")
امام جعفر صادق(عليه السلام)

پرتویی از زندگانی امام جعفر صادق(علیه السلام)

امّت اسلام در هفدهم ربيع الاول، يكصد و سى ششمين سالگرد ولادت پيامبر اسلام(‏صلى الله عليه وآله و سلم) را جشن گرفته بودند. در همين حال در خانه‏ رسالت موجى از سرور و شادى جريان داشت. اين خانه چشم به راه فرود آمدن كرامت و افتخارى در خود بود تا بر ارج و بلنداى آن افزوده شود.

در آن شب و در آن فضاى مبارك، فرزندی چشم به جهان‏گشود. كه آسمان سخاوت او را به زمينيان بخشيده‏ بود تا از پرتو آن نور گيرند و در زير درخشش تابناكش راه خود را به سوى‏خير و نيكى و صفا باز يابند.

ولادت او ماه ربيع‌الاول سال هشتاد و سوم[1] از هجرت رسول خدا(‏صلى الله عليه وآله و سلم) و در هفدهم آن ماه بوده است. ولى بعضی مورخان و تذكره‌ نويسان ولادت حضرتش را در سال هشتادم از هجرت نوشته‏اند[2]  و در ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجرى به ديدار پروردگار شتافت.[3] مدت زندگانى او شصت و پنج‏سال بوده است.[4]

از آغاز ولادت تا هنگام رحلت اين امام بزرگوار، ده تن از امويان به نام‌هاى: عبدالملك پسر مروان، وليد پسر عبدالملك (وليد اول)، سليمان پسر عبدالملك، عمر پسر عبدالعزيز، يزيد پسر عبدالملك (يزيد دوم) ، هشام پسر عبدالملك، وليد پسر يزيد (وليد دوم)، يزيد پسر وليد (يزيد سوم)، ابراهيم پسر وليد و مروان پسر محمد، و دو تن از عباسيان ابوالعباس، عبد‌الله پسر محمد معروف به سفاح و ابوجعفر پسر محمد معروف به منصور بر حوزه اسلامى حكومت داشته‏اند.

آغاز امامت امام صادق(علیه السلام) با حكومت هشام پسر عبدالملك و پايان آن، با دوازدهمين سال از حكومت ابو جعفر منصور (المنصور بالله) مشهور به دوانيقى مصادف بوده است. مدفن آن امام بزرگوار قبرستان بقيع است، آنجا كه پدر و جد او به خاك سپرده شده‏اند.

شاگردان امام صادق(علیه السلام) را تا چهار هزار تن نوشته‏اند و مقصود كسانى است كه در مدت افاضه امام به تناوب و تفريق از او علم فرا گرفته‏اند نه آن­كه اين چهار هزار تن همه روز در محضر او حاضر بوده‏اند. مؤلف كشف الغمه نويسد شمارى از تابعين از او روايت كرده‏اند كه از جمله آنان: يحیى بن سعيد انصارى، ايوب سختيانى، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن العلاء و يزيد بن عبد الله است و از ائمه، مالك بن انس، شعبة بن الحجاج، سفيان ثورى، ابن جريح، عبدالله بن عمرو، روح بن قاسم، سفيان بن عيينه، سليمان بن بلال، اسماعيل بن جعفر، حاتم بن اسماعيل، عبدالعزيز بن مختار، وهب بن خالد و ابراهيم بن طهمان‏اند كه از او روايت دارند.[5]

آنچه در اين خصوص مهم به نظر می‌رسد، اين­كه در عصر امام صادق(علیه السلام) يكی از طوفانی‌ترين ادوار تاريخ اسلام است كه از يك سو اغتشاش‌ها و انقلاب‌های پياپی گروه‌های مختلف، به ويژه از طرف خونخواهان امام حسين(علیه السلام) رخ می‌داد، كه انقلاب ابوسلمه در كوفه و ابومسلم در خراسان و ايران از مهم‌ترين آنها بوده است و از ديگر سو عصر برخورد مكتب‌ها و ايد‌ئولوژی‌ها و عصر تضاد افكار فلسفی و كلامی مختلف بود كه از برخورد امت اسلام با مردم كشورهای فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامی با دنيای خارج، به وجود آمده و در مسلمانان نيز شور و هيجانی برای فهميدن و پژوهش پديد آورده بود.

اخلاق و سیره امام جعفر صادق(علیه السلام)

امام جعفر صادق(علیه السلام) از بزرگان و سادات اهل­بيت(علیهم السلام) است. صاحب علوم كثير، عبادت فراوان، اوراد دائم، زهد آشكار و تلاوت بسيار، معانى قرآن كريم را به دقت بررسى و از اقيانوس قرآن گوهرهاى ارزنده را استخراج ­مى ­كرد و نتايج شگفتى به دست مى ­آورد. اوقاتش را به انجام طاعات گوناگون تقسيم مى ­كرد به گونه ­اى كه از خود در آن باره حساب مى ­كشيد. ديدنش انسان را به ياد آخرت مى ­انداخت و شنيدن سخنش باعث پارسايى در دنيا مى ­شد. گروهى از بزرگان مذاهب و دانشمندان برجسته آن­ها مانند يحيى بن سعيد انصارى، ابن جريح، مالك بن انس، ثورى، ابن عيينه، ابوحنيفه، شعبه، ايوب سجستانى و ديگران از او حديث نقل كرده ­اند و از دانشش بهره جسته ­اند و اين بهره­ مندى از او را براى خود منقبتى دانسته و باعث شرف و فضيلت خويش شمرده ­اند.

در ذیل، نگارنده برآن است که، به گوشه­ ای از اقیانوس فضل، اخلاق و علم آن حضرت اشاره نماید.

عبادت و طاعت امام صادق‏(علیه السلام)

مالك پيشواى مذهب مالكى، در این باره مى‏ گويد:

«جعفر از يكى از اين سه‏ خصلت خارج نبود: يا نماز مى ‏خواند يا روزه مى ‏داشت و يا قرآن تلاوت‏ مى ‏كرد».[6]

در جای دیگر نيز گفته است:

«هيچ چشم و هيچ گوشى نديد و نشنيد و بر قلبى خطور نكرد كه‏ انسانى از نظر علم و عبادت و پرهيزكارى برتر از جعفر بن محمّدالصادق‏ عليه السلام باشد».[7]

يكى از معاصران آن‏حضرت روايت مى ‏كند كه ابوعبداللَّه الصادق را درمسجد النبى‏(صلى الله عليه وآله و سلم) به حال سجده ديدم. نشستم و چون ديدم سجده ‏آن‏ حضرت به درازا انجاميد با خودم گفتم كه تا وقتى امام در سجده است‏ به گفتن تسبيح مشغول شوم. به گفتن ذكر «سبحان ربى و بحمده» و «استغفر ربى ‏و اتوب اليه» پرداختم. بیش از سيصد و شصت بار اين ذكر را گفته بودم كه ‏امام سر از سجده برداشت.[8]

نگرش انسانى امام‏(علیه السلام)

در واقع نگرش انسانى امام صادق(عليه السلام) از نگرش اسلام به انسانيّت درساخت­ها و مفاهيم گوناگون آن مايه مى ‏گيرد. صخره‏ هاى سترگ در برابر عشق‏ امام به انسانيّت و ارج نهادن به حقوق آنان، ­ سر فرود مى ‏آورند و ستارگان و درختان در برابرش به سجده مى ‏افتند. در ذیل به ذکر چند نمونه از نگاه و نگرش امام(عليه السلام) در این باره بسنده می­شود:

  1. امام(عليه السلام) و ایجاد بازار سیاه در اقتصاد مردم

امام(عليه السلام) به «مصادف» که از غلامانش می ­باشد، هزار دينار داد و به او گفت: آماده شو تا براى كارى تجارى به مصر روى، زيرا تعداد خانواده من زياد است. مصادف، وسايل سفر را فراهم‏ آورد و با بازرگانان به مصر رفت. چون نزديك شهر رسيد، كاروانى تجارى در بيرون شهر به استقبال آنان‏ آمده ايشان از آن كاروان در باره وضعيّت كالايى كه با خود آورده بودند سؤال كردند كه آيا در مصر چنين كالايى هست يا نه؟ كاروانيان پاسخ‏ دادند: چنين كالايى در مصر نيست. آن­گاه سوگند خوردند و قرارداد بستند که سود کالایشان را به دو برابر بفروشند. آنان بعد از فروش اجناس خود پول خود را گرفتند و به مدينه ‏برگشتند.

مصادف نزد امام(عليه السلام)‏ رفت. دو كيسه در دست داشت كه در هركيسه هزار دينار بود. او عرض كرد: فدايت شوم اين كيسه سرمايه ‏و اين يكى سود است. امام(عليه السلام) پرسيد: اين سود، بسيار است مگر شما با اين‏كالا چه كرديد؟ مصادف داستان تجارت خود را براى امام صادق(عليه السلام) بازگفت: آن‏ حضرت با شنيدن حرف­هاى مصادف فرمود:

«سبحان اللَّه! آيا بر قومى از مسلمانان سوگند ياد كرده‏ ايد كه كالاى‏خود را به آنان نمى ‏فروشيد مگر آن­كه در ازاى هر دينار، يك دينار سود بگيريد»؟!

آن­گاه يكى از دو كيسه را برداشت و فرمود:

«اين سرمايه من است‏ وما نيازى به سود نداريم».

سپس فرمود:

«مجاَلدةُ السّيوف أهونٌ من طلبِ الحلال؛ اى مصادف! چكاچك شمشيرها آسانتر از يافتن ‏روزى حلال است».[9]

  1. رعایت حرمت انسان ولو مشرک

امام(عليه السلام) دوستى داشت كه هيچ‏گاه از او جدا نمى ‏شد. روزى او برغلامش خشم گرفت و زبان به ناسزا گشود و گفت: كجايى اى پسر زنِ ‏زناكار!! چون امام(عليه السلام) اين سخن شنيد، دستش را بالا آورد و به ‏پيشانى‏ اش زد و فرمود:

«سبحان اللَّه! آيا به مادرش تهمت مى ‏زنى؟! من تورا خوددار و پرهيزكار مى‏ ديدم».

مرد گفت: فدايت شوم مادر اين غلام كنيزى مشرك است.

حضرت‏پاسخ داد:

«آيا نمى ‏دانى كه هر امّتى را نكاحى است»؟

  1. برابری حاکمان با مردم

يكى از اصحاب امام صادق(عليه السلام) نقل كرده است: مردم مدينه دچار گرانى و قحطى شدند آن چنان كه حتّى توانگران گندم را با جو مى ‏آميختند و مى‏ خوردند. امام(عليه السلام)‏ نيز طعامى خوب داشت كه برايش كافى بود و اوّل سال آن را تهيه كرده بود. آن‏حضرت به يكى از غلامانش فرمود:

«براى ما جو بخر و با اين طعام بياميز يا آن را بفروش. زيرا ما خوش‏ نداريم كه خود غذاى گوارا بخوريم و مردم غذاى ناگوار».

شكيبايى و مهربانى امام صادق‏(علیه السلام)

آن‏حضرت هرگاه از كسى ناسزا و دشنامى مى ‏شنيد به جايگاه‏ نمازش مى ‏رفت و ركوع و سجود بسيار انجام مى‏ داد و فراوان مى‏ گريست و از خداوند براى كسى كه دشنام و ناسزايش گفته بود، طلب‏آمرزش مى ‏كرد.

اگر دشنام‏ دهنده از خويشان نزديكش بود، با دادن پول با وى رابطه‏ برقرار مى ‏كرد و به الطاف و نيكی­ هاى خويش مى‏ افزود و مى‏فرمود: من‏ دوست ‏دارم خداوند بداند كه من گردنم را در برابر خويشانم فرود مى ‏آورم‏ و به سوى آنان شتاب مى ‏جويم پيش از آن­كه از من بى ‏نيازى جويند.

سرورم به راستى تو چه بزرگ و شكيبا بودى! چه روح بزرگى داشتى ‏و سينه‏ ات چه گشاده و خُلق و خويت چه نيكو بود.

آن‏حضرت‏(علیه السلام) خانواده خويش را از اين­كه براى رسيدن به پشت بام، به‏ جاى پلكان از نردبان استفاده كنند منع كرده بود. روزى وارد خانه شد و ديد يكى از كنيزانش كه بچه آن‏حضرت‏(علیه السلام) را بزرگ مى‏ كرد بالاى نردبان ‏است و كودك هم در آغوش او است. همين كه چشم كنيز به امام‏(علیه السلام) افتاد ترسيد! و زانوانش به لرزه درآمد و كودك از دستش فروافتاد و مرد.

امام صادق‏‏(علیه السلام) سيمايش دگرگونه شد و به جايگاه خويش بازگشت‏ چون علّت را جويا شدند، فرمود:

«من نه از مرگ بچه سيمايم دگرگونه شد بلكه از اين­كه چون بر كنيز وارد شدم از من بسيار ترسيد، هنگامى كه امام‏آن كنيزك ترسان و هراسان را ديد به وى فرمود: تو براى خدا آزادى، توبراى خدا آزادى».

برخى از حاجيانى كه ميان مكّه و مدينه رفت و آمد مى‏ كردند، خوابيدن در مسجد النبى(‏صلى الله عليه وآله و سلم) را بر كرايه كردن محلّى براى خواب، ترجيح‏ مى‏ دادند. يك بار يكى از آنان خفته بود و امام صادق‏(علیه السلام) در كنارش نماز مى‏ گزارد. چون مرد بيدار شد كيسه پولش را نيافت. ناگهان متعرّض امام‏ كه نمى‏ شناختش شد و به آن‏حضرت‏(علیه السلام) گفت: تو كيسه پول مرا دزديدى!

امام از او پرسيد: چقدر پول در آن بود؟

مرد پاسخ داد: هزار دينار

امام او را به منزل خويش برد و هزار دينار به وى داد.

مرد رفت و پس از چندى كيسه پول خود را كه در آن هزار دينار بود پيدا كرد. بنابراين پولى را كه از امام‏(علیه السلام) گرفته بود، با پوزش و عذر بسيار نزد آن‏حضرت‏(علیه السلام) آورد، امّا ايشان از گرفتن پول خوددارى كرد و فرمود:

«چيزى‏ كه از دستانم بيرون آمد ديگر به سوى من بازنگردد».

مرد از نزد امام خارج شد و از مردم پرسيد: اين مرد كيست؟ به اوگفتند: او جعفر بن محمّد است. مرد گفت: چنين كسى نا گزير بايد چنين‏ رفتارى داشته باشد![10]

بخشندگى و جوانمردى امام‏‏(علیه السلام)

سعيد بن بيان گويد: روزى مفضل بن عمر به من و خواهرم برخوردكرد و ما در باره ميراثى مشغول گفت­ و گو و مشاجره بوديم. مفضل ساعتى ‏نزد ما درنگ كرد و آن­گاه گفت: بياييد به خانه. ما به خانه او رفتيم و او با پرداخت 400 درهم ميان ما سازش برقرار كرد. وى اين مبلغ را از نزد خود پرداخت و آن­گاه كه از هر يك از ما در مورد طرف مقابلش وثيقه‏ گرفت گفت: بدانيد كه اين مبلغ از مال من نبود بلكه امام صادق‏(علیه السلام) ‏به من فرمود:

«كه هرگاه دو تن از ياران ما با يكديگر به نزاع پرداختند ميان‏ آنان سازش برقرار كنم و از مال او فديه دهم. اين مبلغ از مال ابو عبداللَّه‏ بود».

مردى نزد امام صادق‏(علیه السلام)‏ آمد و عرض كرد: شنيده‏ ام كه تو ‏زياد  كارى مى ‏كنى كه دوست دارم از زبان خود ت‏شرح آن را بشنوم.

امام‏(علیه السلام)‏ فرمود:

«آرى من دستور داده‏ام هر گاه كه ميوه مى ‏رسد، ديوارها را خراب‏ كنند تا مردم بيايند و بخورند و فرمان داده ‏ام كه ظرف­هایى بگذارند و بر هر ظرف ده تن بنشينند. هر گاه ده تن خوردند ده تن ديگر بيايند و بخورند و براى هر يك از آن­ها يك مُدّ خرما گذارده مى ‏شود. همچنين دستور داده ‏ام براى همسايگان اين زمين از پيرمرد و پيرزن ‏و بيمار و كودك و هر كس كه نمى ‏تواند بيايد، يك مُدّ وزن ببرند و چون ‏مزد كارگران و وكلا را پرداخت كردم باقيمانده را به مدينه آورده آن را بر ساكنان بيوت و مستحقان، بر حسب استحقاقشان، تقسيم مى ‏كنم و پس از اين براى من 400 دينار باقى مى‏ ماند حال آن­كه غلّه اين زمين 4000 دينارمى ‏باشد».[11]

هشام بن سالم يكى از ياران برجسته آن امام‏(علیه السلام) نقل مى ‏كند: ابوعبداللَّه‏(علیه السلام) ‏را عادت بر اين بود كه چون هوا تاريك مى‏ شد و پاسى از شب مى‏ گذشت‏ كيسه‏ اى بر مى ‏گرفت كه در آن گوشت و نان و پول بود. آن را بر گردنش ‏مى ‏افكند و به سوى نيازمندان مدينه مى‏ رفت و محتويات كيسه را بين آنان‏ تقسيم مى ‏كرد در حالى كه هيچ يك از آن­ها، آن حضرت‏(علیه السلام) را نمى ‏شناختند.

همين كه آن‏حضرت از دنيا رفت و نيازمندان ديدند كه از پخش گوشت ‏و نان و پول شبانه خبرى نيست، دريافتند آن مرد چه کسی بوده‏است.[12]

مصادف، دربان امام صادق‏(علیه السلام)، مى‏گويد: در ميان مكّه و مدينه با ابوعبداللَّه‏(علیه السلام) همراه بودم. به مردى كه در زير يك درخت نشسته بود برخورديم.

امام‏(علیه السلام) فرمود: راه خود را به طرف اين مرد كج كن. من مى ‏ترسم كه اوتشنه باشد. ما به طرف آن مرد راه خود را كج كرديم. ديديم كه او مسيحى‏ است و مويى بلند دارد. امام‏‏(علیه السلام) از او پرسيد: آيا تشنه هستى؟ مرد پاسخ‏ داد: آرى. امام‏(علیه السلام) به من فرمود: فرود آى و سيرابش كن. پس من به آب دادم. در بین راه به آن‏حضرت‏(علیه السلام) عرض‏ كردم: آن مرد مسيحى بود آيا براى يك مسيحى كار مى‏كنى؟! فرمود: اگردر چنين حالتى باشند، بله.

امام به وسيله ابو جعفر خشعمى ـ يكى از راويان مورد اعتمادش ـ كيسه پولى براى يكى از پسر عموهايش كه از بنى­ هاشم بود فرستاد و به ‏ابوجعفر فرمود: اين راز را نزد خود نگهدار. چون ابوجعفر نزد آن‏ هاشمى رسيد و پول را به وى داد، او گفت: خدا كسى را كه اين پول را فرستاده جزاى نيكو دهد! هر ساله وى چنين مبلغى براى ما مى‏فرستد و ما تا سال آينده زندگى خود را با آن مى‏گذارنيم. امّا جعفر (امام صادق‏(علیه السلام)‏) با وجود فراوانى مالش حتّى يك درهم به من نمى‏رساند.

چون وفات آن‏حضرت‏(علیه السلام) فرا رسيد، فرمود هفتاد دينار به پسر عمويش‏ حسن بن على افطس بدهند. كسى از آن‏حضرت پرسيد:

آيا به مردى كه با تيغ بر تو حمله برد تا شما را به قتل رساند مال‏ مى ‏بخشى؟!

امام در پاسخ او فرمود:

واى بر شما مگر نخوانده ‏ايد:

«وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَالْحِسَابِ؛ كسانى كه به پيوند آنچه خداوند فرموده مى ‏كوشند و از پروردگارشان و از بدى حساب مى ‏ترسند».[13]

«همانا خداوند بهشت را آفريد و خوشبويش ساخت و بوى آن را معطّر گردانيد تا از هزار سال راه به مشام رسد، امّا اين بو را نه افراد عاق شده ‏و كسانى كه با خويشان خود قطع رابطه كرده ‏اند، استشمام نخواهند كرد».[14]

امام‏(علیه السلام) در نيكى و مهربانى به مردم، هيچ فرقى قائل نمى‏شد. همه مردم از اين نظر براى امام‏(علیه السلام) يكسان بوده ‏اند چه نزديك و يا دور؛ زيرا همه كسانى كه امام‏(علیه السلام) در دل شب به آن ها صله و احسان مى كرد و يا از محصول نخلستان «عين زياد» به آنان مى ‏بخشيد، از كسانى نبودند كه به امامت او اعتقاد داشته و ولايت و زعامتش را پذيرفته باشند. پس همه مسلمانان تا آن جا كه امام‏(علیه السلام) مى ‏توانست، مشمول لطف و محبت و احسان او بودند.

دايره مهر و عطوفت امام گسترده بود و چه بسيار در حق زندانيان دعا می­ نمودند كه استخلاص آنان فراهم شود و همينطور هم شد؛ چنانكه درباره سدير و عبدالرحمان كه از اصحابش و يارانش بودند دعا كرد وآن ها خلاص شدند و به مادر داود حسنى كه فزندش همراه بنى‏حسن در زندان منصور گرفتار بود، دعا و نيايش و روزه‏اى ياد داد كه در ايام بيض ماه رجب انجام دهد. او هم انجام داد و فرزندش از زندان خلاص شد. و اين دعا و عمل همچنان به نام عمل ام داود مشهور است.

دانشگاه بزرگ‏  امام صادق(علیه السلام)

شايد نتوان در تاريخ همانند مدرسه امام صادق‏(علیه السلام)، مدرسه‏ اى فكرى‏ يافت كه توانسته باشد نسل­ هاى متوالى را تحت تأثير خود قرار دهد و اصول ‏و افكار خود را بر آن­ ها حاكم سازد و مردمى متمدّن و فرهيخته با كيان ‏و موجوديّتى يگانه بنيان نهاده باشد.

اشتباه است اگر بخواهيم دستاوردهاى اين مدرسه را فقط محدود به ‏كسانى كنيم كه در آن به تحصيل علم پرداخته و آموخته گان آن نماییم، بلكه دستاوردهاى اين مدرسه در انديشه‏ هايى است كه در جامعه ايجاد كرده و در مردان پرورش يافته‏اى است كه سيماى تاريخ‏ و سيماى مسلمانان را دگرگون ساختند و تمدّنى را پديد آوردند كه تا قرن هايى دراز پايدار و پا برجا بود.

در تاريخ ثبت است كه شمار كسانى كه مستقيما از افكار و انديشه ‏هاى‏ اين دانشگاه سيراب شده ‏اند، به چهار هزار تن مى ‏رسيده است.[15] زمانى ‏اهميت اين مسأله براى ما روشن مى ‏شود كه بدانيم اين مدرسه در آگاهى ‏بخشى به مردم مسلمان دوران خود و نيز مسلمانانى كه تا امروز از پى آن ها آمده ‏اند و نقش اول داشته و اين كه فرهنگ اصيل اسلامى تنها از اين‏ چشمه فيّاض، جريان گرفته است، چرا كه پژوهش هاى انجام شده ثابت ‏كرده است كه فرهنگ هاى رواج يافته در ميان مسلمانان از انديشه ‏هاى ‏مسيحى و يهودى، افراد نفوذى آنان سرچشمه گرفته و يا از انديشه‏ هاى‏ فلاسفه يونانى و هندى كه كتاب هايشان به عربى ترجمه شد و مسلمانان ‏اصول و انديشه‏ هاى خود را بر اساس آن ها بنيان نهادند، تأثير پذيرفته‏ است.

بنابراين جز مكتب امام صادق‏(علیه السلام) هيچ مدرسه و مكتب فكرى اسلامى، باقى نماند كه از كيان و وحدت و اصالت خود در تمام ابعاد زندگى‏ محافظت كند. علّت اين امر آن بود كه پيروان اين مكتب، به اين مدرسه ‏و افكار آن كاملاً اعتماد داشتند و همين اعتماد بود كه آنان را به نگاهبانى ‏از اين مكتب و چهره ويژه آن در طول قرن ها وا مى‏داشت تا آن جا كه آنان ‏رواياتى را كه در اين مدرسه مى ‏شنيدند دهان به دهان بازگو مى ‏كردند و اگر چيزى مى ‏نوشتند تا هنگامى كه از كسانى كه اين روايات را از امام‏(علیه السلام) نقل ‏مى‏كردند، اجازه مخصوص نمى ‏گرفتند، به نشر آن ها همّت نمى ‏گماردند.

اگر ما بدانيم كه فرهنگ اسلامى، اعم از شيعى و سُنى، بر پيشوايان‏ معاصر با امام صادق‏‏(علیه السلام)، همچون پيشوايان مذاهب چهار گانه اهل سنّت‏كه مسلمانان تنها بر مذاهب آنان تمسّك كرده‏اند، تكيّه داشته است ‏و در يابيم كه اكثر اين پيشوايان انديشه‏هاى دينى خود را از اين مكتب‏ بهره‏ گرفته‏اند تا آن جا كه ابن ابى‏الحديد ثابت كرده است كه علم مذاهب‏ چهار گانه اهل سنّت در فقه، به امام صادق‏(علیه السلام) بازگشت مى ‏كند و مورّخ ‏مشهور، ابونعيم اصفهانى در اين باره گفته است:

«شمارى از تابعان که از امام‏صادق‏(علیه السلام) روايت نقل كرده‏اند بدین قرار است: يحيى بن سعيد انصارى، ايوب‏سختيانى، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن علاء و يزيد بن عبداللَّه بن هادو همچنين پيشوايان برجسته از او نقل حديث كرده‏اند. كسانى همچون: مالك بن انس، شعبه حجاج، سفيان ثورى، ابن جريح، عبداللَّه بن عمر، روح بن قاسم، سفيان بن عيينه، سليمان بن بلال، اسماعيل بن جعفر، حاتم بن اسماعيل، عبد العزيز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهيم بن‏طهمان و مسلم بن حجاج نيز در صحيح خود به احاديث نقل شده از آن‏ حضرت‏(علیه السلام)‏ احتجاج كرده است».[16]

تنها يكى از دانش آموختگان اين مدرسه، جابر بن حيّان، دانشمند و رياضيدان پر آوازه جهان است که او را همواره صاحب دانشى عظيم در زمينه رياضيات مى‏داند. 500 رساله در رياضيات داشته كه امام صادق‏(علیه السلام) تمام آن ها را ‏ بر وى املاء نموده است.

مشهور است كه روش امام جعفر صادق‏(علیه السلام) مطابق با جديدترين روش هاى‏ آموزش و پرورش در جهان بوده است. حوزه درسى آن‏حضرت‏(علیه السلام)، به‏ تربيت متخصصان اهتمام نشان مى‏داد. مثلاً هشام بن حكم متخصص در مباحث تئوريك بود و يا زرّاره و محمّد بن مسلم و عدّه‏اى ديگر در مسائل‏ دينى تخصّص داشتند و جابر بن حيان متخصّص رياضيات بود. وقتى كسى نزد آن‏حضرت‏(علیه السلام) براى علم اندوزى مى‏آمد، از او مى‏پرسيد كه خواهان آموختن كدام علم هستی؟ اگر پاسخ مى‏داد: فقه. امام او را به متخصّصان فقه راهنمايى مى‏كرد و اگر مى‏گفت: تفسير. او را به متخصّصان تفسير دلالت مى‏كرد. به همین ترتیب در سایر علوم عمل می­نمود.

كسانى كه به مدرسه امام صادق‏(علیه السلام) مى‏آمدند، اهل منطقه و ناحيه‏اى ‏خاص نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق‏(علیه السلام) چنان بود كه‏ گسترش علم و فرهنگ و معرفت را در هر خانه‏اى اقتضا مى‏كرد. زيرا فتوحات پى در پى مسلمانان، دروازه‏هاى تازه‏اى از راه هاى گوناگون‏ زندگى و آداب و رسوم و انديشه‏هاى مردم را به روى آنان مى‏گشود و موجب پديد آمدن بر خوردى تازه ميان انديشه‏هاى اسلامى و تئوری هاى ‏ديگر مى‏شد. اين برخورد تازه در طريقه زندگى در نزد مسلمانان و امتزاج ‏آن با آداب و رسوم ايرانيان و روميان و ديگر همسايگان حكومت اسلامى ‏موجب مى‏شد تا جامعه نوينى پديد آيد كه عميقاً و كاملاً تحت تأثير وضع ‏جديد قرار گيرد و از راه اسلام منحرف گردد و همين امر باعث ايجاد تناقضاتى در حيات جامعه مسلمانان شد و باز نمودهاى منفى بسيارى از اين امتزاج طبيعى و ناگهانى از خود بر جاى گذارد.

ازاين رو، مردم در آن روزگار به فرا گيرى علم و دانش شتاب‏ ورزيدند و براى دستيابى به دانش بيشتر، خود را به محضر امام صادق‏(علیه السلام) ‏رساندند. طوايف گوناگونى از گوشه و كنار جهان اسلام به نزد آن‏حضرت‏‏(علیه السلام) رفتند، مركز حساسى كه آن‏حضرت انتخاب كرده بود، دستيابى آنان را به‏وى آسان مى‏ساخت چرا كه آن‏حضرت‏(علیه السلام) در بيشتر عمر خود، مدينه را كه به ‏مثابه عصب حساس جهان اسلام به شمار مى‏آمد به عنوان مقرّ و پايگاه‏ خود اختيار كرد.

پيش از اين بیان شد كه فتوحات اسلامى، موجب گردید تا برخوردهاى ‏نيرومندى ميان مسلمانان و تازه مسلمانان پديد آيد. از آن جا كه بيشتر مسلمانان درك و بينشى شايسته و استوار از اسلام نداشتند، اين ‏برخوردها به نتيجه‏اى نامطلوب و منفى انجاميد و مسلمانان را به دوگروه تقسيم كرد:

  1. گروه اوّل محافظه كاران و قشرى گرايانى بودند كه تنها جنبه ظاهرى ‏دين را گرفته و از فهم جوهر و حقيقت و كُنه آن باز مانده بودند. اينان‏ عقل و خرد خود را همراه با آن معيارها گم كرده بودند. گروه خوارج از پيشتازان اين گرايش بودند چنان كه اشاعره نيز اين گونه بودند.
  2. گروه دوّم تندروهايى بودند كه شديداً از وضع موجود در جامعه تأثيرپذيرفته بودند. اينان معيارها را به كنارى افكنده و تنها بدانچه عقل هاى‏كوته آن ها بر حسب اختلاف گرايش ها و دگرگونى شرايط، به آنان ديكته ‏مى‏كرد، اكتفا كرده بودند. در پيشاپيش اين گروه، ملحدان و پس از آن ها بافاصله بسيار. معتزله و ديگر فرقه‏هايى كه بديشان نزديك بودند، جاى‏داشتند.

اين عده اندك با كسانى بر خورد مى‏كردند كه معلومات آن ها برمجموعه‏اى از احاديثى كه از ابوهريره و امثال او روايت شده بود محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى كه در آن ها به چشم مى‏خورد، توجه نشان‏ نمى دادند. اينان خود را بر حقّ گمان مى‏كردند و مى‏پنداشتند كه از توانايى‏كافى براى اثبات ادعاهاى تو خالى و بى‏اساس خود بهره مندند. ازاين رو مى‏بينيم كه هر كدام از آن ها حزبى راه مى‏اندازد و مردم را پنهانى به خودفرا مى‏خواند.

بنابر اين، امام‏(علیه السلام) بر خود لازم ديد كه در برابر اين گروه ها به مبارزه ‏برخيزد و اوهام باطل آن ها را از هم بشكافد. آن‏حضرت‏(علیه السلام) براى رسيدن به‏اين هدف سه طرح خردمندانه ترسيم كرد:

  1. او قسمتى از مدرسه‏اش را به كسانى اختصاص داد كه از فلسفه‏ يونان بالأخص و ساير فلسفه‏ها بالأعم آگاهى داشتند و به خوبى از نظر اسلام در باره آن ها و دلايلى كه آن فلسفه‏ها را نقض مى‏كرد، آگاه بودند. كسانى همچون هشام بن حكم متكلم پر آوزه و عمران به ايمن و محمّد بن‏ نعمان احول و هشام بن سالم و ديگر مشاهير علم و حكمت و كلام كه به‏معيارهاى نظرى‏اسلام نيز آگاه بودند.
  2. آن‏حضرت به نوشتن رساله‏هاى همچون «توحيد مفضل» و«اهليجه» و... اقدام كرد.
  3. رويارويى شخصى با سران انديشه‏هاى الحادى.

صلابت و سرسختى امام صادق‏(علیه السلام)

وقتى انسان احساسات لطيف عاطفى امام را مشاهده مى كند كه چگونه كوچكترين صحنه، اشك از ديدگان او سرازير و آتش عشق و محبت را در دل او برافروخته مى سازد و خون در چهره‏اش مى‏دواند، در نظرش سخت شگفت مى نمايد كه آن همه صلابت و سرسختى در مورد ديگر از امام‏(علیه السلام) ملاحظه كند، آن گونه كه كوه هاى بلند و مرتفع را هم به صلابت و سرسختى او نمى توان يافت.

اسماعيل بزرگ ترين فرزند آن حضرت‏(علیه السلام) جوانى بوده است آراسته به فضيلت، عقل و عبادت، امام او را بسيار دوست ‏داشت، به اندازه‏اى كه مردم مى‏پنداشتند امامت پس از او به اسماعيل خواهد رسيد. وقتى اسماعيل در اثر بيمارى از دنيا مى رود، با اين كه امام‏(علیه السلام) در موقع بيمارى او بسيار افسرده و اندوهگين بوده است، اما مشاهده كردند كه امام پس از درگذشت اسماعيل براى حاضران سفره پهن نمود و بهترين خوراكی ها و پاكيزه‏ترين و رنگارنگ‏ترين طعام ها را آورد و آنان را به سر سفره دعوت كرد و اصرار به تناول نمود، به طوری كه ديگر آثار غم و اندوه در چهره‏اش ديده نمى‏شد.

مردم مى‏پنداشتند كه امام‏(علیه السلام) پس از وفات اسماعيل سخت شيون و زارى خواهد نمود و متأثر خواهد شد؛ ازاین­رو با تعجب پرسيدند كه: چرا اين گونه است؟

امام‏(علیه السلام) در پاسخ فرمود:

«چرا چنين نباشم، كه راستگوترين راستگويان فرموده است من و شما همگى مى‏ميريم».

یکی از فرزندان امام‏(علیه السلام) در اثر پريدن آب يا غذا به گلويش خفه شد و در برابرش جان سپرد. امام از مشاهده اين وضع گريه‏اش گرفت و رو به آسمان كرد و گفت:

«خدايا! اگر اين طفل را از من گرفتى، بچه‏هاى ديگرم را زنده و باقى نگاه داشته‏اى و اگر در اين مورد ما را گرفتار ساختى، چه بسيار است موارد ديگر كه به ما عافيت و راحتى داده‏اى».

آن گاه بچه را برداشت و در اندرونى نزد بانوان برد. آنان با مشاهده اين وضع شيون و زارى سر دادند. اما امام‏(علیه السلام) آنان را سوگند داد كه گريه و زارى نكنند؛ سپس او را براى دفن بيرون برد و مى‏گفت:

«منزه و پاكى‏اى خدایى كه بچه‏هاى ما را مى‏كشى ولى در عوض مهر و محبت ما به تو افزونتر مى‏شود».

پس از پايان خاكسپارى فرمود:

«ما مردمى هستيم كه از خدا در مورد كسانى كه دوستشان داريم، پيش آمدهاى دوست داشتنى مى خواهيم؛ او هم خواسته‏هاى ما را به ما مى‏دهد اما اگر خداوند، احياناً آنچه را كه ما درباره دوستانمان دوست مى‏داريم خوش نداشته باشد، ما هم به رضاى خدا خشنود و راضى هستيم».[17]

انسان نمى‏داند از كدام يك اظهار شگفتى و تعجب كند؛ از آن همه صلابت و قوت قلب و بزرگى دل امام كه در برابر آن مصيبت دردآور مى‏ايستد، يا از آن احساس لطيف عرفانى كه در برابر خدا براى آن سوگ رنج‏آور، مرتباً زبان شكر و سپاس دارد، يا از اين همه عشق و محبت به ساحت آفريدگار و خشنودى در مورد هر چه كه او بخواهد، يا از آن بلاغت و فصاحت و طرح سخنان حكمت آميز و عالى آن هم در همان لحظه مصيبت و ساعت آشفتگى خاطر و با وجود نگرانى؟

شكوه و مهابت امام صادق(علیه السلام)

معمولاً شكوه و مهابت مردان بزرگ و مقتدر جامعه از طريق ژست بزرگنمایى است كه خود شخص و يا اطرافيان او (نوكران، خدمه، خانواده و ايل و تبار، سپاهيان و حكومت و دولت) ايجاد مى كنند.

اين گونه مهابت وجلالت، اختصاص به احدى ندارد؛ زيرا هر كس اين وضع و شرايط را داشته باشد و يا براى خود به وجود بياورد، داراى چنين شكوهى خواهد بود، شايسته آن است كه چنين جلالت و مهابتى را جلالت و مهابت ساختگى نام نهيم.

اما گاهى انسان داراى شكوه، عظمت شخصيت و مهابت و جلالت است هر چند كه در اطراف او از لشكر، خدمتكار، قوم و خويش، دولت و حكومت اثرى نيست. اين گونه مهابت و جلالت ديگر عاريتى نيست، بلكه آن چيزى است كه خداوند به هر كه از بندگانش بخواهد، مى بخشد و چنين عظمتى با فروتنى، خوش اخلاقى، گشادگى و خنده‏رویى از بين نمى‏رود. مهابت و جلالتى از اين دست را در جایى توان يافت كه علم و عمل توأماً در آن جا باشد و چنين مهابت و عظمتى در شخصى تحقق مى‏يابد كه از محدوده معصيت الاهی خارج و به حريم طاعت خداوند وارد شود. هر كس خواهان عزت بدون وجود قوم و خويش، و شكوه و مهابت بدون حكومت و سلطنت باشد، بايد لباس ذلت معصيت از تن به در كند و جامه عزت طاعت بپوشد.

منصور صاحب آن مهابت و شكوه نخستين، يعنى مهابت ساختگى بود؛ زيرا كدام سلطانى حكومت و قدرتش از او نيرومندتر و چه كسى سپاهيان و لشكريانش از او فزونتر و چه شخصى جرأت و جسارتش از او زيادتر بود؟ اما مع ذلك همين منصور وقتى نگاهش بر امام صادق(علیه السلام) كه قصد قتل او را داشت، افتاد، اندامش به لرزه درآمد و از تصميم خود منصرف شد.

مفضل بن عمر مى گويد:

«منصور بيش از يكبار قصد قتل امام صادق(علیه السلام) را كرد؛ ولى وقتى كه امام را احضار و مقدمات قتل او را فراهم نمود، با يك نگاه به سيماى امام ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت و از قصد خود منصرف شد».[18]

هشام بن حكم كه مذهب «جهمى» داشت، پيش از آن كه به مكتب امام(علیه السلام) بپيوندد در بيابان حيره با امام(علیه السلام) ملاقات كرد؛ اما با اين كه بيانى رسا و زبانى گويا داشت، لحظاتى از شدت مهابت و جلالت امام(علیه السلام) سكوت كرد و از حرف باز ماند. ازاین­رو احساس كرد كه مهابت و شكوه امام(علیه السلام) همانه چيزى است كه خداوند پيامبران و اوصياى آنان را از آن بهره‏مند مى‏سازد.

همان هيبت و جلالتى كه هشام آن روز كه جهمى مذهب بود در وجود و شخصيت امام(علیه السلام) احساس كرد، در روزى هم كه دانشمندى شده و در رديف علماى كلامى برجسته قرار گرفته بود، باز احساس نمود. او كه به قصد بحث و مناظره با عمروبن عبيد به بصره رفته و درباره امامت با وى مناظره‏اى جالب انجام داده و برگشته بود، امام(علیه السلام) از او خواست كه جريان را تعريف كند و چگونگى بحث و گفت­وگو را حكايت نمايد؛ اما هشام گفت: اى فرزند رسول خدا! من از شما خجالت مى كشم و شخصيت شما مرا گرفته و زبانم در حضور شما كار نمى‏كند.

ابن ابى العوجاء با اينكه مردى ملحد و خدا نشناس بود، گاهى تحت تأثير هيبت و مهابت امام قرار مى‏گرفت و از سخن گفتن در مى‏ماند. روزى به نيت بحث با امام نزد او آمد؛ ولى پس از آنكه نشست ، لحظاتى سكوت كرد.

امام صادق(علیه السلام): چرا سخن نمى گویى و حرف نمى‏زنى؟

ابن ابى العوجاء گفت:

«مهابت و جلالت و عظمت شخصيت شما مرا تحت تأثير قرار داده و زبانم در حضور شما باز نمى‏شود. البته من دانشمندان زيادى ديده‏ام و با متكلمان و فلاسفه بسيارى به بحث و گفت­وگو نشسته‏ام؛ ليكن هرگز اين گونه كه در حضور شما مرعوب شده‏ام و تحت تأثير مهابت شما قرار گرفته‏ام، مرعوب نشده‏ام».[19]

فعاليت سياسی امام صادق(علیه السلام)

برخلاف تصور عمومي، حركت امام صادق(علیه السلام) تنها در زمينه‏های علمی (با تمام وسعت و گستردگی آن) خلاصه نمي‏شد، بلكه امام(علیه السلام) فعاليت سياسی نيز داشت، ولی اين بُعد حركت امام(علیه السلام)، بر بسياری پوشيده مانده است. در اين جا برای اين كه بی پايگی اين تصور؛ نمونه‏ای از فعاليت های سياسی امام(علیه السلام) را ذيلا مي‏آوريم:

در دوران حيات امام صادق(علیه السلام) حوادث سياسی مهمی رخ داد كه از جمله آن ها جنبش علويان (قيام زيد بن علی در سال 122 و قيام محمدبن عبدالله بن حسن و برادرش ابراهيم در سال های 145 و 146 هجري) و جنبش عباسيان بود كه به دنبال آن حكومت اموی سقوط كرده و عباسيان روی كار آمدند. جدايی عباسيان و علويان نيز كه زمينه‌های آن قبل از به حكومت رسيدن آل عباس آماده شده بود، از جمله حوادثی است كه در زمان آن حضرت به وقوع پيوست. در اينجا نمي‌توان مسائل سياسی و دينی مهمی را كه از اوائل قرن اول هجری به دست علويان و عباسيان (مجموعا بنی هاشم) به وجود آمده به طور مفصل و كامل مطرح كرد، اما كوشش خواهيم كرد آن مقدار از مسائل مزبور را كه به نوعی ارتباط با امام صادق(علیه السلام) دارد توضيح دهيم.

  1.  قيام زيد شهيد

زيدبن علي، برادر امام باقر(علیه السلام) بود و با توجه به اهميت زيادی كه امام باقر(علیه السلام) از لحاظ علمی در جامعه داشت، موقعيت چشم گيری برای زيد و حركت انقلابی او به وجود آمد، وی در شمار محدثان بود و به سبب علوی بودنش مورد توجه فراوان مردم عراق قرار داشت.

 امام باقر(علیه السلام) در سال 114 يا 117 رحلت فرمود و پس از آن امام صادق(علیه السلام) به عنوان ششمين امام از امامان شيعه(علیهم السلام)، نظرها را به سوی خود جلب كرد. اواخر دهه دوم قرن دوم، زيد پس از پشت سر گذاشتن يك سلسله اختلافات و مشاجرات لفظی با هشام بن عبدالملك، تصميم به اعتراض عليه قدرت حاكم گرفت و در صفر (سال 122) در كوفه دست به يك حركت انقلابی زده و پس از دو روز درگيری نظامی به شهادت رسيد. آنچه در اينجا برای ما اهميت دارد، مسأله برخورد امام صادق(علیه السلام) با خروج زيد مي‌باشد.

 در روايات شيعه آمده است كه زيد از معتقدان و مريدان به امامت امامان شيعه(علیهم السلام) از جمله امام باقر و صادق(علیهما السلام) بوده است، چنان كه از او نقل شده كه مي‌گفت: «جعفر امامنا فی الحلال و الحرام؛ جعفر، امام ما در حلال و حرام است».[20]

نيز از روايات معصومين(علیهم السلام) اين موضوع به دست می آيد كه شخص زيد شهيد و قيامش مورد تأاييد آنان بوده است. در روايتی از امام صادق(علیه السلام) درباره زيد چنين آمده است:

«رحمه الله، اما أنَّه كان مؤمناً و كان عالما و كان صدوقاً، اما أنّه لو ظفر لوفي، اما أنَّه لو ملك يعرف كيف يُضَعْها؛ خدا او را رحمت كند، مرد مؤمن و عارف و عالم و راست گويی بود، كه اگر پيروز مي‌شد وفا مي‌كرد و اگر زمام امور را به دست مي‌گرفت، مي‌دانست آن را به دست چه كسی بسپارد.[21]

 در اين زمينه، روايات زيادی نقل شده، است. به هر روي، در اين حركت شورشی را عليه امويان ـ كه از نظر وی سمبل جاهليت بودند ـ رهبری كرد كه نزديك به هشتاد سال ميان خانواده او و آن ها بر سر خلافت اسلامی جنگ و جدال هايی در جريان بود. در رواياتی چند از امام صادق(علیه السلام) خبر شهادت زيد در محله كناسه كوفه از قبل خبر داده شده است.[22] در نقل ديگری آن حضرت(علیه السلام) در برابر كسانی از شيعيان كه از زيد تبری مي‌جستند، او را تأييد فرموده است.[23] هر دو قسم اين روايات در مصادر اهل سنت نقل شده است.

  1.  امام صادق(علیه السلام) و دعوت ابوسلمه

سياست نخست امام صادق(علیه السلام) يك سياست فرهنگی و در جهت پرورش اصحابی بود كه از نظر فقهی و روايی از بنيان گذاران تشيع جعفری به شمار آمده‌اند. تلاش های سياسی امام(علیه السلام) در برابر قدرت حاكمه در آن وضعيت، در محدوده نارضايتی از حكومت موجود، عدم مشروعيت آن و ادعای امامت و رهبری اسلام در خانواده رسول خدا(صلی الله عليه و آله و سلم) بود. از نظر امام صادق(علیه السلام) تعرض نظامی عليه حاكميت، بدون فراهم آوردن مقدمات لازم ـ كه مهم ترينش كار فرهنگی بود ـ جز شكست و نابودی نتيجه ديگر نداشت. برای اين كار به راه انداختن يك جريان شيعی فراگير با اعتقاد به امامت، لازم بود تا بر اساس آن قيامی عليه حاكميت آغاز و حصول به پيروزی از آن ممكن باشد وگرنه يك اقدام ساده و شتابزده نه تنها دوام نمي‌آورد بلكه فرصت طلبان از آن بهره‌برداری مي‌كردند. چنان كه در جريان حركتی كه زيدبن علی و پس از آن يحيی بن زيد در خراسان به آن دست زدند، بنی عباس بيشترين بهره را برده و در عمل، خود را به عنوان مصداق شعار «الرضا من آل محمد» تبليغ كردند. كار اصلی دعوت بنی عباس به دست دو نفر «ابو سلمه خلال» كه به عنوان وزير آل محمد شهرت داشت[24] و «ابومسلم خراساني» انجام شد. چنان كه در جای خود روشن شده، در ابتدا شعار اصلی نهضت دعوت به «الرضا من آل محمد» بود. آنچه كه مردم از اين شعار در مي‌يافتند اين بود كه قرار است شخصی از خاندان رسول خدا(صلی الله عليه و آله و سلم) كه طبعا جز علويان كسی نمي‌توانست باشد، بايد به خلافت برسد. ولی ضعف سياسی علويان و تلاش بی وقفه بنی عباس، مسائل پشت پرده را به نفع دسته دوم تغيير داد. در عين حال تا آخرين روزها، در عراق كليد كار در دست ابوسلمه خلال بود كه در كوفه، سفاح و منصور را تحت نظر داشت تا آنكه به محض سقوط امويان از مردم برای سفاح بيعت گرفت. اما چندی بعد به اتهام دعوت برای علويان و اينكه تلاش مي‌كرده علويان را جايگزين عباسيان نمايد، كشته شد. ماجرا از اين قرار بود كه ابوسلمه نامه‌ای به امام صادق - عليه السلام - و دو نفر ديگر از علويان نوشت و ابراز تمايل كرد تا در صورت قبول آنها، برای ايشان بيعت بگيرد. امام صادق(علیه السلام) آگاه بود كه چنين دعوتی پايه‌ای ندارد. حتی اگر پايه‌ای هم مي‌داشت، امام(علیه السلام) وضعيت را برای رهبری يك امام شيعه مناسب نمي‌ديد. از نظر امام صادق(علیه السلام) دعوت ابوسلمه نمي‌توانست جدی تلقی شود. ازاين­رو در پاسخ نامه او، به فرستاده اش فرمود:

«ابو سلمه، شيعه شخص ديگری است.»[25]

در نقل های ديگری آمده است كه ابومسلم نيز در اين باره نامه‌ای به امام صادق(علیه السلام) نوشته بود كه امام(علیه السلام) در پاسخ او مرقوم داشت:

«ما أنت من رجالی و لا الزَّمان زماني؛ نه تو از داعيان من هستی و نه زمان، زمان من است».[26]

  1.  برخورد با منصور

بخش اخير زندگی امام صادق(علیه السلام) مصادف با دوران حكومت منصور بود. امام صادق(علیه السلام) در ميان بنی هاشم به عنوان يك شخصيت معنوی منحصر به فرد مطرح بود.[27] امام(علیه السلام) در زمان منصور از شهرت علمی برخوردار بوده و مورد توجه بسياری از فقيهان و محدثان اهل سنت بوده است. طبيعی بود كه منصور با توجه به كينه شديدی كه نسبت به علويان داشت، آن حضرت(علیه السلام) را به شدت زير نظر گرفته و اجازه زندگی آزاد به او نمي‌داد. امام صادق(علیه السلام) نيز همانند پدرانش اعتقاد خود را داير بر اين كه امامت حق منحصر به فرد او بوده و ديگران آن را غصب كرده‌اند، پنهان نمي‌داشت و برخورد بعضی از اصحاب او در موضوع مفترض الطاعه بودن آن حضرت، نشانگر اعتقاد راسخ شيعه به اين امر است. امام صادق(علیه السلام) در حديثی مي‌فرمايد:

«بْنِی الاسلام علی الخمس، علی الصلاه و الزكاه و الحج و الصوم والولايه، قال زراره: فقلت: أی شيء من ذلك أفضل؟ فقال: الولايه أفضل لأنها مفتاحْهْنُّ والوالی هو الدليل عليهن؛ اسلام روی پنج اصل استوار است، نماز، زكات، حج، روزه و ولايت. زراره مي‌گويد: پرسيدم: كدام يك از اينها از اهميت بيشتری برخوردار است؟ فرمود: ولايت، زيرا ولايت كليد اصول ديگر است و والی است كه مردم را به اين مطالب هدايت مي‌كند».[28]

 در اين روايت، ولايت به عنوان اصلی مطرح شده كه اجرای ديگر اصول، در گرو وجود آن است. اين روش برای منصور بسيار خطرناك بود. به اين جهت مترصد فرصتی بود تا به بهانه‌ای امام را به شهادت برساند. ابن عنبه مي‌نويسد: منصور بارها تصميم به قتل آن حضرت(علیه السلام) گرفت ولی خدا او را حفظ كرد.[29] فعاليت‌های امام(علیه السلام) به طور عمده در پنهانی انجام مي‌گرفت و آن حضرت(علیه السلام) مكرر اصحاب خود را به كتمان و حفظ اسرار اهل بيت(علیهم السلام) دستور مي‌داد، چنان كه روايات زيادی در اين زمينه از آن حضرت(علیه السلام) نقل شده است.[30]

 امام(علیه السلام) معمولا از رفت و آمد به دربار منصور، جز در موارد خاص سرباز مي‌زد و به همين سبب هم از طرف منصور مورد اعتراض قرار مي‌گرفت.[31] چنانكه روزی به آن حضرت(علیه السلام) گفت: چرا مانند ديگران به ديدار او نمي‌رود؟ امام در جواب فرمود:

 «ليس لنا ما نخافك من أجله و لا عندك من أمر الآخره مانرجوك له ولا أنت فی نعمه فنهنّيك و لا تراها نقمه فنعزّيك بها، فما نصنع عندك؟؛ ما كاری نكرده‌ايم كه به جهت آن از تو بترسيم و از امر آخرت پيش تو چيزی نيست كه به آن اميدوار باشيم و اين مقام تو در واقع نعمتی نيست كه آن را به تو تبريك بگوييم و تو آن را مصيبتی برای خود نمي‌دانی كه تو را دلداری بدهيم، پس پيش تو چكار داري»؟[32] بدين گونه بود كه امام(علیه السلام) نارضايی خود را نسبت به حكومت او ابراز مي‌داشت.

  1.  امام(علیه السلام) و نفس زكيه

اختلاف ميان فرزندان امام حسن و امام حسين(علیهما السلام) از آنجا پديد آمد كه عبدالله بن حسن بن حسن فرزندش محمد را به عنوان قائم آل محمد معرفی كرد.[33] پس از آن بود كه اين اختلاف شدت گرفت و البته عباسيان نيز در طول زمان، در تشديد اين اختلاف فعاليت مي‌كردند. با اطلاعاتی كه از حركت پشت پرده عباسيان موجود است، بايد شركت آن ها در اين جنبش موقت را برای استفاده از آن دانست. می توان گفت آن ها، در آن زمان هنوز اميد آن كه به قدرت مستقلی برسند نداشتند و به همين مقدار كه در جنبش نفس زكيه به نوايی برسند، راضی بودند. جريان بيعت علويان و عباسيان با نفس زكيه را، ابوالفرج اصفهانی به تفصيل نقل كرده است. بنا به نقل او، از عباسيان داود بن علي، ابراهيم امام، صالح بن علي، منصور و سفاح در اين بيعت حاضر بودند. زمانی كه در آن محفل از امام صادق(علیه السلام) سخن به ميان آمد، عبدالله بن حسن پدر نفس زكيه گفت:

«لا نريد جعفراً لئلاّ يفسد عليكم أمركم؛ حضور جعفر در اينجا لزومی ندارد؛ زيرا او كار شما را خراب مي‌كند».

زمانی هم كه امام مخالفت خود را با قيام آن ها اعلام كرد، عبدالله بن حسن اين عمل او را حمل بر حسادت كرد.[34] بيعت مزبور به جايی نرسيد و عباسيان به قدرت رسيدند. بعدها، نفس زكيه فعاليت خود را آغاز كرد و در سال 145 در مدينه شوريد اما اندكی بعد به دست نيروهای منصور به قتل رسيد. برادرش ابراهيم هم در سال 146 در بصره شوريد كه او نيز كشته شد. در جريان شورش نفس زكيه در مدينه، امام صادق(علیه السلام) از مدينه خارج شده و به منطقه فُر‏ْع در راه مدينه به مكه رفتند و پس از پايان ماجرا به مدينه بازگشتند.[35] پيش از آن هم منصور از امام صادق(علیه السلام) به خاطر فتنه انگيزی عبدالله بن حسن و فرزندانش گله كرد. آن حضرت(علیه السلام) اختلاف ميان خود و آن ها را به وی يادآور شد و با اشاره به آيه:

«لَئِنْ أُخْرِجُوا لَا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِن قُوتِلُوا لَا يَنصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ؛ اگر [يهود] اخراج شوند آنها با ايشان بيرون نخواهند رفت و اگر با آنان جنگيده شود [منافقان] آنها را يارى نخواهند كرد و اگر ياريشان كنند حتما [در جنگ] پشت‏خواهند كرد و [ديگر] يارى نيابند».[36] اشاره كردند كه اين حركتی مورد حمايت عامه مردم نيست.[37]

شهادت امام صادق(علیه السلام)

روزی منصور به وزير دربارش «ربيع» گفت: همين اکنون جعفربن محمد(علیه السلام) را در اينجا حاضر کن.

 ربيع فرمان منصور را اجرا کرد حضرت صادق(علیه السلام) را احضار نمود، منصور باکمال خشم و تندی به آن حضرت(علیه السلام) رو کرد و گفت:

«خدامرا بکشد اگر تو را نکشم آيا در مورد سلطنت من اشکال تراشی می کني»؟

 امام در جواب فرمودند:

«آن کس که چنين خبری به تو داده دروغگو است...».

ربيع می گويد: امام صادق(علیه السلام) را ديدم هنگام ورود لب هايش حرکت می کند، وقتی که کنار منصور نشست، لب هايش حرکت می کرد و لحظه به لحظه از خشم منصور کمتر می شد.

وقتی که امام صادق(علیه السلام) از نزد منصور رفت، پشت سر امام(علیه السلام) رفتم وبه او عرض کردم:

وقتی که شما وارد بر منصور شديد منصور نسبت به شما بسيار خشمگين بود ولی وقتی که نزد او آمدی خشم او کم شد. شما به چه چيز لب هايتان را حرکت می دادي؟

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«لب هايم رابه دعای جدم امام حسين(علیه السلام) حرکت می دادم وآن دعا اين است: يا عُدَّتی عِندَ شِدَّتی وَيا غَوثِی عِندَ کُربَتی اَحرِسنِی بِعَينِکَ الَّتی لا تَنامُ وَاکَنِفنِی بِِرُکنِکَ الذَّی لايُرام؛ ای نيرو بخش من هنگام دشواری هايم و ای پناه من هنگام اندوهم به چشمت که نخوابد مرا حفظ کن و مرا در سايه رکن استوار و خلل ناپذيرت قراربده».[38]

 آتش کشيدن خانه امام صادق(علیه السلام)

مفضّل بن عمر می گويد: منصور دوانيقی برای فرماندار مکه و مدينه حسن بن زيد پيام داد: خانه جعفر بن محمد(علیه السلام) را بسوزان، او اين دستور را اجرا کرد و خانه امام صادق(علیه السلام) را سوزانيد که آتش آن تا به راهرو خانه سرایت کرد، امام صادق(علیه السلام) آمد و میان آتش گام بر می داشت و می فرمود :

«اَنَا بنُ اَعراقِ الثَّری اَنا بنُ اِبراهِيمَ خَليلِ اللهِ؛ منم فرزند اسماعيل که فرزندانش مانند رگ وريشه دراطراف زمين پراکنده اند منم فرزند ابراهيم خليل خدا که آتش نمرود براو سرد وسلامت شد».

برنامه قتل امام صادق(علیه السلام)

سرانجام منصور نتوانست پيشرفت امام را ببيند و عظمت او را تحمل نمايد. طرح قتل او را از طريق مسموم کردن تهيه نمود.

اين نکته راناگفته نگذاريم که بنی عباس درس مسموم کردن امامان(علیهم السلام) را از پيشوايان راستين خود، يعنی بنی اميه آموختند.

منصور توسط والی خود درمدينه امام(علیه السلام) را با انگور زهرآلود به شهادت رساند و بعد حيله گرانه به گريه و زاری و عزاداری او پرداخت.  اين که در امر شهادت امام(علیه السلام)، منصور دست داشته جای شکی برای ما نيست، زيرا که خود بارها گفته بود که او چون استخوانی درگلويم گير کرده است.

در فصول المهمه و مصباح کفعمی (به نقل مجلسی در بحار) نیز در کتاب های دیگری آمده است: امام(علیه السلام) را به وسیله خوراندن زهر به شهادت رساندند.[39]

ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است ابوجعفر، توسط منصور به وسیله خوراندن زهر به شهادت رسید.[40]

منصور به دلیل جایگاه اجتماعی امام(علیه السلام) و  بیم از روی آوردن مردم به ایشان، کینه ای خاص از امام(علیه السلام) در دل داشت. همین امر سبب گردید که دست به این جنایت بزند. آنان که با تاریخ زندگی منصور آشنا هستند، می دانند او حتی به کسانی که برای رساندن او به مسند خلافت، از هر کوششی دریغ نورزیده بودند مانند ابومسلم خراسانی نیز رحم نکردند و با کوچک ترین احساس خطر آنان را از سر راه خود برداشتند.

تاريخ شهادت امام صادق(علیه السلام)

این که امام(علیه السلام) در چه ماهی وفات یافته، روایات مختلف است. برخی بیست و پنجم شوال و برخی نیمه رجب را روایت کرده اند اما روایت بیست و پنجم شوال مشهورتر است. ولی مورخان شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که سال وفات امام، 148 هجری بوده است. همچنین نویسندگان و تاریخ دانان شیعه متفقاً اعتقاد دارند که والی مدینه از سوی منصور عباسی امام(علیه السلام) را به وسیله زهر مسموم و شهید کرده است.

کفعمی در کتاب مصباح روایت کرده که امام(علیه السلام) با انگوری زهرآگین مسموم و شهید شده است در این میان برخی محققان اهل سنت نیز شهادت امام(علیه السلام) را به وسیله زهر روایت کرده اند که از جمله مؤلفان کتاب های اسعاف الراغبین، نورالابصار، تذکرة الخواص، الصواعق المحرقه را می توان نام برد.

کلینی به اسناد خود از ابوایوب روایت کند: نیم شبی منصور مرا خواست. چون بر او در آمدم، بر کرسی نشسته بود و شمعی پیش روی داشت و نامه ای می خواند و می گریست. بر او سلام کردم. نامه را به سوی من انداخت و گفت: از محمد بن سلیمان است. از مرگ جعفر بن محمد خبر می دهد و سه بار «انا لله و انا الیه راجعون » را بر زبان آورد و گفت: کجا مانند جعفر یافت می شود؟ سپس گفت: بنویس! در بالای نامه نوشتم اگر شخص معینی را وصی قرار داده گردن او را بزن. چون پاسخ نامه رسید، معلوم شد پنج تن را وصی خود کرده است: منصور، محمد بن سلیمان، عبد الله، موسی و حمیده. و در روایت دیگری به جای محمد بن سلیمان، محمد بن جعفر است و به جای حمیده، مولایی از موالی ابوعبد الله و اضافه دارد: منصور گفت اینان را نمی توان کشت.[41]

یعقوبی از اسماعیل بن علی بن عبد الله بن عباس روایت کند: بر منصور در آمدم، دیدم ریش او از اشک چشمش نمناک است. سبب پرسیدم، گفت: نمی دانی به خاندان تو چه رسیده است.

امیرمؤمنان چه شده؟

منصور: سید و عالم و باقی مانده برگزیدگان آنان درگذشت.

امیر مؤمنان چه کسی؟

منصور: جعفر بن محمد!

خدا امیرمؤمنان را مزد دهد و او را برای ما باقی گذارد.

منصور: جعفر از آنان بود که خدا در باره شان گفته است:

«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ؛ سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه [آنان را] برگزيده بوديم به ميراث داديم پس برخى از آنان بر خود ستمكارند و برخى از ايشان ميانه‏رو و برخى از آنان در كارهاى نيك به فرمان خدا پيشگامند و اين خود توفيق بزرگ است».[42]

ابن فضال روایت کند: نزد ام حمیده رفتم تا او را به رحلت امام(علیه السلام) تعزیت دهم. گریست و من از گریه او به گریه در آمدم. پس گفت: اگر ابوعبد الله را هنگام مرگ می دیدی چیزی شگفت مشاهدت می کردی. چشم خود را گشود و گفت:

«هر کس را با من خویشاوندی دارد گرد آورید. همه را گرد آوردیم. بدانها نگریست و گفت: شفاعت ما به کسی نمی رسد که نماز را سبک بدارد».[43]

کلینی به روایت خود از امام موسی بن جعفر(علیه السلام) روایت کند: من پدرم را در دو جامه شطوی[44] کفن کردم که آن دو، جامه احرام او بود و در جامه ای از جامه هایش و عمامه ای که از علی بن الحسین بود.[45]

یکی از اصحاب آن حضرت(علیه السلام) گفته است: بر او در آمدم موسی بن جعفر(علیه السلام) پیش روی او نشسته بود و او وی را وصیت می کرد. آنچه از آن وصیت به یاد دارم این است:

«پسرکم وصیت مرا بپذیر و گفتارم را به خاطر سپار. اگر آن را به خاطر سپاری خوشبخت زندگی خواهی کرد و ستوده خواهی مرد.

پسرکم! آن که بدانچه خدا بدو داده قناعت کند بی نیاز بود، آن که دیده به مال دیگری دوزد مستمند می میرد. آن که بدانچه خدای(عزوجل) بدو داده خرسند نباشد خدا را در قضای او متهم کرده است. آن که گناه خود را خرد داند گناه جز خود را بزرگ شمارد. آن که گناه دیگری را خرد به حساب آرد، گناه خود را بزرگ انگارد. آن که پرده از عیب دیگری برگیرد، عیب های درون خانه اش آشکار شود. آن که شمشیر ستم کشد، بدان کشته شود. آن که برای برادر خود چاهی کند، خود در آن بیفتد.

آن که با سفیهان بیامیزد حقیر شود و آن که با علما نشیند وقار یابد. آن که در جای های بد در آید متهم شود.

پسرکم حق را بگو! به سودت باشد یا به زیانت. از سخن چینی بپرهیز که آن کینه را در دل های مردم می کارد. پسرکم! اگر جست­وجوی بخشش می کنی به معدن های آن روی آور».[46]

هنگام عروج ملکوتی، امام صادق(علیه السلام) اين جمله را از او نقل کرده اند:

«آمَنتُ بِاللهِ، وَ کَفَرتُ بِالطَّاغُوتِ، اللّهمَّ احفَظنی فِی مَنامی وَ يَقظَتي؛ به خدای ايمان دارم، به طاغوت کفر می ورزم، خداوندا مرا در خواب و بيداری (قيامت) حفظ فرما».[47]

برخى وصيت هاى امام(علیه السلام) براى شيعيان[48]

  1. ‏وصيت امام(علیه السلام) به زيد شحام:

زيد شحام مى‏گويد: ابوعبدالله(علیه السلام) به من فرمود:

«به همه کسانى که به نظر تو، مطيع ما هستند و از ما حرف مى‏شنوند، سلام برسان. من همه شما را به تقواى الاهی و ورع دينى فرا مى‏خوانم و اين که براى خدا کوشش کنيد، راستگو باشيد، اداى امانت کنيد و سجده‏هاى طولانى داشته باشيد و براى همسايگان خوبى باشيد که محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)، با اين تعاليم و آموزش ها آمده است. امانت و وديعه اشخاصى را که شما را امين شناخته‏اند و چيزى را به شما سپرده‏اند، چه نيکوکار باشند يا بدکار، به ايشان سالم پس دهيد؛ زيرا رسول الله(صلی الله عليه و آله و سلم) دستور دادند که حتى نخ و سوزن هم تحويل شود. به خويشاوندان و اقوام خود صله و احسان کنيد و بر جنازه آنان و در تشييع شان شرکت نمایيد و بيمارانشان را عيادت کنيد و حقوق ايشان را ادا نمائيد؛ چون اگر يکى از شما (چنين رفتار کند و) در دين خويش ورع داشته باشد، راست بگويد، اداى امانت کند و با مردم خوش اخلاق و خوشرفتار باشد، گفته مى‏شود: اين جعفرى است و من خوشحال می شوم و از اين وضع دلشاد مى‏گردم و گفته مى‏شود: اين گونه است ادب و تربيت جعفر، اما اگر جز اين باشيد، گرفتارى و ننگ و عار شما بر من است و گفته مى‏شود: اين گونه است تعليم و تربيت جعفر؟ به خدا سوگند، حديث کرد مرا پدرم که مردى در ميان قبيله‏ اى از شيعيان على(علیه السلام) شمرده مى‏شود که وارسته ‏ترين، امانت‏دارترين، راستگوترين و درزمينه قضاوت، عادل ترين آنان باشد و وقتى از افراد قبيله راجع به او سؤوال شود که او چگونه مردى است، پاسخ دهند: چه کسى همانند او است؟ راستى که او امين‏ترين و صادق‏ترين ما است».[49]

  1. وصيت امام(علیه السلام) به مؤمن الطاق:

«اى پسر نعمان! از مراء و لجبازى دور باش که عمل تو را تباه مى‏سازد و از جدال و کشمکش بپرهيز که تو را هلاک گرداند و از ستيزه جویی هاى فراوان بپرهيز که تو را از خدا دور مى‏کند. مردمى در زمان گذشته وجود داشته‏اند که سکوت را تمرين مى‏کردند و شما سخن گفتن و حرف زدن را ياد مى‏گيريد. جمعى از پيشينيان به قصد عبادت و بندگى، ده سال سکوت مى‏کردند و خود را بدين وسيله مى‏آزمودند که اگر در اين آزمايش سرافراز بيرون مى‏آمدند، خود را اهل تعبد و بندگى مى‏دانستند، والا مى‏گفتند: من کجا و بندگى خدا کجا؟ مى‏گفتند: کسى نجات پيدا مى‏کند که از گناه و لغزش و حرف زشت کاملاً بپرهيزد و سکوت نمايد و در دولت باطل، برآزار و اذيت، شکيبا باشد. اينان برگزيدگان، خالصان و دوستان واقعى خدايند و مؤمنان راستين همين آنند. به خدا سوگند، اگر يکى از شما در راه خدا زمينى پر از طلا احسان کند اما به برادر ايمانى خود حسد ورزد، با همين طلاها بدنش داغ خواهد خورد و کيفر خواهد ديد. اى پسر نعمان! هر کس از او چيزى سؤوال شود و با اين که (اجمالاً) مى‏داند ولى بگويد نمى‏دانم، بدون شک با مسائل علمى منصفانه برخورد کرده است و مؤمن در جایى که نشسته است، دچار وسوسه حسد مى‏شود؛ ليکن وقتى بلند شد و رفت، حسد و کينه هم از بين مى‏رود. اى پسر نعمان! اگر مى‏خواهى دوستى برادر دينى تو برايت خالص باشد با او مزاح نکن؛ لجبازى، فخر فروشى و ستيزه نيز منما. دوستت را از همه اسرار و رازهايت آگاه مساز، بلکه به همان اندازه که اگر دشمن تو آگاه گردد، نتواند ضرر و زيانى به تو بزند؛ چون دوست هم ممکن است روزى دشمن شود. اى پسر نعمان! بلاغت نه با تيز زبانى و تندگویى است و نه با پر حرفى بلکه فقط به معنى توجه داشتن و دليل محکم آوردن است».[50]

  1. وصيت امام(علیه السلام) به حمران بن اعين:

«اى حمران! در زندگى خود، به اشخاص پایين‏تر از خود (در مکنت و دارایى) نظر کن و به مردمى که در توانایى مالى از تو بالاترند نگاه نکن؛ چون در اين صورت است که به قسمت و بهره خود قانع و راضى خواهى بود و بدين وسيله، به بهره بيشترى از سوى پروردگارت دست خواهى يافت. بدان که عمل و عبادت اندک ولى دائم و پيوسته که بر مبناى يقين باشد نزد خداوند با ارزشتر از عمل و عبادت زيادى است که براساس يقين نباشد. بدان که هيچ ورع و تقوایى، برتر از اجتناب از حرام هاى الاهی و خوددارى از آزار مؤمنان و غيبت ايشان نيست. هيچ زندگى اى گواراتر از خوش اخلاقى و هيچ مالى سودمندتر از قناعت به کفاف و هيچ جهلى مضرتر از عجب و خودپسندى نمى‏باشد».[51]

  1. وصيت امام(علیه السلام) به مفضل بن عمر:

«تو را و خودم را به تقواى الاهی و اطاعت از فرمان او سفارش مى‏کنم؛ زيرا طاعت، ورع، تواضع براى خدا، آرامش، کوشش، عمل به فرمان الاهی، خيرخواهى براى رسولان او، تلاش در تحصيل رضاى خداوند و اجتناب از محرمات الاهی همگى از آثار و نتايج تقوى است. بدون ترديد آن کس که تقوى پيشه مى‏سازد، خود را به خواست خدا از آتش برکنار نگاه داشته و به تمام خير دنيا و آخرت دست يافته است و هر کس ديگران را به رعايت تقوى و داشتن پروا دعوت و توصيه کند، بهترين موعظه و نصيحت را انجام داده است. خداوند در پرتو لطف و مرحمتش ما را از متقيان و پرواپيشگان قرار دهد».[52]

  1. وصيت امام(علیه السلام) به جميل بن دراج:

«بهترين شما، سخاوتمندان شما است و بدترين شما بخيلان و تنگ نظران شما است. از عمده‏ترين کارهاى شايسته، نيکى و احسان به برادران دينى و کوشش در رفع نيازمندی هاى ايشان است که بدين وسيله دماغ شيطان به خاک ماليده مى‏شود و انسان از شعله آتش محفوظ مى‏ماند و وارد بهشت مى‏شود. اى جميل! اين سخن مرا به ياران و اصحاب نيکوکارت برسان».

جميل پرسيد: فدايت شوم، اصحاب نيکوکار من کيستند؟

امام(علیه السلام) فرمود:

«آنان که هم در سختى و هم در رفاه به برادران دينى خود نيکى و احسان مى‏کنند. اى جميل! انجام چنين کارى براى شخص دارا، آسان است. خداوند(عزوجل) شخص نادار را در اين زمينه ستوده است آن جا که فرمود:

«وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ و [نيز] كسانى كه قبل از [مهاجران] در [مدينه] جاى گرفته و ايمان آورده‏اند هر كس را كه به سوى آنان كوچ كرده دوست دارند و نسبت به آنچه به ايشان داده شده است در دلهايشان حسدى نمى‏يابند و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد آنها را بر خودشان مقدم مى‏دارند و هر كس از خست نفس خود مصون ماند ايشانند كه رستگارانند».[53]

  1. وصيت امام(علیه السلام) به معلى بن خنيس:

امام(علیه السلام) خطاب به معلى موقعى که عازم سفر بود فرمود:

«اى معلى! تنها از خداوند عزت بخواه که تو را عزيز خواهد کرد».

معلى پرسيد: چگونه‏اى فرزند رسول خدا ؟

امام(علیه السلام) فرمود:

«اى معلى! از خدا بترس، همه چيز از تو خواهد ترسيد. اى معلى! با عطا و بخشش، محبت دوستانت رإ؛صظ به سوى خود جلب کن که خدايتعالى عطا و بخشش را عامل محبت و خوددارى و منع را انگيزه عداوت و دشمنى قرار داده است. پس اينکه از من چيزى بخواهيد و من آن را به شما بدهم نزد من دوست داشتنى‏تر از آن است که چيزى از من نخواهيد و من هم چيزى به شما ندهم و در نتيجه نسبت به من احساس کينه و عدوات کنيد. و هر چه خداوند عزوجل به دست من به شما مى‏رساند، در حقيقت، سپاس براى اوست. پس در برابر عطا و بخشش من، سپاسگزار خدا باشيد».[54]

  1. وصيت امام(علیه السلام) به سفيان ثورى:

سفيان مى‏گويد:

صادق، فرزند صادق يعنى جعفر بن محمد(عليهما السلام) را ديدار و عرض کردم: اى فرزند رسول الله! مرا توصيه و سفارش بفرمایيد.

امام(علیه السلام) فرمود:

«اى سفيان! شخص دروغگو مروت و مردانگى و آدم بی حال دوستى و رفاقت، و انسان حسود راحتى ندارد، و شخص بد اخلاق، به سيادت و آقاى نمى‏رسد».

سفيان: باز بفرمایيد.

امام(علیه السلام) فرمودند:

«اى سفيان! به خدا اطمينان داشته باش تا مؤمن راستين شوى و به قسمت خدا راضى باش تا بى نياز گردى و با همسايه‏ات به خوبى رفتار کن تا مسلمان شمرده شوى و هرگز با شخص فاجر و نابکار هم صحبت و رفيق مباش که او فجور و زشتکارى به تو ياد مى‏دهد و هميشه در مسائل زندگى با کسانى که از خدا خشيت دارند، مشورت کن».

سفيان: باز بفرمایيد.

امام(علیه السلام) فرمودند:

«اى سفيان! هر کس خواهان عزت باشد بدون قوم و خويش، و بى نيازى بخواهد بدون مال و دارائى، و طالب شکوه و عظمت باشد بدون سلطنت و حکومت، بايد از چهار چوب ذلت و خوارى معصيت بيرون آيد و به دايره عزت طاعت الاهی قدم بگذارد».[55]

 


[1] . برخى از محقّقان مى‏گويند: در خصوص تاريخ ولادت امام صادق(علیه السلام) نزديك­ترين تاريخ‏صواب سال 80 هجرى است. در اين باره دو روايت ديگر نيز هست كه تاريخ ولادت ‏وى را در سال­هاى 83 و 77 ذكر كرده‏اند.

[2] . كشف الغمه، ج2، ص155.

[3] . كشف الغمه، ج2، ص166.

[4] . ارشاد، ج2، ص174.

[5] . كشف الغمه، ج2، ص186، حلية الاولياء، ج3، ص199-198.

[6] . تهذيب التهذيب، ج‏2، ص‏105.

[7]  . تهذيب التهذيب، ج‏2، ص‏105.

[8] . اعيان الشيعه، ج‏4، ص‏138.

[9] . بحارالانوار ، ج 47، ص 59.

[10] . الامام الصادق، علّامه مظّفر، ج‏1، ص‏258.

[11] . الامام الصادق والمذاهب الأربعه، ج‏2، ص‏53.

[12] . الامام الصادق، محمّد ابو زهره، ص‏81.

[13] . سوره مبارکه رعد، آيه شریفه21.

[14] . الامام الصادق، علّامه مظّفر، ج‏1، ص‏255.

[15] . ابن عقده زيدى نام راويانى را كه از حضرت صادق روايت نقل كرده‏اند، جمع آورى‏كرده كه شمار آنان چهار هزار تن است. امّا ابن قضائرى با استدلال بر نظر ابن عقده‏بر اين شمار افزوده است.

[16] . حلية الاولياء، ج‏3، ص‏199.

[17] . بحارالانوار ، ج 47، ص 49.

[18] . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 238.

[19] . توحيد صدوق ، ص 296.

[20] . رجال النجاشي، ص 130؛ كفايه الاثر، ص 327، و نك: سيره و قيام زيدبن علي، حسين كريمان، ص 49 به بعد.

[21] . رجال النجاشي، ص 130؛ كفايه الاثر، ص 385.

[22] . عيون اخبار الرضا، ج 1، باب 25؛ امالي صدوق، مجلس 10، ص 40؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 468؛ سيره و قيام زيدبن علي، ص 168.

[23] . خطط مقريزي، ج 4، ص 307؛ نامه دانشوران، ج 5، ص 92؛ فوات الوفيات، ج 1؛ ص 210.

[24] . الوزراء و الكتاب، ص 84؛ او و ابومسلم هر دو از موالي به حساب مي‌آمدند.

[25] . مروج الذهب، ج 3، ص 269؛ الوراء و الكتاب، ص 86.

[26] . حياه الامام الرضا، ص 49.

[27] . شذرات الذهب، ج 1، ص 220؛ جهاد الشيعه، ص 104.

[28] . وسائل الشيعه، ج 1، صص 8ـ 7.

[29] . عمدة الطالب في انساب آل ابي طالب، ص 195.

[30] . مستدرك الوسائل، ج 12، صص 203ـ 291.

[31] . مستدرك الوسائل، ج 12، ص 307.

[32] . مكشف الغمه، ج 2، صص 209- 208؛ الامام الصادق _ عليه السلام _، ص 141.

[33] . مقاتل الطالبيين، ص 141.

[34] . مقاتل الطالبيين، صص 41ـ 40؛ سيره و قيام زيد بن علي، ص 75 به نقل از الارشاد، صص 277ـ 276؛ العام الوري (ترجمه)، صص 384ـ 383؛ الامام الصادق، ص 56 به نقل از الاحتجاج؛ كشف الغمه، ج 2، ص 173ـ 172؛ و نك: تاريخ طبري، ج 7، ص 302، ط عزالدين.

[35] . كشف الغمه، ج 2، ص 162.

[36] . سوره مبارکه حشر، آیه شریفه12.

[37] . نثرالدر، ج 1، ص 355.

[38] . کشف الغمه،ج2،ص168.

[39] . بحارالانوار، ج 47، ص 2-1.

[40] . مناقب، ج 4، ص 280.

[41] . اصول کافی، ج 1، ص 310.

[42] . سوره مبارکه فاطر، آیه شریفه 32؛ تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 117.

[43] . ثواب الاعمال، ص 205، بحار، ج 47، ص 2.

[44] . دهی در مصر که در آن چنان پارچه را می بافتند.

[45] . اصول کافی، ج 1، ص 476.

[46] . حلیة الاولیاء، ج 3، ص 195، صفة الصفوه، ج 2، ص 170.

[47] . کلینی، کافی ،چ پنجم، تهران، اسلامیه، 1363 ش، ج2، ص 536.

[48] . صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق(علیه السلام)، مظفر، ص 391 – 395.

[49] . اصول کافى، ج 2، ص 636.

[50] . روضه کافى، ص 288.

[51] . روضه کافى، ص 244.

[52] . بصائر الدرجات،ص 526.

[53] . سوره مبارکه حشر، آیه شریفه9؛ خصال، ص 96.

[54]  . مجالس شيخ طوسى، مجلس 11.

[55] . بحار الانوار، ج 78، ص 192.