رسيد در حالي كه مسلمان و درستكار بود. او بسيار روزه مى ‏گرفت و بسيار شب­ زنده­ دار بود و امر به معروف و نهى از منكر مى ‏كرد، در خاندان وى، چون او وجود نداشت».[6]

هادى،گذشته از اخلاق سياسى، از جهت‏ خصلت‏ هاى فردى نيز مردى منحط، شراب خواره و خوشگذران بود. يكبار به يوسف صيقل به خاطر چند بيت ‏شعر كه با آوايى خوش خوانده بود، به اندازه‏ ى بار يك شتر درهم و دينار داد.[7] ابن­داب نامى، مى ‏گويد: روزى نزد هادى رفتم، چشمانش از اثر شراب­خوارى و بيدارى، سرخ شده بود. از من قصه‏ اى در مورد شراب خواست، برايش به شعر گفتم. شعرها را يادداشت كرد. او بابت این اشعار 40 هزار درهم به من داد.[8] اسحاق موصلى موسيقى دان معروف عرب،مى ‏گويد: اگر هادى زنده مى ‏ماند ما ديوار خانه‏ هايمان را با طلا بالا مى ‏برديم.[9]

هادى نيز در 170 در گذشت و هارون شاه اسلام شد![10] و در اين زمان 42 سال از عمر بابرکت حضرت امام موسى كاظم(علیه السلام) می­ گذشت.

دوران هارون، اوج اقتدار و قلدرى و چپاول و كامروايى عباسيان بود. هارون در پايان مراسم بيعت، يحيى برمكى را به وزارت خويش برگزيد. به او اختيار تام و مطلق در اداره‏ى همه‏ى امور و عزل و نصب هر كس، داده بود و به رسم آن زمان به عنوان پشتوانه ‏اى برای اين اختيار، انگشتر خويش را به او داد.[11] و خود به حيف و ميل بيت­ المال در شرب و زنبارگى و خريد جواهرات و لهو و لعب مشغول شد.

در آمد بيت­ المال در آن زمان كه گوسفند دو يا چهار ساله را به يك درهم مى ‏فروختند، پانصد ميليون و دويست و چهل هزار درهم بود.[12] او دست ‏به خرج اين درآمد گشود. به شاعرى به نام اشجع در ازاء مديحه‏ اى، يك ميليون درهم داد.[13] به ابوالعتاهيه شاعر و ابراهيم موصلى موسيقيدان به خاطر چند بيت ‏شعر و قدرى ساز و آواز، هر يك صد هزار درهم و صد دست لباس داد.[14] در قصر هارون گروه زيادى از زنان خوش آواز و سازنواز فراهم آمده بودند و انواع و اقسام سازهاى موسيقى آن عصر، در آن­جا وجود داشت.[15]

موضع­گيرى‏ هاى امام کاظم(علیه السلام)

هارون از سرسختى آل­ على(علیهم السلام) در برابر حكومت عباسيان به شدت رنج مى ‏برد و از اين­رو، از هر راهى كه ممكن مى‏ شد، مى ‏كوشيد تا آنان را بكوبد يا در جامعه سبك سازد، پول­ هاى گزاف به شاعران خود فروخته مداح در بارى مى ‏داد تا آل­على(عليهم السلام) ‏را هجو كند. از جمله در مورد منصور نمرى در ازاء قصيده ‏اى كه در هجو آل­ على(عليه السلام) سروده بود فرمان داد كه او را به خزانه‏ ى بيت ­المال ببرند، تا هر چه مى ‏خواهد بردارد.[16]

همه‏ ى علويان بغداد را به مدينه تبعيد كرد و گروهى بي­شمار از ايشان را كشت‏ يا مسموم ساخت.[17]

حتى از استقبال مردم به قبر حضرت امام حسين(عليه السلام)، رنج مى‏برد و فرمان داد تا قبر و خانه‏هاى مجاور آن را خراب كنند و درخت ‏سدرى را كه كنار آن مزار پاك روييده بود، قطع نمايند.[18] و پيشتر پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) سه بار فرموده بود: «خدا لعنت كند كسى را كه رخت ‏سدر را قطع مى‏كند».[19]

شكى نيست كه حضرت امام موسى كاظم(عليه السلام) نمى ‏توانستند با حكومت چنين تباهكاره‏ى نامسلمان ستم پيشه‏ اى و پدران او، موافق باشند، از همين­ رو است که به قيام فخ رضايت مى‏ دهند و با شيعيان خويش دائما در تماس مخفى است. و موضع هر يك را فردفرد، در مقابله با حكومت جابر وقت تعيين مى‏ فرمودند.

امام(عليه السلام) به صفوان­ بن­ مهران از ياران خويش ‏فرمود: «تو از همه جهت نيكو هستی، جز اين­كه شترانت را به هارون كرايه مى‏ دهى».

عرض كرد: براى سفر حج كرايه مى ‏دهم و خودم هم دنبال شتران نمى‏ روم.

امام(عليه السلام) در جواب فرمود: «آيا به همين خاطر، در قلب خودت دوست ندارى كه هارون دست كم تا بازگشت از مكه زنده بماند، تا شترانت‏ حيف و ميل نشود؟و كرايه‏ ى تو را بپردازد»؟

عرض كرد: چرا.

امام(عليه السلام) فرمود: «كسى كه دوستدار بقاى ستمكاران باشد،از آنان به شمار مى ‏رود».[20]

و اگر گاه به برخى اجازه مى‏ فرمودند كه مشاغل خويش را در دستگاه هارونى حفظ كنند، از جهت ‏سياسى، اين چنين صلاح مى ‏دانستند و كسانى را مى‏ گماردند كه مى ‏دانستند در آن حكومت وحشت و ترور و خفقان، وجودشان براى جمعيت‏ شيعه مفيد واقع مى‏ شود و هم به وسيله‏ ى آنان از برخى نیرنگ­ ها حكومت، عليه علويان، آگاه مى ‏شوند. چنان­كه على­ بن­ يقطين وقتى مى ‏خواست از پست‏ خود در دربار هارون استعفا كند حضرت امام كاظم(عليه السلام) اجازه ندادند.

امام(عليه السلام) تحت هیچ شرایطی با اين ستمكاران كنار نمى ‏آمدند، حتى هنگامى كه در چنگال ستم آنان گرفتار مى ‏شدند. يك روز از ايام محبس امام(عليه السلام)، هارون، يحيى ­بن­ خالد را به زندان فرستاد كه موسى ­بن­جعفر اگر تقاضاى عفو كند، او را آزاد مى ‏كنم، امام حاضر نشدند.[21]

نامه امام(عليه السلام) از زندان به هارون حاکی از روح سازش ناپذیر او دارد. «...هيچ روز در سختى بر من نمى‏ گذرد مگر كه بر تو همان روز در آسايش و رفاه مى ‏گذرد، اما منتظر روزی باش تا هر دو رهسپار جایی شویم، كه پايانى ندارد و تبهكاران در آن روز از  زيانكارند...».[22]

هارون از تماس مخفى مداوم شيعيان آن گرامى با وى توسط كارگزاران دستگاه­هاى امنيتى خويش كاملا آگاه شده بود. این را به خوبی می­دانست كه اگر امام(عليه السلام) زمينه را برای قیام آماده بيابند، با قيام خود، حكومت او را واژگون خواهند نمود. ازاین­رو در نهايت عوام­فريبى در برابر قبر پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏ايستد و بى­آن­كه از غصب خلافت و ستم­هاى خويش و خوردن اموال مردم و تبديل دستگاه خلافت ‏به سلطنت، شرم كند، قبل از زندانی نمودن امام(علیه السلام) خطاب به پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏ گويد: «يارسول الله! از تصميمى كه در مورد فرزندت موسى ­بن ­جعفر(علیه السلام) دارم عذر مى‏ خواهم،من باطنا نمى‏ خواهم ايشان را زندانى كنم اما چون مى ترسم بين امت تو جنگ واقع شود و خونى ريخته گردد، اين كار را مى‏ كنم»! آن­گاه دستور مى ‏دهد آن گرامى را كه هم در آنجا در كنار قبر پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول نماز بود دستگير كنند و به بصره ببرند و زندانى سازند.

مناظرات و گفت­وگوهاى علمى امام(علیه السلام)

امامان معصوم(علیهم السلام) با دانشى الاهى كه داشتند در مورد هر سؤوالى كه از آنان مى‏شد، پاسخى درست و كامل و در حد فهم پرسشگر، مى‏ دادند. هر كس با آنان به احتجاج و گفت­وگوى علمى مى ‏نشست؛حتی دشمنان آنان؛ با اعتراف به عجز خويش و قدرت انديشه‏ ى گسترده و احاطه‏ى كامل آن بزرگواران، برمى‏ خاست.

هارون­ الرشيد امام كاظم(عليه السلام) را از مدينه به بغداد آورد و به احتجاج با آن حضرت(عليه السلام) نشست.

هارون رو به امام(عليه السلام) کرد و گفت: مى‏ خواهم از شما سؤوالاتی بپرسم كه مدتى است ذهنم را مشغول کرده است. تا به حال هم از كسی نپرسيده‏ ام. به من گفته ‏اند كه شما هرگز دروغ نمى ‏گوييد، جواب مرا درست و راست ‏بفرماييد!

امام(عليه السلام) اگر من آزادى بيان داشته باشم، تو را از آنچه مى ‏دانم در زمينه‏ى پرسشت آگاه خواهم كرد.

هارون در بيان آزاد هستيد، هر چه مى ‏خواهيد بفرماييد!!!

چرا شما و مردم، معتقد هستيد كه شما فرزندان ابوطالب از ما فرزندان عباس برتريد؟ در حالي كه ما و شما از تنه‏ى يك درخت هستیم. ابوطالب و عباس هر دو عموهاى پيامبر بودند و از جهت‏ خويشاوندى با پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، با هم فرقى ندارند.

امام(عليه السلام) فرمودند: ما از شما به پيامبر نزديكتريم.

هارون چگونه؟

امام در جواب گفتند:(عليه السلام) چون پدر ما ابوطالب با پدر رسول اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) برادر تنى (پدر و مادر يكى) بودند ولى عباس برادر ناتنى (تنها از سوى مادر) بود.

هارون پرسش ديگر من این است که چرا شما مدعى هستيد كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ارث مى‏بريد؟ در حالي كه مى‏ دانيم هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت كرد عمويش عباس (پدر ما) زنده بود اما عموى ديگرش ابوطالب (پدر شما) زنده نبود و معلوم است كه تا عمو زنده است، ارث به پسر عمو نمى ‏رسد.

امام(علیه السلام)آيا آزادى بيان دارم؟

هارون در آغاز سخن، گفتم آری آزادی بیان دارید.

امام(علیه السلام) فرمودند: امام على­بن­ابي­طالب(علیه السلام) مى‏ فرمايند: «با بودن اولاد، جز پدر و مادر و زن و شوهر، ديگران ارث نمى‏ برند و با بودن اولاد براى عمو نه در قرآن و نه در روايات، ارثى ثابت نشده است. پس آنان كه عمو را در حكم پدر مى‏دانند، از پيش خود مى‏گويند و حرفشان مبنايى ندارد. پس با بودن زهرا، فرزند رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) به عموى او عباس ارث نمى‏رسد.

هارون گفت: پرسشی ديگر از شما دارم و آن این که چرا شما اجازه مى‏دهيد مردم شما را به پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت ‏بدهند و بگويند: فرزندان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در صورتي كه شما فرزندان على(علیه السلام) هستيد؟

امام(علیه السلام) در جواب فرمودند: اگر پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) زنده شود و از دختر تو خواستگارى كند، به او مى‏دهى؟

هارون سبحان الله، چرا ندهم، بلكه در آن صورت بر عرب و عجم و قريش، افتخار هم خواهم كرد.

امام(علیه السلام) فرمود: اما اگر پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) زنده شود از دختر من خواستگارى نخواهد كرد و من هم نخواهم داد.

هارون چرا؟

امام(علیه السلام) چون او پدر من است (و لو از طرف مادر) ولى پدر تو نيست. پس مى‏توانم خود را فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بدانم.

هارون پس چرا شما خود را ذريه‏ى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏دانيد و حال آن­كه ذريه از سوى پسر است نه از سوى دختر؟

امام(علیه السلام) فرمودند: مرا از پاسخ اين پرسش معاف دار.

هارون نه، بايد پاسخ بفرماييد و از قرآن دليل بياوريد.

امام(علیه السلام) فرمود: «وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسحَقَ وَ يَعْقُوبكلاًّ هَدَيْنَاوَ نُوحاً هَدَيْنَا مِن قَبْلُوَ مِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سلَيْمَنَ وَ أَيُّوب وَ يُوسف وَ مُوسي وَ هَرُونَوَ كَذَلِك نجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏ وَ زَكَرِيَّا وَ يحْيي وَ عِيسي وَ إِلْيَاسكلٌّ مِّنَ الصلِحِينَ‏(85) وَ إِسمَعِيلَ وَ الْيَسعَ وَ يُونُس وَ لُوطاًوَ كلاًّ فَضلْنَا عَلي الْعَلَمِينَ‏ وَ مِنْ ءَابَائهِمْ وَ ذُرِّيَّتهِمْ وَ إِخْوَنهِمْوَ اجْتَبَيْنَهُمْ وَ هَدَيْنَهُمْ إِلي صرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏؛ و اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم ، همه را هدايت كرديم ، و نوح را نيز پيش از ابراهيم و فرزندانش داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون هدايت نموديم ، و نيكوكاران را چنين پاداش مي‏دهيم و زكريا و يحيي و عيسي و الياس همگي از نيكوكارانند و همچنين اسماعيل و يسع و يونس و لوط از شايستگانند و ما همه آن پيغمبران را بر اهل زمانه برتري داده بوديم و بعضي پدران و نوادگان و برادرانشان را و (اين پيغمبران) را برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم»[23]

اكنون از تو مى‏پرسم: عيسى كه در اين آيه ذريه‏ى ابراهيم به شمار آمده،آيا از سوى پدر به او منصوب است‏ يا از سوى مادر؟

هارون گفت: به نص قرآن، عيسى پدر نداشته است.

امام(علیه السلام) پس از سوى مادر، ذريه ناميده شده است، ما نيز از سوى مادرمان فاطمه(سلام الله علیها) ذريه‏ى پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) محسوب مى‏شويم. آيا آيه‏ى ديگری برایت بخوانم؟

هارون بخوانيد!

امام(علیه السلام) فرمود: « فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ؛ هرگاه بعد از علم و دانشي كه به تو رسيده (باز) كساني با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آن­ها بگو: بياييد! ما فرزندان خود را دعوت مي­كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت مي نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت مي­كنيم و شما هم از نفوس خود؛ آن­گاه مباهله مي­كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مي­دهيم»[24] هيچ­كس ادعا نكرده است كه پيامبر در مباهله با نصاراى نجران جز على و فاطمه و حسن و حسين، كس ديگرى را براى مباهله با خود برده باشد پس مصداق ابنائنا پسرانمان را در آيه‏ى مزبور، حسن و حسين(علیهما السلام) هستند، با وجود اين­كه آن­ها از سوى مادر به پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) منسوب هستند.[25]

عبادت امام کاظم(علیه السلام)

وى عبادت را همان سان كه خداوند در قرآن به عنوان غايت آفرينش شناسانده است، مى ‏دانست و به هنگام فراغت از كارهاى اجتماعى، هيچ كارى را هم­سنگ آن قرار نمى ‏داد. هنگامى كه به دستور هارون به زندان افتاد،چنين فرمود:

« اللّهمّ إنّي طالما كنت أسألك أن تُفرّغني لعبادتك، وقد استجبتَ لي، فَلَك الحمدُ على ذلك؛ خداوندگارا،چه بسيار مدت ‏بود كه از تو مى ‏خواستم مرا براى عبادت خويش، فراغت دهى، اينك دعايم را به اجابت رساندى، پس تو را بر اين فراغت سپاس مى‏ گويم».[26]

اين جمله، شدت اشتغال به كارهاى اجتماعى آن بزرگوار را در ايامى كه به زندان نيفتاده بود، را مى ‏رساند. هنگامى كه آن امام(علیه السلام) در زندان ربيع بود، هارون گاهى روى بامى كه مشرف به زندان امام بود، مى‏رفت و به داخل زندان نگاه مى‏ كرد. هر بار مى‏ ديد كه چيزى چون لباسى در گوشه‏ ى زندان افكنده‏ اند و از جاى نمى ‏جنبد. يك بار پرسيد: آن لباس از آن كيست؟ ربيع گفت: لباس نيست، موسى ­بن­ جعفر(علیه السلام) است كه اغلب در حالت ‏سجود و عبادت پروردگار زمين را بوسه مى ‏زند.

هارون گفت‏: براستى كه او از عباد بنى­هاشم است.

ربيع پرسيد: پس چرا دستور مى ‏دهى كه در زندان بر او بسيار سخت ‏بگيرند.

در جواب گفت: هيهات! چاره‏اى جز اين نيست!![27]

هارون كنيزى ماه چهره را به عنوان خدمتكارى آن گرامى فرستاد و در باطن بدين قصد كه اگر امام(علیه السلام) به او تمايلى نشان داد،از اين طريق دست‏ به تبليغات عليه ایشان بزند. امام(علیه السلام) به آورنده‏ى دخترك گفت‏: شما با اين هديه‏ ها دلبسته‏ايد و بدان‏ها مى‏نازيد، من به اين هديه و امثال آن نيازى ندارم. هارون خشمگين شد و دستور داد كه كنيز را به زندان ببر و به امام(علیه السلام) بگو: ما تو را با رضايت‏ خود تو به زندان نيفكنده‏ ايم. يعنى ماندن اين كنيز هم بستگى به رضايت تو ندارد.

چيزى نگذشت كه جاسوسان هارون كه مأمور گزارش‏ ارتباطات كنيز با امام(علیه السلام) بود به هارون خبر برد كه كنيزك، بيشتر اوقات در حال سجده است. هارون گفت: ‏به خدا سوگند، موسى­ بن­ جعفر(علیه السلام) او را افسون كرده است.

هارون كنيز را خواست و از او باز خواست كرد اما كنيزك جز به نیكويى از امام(علیه السلام) چیز دیگر نگفت. هارون به مأمور خود دستور داد كه كنيز را نزد خويش نگهدارد و با كسى چيزى از اين ماجرا چیزی نگويد. كنيزك پيوسته در عبادت بود تا چند روز پيش از وفات امام(علیه السلام) از دنيا رفت.[28]

آن گرامى اين دعا را بسيار مى‏خواند: « اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ و المغفرة بعد الموت وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسَابِ؛ خداوندگارا،از تو آسايش هنگام مرگ و گذشت و بخشايش هنگام حساب را مى ‏طلبم».[29]

امام(علیه السلام) قرآن را بسيار با صدای خوش و دلنشین مى‏خواند، چنان كه هر كس صداى او را مى‏ شنيد، مى ‏گريست مردم مدينه به وى‏«زين­ المتهجدين‏» يعنى آذين شب­ زنده ‏داران لقب داده بودند.[30]

حلم و گذشت و بردبارى  امام(علیه السلام)

بردبارى و گذشت آن بزرگ، بى ‏مانند و سرمشق ديگران بود. از این جهت لقب‏«كاظم‏» را به او داده بودند که حاكى از همين خصلت او بوده است.

مردى از اولاد خليفه‏ ى دوم در مدينه مى‏زيست كه امام(علیه السلام) را آزار مى ‏داد و هنگامی که ایشان را می­دید، زبان به دشنام می­گشود و به امام(علیه السلام) توهين مى‏ كرد.

برخى از ياران امام(علیه السلام)، پيشنهاد كردند كه او را تأدیب نمایند و حتی در صورت لزوم او را از بین ببرند. اما امام(علیه السلام) شديدا با ايشان مخالفت نمود و از اين كار، آنان را باز مى‏داشت.

روزی  امام(علیه السلام) پس پرسیدن مکان کشاورزی او، سواره وارد مزرعه­ اش شدند. او فرياد زد كه زراعت مرا پايمال نكن! حضرت(علیه السلام) اعتنايى به گفته‏ ى او نكردند و همچنان سواره نزد او رفتند.[31] و چون كنار او رسيدند، از چارپا پياده شدند و با گشاده ­رويى و بزرگوارى از او پرسيدند: چقدر براى اين مزرعه خرج كرده‏اى؟

گفت:صد دينار

امام(علیه السلام) فرمود: چقدر اميد سود دارى؟

مرد گفت: من از غيب خبر ندارم.

امام(علیه السلام) فرمود: گفتم چقدر اميدوار هستى؟

در جواب گفت: اميد دويست دينار سود دارم.

حضرت(علیه السلام) سيصد دينار به او مرحمت فرمودند و فرمودند: سود حاصله از زراعت هم، از آن خودت باشد. خدا به تو آنچه به آن اميد دارى خواهد رسانيد. آن شخص برخاست و سر آن حضرت(علیه السلام) را بوسيد و از او خواست كه از گناهان و جسارت‏هاى وى در گذرد.

روز بعد،آن مرد در مسجد نشسته بود كه امام(علیه السلام) وارد شدند.

آن مرد تا نگاهش به امام(علیه السلام) افتاد گفت:

«الله اعلم حيث‏يجعل رسالته؛ خدا بهتر مى‏داند كه رسالت‏ خويش را به چه كسانى بدهد».[32]

سخاوت و بخشندگى  موسی­ بن­ جعفر(علیه السلام)

امام(علیه السلام) به دنيا به چشم هدف نمى‏نگريست و اگر مالى فراهم مى‏آورد دوست داشت‏ با آن خدمتى به مردم بكند و روح پريشان افسرده‏اى را آرامش بخشد و گرسنه‏اى را سير كند و برهنه‏اى را بپوشاند.

محمدبن­عبدالله بكرى مى ‏گويد: از جهت مالى سخت درمانده شده بودم و براى آن­كه پولى قرض كنم وارد مدينه شدم، اما به هر کس گفتم، نتيجه­ای حاصل نشد. بسيار خسته شده بودم. با خود گفتم خدمت ‏حضرت موسى­بن­جعفر(علیه السلام) بروم و از روزگار خويش نزد آن بزرگ شكايت كنم.

پس از جست­ و جو امام(علیه السلام) را در مزرعه‏ اى از روستاهاى‏ اطراف مدينه سرگرم كار يافتم. امام(علیه السلام) براى پذيرايى از من نزدم آمد، پس از صرف غذا پرسيدند: با من كارى داشتى؟ ماجرا را برايشان عرض كردم. امام(علیه السلام) برخاستند و به اطاقى در كنار مزرعه رفتند و با خود سيصد دينار طلا (سكه) آوردند و به من دادند.[33]

عيسى ­بن­ محمد كه سنش به نود رسيده بود مى ‏گويد: يك سال خربزه و خيار و كدو كاشته بودم. اما ملخ تمام محصولم را از بين برد و من يكصد و بيست دينار خسارت ديدم.

در همين ايام، حضرت امام كاظم، (علیه السلام) نزد من آمدند. پس از احوال­پرسی عرض كردم: ملخ همه‏ى كشت مرا از بين برد.

پرسيدند: چقدر خسارت ديده‏اى؟

گفتم: با پول شترها صد و بيست دينار.

امام(علیه السلام) يكصد و پنجاه دينار به من دادند.

عرض كردم: شما  كه وجود با بركتى هستيد به مزرعه‏ ى من تشريف بياوريد و دعا كنيد.

امام(علیه السلام) آمدند و دعا كردند و فرمودند:

«از پيامبر روايت‏ شده است كه: به باقيمانده‏ هاى ملك و مالى كه به آن لطمه وارد آمده است، بچسبيد».

من همان زمين را آب دادم و خدا به آن بركت داد كه به ده هزار فروختم.[34]

شهادت موسی­ بن­ جعفر(علیه السلام)

امام(علیه السلام) يك سال در زندان عيسى­بن­جعفر والى بصره بسر برد و خصلت‏هاى برجسته‏ى آن گرامى، چنان در عيسى­بن­جعفر تأثير گذارد كه آن دژخيم به هارون نوشت: او را از من باز ستان و گرنه آزادش خواهم كرد.

به دستور هارون،آن بزرگ را به بغداد بردند و نزد فضل­بن­ربيع محبوس ساختند، از آن پس چندى به فضل­بن­يحيى سپرده شد و نزد او زندانى بود و سر انجام به زندان سندى­بن­شاهك منتقل شد.

علت اين نقل و انتقالات متوالى آن بود كه هارون هر بار از زندانبان­هاى آن بزرگوار مى‏خواست تا امام را از ميان بردارند، اما هيچ­يك از اين زندانبانان او، تن به اين كار ندادند تا اين که سندى­بن­شاهك، كه به اشارت هارون آن عزيز را مسموم كرد و پيش از در گذشت وى، گروهى از شخصيت­هاى معروف را حاضر ساخت تا گواهى دهند كه حضرت موسى كاظم(علیه السلام) مورد سوء قصد قرار نگرفته و با مرگ طبيعى در زندان از دنيا مى‏رود. با اين حيله مى‏خواست‏ حكومت عباسى را از قتل آن بزرگوار، تبرئه كند و هم جلوى شورش احتمالى هواداران آن امام را بگيرد.[35] اما، امام کاظم(علیه السلام) با هوشيارى تمام، آنان را رسوا ساخت. ايشان با وجود مسموميت ‏شديد و بدى احوال و ضعف حال به شهود فرمودند: «مرا به وسيله‏ى نه عدد خرما مسموم ساخته‏اند. بدنم فردا سبز خواهد شد و پس فردا از دنيا خواهم رفت».[36]

پس از دو روز؛ 25 رجب 183 هجرى قمرى[37] به شهادت رسید. جنازه مطهر امام(علیه السلام) را به مدت سه روز در جسر بغداد گذاشته و روی مبارکش را گشوده و مردم را ندا می­کردند که این موسی بن جعفر(علیه السلام) است که از دنیا رفته و بیایید وی را مشاهده کنید. مردم دسته­دسته می­ آمدند و آن حضرت را نگاه می­کردند.

پس از آن، با همت والای سلیمان­ بن­ منصور، عموی هارون­ الرشید، که از اشراف و صاحب نفوذان عباسی بود، تشییع جنازه باشکوهی از امام موسی کاظم(علیه السلام) به عمل آمد و در مقابر قریش، در بغداد به خاک سپرده شد.[38]

قبر شریف امام موسی کاظم(علیه السلام)، هم اکنون در کاظمین ، که عراقی هاآن را «کاظمیه» می­گویند، قرار دارد و قبر فرزند زاده­ اش حضرت امام محمدتقی(علیه السلام) نیز در جوار وی قرار دارد و زیارتگاه شیعیان و شیفتگان مکتب اهل­بیت(علیهم السلام) می باشد.

 

[1] . منطقه ­ای كه بين مدينه و مكه واقع شده است.

[2] . داعيان انقلاب ضد اموى،خيانت‏ بزرگى كردند بدين معنى كه عباسيان را به جاى علويان جا زدند و نگذاشتند خلافت‏به مركز اصلى و راستين خويش باز گردد.

ابو سلمه و ابو مسلم خراسانى، نخست مردم را به طرف آل على مى‏ خواندند،اما،هم از نخست، در زير پرده،كاخ سلطنت عباسيان را پى مى ‏افكندند و هم ازين روى بود كه حضرت امام صادق،با ژرفنگرى سياسى،به گفته‏ هاى آنان ترتيب اثر ندادند چون مى ‏دانستند كه آنان واقعا به يارى او بپا نخواسته ‏اند،و چيز ديگرى در سر مى ‏پرورانند.رجوع كنيد به كتاب ملل و نحل شهرستانى ج 1 ص 154 چاپ مصر- تاريخ يعقوبى ج 3 ص 89- بحار الانوار ج 11 ص 142 چاپ كمپانى.

[3] . حياة الامام ج 1 ص 445- 439

[4] . بحار ج 48، ص 71 و 72؛ اعلام الورى طبرى، چاپ علميه اسلاميه، ص 295.

[5] . مقاتل الطالبيين ص 447.

[6] . همان، ص 453.

[7] . تاريخ طبرى، ج 10، ص 592، چاپ ليدن.

[8] . همان، 593.

[9] . حياة الامام، ج 1، ص 458.

[10] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 407.

[11] . تاریخ طبرى، ج 10، ص 603.

[12] . حياة الامام، ج 2، ص 29.

[13] . همان، ص 39.

[14] . همان، ص 32.

[15] . همان، 62.

[16] . همان، ص77.

[17]  . مقاتل الطالبين، ص463- 497.

[18] . امالى شيخ طوسى، ص 206، چاپ سنگى.

[19] . همان.

[20] . رجال كشى، ص 441- 440؛ پدر گرامى آن حضرت،امام صادق(عليه السلام) نيز به يونس­ بن­ يعقوب مى‏ گويد: «اينان را در بناء مسجد هم يارى نكن» وسائل، ج 12، ص 120- 130.

[21] . غيبت‏شيخ طوسى، ص 21، چاپ سنگى.

[22] . تاريخ بغداد، ج 13، ص 32.

[23] . سوره‏ مبارکه انعام، آيه‏ شریفه 87-84.

[24] . سوره‏ مبارکه آل عمران، آيه‏ شریفه 61.

[25] . عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 81، چاپ قم؛ احتجاج طبرسى، چاپ سنگى نجف، ص 211- 213؛ بحارالانوار، ج 48، ص 129- 125.

[26] . حياة الامام، ج 1، ص 140؛ ارشاد مفيد، ص 281.

[27] . حياة الامام موسى­ بن­ جعفر، ج 1، ص 140؛ ارشاد مفيد، ص 281.

[28] . مناقب ابن­ شهر آشوب، ج 4، ص 297، چاپ قم.

[29] . ارشاد مفيد، ص 277.

[30] . همان، ص 279.

[31] . اين كار چون براى اصلاح و به راه آوردن آن شخص انجام مى‏شده در نظر امام جايز بلكه لازم بوده است.

[32] . تاريخ بغداد، ج 13، ص 28؛ ارشاد مفيد، ص 278.

[33] . تاريخ بغداد، ج 13، ص 28.

[34] . همان، ص 29.

[35] . غيبت‏ شيخ طوسى، ص 22- 25، چاپ سنگى.

[36] . عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 97.

[37] . كافى، ج 1، ص 486، انوارالبهيه، ص 97.

[38] . الارشاد، ص 579؛ المستجاد، ص 189؛ منتهی الآمال، ج2، ص 212؛ تاریخ بغداد ، ج31، ص 29؛ وقایع الایام، ص 322 و عیون اخبارالرضا(ع)، ج2، ص 92.