")
امام حسن (عليه السلام)

زندگانی امام حسن علیه السلام

دومين امام از اهل بيت طاهرين و نخستين سبط پيامبر و يكى از دو سرور جوانان اهل بهشت و دو گل خوشبوى محمد مصطفى و يكى از پنج نفر اصحاب كساست. مادرش فاطمه ع دخت رسول اللّه ص، سرور بانوان جهان است.

ميلاد شريف آن حضرت

بنابر قول صحيح مشهور بين خاصّه و عامّه امام حسن در شب نيمه ماه رمضان در شهر مدينه به دنيا آمد

كنيه آن حضرت

امام حسن تنها يك كنيه داشت و آن ابو محمد بود، و چنان كه در اسد الغابه از ابى احمد عسكرى آمده است اين كنيه را پيامبر (ص) براى او تعيين كرد.

لقب امام

مشهورترين القاب او را: التقى، الزكىّ و السبط ذكر كرده اند.

نقش انگشترى آن حضرت

در كتاب الفصول المهمة نقش انگشترى وى «العزة للّه وحده» و در كتاب وافى و غير آن به نقل از امام رضا ع «العزة للّه» و در كتاب عنوان المعارف تأليف صاحب بن عباد «اللّه اكبر و به استعين» ذكر گرديده و نيز در كتاب وافى و غير آن از امام صادق (ع) روايت شده است كه نقش خاتم امام حسن و امام حسين عليهما السّلام «حسبى اللّه» بوده است.

دربان امام

دربان آن حضرت سفينه خادم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم بود.

پادشاه زمان آن حضرت معاويه بوده است.

فرزندان آن حضرت

فرزندان امام از دختر و پسر، پانزده نفر بوده اند، به نامهاى زيد، ام الحسن و ام الحسين كه مادر آنها ام بشير دختر ابى مسعود خزرجيه بوده است. ديگرى حسن از مادرى به نام خوله دخت منضور فزاريه، عمر، قاسم و عبد اللّه كه مادرشان از كنيزان بود، عبد الرحمن كه او نيز مادرش كنيز بوده است، حسين ملقب به الاثرم، طلحه و فاطمه از مادرى به نام ام اسحاق دخت  طلحة بن عبيد اللّه تميمى، ام عبد اللّه، فاطمه، ام سلمه، رقيه، كه هر يك از مادرى جداگانه بوده اند.

نسل آن حضرت تنها از دو پسرش حسن و زيد باقى مانده است.

سيماى امام

غزالى در كتاب احيا علوم الدين و مكى در قوت القلوب آورده اند كه پيامبر (ص) به امام حسن (ع) گفت: تو از جهت منظر و اخلاق شبيه به من هستى. شيخ مفيد در كتاب ارشاد مى نويسد: امام حسن (ع) از لحاظ جسمانى و رويه و مجد و بزرگوارى شبيه ترين مردم به رسول اللّه (ص) بود.

انس بن مالك به سند خود در كتاب اسد الغابه مى نويسد هيچ كس به پيغمبر خدا (ص) شبيه تر از حسن بن على نبود. حسين بن مسعود بغوى در كتاب خود مصابيح السنة نيز از انس بن مالك شبيه به اين روايت را آورده و اضافه كرده است كه امام حسين نيز شبيه ترين مردم به رسول اللّه (ص) بود (من مى گويم).

گفته انس موقعى بود كه سر امام حسين (ع) در برابر ابن زياد قرار داشت، اما جمع بين اين دو حديث را بدين ترتيب مى توان توجيه كرد كه در ميان ديگر مردمان، به استثناى امام حسين، امام حسن شبيه ترين افراد به جدّ خود بوده و همين بيان درباره امام حسين نيز آمده است.

اخلاق امام

بسيارى از دانشمندان به اين معنى اشاره كرده اند كه در بخشش و كرم و سعه صدر هيچ كس به پايه امام حسن (ع) نمى رسيد. مدائنى مى گويد: امام حسن (ع) بزرگترين فرزند على (ع) و شخصى كريم و بزرگوار و در سخاوت و حلم و بردبارى بى نظير بود و رسول خدا (ص) او را دوست مى داشت.

شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق (ع) و او از پدر خود و او نيز از جدّ خود آورده است كه امام حسن بن على بن ابى طالب در عبادت و زهد و تقوى و فضيلت چنان بود كه در زمان خود هيچ كس به پايه وى نمى رسيد. همين كه قصد سفر حج مى كرد پياده به راه مى افتاد و گاهى پاى خود را نيز برهنه مى ساخت هرگز به كارى نمى پرداخت مگر اينكه خداى سبحان را ياد مى كرد. راستگوترين مردم و در نطق و بيان از همه والاتر بود. چون به نزديك مسجد مى رسيد عرض مى كرد: بار خدايا مهمان تو به در خانه ات آمده است. اى احسان كننده، بنده گناهكار تو به درگاهت ايستاده. اى كريم، تو از بديهايم به زيباييها و خوبيهاى خود درگذر.

زبير بن بكار در كتاب انساب قريش آورده است كه: زينب دختر ابى رافع حديث كند كه فاطمه (س) دو فرزندش حسن و حسين (ع) را هنگام بيمارى رسول خدا (ص)، كه در همان بيمارى از دنيا رحلت كرد، به نزد آن حضرت آورد و گفت: اى رسول خدا اينان فرزندان تو هستند؛ پس چيزى به آن دو ميراث بده. پيامبر فرمود: شكوه و بزرگى و سيادت من براى حسن است. و اما حسين، پس كرم و شجاعتم براى اوست. الخ.

طبرسى در كتاب اعلام الورى مى نويسد: اين روايت با روايت ديگرى كه محمد بن اسحاق آورده هماهنگ است. محمد بن اسحاق مى گويد: پس از رسول اللّه (ص) هيچ كس از حيث شرف و بلندى قدر و عزّت به پايه حسن بن على نرسيد. بر در خانه اش فرش مى گستردند و چون او از خانه بيرون مى آمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شد و به احترام او كسى از برابرش عبور نمى كرد و چون مى فهميد برمى خاست و به خانه مى رفت و آنگاه مردم رفت و آمد مى كردند.

همين راوى گويد: حسن بن على را در راه مكه ملاقات كردم كه از مركب خود فرود آمد و پياده به راه افتاد. همه كسانى كه در كاروان بودند به وى اقتدا كردند و پياده به راه افتادند. حتى سعد بن ابى وقاص نيز پياده شد و در كنار آن حضرت راه افتاد. واصل بن عطاء مى گويد: در حسن بن على، سيماى پيمبران و درخشندگى پادشاهان بود.

شيخ مفيد در ارشاد مى نويسد: حسن بن على وصىّ پدرش امير المؤمنين (ع) بود و امير المؤمنين او را ناظر بر صدقات خود و آنچه وقف كرده بود قرار داد، و در اين باره عهدنامه اى براى وى نوشت كه مشهور است. وصيّت او به امام حسن ظاهر در معالم و مبانى دين و چشمه هاى حكمت و آداب است. اين وصيّت را اكثر دانشمندان نقل كرده اند و بسيارى از فقها در دين و دنياى خود از آن استفاده كرده اند و موجب بينايى آنان گشته است.

فضايل امام حسن (ع)

اما از نظر شرافت نسب، در فضيلت اين امام بزرگوار همين بس كه جدّ ارجمندشان محمد مصطفى (ص) سرور فرزندان آدم و پدرشان على مرتضى سرور اوصيا و مادرشان فاطمه زهرا پاره تن پيامبر اسلام (ص) بانوى بانوان جهان بود و جدّه بزرگوارشان خديجه دختر خويلد نخستين زنى بود كه در امت اسلامى به دين اسلام درآمد و اول بانويى بود كه اموال و دارايى خود را در راه خدا بخشيد و در راه تبليغ رسالت پيامبر (ص) به يارى وى پرداخت و از رنج و آزار قومش كه به آن حضرت روا مى داشتند كاست؛ و عمويشان جعفر طيّار و عموى پدرشان حمزه شير خدا و شير رسول خدا و سيد الشهدا و جدّ بزرگوارشان ابو طالب بود كه در موارد مختلف به يارى و دفاع از رسول اللّه (ص) پرداخت و در راه دفاع از آن حضرت هر نوع رنج و آزار را به جان خريد، و جدّ پدرشان عبد المطلب، شيبة المحمد و سيد سرزمين بطحا، و جدّ جدّشان هاشم بود كه مهماندار حاجيان خانه خدا و تهيه كننده غذا براى نيازمندان بود و از سروران قريش به شمار مى رفت.

رسول خدا (ص) فرمود: خداى تعالى نسل هر يك از پيامبران را از صلب خود آن پيامبران معين فرمود، اما فرزندان مرا از نسل على بن ابى طالب قرار داد. و نسل پيامبر اسلام (ص) تنها به حسن و حسين (ع) و فرزندان آنها منحصر گرديد.

نسائى در خصايص و ابن عبد البرّ در استيعاب به اسناد از ابى سعيد خدرى در حديثى آورده اند كه رسول خدا (ص) فرمود حسن و حسين دو سرور جوانان بهشت اند. و در جاى ديگر نسائى به سند خود از انس بن مالك روايت كرده است كه يك بار و بلكه بارها اتفاق افتاد كه من به ديدار رسول خدا (ص) نايل آمدم و آن حضرت را مشاهده كردم كه حسن و حسين (ع) را بر سينه و شكم خود نشانيده بود و مى فرمود اين دو فرزندم دو ريحانه و محبوب من از اين امت اند.

در اسد الغابة از عمر بن ابى سلمه كه خود تحت سرپرستى پيامبر (ص) بوده روايت است كه گفت آيه تطهير (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) به هنگامى نازل شد كه پيامبر ص در خانه ام سلمه به سر مى برد. پس رسول خدا (ص) فاطمه و حسن و حسين را نزد خود خواند و عبايى را بر آنها پوشاند. على (ع) پشت سر او قرار داشت. سپس گفت بار الها، اينها اهل بيت من هستند. پس پليدى را از آنان دور بدار، و آنان را پاكيزه فرما ام سلمه پرسيد آيا من هم جزء آنان هستم؟ پيامبر (ص) فرمود تو در جايگاه خودت هستى، و تو بر خيرى.

در كتاب نامبرده از زيد بن ارقم نيز روايت شده است كه رسول اللّه (ص) فرمود من در ميان شما دو چيز گران قدر باقى مى گذارم كه تا زمانى كه به اين دو چنگ زنيد، گمراه نخواهيد شد، يكى از اين دو از ديگرى بزرگ تر و باارزش تر است، كتاب خدا، آن رشته بركشيده ميان آسمان و زمين و ديگرى عترتم، يعنى خاندانم كه هرگز از يكديگر جدا نمى گردند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند، پس بنگريد تا پس از من چگونه با اين دو رفتار خواهيد كرد. الخ.

محبّت شديد پيامبر (ص) به امام حسن

شيخ مفيد در ارشاد مى نويسد: پيغمبر (ص) در ميان خاندان خود به امام حسن و امام حسين بيش از همه علاقه و محبت داشت. ترمذى در كتاب صحيح به سند خود از انس بن مالك آورده است كه از رسول خدا (ص) پرسيدند در ميان اهل بيت كدام يك نزد شما محبوب ترند؟ فرمود: حسن و حسين، و اغلب به دختر خود فاطمه (ص) مى فرمود: دو فرزند مرا نزد من بياور. آنگاه آنها را در آغوش مى گرفت و مى بوييد.

نسائى در كتاب خصايص به سند خود از اسامة بن زيد روايت كرده مى نويسد: رسول خدا (ص) در حالى كه حسن و حسين را بر زانوى خود نشانيده بود فرمود: اين دو، فرزندان من و فرزندان دخترم هستند. بار الها تو خود مى دانى كه من آنها را دوست دارم پس تو نيز آنها را دوست بدار.

صاحب كتاب اسد الغابه به سند خود شبيه به اين روايت را از پيامبر (ص) نقل كرده است. در كتاب استيعاب به طرق مختلف از پيامبر (ص) آمده است كه درباره حسن و حسين فرمود: بار الها من اين دو را دوست دارم، پس تو هم آنها را و هر كس دوستدار آنهاست دوست بدار.

در كتاب الاصابة و نيز از احمد بن حنبل از طريق عبد الرحمن بن مسعود، از ابو هريره آمده است كه مى گفت، رسول خدا (ص) را مشاهده كردم در حالى كه حسن و حسين هر يك بر يك دوش او نشسته بودند و هر بار يكى از آن دو را مى بوسيد، همين كه به من نزديك شد فرمود: هر كس آن دو را دوست بدارد من او را دوست دارم و هر كس ايشان را دشمن دارد من او را دشمن دارم، و نيز فرمود: هر كس حسن و حسين را دوست دارد من او را دوست دارم، و هر كه را من دوست بدارم خداوند نيز دوستدار او خواهد بود، و كسى كه خداوند دوست بدارد او را داخل بهشت نمايد، و هم چنين هر كس آن دو را دشمن دارد، من او را دشمن دارم  و هر كه دشمن دارم خدايش دشمن دارد و هر كه را خداوند او را دشمن دارد وى را به دوزخ داخل گرداند.

ابو عمر و زاهد در كتاب يواقيت از زيد بن ارقم روايت كرده مى نويسد: در مسجد نبى اكرم (ص)) در حضورش بودم كه ناگاه فاطمه (س) را مشاهده كردم در حالى كه حسن و حسين (ع) را همراه داشت به قصد ديدار رسول خدا (ص) به راه افتاده و على (ع) نيز با آنان همراه بود. پس رسول خدا (ص) در حالى كه آنان را نشان مى داد رو كرد به من و فرمود: هر كس اينها را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس با آنها دشمنى كند با من دشمنى كرده است.

و نيز از زيد بن ارقم روايت است كه پيامبر (ص) خطاب به على و فاطمه و حسن و حسين گفت: هر كس با شما دوست است من نيز با وى دوست خواهم بود، و هر كس كه شما با او در جنگيد من نيز با او در جنگ خواهم بود.

چنان كه اسلم، روايت كرده حسن و حسين را مشاهده كردم كه بر شانه رسول اللّه (ص) سوار شده اند. به آنها گفتم، بر مركب عزيزى سوار شده ايد. رسول اكرم (ص) فرمود: و چه سواران نيكويى.

ترمذى و نسائى در كتابهاى صحيح خود به اسناد از بريده روايت كرده اند كه رسول خدا (ص) بر منبر وعظ و حكمت قرار داشت. ناگهان نگاهش به پسرانش حسن و حسين افتاد كه به طرف مسجد مى آمدند، و گاه به زمين مى افتادند، آن حضرت نيز سخت متوجه آنها شد و از منبر پايين آمد و سراسيمه به طرف در رفت و آغوش گشود و اين دو كودك را به بر گرفت و دوباره از منبر بالا رفت و بعد نشست. يكى را بر زانوى راست و ديگرى را بر زانوى چپ نشانيد و گفت: «صدق اللّه عزّ اسمه، انّما اموالكم و اولادكم فتنه» (خداى تعالى درست فرموده كه به حقيقت اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند.) من اين دو پسر را ديدم كه راه مى آيند و دامن پيراهن به پايشان مى پيچد و مى لغزند. نتوانستم آرام بگيرم. سخنم را قطع كردم تا آنها را بياورم و بر دامن خود بنشانم.

مناقب امام حسن (ع)

آورده اند كه روزى امام حسن (ع) با برادرش امام حسين (ع)، مرد سالخورده اى را ديدند كه وضو مى ساخت.

احساس كردند كه وضويش درست نيست، اما چون وى مردى سالخورده بود، به احترام او نخواستند كه با صراحت اشتباه او را گوشزد كنند. پس به ظاهر با يكديگر به مجادله پرداختند. امام حسن (ع) به برادر گفت من بهتر از تو وضو مى گيرم. امام حسين (ع) گفت وضوى من بهتر است. سرانجام داورى را نزد پيرمرد بردند و گفتند: قضاوت كن كدام يك از ما دو نفر نيكوتر وضو مى گيريم. پيرمرد نظاره كرد، و متوجه شد كه وضوى خود نادرست بوده آنگاه رو كرد به آنها گفت وضوى اين پيرمرد نادان درست نبوده. هم اكنون از شما آموخت و به بركت شفقت و مهربانى شما بر امّت جدّتان، راه درست را بياموخت.

مدرك بن زياد، به ابن عباس، كه براى حسن و حسين ركاب گرفته بود و لباسشان را مرتب مى كرد، گفت، تو از اينها سالخورده ترى، ركاب بر ايشان مى گيرى؟ وى پاسخ داد: اى فرومايه، تو چه مى دانى اينها چه كسانى هستند. اينها فرزندان رسول خدايند آيا اين موهبتى از جانب خداوند بر من نيست كه ركابشان را بگيرم و لباسشان را مرتب سازم؟!

در تذكرة الخواص از ابن عباس روايت شده است كه: رسول اللّه (ص) براى حسن و حسين اين دعا و تعويذ را مى خواند و مى گفت: «اعيذ كما بكلمات اللّه التّامة من كلّ شيطان و هامّه و من كلّ عين لامّة» شما را از شر هر شيطان آزاردهنده و هر چشم شومى در پناه كلمات تامّه خداوندى قرار مى دهم. سپس فرمود: اين تعويذى است كه پدر شما ابراهيم براى اسماعيل و اسحاق مى خواند.

محبت شديد پيامبر (ص) به امام حسن (ع)

در تذكرة الخواص، آمده است، كه احمد بن حنبل به سند خود در مسند از براى بن عازب روايت كرده است كه روزى رسول خدا (ص) را مشاهده كردم در حالى كه حسن بن على را بر دوش خود نشانيده بود و مى گفت: «اللّهم انّى احبه فاحبه» «بار خدايا من او را دوست دارم تو هم او را دوست بدار» اكثر راويان حديث بر اين روايت اتفاق دارند؛ اما در روايت ديگرى جمله «فاحبّ من يحبّه» نيز اضافه شده است، به اين معنى كه خداوندا دوستدار او را نيز دوست بدار. و ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء به سند خود از براى بن عازب نيز اين روايت را نقل كرده است، با اين تفاوت كه پيامبر (ص) فرمود: «من احبّنى فليحبّه» «هر كس مرا دوست دارد، بايد او را دوست بدارد».

احمد بن حنبل به سند خود از ابو هريره در حديثى آورده است كه پيامبر (ص) در خانه فاطمه (س) نشسته بود در اين هنگام امام حسن وارد شد و به سرعت خود را به پيامبر (ص) نزديك ساخت. پس آن حضرت وى را در آغوش گرفته، بوسيد و گفت: بار الها من او را دوست دارم و دوستدار او را نيز دوست دارم. با اين روايت نيز عموم راويان حديث اتفاق دارند، و از كتاب، بشارة المصطفى به اسناد از يعلى بن مرة نقل است كه وى مى گفت؛ در خدمت رسول اكرم (ص) بودم كه به مهمانى دعوت شده بود. ناگهان چشمش به حسن (ع) افتاد كه در كوچه بازى مى كرد. آن حضرت از پيش روى قوم آهنگ او كرد و با روى گشاده و خندان متوجه وى گرديد. حسن (ع) از اينجا به آنجا همچنان در حال دويدن بود. سرانجام پيامبر، وى را بگرفت و يك دست بر گردن و يك دست بر سر او بگذاشت و غرق در بوسه اش ساخت و فرمود: «حسن منّى و انا منه احب اللّه من احبه» حسن از من و من از حسنم، خداوند دوستدار او را دوست دارد. الخ.

سخاوت امام

ابو نعيم در كتاب حلية مى نويسد: حسن بن على (ع) دو بار آنچه داشت از اثاثه زندگيش با خداى خود به دو بخش مساوى تقسيم كرد، و نيز به سند خود آورده است كه: حسن بن على (ع) مال خدا را از دارايى خود خارج ساخت. و سه بار دارايى خود را به دونيم كرد و نيمى را در راه خداى تعالى بخشيد. چنان كه يك جفت كفش را به مستمندان مى داد و يك جفت را براى خود نگه مى داشت. شبيه اين روايت را محمد بن حبيب در كتاب امالى ذكر كرده است.

ابن سعد در طبقات مى نويسد: (امام حسن (ع) سه بار مال خود را به دو قسمت تقسيم كرد. يك قسمت را در راه خدا بخشيد و قسمت ديگر را براى خود نگه داشت؛ تا آنجا كه يك جفت كفش را به مستمندان مى بخشيد و يك جفت را براى خود برمى داشت، و همچنين دو بار مال خدا را از اموال خود خارج ساخت.

در شرح نهج البلاغه روايتى از ابو جعفر محمد بن حبيب از كتاب امالى خود آورده است كه: امام حسن (ع) وقتى به شاعرى عطيه اى داد، يكى از حاضرين به عنوان اعتراض گفت: سبحان اللّه، بر شاعرى كه معصيت خدا مى كند، و بهتان مى زند، بخشش مى كنى؟ فرمود: اى بنده خدا، بهترين بخشش از مال آن است كه با آن آبروى خود را نگاه دارى و يكى از انواع طلب خير و نيكى آن است كه از شر بپرهيزى.

ابن شهر آشوب در مناقب آورده است: مردى از او چيزى خواست. آن حضرت پنجاه هزار درهم و پانصد دينار بخشيد و به وى گفت، كسى را براى حمل اين بار بياور، و چون كسى را حاضر كرد، عباى خود را به او داد و گفت اين هم اجرت باربر.

عربى براى درخواست كمك به حضورش آمد. آن حضرت فرمود: هر چه در خزانه هست به او بدهيد.

بيست هزار درهم بود. همه را بر عرب دادند. گفت مولاى من اجازه ندادى كه حاجتم را بگويم و مديحه اى را در شأن تو بخوانم، آن حضرت در پاسخ اشعارى انشا كرد، بدين مضمون كه ما گروهى هستيم كه پيش از سؤال به مردم احسان مى كنيم.

مدائنى روايت كرده است: حسن و حسين و عبد اللّه بن جعفر به راه حج مى رفتند. توشه و اثاث آنان گم شد. گرسنه و تشنه بر خيمه اى رسيدند كه پير زنى در آن زندگى مى كرد. از او آب طلبيدند. گفت: اين گوسفند را بدوشيد و شير آن را بياشاميد. چنين كردند. سپس از او غذا خواستند. گفت: همين گوسفند را داريم. بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان ساخت و همه خوردند و در همان جا مدتى اقامت كردند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم و به حج مى رويم.

چون بازگشتيم نزد ما بيا. با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد. سپس وى را ترك كردند و رفتند. وقتى شوهر زن آمد و از جريان اطلاع يافت، گفت، واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى كشى. آنگاه مى گويى، از قريش بودند؟!.

روزگارى بگذشت و كار پيرزن سخت شد. از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد. امام حسن (ع) او را ديد و شناخت، پيش رفت و گفت، آيا مرا مى شناسى؟ گفت خير، آن حضرت گفت، من در فلان روز مهمان تو شدم، و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار به او ببخشند. آنگاه او را همراه با فردى نزد برادرش حسين بن على (ع) فرستاد. آن حضرت نيز به همان اندازه بدو بخشيد و او را نزد عبد اللّه بن جعفر فرستاد و او نيز عطايى همانند آنان به او داد.

تواضع امام

ابن شهر آشوب در مناقب از كتاب الفنون، و نزهة الابصار، روايت كرده است كه: حسن بن على (ع) روزى بر عده اى مستمند گذشت كه بر خاك نشسته بودند و تكه نان هايى را برمى داشتند و مى خوردند. از آن حضرت خواستند كه با آنها هم سفره شود. امام (ع) دعوتشان را پذيرفت و خود از مركب فرود آمد و گفت: خداوند متكبّران را دوست ندارد و به خوردن غذا مشغول شد. آنگاه آنها را به خانه خود دعوت كرد و به آنها غذا و لباس بخشيد.

خطبه امام حسن (ع) در كوفه

ابو مخنف مى گويد: به محض ورود امام حسن (ع) و عمّار به كوفه، مردم گرد آنها حلقه زدند. در اين هنگام امام حسن (ع) از جاى برخاست و در حالى كه مردم را به حركت به طرف ميدان نبرد فرا مى خواند با ستايش خداوند و درود بر رسول خدا (ص) به ايراد سخن پرداخت: اى مردم، شما را به سوى خدا و كتاب او و سنّت رسول اكرم (ص) همى خوانيم. ما آمده ايم تا شما مردم كوفه را به سوى كسى كه در علم و فقه و عدل و فضيلت ميان مسلمانان همانند ندارد، براى بيعت دعوت كنيم. كسى كه قرآن او را ناديده نگرفته، و در سنّت رسول اكرم (ص) ناشناخته نبوده و هيچ كس بر او پيشى نگرفته است. او على است از هر مسلمانى به پيامبر (ص) نزديك تر است. نزديك ترين بشر به محمد (ص) از نظر دين و از نظر پيوند خويشاوندى. به سوى كسى بشتابيد كه در مناقب و فضايل از جهانيان سبقت گرفته است. به سوى كسى بشتابيد كه آنگاه كه همه مردم رسول خدا (ص) را خوار كرده بودند، به يارى او شتافت و در حالى كه همه مردم از او دور بودند به وى نزديك تر بود، كسى كه با پيامبر به نماز ايستاد، در حالى كه به خدا شرك مى ورزيدند، و در حالى كه مردم شكست خورده بودند. او كسى بود كه در ركاب پيامبر (ص) به نبرد پرداخت و در حالى كه مردم از ترس مى گريختند وى در ميدان كارزار آشكار مى شد، و در حالى كه  مردم به رسول خدا نسبت دروغ مى دادند وى نخستين تصديق كننده و اولين اقتدا كننده به او بود.

او از شما يارى مى طلبد و به سوى حق و حقيقت دعوت مى كند و از شما همى خواهد كه با او همراه گرديد تا بر نيرويش افزوده شود، و او را بر قومى كه عهد خود را شكستند، پيروز گرداند. همان قومى كه ياران شايسته على (ع) را كشتند، و از آنان انتقام گرفتند، و بيت المال را به غارت بردند؛ و اكنون نيز در برابر او ايستاده اند. پس اى مردم به معروف امر كنيد و از منكر بازداريد. خداوند بر شما رحمت فرستد، و همچون بندگان صالح خدا به نداى ما پاسخ گوييد و براى نبرد آماده گرديد.

ابو مخنف اضافه كرده، مى گويد: همين كه خطبه حسن بن على (ع) پايان يافت، پس از او عمّار بپا خاست، و با سخنان خود مردم را به يارى امير المؤمنين (ع) تحريض كرد. ابو موسى كه در مجلس حاضر و از سخنان حسن بن على (ع) و عمّار آگاه شد، از جاى خود بر خاست و به منبر رفت. و با سخنان طولانى مردم را از يارى على (ع) بازداشت و در اين زمينه كوشيد تا آنان را دلسرد كند؛ اما عمّار وى را پاسخ گفت و ابو موسى به ناچار از منبر فرود آمد. الخ.

طبرى در تاريخ خود آورده است: على (ع)، ابن عباس را از، ذى قار، به كوفه فرستاد. وى با ابو موسى ملاقات كرد. در اينجا رؤساى قبايل اجتماع كردند ابو موسى به سخن پرداخت و آنها را از پيوستن به لشكر امير المؤمنين (ع) بازداشت. ابن عباس به ذى قار بازگشت و جريان امر را به آن حضرت بازگو كرد.

در اين هنگام امام (ع) فرزند خود حسن و عمّار بن ياسر را پيش خواند و آن دو را به كوفه فرستاد. همين كه آنها به كوفه رسيدند، ابو موسى به ديدارشان آمد، و امام حسن (ع) را در آغوش گرفت و به عمّار گفت: اى ابا يقظان، آيا تو هم در ميان شورشيان افتاده اى و با ستم پيشه گان همراه شده اى؟ عمّار در پاسخ گفت: من چنين كارى نكرده ام. بى جهت به من بدگويى مكن. امام حسن (ع) رشته مجادله را قطع كرد و به ابو موسى گفت: اى ابو موسى مردم را از حمايت ما بازمدار. به خدا سوگند، ما جز اصلاح كار مردم، چيزى نمى خواهيم و هيچ كس مثل امير المؤمنين از باطل بيمناك نيست. ابو موسى گفت: راست مى گويى پدر و مادرم فداى تو باد. اما آن كس كه با وى مشورت مى كنند، بايد امين باشد. عمار به خشم آمد و به وى اعتراض كرد. مردى از بنى تميم بر خاست و عمّار را به باد انتقاد گرفت. زيد بن صوحان و عده اى از نزديكان او به هيجان آمدند و به يارى عمّار پرداختند. آنگاه ابو موسى بر منبر قرار گرفت. سپس شبث بن ربعى از جاى برخاست، و مخالفت خود را با زيد بن صوحان اعلام داشت. حسن بن على (ع) نيز بلافاصله برخاست و گفت: اى مردم دعوت پيشواى خود را اجابت كنيد و به برادران خود بپيونديد، كه بدون ترديد براى انجام اين امر مهمّ كسانى يافت خواهند شد. به خدا سوگند چنانچه صاحبان خرد از او پيروى نمايند، به خير دنيا و آخرت نزديك تر است. پس دعوت ما را بپذيريد و ما را در اين امر يارى دهيد.

خداوند شما را اصلاح كند.

همين كه اخبار به اطلاع على (ع) رسيد و از اختلافات اهالى كوفه آگاه شد به مالك اشتر گفت تو در مورد ابو موسى شفاعت كردى كه من او را بر جاى خود تثبيت كنم. پس به طرف كوفه حركت كن و به اصلاح آنچه تباه كردى بپرداز. مالك اشتر قبول كرد. به كوفه وارد شد و به دار الحكومه رسيد. مردم در اطراف قصر ازدحام كرده بودند و ابو موسى بر فراز منبر سخن مى گفت، و مردم را از اين امر بازمى داشت از طرفى عمّار وى را مخاطب ساخته بود و امام حسن (ع) نيز به او مى گفت: از مقابله با كار ما دورى گزين و از منبر ما فرود آى، اى كسى كه مادرت شناخته نشده است. در اين اثنا خدمتگزاران ابو موسى در رسيدند و گفتند، هم اكنون مالك اشتر داخل دار الحكومه شد و ما را مضروب ساخت و از دار الحكومه اخراج كرد.

ابو موسى با شنيدن اين سخن از منبر فرود آمد.

اخبار مربوط به آن حضرت در جنگ صفين

هر چند امام حسن (ع) و امام حسين (ع) همراه با پدر خود در جنگهاى جمل و صفّين و نهروان شركت داشتند، اما امير المؤمنين (ع) اجازه نفرمود كه به كارزار بپردازند. چنان كه در نهج البلاغه آمده است:

از سخنان على (ع) در هنگامه جنگ صفين، و آن به وقتى بود كه فرزند خود امام حسن (ع) را مشاهده كرد كه شتابان به كارزار مى رفت. پس خطاب به اصحاب خود چنين فرمود: جلوى اين پسر را بگيريد كه با مرگش مرا درهم نكوبد. من هرگز نمى خواهم اين دو جوان (حسن (ع) و حسين (ع) در جنگ كشته شوند؛ زيرا نسل پيغمبر (ص) قطع مى گردد. الخ.

بيان امير المؤمنين (ع) در اين مورد خود دليل بارزى است بر اين كه حسن و حسين (ع) نسل رسول اللّه (ص) و دو پسر پيامبر و دو فرزند آن حضرت به شمار مى روند. اين امر علاوه بر آيات قرآن كريم است كه نشان مى دهد حسن و حسين دو فرزند رسول خدا (ص) محسوب مى شوند. چنان كه در آيه مباهله مى فرمايد:

«فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ» بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان را فراخوانيم. كه منظور از پسران در اين آيه، حسن و حسين (ع) بوده است، همان طور كه خداى تعالى، عيسى (ع) را نسل ابراهيم (ع) مى خواند، آنجا كه مى فرمايد: و من ذريته داود و سليمان ... تا آنجا كه مى فرمايد: و يحيى و عيسى (ع).

اما قول خداى تعالى كه مى فرمايد: «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ ...» محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست.

منظور از اين آيه، زيد بن حارثه است كه در اثر علاقه فراوانى كه رسول خدا (ص) به او داشت، اغلب وى را فرزند آن حضرت مى خواندند.

ديگر از اخبار مربوط به آن حضرت در جنگ صفين خبرى است كه نصر بن مزاحم در كتاب صفين آورده مى نويسد كه: عبيد اللّه بن عمر در جنگ صفّين به وسيله پيامى براى امام حسن (ع) خواستار ملاقات ايشان شد. آن حضرت پذيرفت. عبيد اللّه، به امام حسن گفت: پدرت گروه قريش را از اول تا به آخر از خود رنجانيد و آنان را مورد آزار قرار داد و مردم از او كينه ها به دل دارند. آيا حاضرى او را از خلافت خلع كنى تا ما تو را به زمامدارى برگزينيم؟

امام حسن (ع) در پاسخ او گفت: هرگز چنين نيست. به خدا سوگند چنين كارى انجام پذير نخواهد بود، امّا اى فرزند خطاب سوگند به خدا كشته تو را امروز يا فردا خواهيم ديد. شيطان تو را فريب داده و چنان زينت بخشيده است، كه خود را آراسته اى و عطرزده اى تا اينكه زنان شام تو را ببينند و فريفته ات شوند؛ اما به زودى خداوند تو را به خاك مرگ خواهد افكند.

نصر مى گويد: به خدا سوگند سپيده صبح تازه دميده بود، كه عبيد اللّه به خاك هلاك افتاد. امام حسن (ع)

كه در ميدان جنگ مى گذشت مردمى را ديد كه كشته اى را با خود مى برد كه نيزه اى در چشمش فرو رفته و پاهايش همچنان به ركاب اسب گير كرده است. به اطرافيانش گفت:

- ببينيد اين مرد كيست؟

- مردى از همدان است كه عبيد اللّه را در اول شب كشته و تا دميدن روز در كنار جنازه مانده بود.

به اين ترتيب ملاحظه مى كنيم كه پيشنهاد عبيد اللّه بن عمر به امام حسن (ع) خدعه و نيرنگى بيش نبود، و هرگز مايل نبود كه امام حسن (ع) زمام امور مسلمين را در دست گيرد.

على (ع) توليت اوقاف خود را به امام حسن (ع) وا گذارد.

امير المؤمنين على (ع) توليت و نظارت اوقاف خود را به امام حسن (ع) و پس از او به امام حسين (ع) واگذار فرمود. چنان كه در كتاب وقف به روايت سيد رضى در نهج البلاغه آمده است چنين فرمود: اين است آنچه بنده خدا على بن ابى طالب (ع) درباره دارائيش براى بدست آوردن خوشنودى خدا دستور مى دهد كه، اين دارائى در اختيار حسن بن على خواهد بود كه خود به طور شايسته از آن استفاده، و در راه خير هم انفاق خواهد كرد. و اگر پيشامدى براى حسن روى داد و حسين زنده ماند. او به كارها خواهد پرداخت و امور را مانند برادرش به مرحله اجرا خواهد رساند؛ و جانشين برادرش خواهد بود. و دو پسر فاطمه را از دهش على، برابر دهشى است كه به پسران ديگر على مى رسد و اين كه من انجام اين كار را به دو پسر فاطمه واگذار كردم براى خوشنودى خدا و قصد قربت به رسول خدا (ص) و به پاس احترام او و گرامى داشتن خويشاوندى و تماس هميشگى با آن بزرگوار است.

وصاياى على (ع) به فرزند خود حسن (ع)

امير المؤمنين (ع) اين وصيت را پس از بازگشت از جنگ صفّين به نام امام حسن (ع) مرقوم فرموده است. اين وصيت نامه كه شامل عالى ترين و كامل ترين دستورهاى زندگانى است در نهج البلاغه ذكر گرديده و نيز در كتاب مزبور وصاياى بسيارى از آن حضرت براى دو فرزندش امام حسن و امام حسين (ع) آمده است.

وصيت على (ع) به امام حسن (ع) به هنگام وفات.

امام حسن (ع) وصىّ پدر خود بود. و آن به هنگامى بود كه ابن ملجم آن حضرت را ضربت زد. اين وصيّت نامه كه با جمله «اوصيك يا حسن و جميع ولدى» الخ. آغاز مى شود، ابو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين، ذكر كرده است.

امام حسن (ع) پيش از شهادت پدر و پس از دفن آن حضرت

طبرى به سند خود از ابى عبد الرحمن سلمى روايت كرده مى نويسد:

حسن بن على (ع) براى من تعريف كرده گفت: من از خانه خارج شدم در حالى كه پدرم در مسجد به اقامه نماز پرداخته بود. پدرم امير المؤمنين به من فرمود: اى فرزند، امشب من و افراد خانواده ام بيدار مانده ايم، زيرا شب جمعه نوزدهم ماه رمضان است ... ديرى نپاييد كه ابن ابى الهياج بيامد و بانك اذان برآورد. پس حضرت جهت اقامه نماز حركت كرد. من نيز پشت سر ايشان به راه افتادم. در اين اثنا دو مرد كه گوشه اى در كمين بودند شمشير به روى آن حضرت كشيدند. يكى از اين دو شمشيرش خطا كرد و بر طاق محراب فرود آمد. اما ديگرى شمشيرش بر فرق مقدّس آن حضرت اصابت كرد. الخ. امام حسن (ع) خود عهده دار غسل پدر و نماز بر او و كشتن عبد الرحمن بن ملجم گرديد.

ابو الفرج اصفهانى به سند خود آورده است: همين كه امير المؤمنين (ع) از دنيا رحلت كرد پسرش حسن (ع) و عبد اللّه بن عباس مراسم غسل او را انجام دادند. حسن بن على (ع) بر وى نماز گذاشت و در نماز خود پنج تكبير گفت. ابو الفرج ادامه داده مى نويسد: پس از اينكه مراسم دفن پايان يافت، امام حسن (ع)، عبد الرحمن بن ملجم را احضار كرد و دستور داد گردنش را از دم شمشير بگذرانند.

ابن ملجم رو كرد به آن حضرت و گفت: مى توانيد با من پيمانى ببنديد كه به شام سفر كنم تا ببينم هم مسلك من با معاويه چه كرده است. آيا او را كشته است؟ و چنانچه از عهده كارش بر نيامده كار معاويه را بسازم و به سوى شما بازگردم و دست به دست شما بدهم تا هر حكمى كه داريد در حق من برانيد.

امام حسن (ع) فرمود: هرگز چنين نيست. به خدا سوگند، تو آب سردى نخواهى نوشيد، تا اينكه روحت به آتش بپيوندد. پس گردن او را بزد، و جثّه پليدش را بنا به خواهش ام الهيثم، دختر اسود نخعى، در اختيار او گذاشتند. اين زن جسد ابن ملجم را در آتش سوزانيد.

بيعت مردم با آن حضرت

پس از خطابه امام مجتبى (ع) عبد اللّه بن عباس از جا برخاست و خطاب به مردم چنين گفت: اى مردم، اين پسر پيغمبر شما و وصى امام شماست. با او بيعت كنيد. مردم با سرعت به نداى ابن عباس پاسخ داده، گفتند: (ما احبّه إلينا و اوجب حقه علينا) وه كه چقدر او در دل ما محبوب است چقدر حق او بر ما واجب است، و تا چه اندازه وى براى خلافت شايسته است. و بدين ترتيب براى بيعت با آن حضرت پيش رفتند.

شيخ مفيد در ارشاد آورده است كه: بيعت مردم در روز جمعه بيست و يكم رمضان سال چهلم هجرت با حسن بن على (ع) صورت پذيرفت.

به نوشته ابو الفرج، پس از انجام مراسم بيعت امام حسن (ع) از منبر فرود آمد، و براى فرمانروايان دستورات لازم را صادر كرد و كارگزاران حكومت را منظم ساخت و نظارت خود را بر امور آغاز كرد. آن حضرت عبد اللّه بن عباس را به عنوان حاكم بصره انتخاب كرد. نخستين كارى كه امام به انجام آن اقدام كرد حقوق لشكريان بود. كه صد در صد افزايش داد. اين روشى بود كه پدرش على (ع) در جنگ جمل به كار برده بود. و امام حسن (ع) نيز در زمان خلافت خود اين كار را انجام داد و پس از او اين روش در ميان خلفاى ديگر نيز همچنان باقى ماند.

شيخ مفيد مى گويد: همين كه معاويه از شهادت امير المؤمنين (ع) و بيعت مردم با امام حسن (ع) اطلاع يافت، مردى از قبيله حمير به عنوان جاسوس به طرف كوفه و يكى ديگر از طايفه بنى القين را به طرف بصره روانه ساخت، تا به اين وسيله از اوضاع با خبر گردد و اخبار را به اطلاع وى رسانند. و در برابر امام حسن به اغتشاش و آشوب بپردازند. اما آن حضرت از فرستادن اين دو جاسوس آگاهى يافت، و دستور داد مرد حميرى را كه نزد قصابى بسر مى برد دستگيرش كنند و پس از دستگيرى امر كرد كه گردن او را بزنند. همچنين نامه اى به بصره ارسال داشت، و دستور داد جاسوس ديگرى كه از قبيله بنى القين در آنجا به سر مى برد بازداشت كنند و گردنش را بزنند.

مكاتبه ميان امام حسن (ع) و ابن عباس و معاويه

امام حسن (ع) ضمن نامه اى خطاب به معاويه نوشت:

اما بعد- تو مردانى را به عنوان جاسوس براى ما روانه ساخته اى. مثل اينكه دوست مى دارى در ميدان جنگ با يكديگر ديدار كنيم. من اطمينان دارم كه چنين است، و اگر خدا بخواهد در ميدان نبرد يكديگر را خواهيم ديد. به من گزارش رسيده كه بدگويى كرده و سخنان ناپسندى گفته اى كه شايسته خردمندان نيست. بدان كه مثال كارهاى تو نكته اى است كه شاعر در شعر خود گنجانيده و مى گويد:

ما و آن كس كه از ما جهان را بدرود گفت، همچون كاروانى هستيم كه شبى در منزلگاهى فرود آيد و بامداد رخت سفر ببندد.

به آن كس كه در شماتت گذشتگان لب به سخن مى گشايد بگوييد، آماده رفتن باشد. معاويه در پاسخ حسن بن على (ع) اين نامه را فرستاد:

نامه ات را دريافت كردم و سخنان تو را دريافتم. از حادثه اى كه پديد آمد آگاه بودم. نه شادمان گرديدم و نه اندوهناك شدم. نه لب به شماتت گشودم و نه افسوس خوردم؛ اما پدر تو على بن ابى طالب كسى است كه اشعار زير از اعشى بنى قيس بن ثعلبه با صفات او راست مى آيد:

تويى بخشنده و تويى آن كس، كه وقتى قلبهاى وحشت زده در سينه ها تنگى كنند، چنان در ميدان نبرد بر دشمن مى تازى كه زنها به سوك مى نشينند. تو بخشنده تر از خليجهايى هستى كه بر دامنه اقيانوسها و پلها و بيشه ها موج مى اندازند.

تو بخشنده ترى، زيرا از آن چه دارى به مردم مستمند هزار هزار مى بخشى.

ابو الفرج مى گويد: عبد اللّه بن عباس نيز از بصره به معاويه چنين نگاشت:

اى معاويه، تو با اين دو جاسوس كه به بصره فرستادى تا از لغزشهاى سياسى قريش، آگاهى يابند، چنان مى پندارى كه مى توانى بر ما پيروز شوى و به آرزويت برسى. مثال تو چنان است كه اميّه (ابن اشكر) در شعر خود مى گويد.

- به جان من و خزاعى در آن شب، مانند بره اى بوديم كه سحرگاه به قربانگاه فروختيم. دشنه اى از غلاف كشيده شد و گلويى را در قربانگاه فرو دريد. دوست خود را به شماتت ياد كردى كه در روزى منحوس، طى حادثه اى به هلاكت رسيده است.

معاويه در پاسخ او نوشت: نامه تو شبيه به همان نامه اى است كه حسن بن على (ع) براى من ارسال داشت. بدان كه در مورد تشبيه من و خودت خطا كرده اى. مثل من و تو همان است كه طارق خزاعى در پاسخ اميّه در سفرى چنين گفته است:

به خدا سوگند، هر چند كه من خود را راستگو مى دانم، اما نمى دانم چگونه از كسى كه مرا مورد تهمت و افترا قرار مى دهد عذرخواهى كنم. واى بر من اگر زنيبه هلاك شود و بنى لحيان مورد انزجار قرار گيرند.

مدائنى روايت كرده، مى گويد: ابن عباس ضمن نامه اى به امام حسن نوشت:

پس از پدرت على (ع) مردم امور خود را به تو واگذار كردند و پيمان بستند، كه امر خلافت را خود بر عهده گيرى. بنابراين آماده جنگ شو و براى ستيز با دشمن اقدام كن و يارانت را جمع آورى فرما. نامه مذكور

كه بسيار طولانى نوشته شده است كه ما از ذكر تمام آن مى گذريم. نكته قابل ذكر اين است كه اين نامه و نامه اى كه ابن عباس براى معاويه ارسال داشته بود خود دليل بارزى است كه وى در بصره اقامت داشته همان طور كه در زمان شهادت امير المؤمنين (ع) در كوفه بوده است. بنابراين روايتى كه مى گويد ابن عباس بيت المال بصره را با خود برداشت و به مكّه گريخت و با امير المؤمنين به دشمنى پرداخت و از آن حضرت جدا شد با اين واقعيّت هماهنگى ندارد. بدين ترتيب بايستى اذعان كرد يا خبرى كه مى گويد وى از على (ع) جدا شد صحيح نبوده و يا اين كه پس از جدايى دوباره به نزد على (ع) بازگشته است.

ابو الفرج مى گويد: حسن بن على (ع) براى معاويه بن ابى سفيان نامه اى به وسيله جندب بن عبد اللّه ازدى ارسال داشت. به گفته مداينى به همراه جندب، حارث بن سويد تيمى را نيز روانه ساخت.

نامه مزبور چنين است:

(بسم اللّه الرحمن الرحيم) از بنده خدا حسن بن على امير المؤمنين به معاوية بن ابى سفيان. سلام بر تو، من درباره تو به درگاه خداى يكتا كه جز او خدايى نيست، حمد و سپاس بجا مى آورم. اما بعد، خداى عزّ و جلّ، محمد (ص) را برگزيد كه رحمت براى جهانيان بود، و رسالتهاى خداوند را ابلاغ كرد، و در حالى كه هرگز كوتاهى و سستى نكرده بود جان او را به سوى خود ستاند. سرانجام خداوند به وسيله او آشكار ساخت. شرك را نابود كرد. عرب را عموما عزّت بخشيد و بخصوص قريش را شرافت و بزرگى عطا فرمود. خداى تعالى در قرآن مى فرمايد: (وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ).

پس از آنكه پيامبر (ص) از دنيا رحلت كرد، عرب بر سر حاكميت و قدرت با يكديگر به نزاع پرداختند.

قريش بر اين ادّعا بود كه ما از طايفه و خانواده او هستيم. مردم عرب نيز اين سخن را حق دانستند. به دنبال آن همان طور كه اعراب با قريش به مبارزه پرداخت ما نيز با قريش به احتجاج پرداختيم. اما قريش بر ما ستم روا داشت و رفتارشان با ما از روى انصاف نبود. همين كه ما خاندان محمد (ص) و اوصياى او با قريش احتجاج كرديم و از آنان خواستار انصاف شديم ما را از خود دور ساختند، و براى دشمنى و نبرد با ما اجتماع كردند؛ و بدان جهت كه ما نگران دين خدا بوديم و از آن بيم داشتيم كه منافقين و احزاب فرصت يابند كه به بهانه جويى و انتقاد بپردازند، از اين رو از درگيرى با ايشان خوددارى مى كرديم.

امّا امروز جاى بسى شگفتى است كه مدّعى امرى شده اى كه كوچك ترين حقّى بر آن ندارى. نه فضيلتى در دين از خود نشان داده اى و نه در اسلام سابقه نيكى دارى. تو فرزند يكى از احزاب و فرزند يكى از بزرگ ترين دشمنان از ميان سران قريش نسبت به رسول خدا (ص) هستى و به زودى پس از كوچ كردن به دنياى ديگر، خواهى دانست كه سراى آخرت از آن كيست.

على (ع) كه رحمت خدا بر او باد آن روز كه از اين دنيا رخت بر بست و روزى كه خداوند با قبول اسلام بر او منّت نهاد و روزى كه زنده خواهد شد، همين كه رحلت فرمود، مسلمين پس از او مرا به ولايت و سرپرستى خود انتخاب كردند.

آنچه مرا به نوشتن اين نامه وادار كرد، اين بود كه در كار تو نزد خدا معذور نباشم. حال چنانچه حق را پيروى كنى بهره نيكو خواهى برد، و صلاح مسلمانان نيز در همين است. پس، از پافشارى و اصرار بر باطل خوددارى كن، و همانند ديگر مردم در بيعت من وارد شو. تو خود واقف هستى كه من بر اين امر سزاوارترم. هم نزد خدا و هم نزد هر انسان ديندار و پرهيزكارى. پس دست از دشمنى و ستم بردار و از ريخته  شدن خون مسلمين خوددارى كن. امّا بدان چنانچه در گمراهى همچنان باقى بمانى من با ديگر مسلمين با شتاب به سويت خواهيم آمد، و تو را به مقابله فرا خواهيم خواند، تا خداوند ميان ما داورى فرمايد كه او بهترين داوران است. مدائنى مى نويسد: نمايندگان حسن بن على (ع) نزد معاويه رفتند و از وى خواستند كه با آن حضرت بيعت كند؛ اما معاويه از دادن پاسخ خوددارى كرد.

ابو الفرج گويد: معاويه در پاسخ آن حضرت نامه اى به شرح زير ارسال داشت: از بنده خدا معاويه امير مؤمنان، به حسن بن على، سلام بر تو، من به درگاه خداوند كه نيست خدايى جز او. حمد و سپاس به جاى مى آورم. اما بعد، نامه تو را دريافت كردم، و بيانات درباره رسول اللّه (ص) و فضايل او را دانستم و مى دانم كه او در ميان اولّين و آخرين شايسته ترين انسان بود. در نامه ات نوشته اى كه مسلمانان پس از پيامبر در مورد جانشينى او با يكديگر به نزاع پرداختند. من مى بينم كه با صراحت ابو بكر صديق و عمر فاروق و ابو عبيده امين و حوارى رسول اللّه (ص) و نيكان از مهاجرين و انصار را به باد افترا گرفته اى.

اين سخن بر من خوشايند نيامد. تو از كسانى هستى كه نزد ما و مردم بخيل نبوده اى و من دوستدار آنم كه گفتارت راست و درست باشد و تو را به نيكى ياد كنند.

اين امّت پس از آن كه در مورد جانشينى رسول خدا در ميان آنها اختلاف پيش آمد، فضل و برترى و سوابق و خويشاوندى شما را با پيامبر فراموش نكرده و جايگاه شما را در اسلام از ياد نبرده اند؛ بلكه امّت مسلمان بر اين عقيده بودند، كه امر حكومت به قريش كه از همه به پيامبر نزديكترند واگذار شود. در اين ميان عده اى از افراد صالح و شايسته مردم معتقد شدند بين قريش نيز فردى كه در اسلام پيشتازتر و از همه داناتر و در اجراى امر خدا نيرومندتر باشد، اين امر را بر عهده گيرد. از اين رو آنان ابو بكر را انتخاب كردند. اما اين انتخاب موجبات تهمت در سينه هاى شما را فراهم آورد. در حالى كه اگر مسلمين در ميان شما كسى را مى يافتند كه قادر باشد به جاى ابو بكر بنشيند هرگز از وى روگردان نمى شدند.

نامه تو نشان مى دهد كه مرا به صلح دعوت كرده اى. بايستى بگويم امروز حال من و تو همانند حالتى است كه ميان شما و ابو بكر پس از رسول خدا (ص) بود و چنانچه من به اين امر واقف بودم كه تو در حفظ امور مردم و جمع آورى اموال و مقابله با دشمن نيرومندترى، به دعوتت پاسخ مى گفتم. اما مى دانم كه من از تو در امر حكومت سابقه و تجربه بيشترى دارم. من در سياست آگاه تر و سنّ بيشترى دارم. از اين رو تن به فرمان بده و بدان كه امر حكومت بعد از من از آن تو خواهد بود. و اينك نيز بيت المال عراق و خراج هر منطقه از عراق را به تو واگذار خواهم كرد. تا فردى امين از طرف تو هر سال به جمع آورى آنها بپردازد و برايت بياورد. البته هيچ كارى بدون مشورت و نظر تو انجام ندهد و در هر كار كه اطاعت خدا را اراده كنى از فرمان تو سرپيچى نكند.

مدائنى گويد: معاويه در پايان نامه خود به امام حسن (ع) مى نويسد: پدر تو در براندازى عثمان بكوشيد، تا آنكه عثمان مظلومانه كشته شد و از خدا طلب خونخواهى كرد، و هر كس كه خونخواه او خدا باشد، هرگز چيزى را از دست نخواهد داد. آنگاه پدر تو با ستم امر حكومت بر امّت را به دست گرفت، و پراكندگى در اجتماع مسلمانان ايجاد كرد. از اين رو كسانى كه در سابقه و جهاد در اسلام پيشقدم بودند، با وى به مخالفت برخاستند؛ اما وى بر اين ادّعا شد كه اينها پيمان شكنى كرده اند، و با آنان به مبارزه برخاست. خونشان را به زمين ريخت و حرام را جايز شمرد. آنگاه به سوى ما رو آورد، بى آنكه از ما بخواهد با او بيعت كنيم. او در اين انديشه بود كه پيروزى بر ما و عزّت را به دست بياورد. از اين رو با وى به نبرد پرداختيم تا آنجا كه هر يك از ما داورى انتخاب كرديم تا اين دو نفر بر آنچه صلاح امت باشد و پيوند جامعه و همبستگى آنان را فراهم آورد، داورى نمايند. ما با آن دو نفر و با پدر تو و با خود پيمان بستيم، كه آنچه داوران بگويند با خوشنودى بپذيريم و تو خود از حكمى كه داوران كردند آگاهى و مى دانى كه على را از خلافت عزل كردند. امّا به خدا سوگند كه او تن به اين حكم نداد، و براى پذيرفتن امر خدا اندكى شكيبايى نكرد. حال چگونه مرا به امرى دعوت مى كنى. كه مبناى آن همان است كه پدرت به دنبال آن بود، در حالى كه خود مى دانى كه او از اين حكم خارج شده است. پس به خود و دين خود بنگر. و السّلام.

سپس معاويه به حارث و جندب نمايندگان امام گفت: بازگرديد. آنچه بين من و شما حكم خواهد كرد شمشير است. آنها بازگشتند. معاويه نيز با سپاهى كه تعداد آنها به شصت هزار مى رسيد به طرف عراق حركت كرد، و در شام نيز به جاى خود ضحاك بن قيس فهرى را انتخاب كرد.

جندب مى گويد: همين كه نامه معاويه را نزد امام حسن (ع) آوردم به آن حضرت گفتم كه اين مرد به طرف شما روانه شده. پس شما هم به سوى او حركت كنيد، تا با وى در كشور و بلاد خودش مقابله نماييد. چنانچه مى پنداريد كه او به فرمان شما درآيد هرگز چنين نيست. به خدا سوگند مى بينم كه روزگارى سخت تر از زمان جنگ صفين خواهد داشت. امام حسن (ع) گفت: چنين خواهم كرد.

معاويه نامه ديگرى به امام حسن (ع) ارسال داشت و گفت:

اما بعد، خداى عزّ و جلّ آنچه را كه خواهد درباره بندگانش انجام مى دهد. هيچ حكمى در پى حكم او به كار نيايد و او به حساب همه زود رسيدگى كند. بنابراين از اين امر دورى كن، كه مرگت به دست مردمان فرومايه انجام نگيرد، و از اينكه ما از خواسته خود دست برداريم نوميد باشد. امّا چنانچه از پيشنهاد خود دست بردارى و به بيعت با من درآيى به آنچه كه وعده داده ام وفا خواهم كرد، و نيز امر خلافت بعد از من از آن تو خواهد بود؛ كه شايستگى تو در اين امر از همه كس بيشتر است. و السّلام.

امام حسن (ع) در پاسخ او نوشت:

اما بعد، نامه ات را دريافت، و از دادن جواب خوددارى كردم؛ زيرا از آن بيم داشتم كه ظلم و ستم آغاز كنى.

بنابراين به تو سفارش مى كنم كه پيرو حق باشى و خود مى دانى كه از آن افراد هستم. و السّلام همين كه نامه امام حسن (ع) به معاويه رسيد، نامه اى با يك عبارت براى كارگزاران خود به اين شرح ارسال داشت.

اما بعد، سپاس خدا را كه شما را در مقابل دسايس دشمن و قاتل خليفه شما كفايت كرد. خداوند با لطف خود و روش نيكويش مردى از بندگان خود را تعيين فرمود و آن مرد با برپائى غائله و آشوب على بن ابى طالب (ع) را كشت، و ياران او را پراكنده ساخت. امروز نامه هاى بسيارى از بزرگان و رهبران آنها براى ما ارسال داشته و از ما براى خود و قبايل خود امان خواسته اند. پس شما با وصول اين نامه با تمام كوشش و توان خود حركت كنيد كه با سپاس به درگاه خداوند از دشمنان انتقام خواهيد گرفت و به آرزوى خود نايل خواهيد شد، و خداوند ستمكاران و دشمنان را نابود خواهد فرمود. و السّلام.

لشكريان معاويه گرد آمدند و به مقصد عراق حركت كردند. اين خبر به امام حسن (ع) رسيد. وقتى امام (ع) با خبر شد كه لشكريان به پل منبج  (1) رسيده اند بلافاصله حركت كرد و حجر بن عدى را انتخاب نمود تا به اطلاع مردم و امرا برساند كه آماده مقابله با معاويه گردند.

منادى براى اقامه نماز جماعت مردم را دعوت كرد. همه با شور و هيجان اجتماع كردند. امام حسن (ع) گفت هر وقت مردم گرد آمدند به من اطلاع دهيد. در اين موقع سعيد بن قيس همدانى به خدمت امام رسيد و اجتماع مردم را باخبر ساخت، و از وى خواست كه به مسجد بروند. امام حسن (ع) به محض ورود به مسجد بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند خطابه اى به اين شرح بيان فرمود:

اما بعد، خداوند جهاد را براى بندگان خود واجب ساخته و آن را امرى ناخوشايند ناميده است. سپس به اهل جهاد از مؤمنين اظهار داشت اى مردم شكيبا باشيد، و بدانيد كه به آنچه دوست داريد نايل نخواهيد شد مگر آنكه در برابر ناملايمات صبر و شكيبايى از خود نشان بدهيد، كه خدا با صابرين است. خبر رسيده كه معاويه به اين بهانه كه ما تصميم به نبرد با او داريم، و به طرف شام حركت كرده ايم، با لشكريان خود به طرف عراق حركت كرده است. اينك شما براى مقابله با او و جلوگيرى از ورود او به سرزمين خودتان به جانب لشكرگاه نخيله  (2) بشتابيد.

امام حسن (ع) خود احساس كرد، كه ممكن است مردم به سخنانش اعتنايى نداشته باشند. مردم با شنيدن سخنان آن حضرت لب به سكوت نهادند و از هيچ كس حتى يك كلمه در پاسخ وى شنيده نشد.

عدى بن حاتم با مشاهده اين وضع از جاى برخاست و آغاز سخن كرد و گفت: من پسر حاتم هستم. سبحان اللّه، چه زشت است اين حالت شما. آيا به سخنان پيشواى خود و دخترزاده پيامبر خود پاسخ نمى گوييد؟ كجايند خطباى قبيله مضر كه به هنگام ادّعا زبانى تيز دارند، چنان كه گويى از عهده هر كارى همانند يك قهرمان برمى آيند، امّا به وقت عمل چون روباه مى گريزند؟ آيا شما مردم از خشم و عيب گرفتن او بيم نداريد؟

سپس رو كرد به امام حسن (ع) و گفت: خداوند به وسيله تو طريق رشد و هدايت را بگشايد. از ناملايمات دورت بدارد، و در امور نيكو تو را موفق فرمايد. سخنان شما را شنيديم. ما فرمان شما را با گوش جان اطاعت خواهيم كرد، و فرمانبردار امر شما هستيم. اكنون آماده ام كه به طرف لشكرگاه حركت كنم.

هر كس بخواهد مى تواند با من همراه شود.

عدى بن حاتم پس از اين سخن از مسجد خارج شد و به راه افتاد، و بر مركب خود كه نزديك در مسجد آماده بود سوار شد، و روانه نخيله گرديد. و به غلام خود دستور داد كه به وى بپيوندد، به اين ترتيب اوّلين فرد سپاه امام حسن (ع) عدى بن حاتم بود. پس از عدى بن حاتم. قيس بن سعد بن عباده انصارى و معقل بن قيس رياحى و زياد بن صعصعه تيمى. به ترتيب يكى پس از ديگرى از جاى برخاستند و به سخن پرداختند، و مردم را سرزنش كردند و به رفتن آنان به ميدان نبرد تشويق كردند، و در لبّيك به دعوت امام همانند عدى بن حاتم كلماتى بيان داشتند.

آنگاه امام حسن (ع) به سخن پرداخته، گفت: شما درست مى گوييد. رحمت خداى بر شما باد. من همچنان  به صدق نيت، وفا، قبول و دوستى صادقانه شما آشنا بودم. خداوند جزاى خير به شما عطا فرمايد.

سپس از منبر فرود آمد مردم نيز به دنبال آن حضرت آماده نبرد شدند و به طرف جبهه حركت كردند.

امام مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را در كوفه به جاى خود انتخاب كرد. و به وى فرمان داد، كه در پيوستن به لشكريان امام مردم را تشويق و تحريض كند. او نيز فرمان امام را انجام داده، سپاهى انبوه گرد آورد و امام با لشكرى عظيم و ساز و برگ فراوان حركت كرد و به دير عبد الرحمن رسيد.

در اينجا امام حسن (ع) جهت پيوستن مردم به سپاه او به مدت سه روز توقف كرد. آنگاه عبيد اللّه بن عباس را بخواند و به وى گفت: اى پسر عمو، من سپاهى مركب از دوازده هزار نفر از سواران عرب كه هر يك به تنهايى مى تواند با گروهى برابرى كند و عده اى از قاريان مصر را به همراه تو روانه مى كنم پس با آنان حركت كن. گشاده رو باش و با آرامى رفتار كن. در برابر آنها فروتن باش و نزديك آنان اقامت كن، و بدان كه آنها از ياران با وفاى امير المؤمنين (ع) هستند كه تاكنون باقى مانده اند. همراه با آنان از كنار شط فرات مى گذرى. سپس آنان را به سرزمين مسكن برده و چون از آن محلّ گذشتى با معاويه برخورد خواهى كرد. و چنانچه با وى ملاقات كردى او را از حركت بازدار. ما نيز در پى تو شتابان خواهيم رسيد. در ضمن مى بايست هر روز اخبار جنگ را به اطلاع من برسانى. و نيز همچنين با اين دو نفر يعنى قيس بن سعد و سعيد بن قيس به مشاوره بپرداز. چون با معاويه روبرو شدى، در جنگ با او پيشدستى مكن تا آنكه او نبرد را آغاز كند، و در اين صورت به جنگ با او بپرداز. اگر دچار حادثه اى شدى قيس فرماندهى سپاه را خواهد داشت و چنانچه براى او نيز حادثه اى روى داد جانشين وى سعيد بن قيس خواهد بود.

عبيد اللّه به راه افتاد تا به شينور رسيده و پس از گذشتن از شاهى به فرات و روستاهاى فلوجه رسيد و از آنجا نيز عازم مسكن شد.

شيخ مفيد مى گويد: امام حسن (ع) مردم را به جهاد دعوت كرد، امّا مثل اينكه براى آنها سنگين باشد سخن آن حضرت را با سستى پاسخ دادند. پس از آن امام و همراهان كه عده اى از پيروان پدرش و برخى از پيروان خود او بودند حركت كردند. در ميان آنها عده اى نيز از خوارج بودند كه همراه با هر كس و به هر حيله و تزويرى آماده جنگ با معاويه بودند. عده اى فتنه جو و برخى در طمع غنايم و دسته اى شكاك و گرفتار عصبيّت بودند كه تنها با پيروى از رؤساى قبايل به راه افتادند و هرگز پاى بند به دين نبودند.

به هر حال امام پس از طى منازل بين راه در ساباط نزديك قنطره رسيد و شب را در آنجا بسر برد، همين كه روز فرا رسيد، تصميم گرفت افراد خود را آزمايش كند، كه تا چه اندازه از وى اطاعت خواهند كرد، و دوستان و دشمنان از يكديگر متمايز گردند و با آشنايى بيشتر به جنگ با معاويه و اهالى شام بپردازد.

پس امر كرد مردم را به نماز جماعت فرا خوانند. سپس بر فراز منبر رفت و خطابه خود را به اين شرح بيان فرمود: سپاس خداى را آن چنان كه ستايش گران به درگاه او سپاس مى گذارند، و گواهى مى دهم كه جز خداوند يكتا خدايى نيست. گواهى مى دهم كه محمد (ص) بنده خدا و رسول اوست. او را به حق و صدق به سوى بشر فرستاد و بر وصى خويش امينش شمرد.

امّا بعد، سوگند به خدا، اميدوارم كه امروز در ميان مردم ستايشگر خداوند و ناصحى مشفق باشم. من هرگز كينه مسلمانى را در دل نداشته و زيان مسلمانان را آرزو ندارم و هرگز بر ضد حيات و سعادتشان  نمى انديشم. هر چند كه اجتماع براى شما ناخوشايند باشد. اما وحدت و پيوستن به اجتماع بهتر از دورى و جدايى است. من جز خير و صلاح و صواب و هدايت شما به سوى مصالح هدفى ندارم. من مصلحت شما را از شما روشن تر تشخيص مى دهم.

فرمان مرا بپذيريد و از انديشه من سر مپيچيد خداوند من و شما را قرين آمرزش قرار دهد. خوشنودى و محبت و ارشاد الهى قرين ما باد.

همين كه خطابه امام (ع) پايان يافت، مردم با نگريستن به يكديگر گفتند كه: منظور او از اين بيانات چيست؟

عده اى گفتند، به خدا سوگند كه ما گمان داريم كه وى مى خواهد با معاويه از در صلح درآيد امر و حكومت را به وى واگذار كند. سپس فرياد كردند، به خدا قسم كه اين مرد كافر شده است. «اين جمله خود دليل گويايى است بر اينكه اين گروه از خوارج بوده اند.»

ديرى نپاييد كه به خيمه امام حمله آوردند و اثاث و وسايل آن را غارت كردند، و جايگاه نماز آن حضرت را از زير پايش كشيدند. عبد الرحمن بن عبد اللّه بن جعال ازدى وى را محكم گرفت و رداء را از دوش آن حضرت برداشت و همچنان كه شمشير به گردنش آويزان بود بدون رداء نشست. آنگاه دستور داد اسبش را آوردند و سوار شد. عده اى از ياران خاصّش وى را در بر گرفتند تا ديگران ياراى دستيابى به او را نداشته باشند. سپس فرمود: قبيله ربيعه و همدان را نزد من آوريد. وقتى كه آنان رسيدند، اطراف امام را گرفتند و مردم را از آن حضرت دور كردند.

به اين ترتيب آن حضرت با گروهى ديگر از مردمان به راه خود ادامه داد. چون به تاريكى ساباط رسيد مردى از بنى اسد كه او را جراح بن سنان بن جراح مى گفتند پيش آمد و در حالى كه شمشيرى باريك در دست داشت دهانه اسب آن حضرت را گرفت و گفت: اللّه اكبر، اى حسن مشرك شدى چنانچه پدرت پيش از اين مشرك شد. (اين سخن نشان مى دهد كه او نيز از خوارج بوده است) سپس نيزه اى به ران آن حضرت زد كه آن را شكافت و تا بن ران پيش رفت.

در روايت ديگرى آمده است كه بريدگى آن به استخوان رسيد آن حضرت نيز با شمشير خود به وى حمله كرده او را بگرفت و در نتيجه هر دو به زمين افتادند.

بنا به روايتى ديگر، مردى از شيعيان امام حسن به نام عبد اللّه بن خطل طائى آن مرد را بگرفت و شمشير از دستش بيرون كشيد. آنگاه مرد ديگرى به نام ظبيان بن عماره، بر وى حمله بر دو بينى او را بريد و سپس هر دو نفر با آجرى به وى هجوم بردند و سر و صورت او را شكستند و سرانجام او را از پاى درآوردند.

امام حسن (ع) را بر تختى نشاندند و به مدائن آوردند، و در خانه سعيد بن مسعود ثقفى كه از جانب امير المؤمنين (ع) فرماندار، و امام حسن (ع) نيز او را به همان سمت تثبيت كرده بود، وارد كردند. امام (ع) در آنجا به مداواى زخم خويش پرداخت. سعيد جهت درمان آن حضرت پزشكى بياورد تا آنكه بهبودى كامل يافت.

شيخ مفيد و ابو الفرج به همين ترتيب آورده اند. اما آنچه را كه، طبرى، ابن اثير و سبط ابن جوزى به نقل از شعبى ذكر كرده اند چنين است: همين كه امام حسن (ع) به مدائن آمد. منادى در ميان لشكريان فرياد كرد: بدانيد، كه قيس بن سعد كشته شد. هر چه زودتر فرار كنيد.

ديرى نپاييد كه به طرف خيمه گاه امام حمله، و كليه اثاثيه او را به يغما بردند؛ تا آنجا كه فرش زير پاى آن  حضرت را نيز باقى نگذاشتند، و بدين ترتيب بود كه هراسى از آنها به وجود آمد و كينه آنان در دلها بر جاى ماند.

با توجه به روشى كه اين چنين افرادى از خود نشان دادند امام حسن (ع) چگونه مى توانست به آنها متّكى باشد و با اعتماد بر ايشان در ميدان كارزار شركت كند؟

در اين اثنا گروهى از سران قبايل پنهانى به معاويه نوشتند: ما سر به فرمان و گوش به دستور توييم، و به وى اعلام كردند كه آماده هستند كه به سوى آنان بشتابند، و بر عهده گرفتند كه امام حسن (ع) را آنگاه كه معاويه به لشكرش نزديك شد، تسليم معاويه كنند. و آن حضرت از اين نامه اطلاع يافت. شيخ صدوق در كتاب علل الشرايع آورده است كه: معاويه جهت كشتن امام حسن (ع) عده اى جاسوس به نامهاى عمرو بن حريث، اشعث بن قيس، حجّار بن ابجر و شبث بن ربعى، را انتخاب كرد و براى هر يك از آنها نيز جاسوسى به عنوان مراقب برگزيد تا از اين مأموريت سرپيچى نكنند. وى براى كشتن امام مبلغ صد هزار درهم، لشكرى از سپاهيان شام و يكى از دختران خود را جايزه تعيين كرد. امام از اين امر آگاه شد. زره بر تن كرد و آن را پنهان داشت و بسيار مراقب بود، و بدون زره هرگز براى نماز حاضر نمى شد. از اين رو به هنگام نماز يكى از آنها كه آن حضرت را هدف نيزه قرار داد مؤثر واقع نشد.

صاحب كتاب خرائج مى نويسد: امام حسن (ع) يكى از رؤساى قبيله «كنده» را با عده اى مركب از چهار هزار نفر به نبرد با معاويه فرستاد. همين كه وى به شهر انبار وارد شد، معاويه پنجاه هزار درهم براى او فرستاد و به او وعده داد كه به فرماندارى بعضى از ولايات شام و جزيره منصوب خواهد كرد. ديرى نپاييد كه اين مرد با دويست نفر از نزديكان خود به معاويه ملحق شد. امام با شنيدن اين خبر مردى از طايفه مراد را به جاى او انتخاب كرد؛ هر چند كه با وى پيمان بست و گفت چون كوه نلرزد و سستى از خود نشان ندهد، اما خيلى زود به امام اطلاع رسيد كه او نيز همانند اول فريب خورده و به خيل معاويه پيوسته است.

ابو الفرج مى گويد: معاويه كه به قصد عراق به راه افتاده بود در قريه اى به نام، حبوبيّه، به محاذات، مسكن، وارد شد. در اينجا عبيد اللّه بن عباس نيز در برابر لشكر معاويه فرود آمد. فرداى همان روز معاويه كسى را به نزد عبيد اللّه فرستاد و گفت، كه امام حسن (ع) نامه اى در مورد صلح براى من ارسال داشته و مى خواهد حكومت را به من واگذارد: اكنون چنانچه امروز به فرمان من درآيى، به همان مقام باقى خواهى بود. در غير اين صورت، موقعى به اين امر تن در دهى كه مطيع و اسير خواهى بود. از طرفى اگر امروز به فرمان من درآيى، يك ميليون درهم به تو خواهم پرداخت، كه نيمى از آن را به نقد و نيم ديگر را در هنگام ورود به كوفه، در اختيار تو قرار خواهم داد.

پس عبيد اللّه شبانه همراه با نزديكان خود به لشكر معاويه پيوست. و چون مردم شب را بامداد كردند امير خود را نيافتند و قبس بن سعد نماز را با ايشان خواند و به كارهاى ايشان رسيدگى كرد. و بعد به ايراد خطابه اى پرداخت و گفت: اى مردم، از هيچ امرى ترس و بيم به خود راه ندهيد، و از اينكه حرص و طمع سراسر وجود اين مرد را فرا گرفته هرگز در شگفت مشويد. او كسى است كه نه خود تاكنون به امر خيرى دست زده و نه پدر و برادرش. او كسى است كه پدرش در نبرد بدر با پيامبر خدا (ص) به جنگ پرداخت و ابو اليسر كعب بن عمر و انصارى وى را به اسيرى گرفت؛ و آنگاه كه به نزد پيامبر (ص) آورد، رسول اللّه (ص) از وى فديه گرفت و ميان مسلمين تقسيم كرد. برادر او كسى است كه از جانب امير المؤمنين (ع) كه به عنوان حاكم بصره تعيين كرده بود، به سرقت مال خدا و مسلمانان مى پرداخت و اين امر را حلال مى پنداشت.

از طرفى عبيد اللّه همان كسى است كه امير المؤمنين (ع) او را والى يمن قرار داد، و او از مبارزه با بسر بن ارطاة سرباز زد، و فرزندان خود را كه رها كرده بود، به دست دشمن كشته شدند؛ و امروز نيز رفتار او با شما چنين بود كه خود مشاهده كرديد. مردم يك صدا گفتند: سپاس خداى را كه از ميان ما به دورش ساخت و او را در جمع دشمنان فرستاد.

شيخ مفيد، مى گويد: همين كه نامه قيس بن سعد به امام حسن (ع) رسيد، بر اعمال و رفتار عبيد اللّه بن عباس آگاه شد، و دانست كه مردم او را تنها گذارده و خوارج نيز به واسطه آنچه از دشنام و كافر دانستن آن حضرت به زبان آوردند نسبت به او بددل گشته اند، و خونش را مباح دانسته، اموالش را به يغما برده اند. و جز اينان كسى كه امام (ع) از انديشه هاى ناپاكشان آسوده باشد براى او به جاى نماند مگر اندكى از نزديكانش كه شيعيان او و يا از شيعيان پدر آن جناب بودند. و اينان گروه اندكى بودند كه در برابر لشكر انبوه شام تاب مقاومت نداشتند. در اين اثنا معاويه نيز نامه اى به آن حضرت نوشت و پيشنهاد صلح داد. و به ضميمه آن نامه هاى ياران آن جناب را كه براى معاويه ارسال داشته و بر عهده گرفته بودند فرستاد، تا امام حسن (ع) را غافلگير و تسليم معاويه نمايند، و براى پذيرفتن صلح شرايط بسيارى بر خود تعيين كرد، و پيمانهايى براى اجراى آن بست كه اگر بدان رفتار مى شد، مصالحى را در بر داشت. امام حسن (ع) اطمينان به گفته هاى او پيدا نكرد و دانست كه در اين باره نيرنگ زند و حيله به كار برد. اما چاره اى هم جز پذيرفتن صلح و واگذاردن جنگ نداشت. و چنان كه بيان داشتيم، پيروان آن حضرت و همراهانش مردمانى سست عنصر و كم عقيده درباره آن حضرت بودند. چنانچه رفتار آنها نشان داد كه در صدد مخالفت با او برآمده و بسيارى از آنان ريختن خون او را حلال دانسته اند و مى خواهند او را تسليم دشمن كنند. پسر عمويش (عبيد اللّه بن عباس) نيز از يارى او دست كشيد و به دشمن پيوست از طرفى مردم اغلب به دنياى زودگذر رو آوردند و از نعمتهاى آخرت چشم پوشيدند. پس امام (ع) براى پابرجايى حجّت و داشتن عذرى ميان خود و خداى تعالى و نزد همه مسلمانان پيمان محكمى براى صلح گرفت. معاويه نيز اين امر را پذيرفت.

به گفته ابو الفرج، همين كه قيس بن سعد بن عباده، به قصد جنگ با معاويه همراه با ياران خود حركت كرد، با بسر بن ارطاة با بيست هزار لشكر كه از جانب معاويه آمده بود روبرو شد، و فرياد زد اين است امير شما كه بيعت كرده و اين حسن است كه صلح كرده است. پس براى چه خود را به كشتن مى دهيد و به جنگ مى پردازيد؟ سپس قيس بن سعد رو كرد به ياران خود و گفت: از اين دو امر يكى را انتخاب كنيد. يا بدون امام در جنگ شويد و يا بيعت همراه با ذلّت و گمراهى را بپذيريد. آنها نبرد را انتخاب كردند و با اهل شام به جنگ پرداختند، و خيلى زود سپاه بسر بن ارطاة را تا اردوگاه معاويه به عقب راندند.

معاويه نامه اى سراسر استمالت و وعده و نويد به قيس نوشت، تا بلكه او را از راه بازگرداند. اما قيس چنين پاسخ داد: نه به خدا- هرگز مرا نخواهى ديد مگر آنكه ميان من و تو شمشير و نيزه ها افراشته باشد. از اين پس نامه هاى تند و شديدى ميان معاويه و قيس مبادله گرديد، كه هر يك مى كوشيد ديگرى را به شدّت تهديد كند.

سرانجام عمرو بن عاص معاويه را از اين امر بازداشت و گفت: اين نامه ها وى را جسورتر خواهد كرد. اما چنانچه او را به حال خود گذارى همانند ديگران نزد تو خواهد آمد.

از اين ماجرا به خوبى روشن مى شود كه اين دو نفر تا چه اندازه با يكديگر متفاوت بوده اند. با اينكه بسر بن ارطاة فرمانده معاويه و فرزندان خردسال عبيد اللّه را در صنعاء كشته بود، با اين وصف با معاويه سازش كرد، و شرف را در برابر مال دنيا از دست داد، و زير بار ذلت و خوارى رفت؛ در برابر او قيس بن سعد را مى بينيم كه سوگند مى خورد، معاويه را جز با شمشير و نيزه ملاقات نكند، و اين در حالى بود كه بر اين امر آگاهى يافت كه امام حسن (ع) صلح كرده است.

مردان شايسته هرگز مردانگى را از دست نمى دهند، و انسان بزرگوار با ذلّت و خوارى زندگى نخواهد كرد. به هر حال قيس همراه با سپاهيان خود رهسپار كوفه گرديد و امام حسن (ع) نيز از ميدان نبرد بازگشت.

توجه به اين جريانات نشان مى دهد كه آن حضرت از لحاظ سياسى در رفتار خود شتاب نداشته و در هر حال توأم با تدبير و دورانديشى بوده است. به اين ترتيب كه پس از رحلت امير المؤمنين (ع) همين كه اطلاع يافت، معاويه دو جاسوس براى او فرستاده است. بلافاصله فرمان داد كه آنها را به قتل برسانند. آنگاه مردم عراق را در جنگ با معاويه تشويق كرد. و خود با سپاهى مركب از دوازده هزار نفر به طرف ميدان جنگ حركت كرد. و فرماندهى سپاه را به دست پسر عموى خود عبيد اللّه بن عباس سپرد، و قيس و سعيد را به عنوان مشاور براى او تعيين كرد تا مبادا علائم سستى در وى پديد آيد. از طرفى خود به ناپايدارى مردم عراق واقف بود و مى دانست كه ياران مخلص و وفادارش بسيار اندك بوده و اكثر لشكريان او را، خوارج، و كسانى كه به دنبال غنايم هستند، و طرفداران رؤساى قبايل و افرادى از اين قبيل تشكيل مى دهند. از اين رو امكان داشت كه به زودى در برابر معاويه تسليم شوند.

مردم عراق، از ابتدا و از همان موقع كه امام (ع) آنان را براى شركت در جنگ فرا خواند، سستى از خود نشان دادند و هرگز آماده نبرد نشدند، و پس از توبيخ و سر زنش بسيار سر انجام به اين امر حاضر گشتند. از اين رو مى بينيم خطابه امام حسن (ع) را در مدائن كه به منظور آزمايش ياران خود بود چگونه با وى روبرو شدند و جز عده اى اندك از افراد ثابت و پايدار، اكثر آنها به وى دشنام داده و تكفيرش كردند و به غارت خيمه اش پرداختند و خونش را مباح دانستند. از يك سو از رفتار ناپسند عبيد اللّه بن عباس، و از سوى ديگر نامه هائى كه رؤساى قبايل به معاويه ارسال مى داشتند و وعده هائى داير به همكارى با معاويه و رها ساختن امام حسن (ع) مى دادند نشان مى داد كه ممكن است امام در نبرد با معاويه با شكست مواجه گردد، و چنانچه از پذيرفتن صلح خوددارى كند، اطرافيانش وى را دستگير و به معاويه تسليم كنند. از اين رو براى آن حضرت مسلم گرديد كه مفسده و زيان اين امر خيلى بيش از مصالحه خواهد بود. و با اينكه صلح با معاويه را خوشايند نمى داشت اما فساد و زيان كمتر را انتخاب كرد.

در اينجا به اين نكته بايستى اشاره كرد كه صلح امام حسن (ع) باعث گرديد كه از يك سو معاويه هيچ گونه عذرى نداشته باشد و از سوى ديگر هر روز بر وزر و وبال و مفسده و گناه او افزوده گردد و همگان او را به باد انتقاد گيرند. و آنچه ابن اثير در كتاب الكامل، آورده خود دليل گويايى است كه اين نظريه را تأييد مى كند.

او مى گويد: همين كه معاويه با فرستادن نامه از امام حسن (ع) خواست كه با وى مصالحه كند، بر فراز منبر رفت و گفت: به خدا سوگند، درباره مردم شام، ما را ترديد و پشيمانى پيش نمى آيد. ليكن ما با اهل شام به مدد همزيستى و صبر مى جنگيديم. اينك همزيستى با دشمنيها فرتوت شده و صبر با ناآراميها و جزعها از بين رفته است. شما به راه صفين كه مى رفتيد دينتان را پيشاپيش دنياى خود دانستيد اما اكنون دنياتان پيشاپيش دينتان است.

اين زمان شما در ميان دو نوع كشته بسر مى بريد. كشته اى در صفين كه بر او مى گرييد و كشته اى در نهروان كه انتقام او را مى طلبيد. بازمانده ها عهد فروگذار و نامردمند و گريه كننده ها شور شكر و آشوب طلب.

اكنون بدانيد كه معاويه ما را به كارى فراخوانده كه در آن نه سربلندى هست و نه انصاف. چنانچه تا پاى مرگ ايستاده ايد، سخن او را به خودش برگردانيم و يا لبه شمشير او را به محاكمه خدا بخوانيم. اما اگر زندگى در اين دنيا را دوست داريد، پيشنهاد او را بپذيريم و رضايت شما را جلب كنيم. مردم از هر سو فرياد برآوردند: باقى ماندن، زندگى در دنيا. اما آنچه را كه سبط ابن جوزى به نقل از سدى آورده چنين است: صلح امام حسن (ع) با معاويه بر پايه علاقه به دنيا نبود، بلكه اين پيمان بدان جهت بود كه آن حضرت مشاهده كرد كه مردم عراق از يارى و همراهى با او خوددارى كرده و به او حيله و نيرنگ خواهند زد تا آنجا كه بيم آن مى رفت كه حضرت را دستگير و به معاويه تسليم كنند. خطابه آن حضرت در نخيله پيش از قرار داد صلح خود دليل بارزى بر اين ادّعاست. به اين ترتيب كه در بيانات خود خطاب به مردم چنين فرمود: در اين اختلاف كه ميان من و معاويه پيش آمده حقى است كه من از آن گذشت كردم، و اين تنها به خاطر حفظ خون مسلمانان و اصلاح امت بوده و از كجا معلوم، شايد اين خود آزمايش و منافعى باشد، كه تا زمانى ادامه يابد.

ابن اثير مى گويد: وقتى كار صلح پايان يافت، امام حسن (ع) گفت: اى اهل عراق، سه حادثه است كه بر من روا داشتيد، نخست پدرم را كشتيد. آنگاه مرا مورد سرزنش و انتقاد قرار داديد، و سپس اموال مرا غارت كرديد.

طبرسى در كتاب احتجاج آورده است كه: از جمله بيانات امام حسن (ع) اين بود كه فرمود: به خدا سوگند. صلح من با معاويه تنها به اين جهت بود كه براى جنگ با او يارانى نيافتم. اما چنانچه همراهانى براى من وجود داشت، شب و روز با وى مى جنگيدم تا خداوند بين من و او داورى كند. مجموع آنچه را كه در گذشته بيان داشتيم نشان مى دهد كه صلح امام حسن (ع) به چه جهت بوده است. و راه درست و صحيح همان بوده كه امام انتخاب فرموده است، و ما در فصول آينده در سيره برادرش امام حسين (ع) و شرايط و حالاتى كه هر يك از اين دو امام را از يكديگر جدا ساخته، نشان خواهيم داد.

شرايط صلح

شيخ صدوق از كتاب الفروق بين الاباطيل و الحقوق اثر محمد بن بحر شيبانى كه سند آن به ترتيب از ابى بكر محمد بن حسن بن اسحاق بن خزيمه نيشابورى و او از ابو طالب زيد بن اجزم و او از ابو داود و او از قاسم بن فضيل و او از يوسف بن مازن راسبى نقل گرديده كه گفت: امام حسن بن على (ع) با شرايطى به اين شرح با معاويه صلح كرد:

1. معاويه حق ندارد نام امير المؤمنين را بر خود گذارد.

2. شهادت نزد او اقامه نشود.

3. از تعقيب شيعيان على (ع) خوددارى كند و امنيّت را براى آنان در نظر گيرد. حق تعرّض به هيچ يك از آنان را ندارد، و حقوق هر يك از آنها را به خودشان واگذارد.

4. يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدايى كه در كنار امير المؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شده اند، تقسيم كند و اينها همه بايد از محل خراج «دارابجرد» از بلاد فارس تأديه شود. الخ. ديگر از شرايط قرارداد اين بود كه: معاويه بايد ناسزا به امير المؤمنين و بدگوئى به او را در نماز ترك كند. ابن اثير مى گويد: معاويه از دشنام به على (ع) خوددارى نكرد، تا اينكه از وى خواست كه اين امر را ترك كند؛ هر چند كه در ظاهر به قبول آن تن در داد. اما هرگز به اين عهد وفا نكرد.

متن قرارداد صلح ميان امام حسن (ع) و معاويه

بسم اللّه الرحمن الرحيم، اين قراردادى است كه به موجب آن ميان حسن بن على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان صلح بر قرار مى گردد، و امر حكومت به معاويه واگذار مى شود. به اين شرط كه به كتاب خدا و سنّت پيامبر خدا (ص) عمل كند. معاويه حق ندارد كسى را براى حكومت به جانشينى خود انتخاب كند. مردم در هر گوشه از زمينهاى خداى تعالى شام يا عراق يا يمن و يا حجاز بايد در امن و امان باشند، و ياران على (ع) را در هركجا باشند امان دهند و به هيچ يك از شيعيان على (ع) آسيبى نرسانند. ياران و شيعيان على (ع) از حيث جان و مال و زن و فرزند در امان، و از هر گزندى محفوظ باشند، و هيچ كس متعرض هيچ يك از آنان نشود؛ و براى حسن بن على (ع) و برادرش حسين (ع) و هيچ يك از اهل بيت رسول اللّه (ص) چه در نهان و چه در آشكار هيچ بدى نخواهند و در امنيّت هيچ يك از آنها در هيچ منطقه اى اخلال نكنند.

علاوه بر اينكه در اين عهدنامه ذات اقدس الهى را گواه گرفته اند، گروهى از رجال قوم، هم امضايش كردند.

شيخ مفيد مى گويد: پس از امضاى قرارداد صلح معاويه به راه افتاد تا به سرزمين، نخيله، كه همان لشكرگاه كوفه بود وارد شد، و چون آن روز جمعه بود، نماز جمعه را هنگام ظهر با مردم به جا آورد، و خطبه اى براى آنان ايراد كرد.

بنا به نوشته ابو الفرج: معاويه قبل از ورود به كوفه در نخليه خطابه مفصل خود را كه مآخذ تاريخى به جز چند قسمت برجسته آن را ضبط نكرده اند، ايراد كرد. در اينجا به ذكر قسمتهايى از اين خطبه كه دست يافته ايم مى پردازيم. معاويه در ميان كلمات خود چنين گفت: ... و پس از اين همه، بى گمان در هر امتى كه بعد از پيغمبرش اختلاف پديد آمد باطل بر حق پيروز گشت. در اينجا معاويه ناگهان دانست كه سخن نابجايى گفته و به زيان اوست و بى درنگ به اصلاح آن پرداخت و گفت: مگر در اين امّت كه حق بر باطل غلبه يافت!!، به گفته شيخ مفيد و ابو الفرج اصفهانى، معاويه در خطبه خود گفت: به خدا سوگند، جنگ من با شما به اين منظور نبود كه نماز بگذاريد و روزه بگيريد و حج به جاى آوريد و زكات بپردازيد. با اينكه مى دانستم شما اين همه را به جاى مى آوريد! من فقط بدين خاطر با شما به جنگ برخاستم كه بر شما حكمرانى كنم و زمام امر شما را به دست گيرم و اينك خدا مرا به اين خواسته نايل آورده است، هر چند شما خوش نداريد. اكنون بدانيد، كه من، حسن بن على (ع) را اميدوار كردم و هر

پيمانى كه با او بسته ام زير پا مى نهم، و به هيچ شرطى وفا نخواهم كرد.

اما در روايت ابو الفرج چنين آمده است: بدانيد چيزهايى كه به حسن بن على (ع) بخشيدم، همه آنها زير پاى من است. به هيچ شرطى وفا نمى كنم.

ابو الفرج از قول راوى اين گفتار اضافه كرده مى گويد: ... او مكّار و حيله گر بود. مداينى آورده است كه: معاويه براى مردم كوفه در ضمن خطبه اى گفت: اى مردم كوفه شما چنين مى پنداريد كه من به خاطر نماز و زكاة و حجّ با شما به جنگ پرداختم، با اينكه مى دانستم شما اين همه را به جاى مى آوريد. بلكه تنها منظور من از نبرد با شما اين بود كه به شما فرمان دهم، و امر حكومت را در دست گيرم. و اكنون اين مقام را خدا به من عطا كرده در حالى كه شما ناخوشنود بوديد. و بدانيد كه هر مالى آسيب ديده و هر خونى كه در اين فتنه بر زمين ريخته هدر است، و هر عهدى كه با كسى بسته و هر شرطى كرده ام زير اين دو پاى من است.

ابو الفرج اضافه كرده مى نويسد: معاويه پس از اينكه از مردم بيعت گرفت در خطابه خود از على (ع) ياد كرد و زبان به دشنام او گشود. سپس به حسن بن على (ع) نيز ناسزا گفت. در اين هنگام حسين بن على (ع) از جا برخاست تا به معاويه جواب گويد، اما حسن بن على (ع) دستش را كشيد و او را نشاند و خود از جايش برخاست و گفت:

اى تو كه على را به زشتى ياد كرده اى، من حسن هستم و پدرم على است. تو معاويه هستى و پدر تو صخر است. مادر من فاطمه است و مادر تو هند. جدّ من رسول اللّه (ص) و جدّ تو حرب، است. جدّه من خديجه است، و جدّه تو قتيله .. اكنون بر هر يك از ما كه گمنامتر و بدنامتر و فرومايه تر و كافرتر و از ديگرى منافق تر هستيم لعنت خدا باد.

عده اى از مردم مسجد فرياد كشيدند: آمين. يحيى بن معين، كه يكى از راويان اين حديث بوده است مى گويد: من نيز مى گويم، آمين.

و ابو عبيد نيز مى گويد: ما نيز مى گوييم: آمين. ابو الفرج اصفهانى مى نويسد: و من هم مى گويم آمين.

مؤلف: من نيز مى گويم، آمين.

معاويه و پس از او ديگر سلاطين بنى اميه نيز مترصد بودند كه سبّ و دشنام به امير المؤمنين (ع) را به مرحله اجرا درآورند، تا آنكه عمر بن عبد العزيز مردم را از اين امر بازداشت. از طرفى معاويه در ايجاد ترس و وحشت در ميان شيعيان امير المؤمنين (ع) و كشتن آنان بكوشيد و آنان را از سرزمينهاى خود دور، و بسيارى از خانه هايشان را ويران ساخت. همچنين عمرو بن حمق را كشت و همسرش، آمنه دختر، شريد، را به مدّت دو سال در دمشق زندانى ساخت. حجر بن عدى و ياران او را در سرزمين، مرج عذراء به قتل رسانيد. عبد اللّه بن هاشم مرقال را در حالى كه در راه وى را به زنجير كشيده بودند از عراق به شام فرا خواند.

اما خراج، دارابجرد، چنان كه ابن اثير مى نويسد: مردم بصره امام حسن (ع) را از گرفتن آن اموال بازداشتند، به اين عذر كه ما اموال خود را به هيچ كس نخواهيم پرداخت. البته حقيقت اين بود كه معاويه مردم را از اين امر بازداشته بود.

مداينى مى نويسد: حضين بن منذر رقاشى مى گويد: سوگند به خداى كه معاويه به هيچ يك از وعده هايى كه به حسن بن على (ع) داده بود، وفا نكرد. در كشتن حجر بن عدى و يارانش بكوشيد. براى پسرش يزيد از مردم بيعت گرفت، و حسن بن على (ع) را مسموم ساخت. چنان كه ابن عبد البرّ در كتاب الاستيعاب آورده:

در نيمه جمادى الاولى سال چهل و يكم هجرت صلح امام حسن (ع) با معاويه اتفاق افتاده و آنكه به سال چهل هجرى ثبت كرده اشتباه بوده است. الخ.

حاكم نيشابورى در كتاب المستدرك امضاى قرارداد صلح را در جمادى الاولى سال چهل و يك هجرى دانسته است. الخ.

برخى بر اين عقيده اند كه اين معاهده در بيست و پنجم ربيع الاول به امضا رسيده و برخى گفته اند در ماه ربيع الآخر بوده است. بنابراين چنانچه در ماه ربيع الاول بوده، مدت خلافت ظاهرى امام حسن (ع) هفت ماه و بيست و چهار روز مى شود. زيرا كه بيعت او در بيست و يكم ماه رمضان سال چهل هجرى بوده، و چنانچه بر مبناى روايت دوم كه آن را در ماه ربيع الآخر دانسته، قرار دهيم مدت خلافت ظاهرى آن حضرت شش ماه و چهار روز خواهد بود، و برخى سه روز و عده اى پنج روز محسوب داشته اند؛ و اين بر اثر اختلافى است كه در تاريخ وفات امير المؤمنين (ع) ميان روايات مختلف ديده مى شود. و چنانچه روايت سوّم را در نظر بگيريم. اين مدّت چند روز بيشتر خواهد شد.

اعتراض جمعى از اصحاب حسن بن على (ع) و پاسخ آن حضرت

از ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين روايت است ياران امام حسن (ع) كه عموما از وجوه پيروان امير المؤمنين على (ع) بودند اطراف او را گرفتند، و همه لب به ملامت او گشودند و از شدّت خشم و نوميدى گريه مى كردند، كه چرا امامشان با دشمنان صلح كرده و به او تسليم شده است.

مداينى مى گويد: موقعى كه معاويه در كوفه در ضمن سخنان خود گفت كه شرايط صلح را زير پا نهاده است، مسيّب بن نجبه رو كرد به امام حسن (ع) و گفت من همچنان از شما در شگفت هستم. تو خلافت را به معاويه واگذاشتى در حالى كه چهل هزار نفر در ركاب تو بودند، و از او تعهّد و وثيقه اى نگرفتى تا شرايط و تعهداتش را به اجرا درآورد. سپس گفت: به خدا سوگند، او منظورى جز جان تو را نداشته است.

امام حسن (ع) گفت: در اين مورد چه مى گويى؟، مسيّب گفت: به نظر من بهتر است به همان حال اول بازگرديد. زيرا كه وى پيمان خود را شكسته و شرايط مصالحه را زير پا گذاشته است. امام در پاسخ گفت؛ اى مسيّب چنانچه من خواهان دنيا بودم و در اين امر شركت مى جستم، به هنگام نبرد، بدون ترديد معاويه در صبر و شكيبايى از من پايدارتر نبود؛ امّا من خير و صلاح شما را در نظر گرفته ام تا از درگيرى و مبارزه با يكديگر جلوگيرى نمايم. از اين رو به قضا و قدر الهى خوشنود باشيد، تا در نتيجه آنكه اهل خير و نيكو كارى است در آسايش، و از شرّ بدكاران در امان باشد.

مدائنى مى گويد: چنين افتاد كه روزى عبيد بن عمر و الكندى بر امام حسن (ع) وارد شد، در حالى كه به صورتش زخمى ديده مى شد، و آن بر اثر شركت او در نبرد همراه با قيس بن سعد بن عباده بر او وارد گرديده بود. امام از وى پرسيد، چه رخ داده؟ گفت: در موقع جنگ اين چنين شده است. آنگاه حجر بن عدى به نزديك امام آمد و سخنى گفت كه از ادب به دور بود. هر چند كه اين سخن حاكى از محبّت شديد وى نسبت به امام حسن (ع) بود، سپس حجر خطاب به امام گفت: ما از صحنه نبرد با معاويه با رنج بسيار و بى ميلى بازگشتيم

گشتيم اما دشمنان در حالى كه شاد و مسرور به نظر مى رسيدند بازگشتند. اين سخن چهره امام حسن (ع) را تغيير داد. در اينجا امام حسين (ع) با اشاره وى را امر به سكوت كرد. حجر نيز كلام خود را قطع كرد و ساكت شد. سپس امام حسن (ع) به سخن پرداخته گفت: اى حجر آنچه تو دوست دارى همه مردم دوستدار آن نيستند و رأى و نظر تو نظر آنها نيست. آنچه را كه من در انجام آن اقدام كردم منظور و هدفم جز نگهدارى و بقاى تو نبود و خداوند هر روزى به كارى است.

احتجاج امام حسن (ع) با معاويه و ياران او

سبط ابن جوزى حنفى (يوسف قزأوغلي) در كتاب تذكرة الخواص، ماجراى احتجاج امام حسن (ع) با معاويه را به اختصار ذكر كرده، و زبير بن بكار در كتاب المفاخرات، و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه اين داستان را به تفصيل آورده اند. بدون شك ميان اين دو روايت اندكى تفاوت ديده مى شود، و ما در اينجا با اقتباس از مجموع اين دو متن به ذكر اين داستان مى پردازيم.

آورده اند: پس از آنكه امام حسن (ع) با معاويه پيمان صلح بست و حكومت را به وى واگذاشت، عده اى از پيروان معاويه به نامه اى، عمرو بن عاص، وليد بن عقبة بن ابى معيط، عتبة بن ابى سفيان، بن حرب، و مغيرة بن شعبه، نزد وى اجتماع كردند. اين گروه اطلاع يافته بودند كه امام حسن (ع) با سخنان تند خود آنان را به باد انتقاد گرفته است، و آنان نيز با كلمات زشت و ناپسند به آزارش پرداخته بودند. آنان يك صدا به معاويه گفتند، حسن بن على در موارد مختلف همچنان به زنده كردن نام و ياد پدر خود مى پردازد.

مردم نيز كه سر و صداى آنها از دور شنيده مى شود اطراف او را گرفته و گفتار وى را مى پذيرند و فرمانش را اطاعت مى كنند، چنان كه گويى مقام و مرتبه او را تا آنجا بالا مى برند كه هرگز شايسته آن نخواهد بود. در اين مورد اخبارى مى رسد كه براى ما بسيار رنج آور است. پس در پى او فرست و او را نزد خود بخوان تا رفتار و اعمالى كه به خود و پدرش نسبت داده شده براى ما روشن سازد. و ما نيز انتقاد و سرزنش خود را برايش بازگوييم، و براى او بيان كنيم كه پدرش بود كه موجبات كشتن عثمان را فراهم آورد، تا به اين امر، براى ما اقرار و اعتراف كند. معاويه رو كرد به آنها و گفت، من با اين كار موافق نيستم و به اين امر اقدام نخواهم كرد. آنها به شدت در تصميم خود پافشارى مى كردند؛ اما معاويه در حالى كه آنها را برحذر مى داشت گفت، براى من مسلّم گرديده كه هر وقت در مجلسى با او بودم اضطرابى مرا فرا گرفت و از آن بيم داشتم كه مرا به باد انتقاد و عيب جويى بگيرد. مى دانيد كه او در ميان بنى هاشم از همه نيكوتر سخن مى گويد.

معاويه كه پافشارى و اصرار آنها را داير به فراخواندن امام حسن (ع) مشاهده كرد، خطاب به آنها گفت؛ بدانيد، چنانچه وى به اين مجلس حاضر شود آنچه را كه درباره شما سزاوار باشد خواهد گفت. عمرو بن عاص گفت، گويا از آن بيم دارى كه وى با اينكه باطل است بر ما كه حق مى گوييم غلبه كند. معاويه بازهم پاسخ داد، چنانچه او را به اين محفل فرا خوانم، به وى خواهم گفت آنچه را كه خود مى خواهد در مورد شما بگويد. البته اين موضوع را هم بدانيد كه هرگز كسى قادر به سرزنش و عيبجويى اهل بيت پيامبر خدا نبوده است؛ زيرا ايشان از اعمال ناپسند به دوراند. از اين رو بهتر است كه در پى بى آن باشيد و به وى بگوييد، كه پدرش عثمان را كشته، و از خلفاى پيش از خود خوشنود نبوده است.

سرانجام فرستاده معاويه نزد امام حسن (ع) رسيد. امام (ع) پس از آنكه از خادم خود خواست كه لباس او را حاضر كند، گفت: بار خدايا، از شر و فساد اين قوم به تو پناه مى برم و از تو مى خواهم كه اعمال زشت آنها را به خودشان بازگردانى. من براى مبارزه با آنان از تو يارى مى جويم. پس به هر طريق و هر زمان كه اراده فرمايى به نيرو و قوه خود شر آنها را برطرف فرما، اى بخشنده ترين بخشندگان.

پس امام حسن (ع) برخاست و خود را آماده ساخت. همين كه معاويه از ورود امام اطلاع يافت، وى را اكرام و احترام كرد و در كنار خود جايش داد. آنگاه گروهى را كه در خانه معاويه اجتماع كرده بودند فرا خواند اين گروه كه كبر و غرور و بدبينى نسبت به امام سراسر وجودشان را احاطه كرده بود حاضر شدند.

معاويه رو كرد به امام حسن و گفت: اى ابا محمد، اين جماعت، بى آنكه من خواسته باشم تو را خواستند و من هرگز با اين امر موافق نبودم.

امام حسن (ع) گفت: سبحان اللّه، خانه خانه توست و در اين خانه هر كارى به فرمان و اجازه تو انجام مى گيرد. چنانچه كلمات آنان پسند خاطر توست. اين ناسزا به حسابت گذاشته خواهد شد، و اگر مردم بى رضاى تو مرتكب امرى بشوند؛ مردى ضعيف خواهى بود. چنانچه مى دانستم اين جماعت مهيّاى اين امر شده اند، از بنى عبد المطلب گروهى به همراهم مى آوردم. با اين وصف، من نه از تو و نه از اين افراد هرگز هراسناك نيستم. زيرا كه ولىّ من خداوندى است كه كتاب را نازل فرمود، و در همه حال اختيار مردمان نيكوكار به دست اوست.

معاويه به امام گفت: من حاضر نبودم كه تو را به اين محفل فرا خوانند؛ بلكه اين دعوت به خواسته اين گروه انجام شده است، و بدون ترديد تو در برابر آنها و من هرگز دستخوش ضعف و سستى نخواهى بود.

بايستى بگويم كه دعوت ما به اين منظور بود كه اقرار كنى بر اينكه عثمان مظلوم كشته شد، و پدرت او را كشت. بشنو تا چه گويند و پاسخ بازده، و هر چند كه تو خود يك نفر بيش نيستى، اما اجتماع آنان هرگز تو را نگران نكند و آنچه را كه لازم مى دانى بى كم وكاست بيان كن.

در اين هنگام، عمرو بن عاص به سخن درآمد، و نام على (ع) را بر زبان آورد، و وى را به باد ناسزا و دشنام

گرفت و تا آنجا كه مى دانست به انتقاد از او پرداخت؛ و گفت: على ابو بكر را سرزنش كرده و از خلافت و بيعت با او خوشنود نبوده است. او در مرگ عمر و قتل عثمان شركت داشته و با اينكه خلافت حق على نبوده، با اين وصف در اين ادعا بوده است.

سپس عمرو بن عاص موضوع فتنه پس از كشتن عثمان را پيش كشيد و خطاب به حسن بن على (ع) گفت: اى پسران عبد المطلب، چنانچه خداوند شما را حكومت بخشيده، بدان جهت نبوده كه به كشتن خلفا خود را آلوده سازيد. و آنها را كه خداوند محترم داشته از ميان برداريد؛ و همچنان در آرزوى فرمانروايى تا اين اندازه حريص باشيد. اى حسن، تو در حالى كه هرگز خرد و نيرويى در خود نمى بينى بازهم چنين مى پندارى كه خلافت به تو خواهد رسيد؟

آنگاه وليد بن عقبه به سخن پرداخت و گفت: اى بنى هاشم، مى دانيد كه عثمان خواهرزاده شما و نسبت به خاندان شما چه فرزند نيكو و حق شناس و در عين حال چه داماد خوبى براى شما بود. شما نخستين كسانى بوديد كه بر وى حسد برديد و پدرت وى را با ستم به قتل رسانيد. حال چگونه مى پنداريد كه خداوند جزاى او را داده و از وى انتقام گرفته است. به خدا سوگند، بنى اميه براى شما بنى هاشم مهربانتر و بخشنده تر هستند، تا شما براى بنى اميّه.

در اينجا نوبت به عتبة بن ابى سفيان رسيد، وى خطاب به حسن بن على گفت: پدرت براى قريش مرد بدى بود. بدترين شخصيتها براى قريش بود. خون آنها را ريخت. پدر تو قطع رحم مى كرد و شمشير و زبانش دراز بود. زنده را مى كشت و مرده را به باد ناسزا و بدگويى مى گرفت. تو بيهوده در طلب خلافت زحمت كشيده اى. بايد مى دانستى كه اين آهن آتش زا چندان حرارت و شعله اى ندارد، كه بتوانى از آن طرفى ببندى و اين ترازو را به دست گيرى.

اى بنى هاشم عثمان به دست شما كشته شد. و اينك سزاوار است كه ما تو و برادرت را از پاى درآوريم؛ اما پدرت را خداوند به جزاى كردارش رسانيد، و ما را از پرداختن به او بى نياز ساخت.

ديگر از كسانى كه در اطراف معاويه اجتماع كرده و به ناسزا و بدگويى به امام حسن (ع) پرداخته بودند، مغيرة بن شعبه بود. او نيز على (ع) را به باد ناسزا گرفت و گفت: چنانچه من از على به بدگويى بپردازم نه تنها مرتكب خيانت نگرديده و داورى من نيز مبتنى بر اميال نفسانى نخواهد بود، بلكه بايستى بگويم كه عثمان به دست على كشته شده است.

پس از آنكه همه آنها سخنان خود را بازگو كردند، در سكوت عميقى فرو رفتند. سپس حسن بن على (ع) به سخن پرداخت، و پس از حمد و ثنا به درگاه خداوند و درود بر رسول اللّه (ص) فرمود:

اما بعد. اى معاويه، بدان كه اين همه ناسزا و دشنام كه از طرف اين گروه شنيدم همه را تو به من گفته اى اين دشنامهاى ناسزاوار را به حساب تو مى گذارم. اين خوى ناپسندى است كه در وجود تو نهفته و همه كس با آن آشناست. اخلاق و رفتار زشت سراسر وجودت را فراگرفته. بايستى بگويم كه همه اينها در اثر دشمنى تو با ما و ظلم و ستمى است كه بر محمد (ص) و خاندان او روا مى دارى.

اينك از تو اى معاويه و ديگران كه در اين جمع حاضر شده اند مى خواهم كه سخنان مرا بشنويد و بدانيد كه اين گوشه اى از مفاسد و اخلاق ناپسندى است كه درباره تو و اينها مى توان بازگو كرد.

خدا را در نظر گيريد و بدانيد اين مرد را كه امروز به دشنام و ناسزا ياد كرده ايد، آيا همان كسى نيست كه در برابر دو قبله نماز گذاشت و تو اى معاويه، به هيچ يك از اين دو اعتقادى نداشتى.

آيا على آن كس نيست كه دو بار با رسول اكرم (ص) بيعت كرد. يكى بيعت رضوان و ديگرى بيعت فتح، و تو اى معاويه در بيعت نخستين كافر و در بيعت دوم پيمان شكسته بودى خداوند را به خاطر بياوريد. آيا مى دانيد كه على (ع) اولين كسى بود كه ايمان آورد. اما تو اى معاويه و پدر تو در رديف بيگانگانى بوديد كه براى جلب قلوب كفر خود را پنهان داشته و در ظاهر خود را مسلمان نشان مى داديد. از طرفى لازم بود كه با بذل مال از شما دلجويى كنند. على كسى است كه پرچم پيامبر اسلام (ص) در جنگ بدر را در دست داشت، در حالى كه پرچمدار مشركين در آن روز، معاويه و پدرش بودند.

آيا او نبود كه در جنگهاى احد و احزاب پيش روى رسول اللّه (ص) علم توحيد را به دست گرفت، و معاويه و پدرش علم كفر و شرك و نفاق را به دوش داشتند؛ و هم او بود كه خداوند. وى را پيروز گردانيد و دعوت پيامبر را تصديق كرد و خدا آئين خود را يارى داد و حجت الهى آشكار شد. در همه اين مراحل و نبردها رسول اللّه (ص) از وى راضى و خرسند، و از تو و پدرت در خشم و غضب بود.

آيا على همان كسى نيست كه در شب هجرت جهت نگهدارى پيامبر اسلام (ص) از چنگ مشركين از جان خود گذشت و در بستر رسول خدا (ص) آرميد. چنان كه خداوند درباره او اين آيه را نازل فرمود:

(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ) (3) و آيه زير نيز درباره او نازل گرديده كه مى فرمايد:

(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) (4) در جاى ديگر رسول اللّه (ص) وى را مخاطب ساخته فرمود:

(انت منّى بمنزلة هارون من موسى و انت اخى فى الدّنيا و الآخرة) نسبت تو به من همانند هارون است به موسى، و تو برادر من هستى، هم در دنيا و هم در آخرت؛ و تو اى معاويه همان كسى هستى كه پدرت در جنگ احزاب بر شترى قرمز رنگ سوار بود و مردم را براى نبرد با مسلمانان فرا مى خواند، و تو خود آن شتر را مى كشيدى و مهار آن در دست برادرت عتبه بود. در همان وقت رسول اللّه (ص) با مشاهده آنها، شتر سوار و مهارگيرنده و راننده آن را مورد لعن و نفرين قرار داد: لعن الراكب و القائد و السائق.

اى معاويه تو چگونه فراموش كرده اى، آنگاه كه پدرت مى خواست به دين اسلام درآيد، تو با سرودن اشعارى وى را مخاطب ساختى و از اين امر بازداشتى:

يا صخر لا تسلمن يوما فتفضحنا

 

بعد الذين ببدر اصحبوا مزقا

خالي و عمى و عم الام ثالثهم

 

و حنظل الخير قد اهدى لنا الارقا

لا تركننّ الى امر تقلدنا

 

و الراقصات بنعمان به الخرقا

فالموت اهون من قول العداة لقد

 

حاد ابن حرب عن العزى اذا فرقا

     
 

به خدا قسم اى معاويه اين گوشه اى از كارهايى است كه تو به انجام رسانيده اى و آنچه را كه من از اظهار آنها خوددارى كردم، به مراتب بيشتر از آن است كه بازگو كردم. من شما را به خدا سوگند مى دهم.

آيا مى دانيد، على كسى است كه در ميان ياران پيامبر اسلام (ص) شهوات را بر خود حرام كرده بود؛ تا آنجا كه اين آيه در حق وى نازل شد.

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ) (5) و تو اى معاويه، آنگاه كه رسول اللّه (ص) تصميم گرفت نامه اى براى بنى خزيمه ارسال دارد، در پى تو فرستاد؛ و تو كه سرگرم غذا خوردن بودى از آمدن خوددارى كردى. پيامبر الهى در حق تو نفرين كرد و گفت: (اللّهم لا تشبعه) خداوندا سيرش مفرما. مى دانى كه وقتى رسول اللّه (ص) عده اى از بزرگان اصحاب را براى نبرد با بنى قريظه گسيل داشت، كفّار، آنها را از ورود به دژ خود منع كردند. آنان نيز عقب نشينى كردند و شكست خوردند. آنگاه پيامبر (ص) پرچم را به دست على (ع) سپرد و او را جهت فتح دژ كفار روانه ساخت. وى نيز پيروز گشت و آنان را به فرمان خداوند و رسول اللّه (ص) درآورد. در فتح خيبر نيز به همين ترتيب رفتار كرد، و پيروز گرديد.

اى گروه، خداى را در نظر گيريد آيا شما مى دانيد كه پيامبر اسلام (ص) در هفت مورد ابو سفيان را مورد لعن و نفرين قرار داده، كه هيچ يك از آنها براى شما قابل انكار نيست.

1- موقعى كه پيامبر (ص) براى دعوت از قبيله ثقيف به دين اسلام از مكه خارج شد، در نزديكى طايف ابو سفيان راه را بر او گرفت و به وى ناسزا و دشنام داد، و ديوانه و دروغگويش خواند، و پس از بيم دادن او گفت: چنين و چنان خواهم كرد. و سرانجام كوشيد تا بر آن حضرت حمله برد.

2- روزى كه جنگ كاروان رخ داد.

3- در جنگ احد هنگامى كه ابو سفيان در زير كوه ايستاده بود، و پيامبر اسلام (ص) بر بالاى كوه قرار داشت و او فرياد مى كشيد: برافراشته باد هبل.

4- در نبرد احزاب كه رسول اللّه (ص) او را مورد لعن قرار داد.

5- در صلح حديبيه كه در آن روز پيامبر اسلام (ص) بر ابو سفيان رهبر مشركين و پيروانش لعنت فرستاد از آن حضرت پرسيدند: آيا اميد ندارى كه عده اى از آنها به دين اسلام درآيند؟ در جواب فرمود: اين لعنت بر پيروان آنها كه ممكن است مسلمان گردند شامل نمى شود. اما زمامداران آنها هرگز رستگار نخواهند شد.

6- از مواردى كه پيامبر (ص) ابو سفيان را مورد لعن قرار داد، زمانى بود كه وى را سوار بر شترى قرمز رنگ مشاهده كردند.

7- مورد ديگرى كه رسول اللّه (ص) بر ابو سفيان لعنت فرستاد روزى بود كه عده اى در تنگه عقبه كمين بودند تا در برابر پيامبر (ص) بايستند، و شتر آن حضرت را رم دهند و به آزارش بپردازند. يكى از اين عده دوازده نفرى ابو سفيان بود. اين پاسخ تو، اى معاويه.

اما تو اى فرزند نابغه، مگر همان كسى نيستى كه پنج نفر از مردان قريش بر اين ادعا بودند كه هر يك پدر تو هستند، و سرانجام ميان اين پنج تن آنكه از لحاظ حسب و نسب از همه پست تر و فاسدتر و در اجتماع پايين ترين مقام را داشت بر ديگران پيروز گرديد و تو را به خود نسبت داد، و بدين ترتيب به بسترى مشترك تولد يافتى. مگر پدر تو نبود كه گفته بود: من دشمن محمد (ص) هستم، و او را ابتر خواند؟

پس خداوند آيه زير را نازل فرمود:

انّ شانئك هو الابتر، به راستى كه دشمن تو بى دنباله است.

مگر تو همان عمرو بن عاص نيستى كه در مشاهده و معركه هاى معروف همه جا بر ضد رسول اللّه (ص) مى جنگيدى و در مكّه با گفتن كلمات ناروا و زشت و حيله و تزوير به آزارش مى پرداختى؟

مگر تو همان كس نيستى كه در عداوت و لجاجت بر همه دشمنان پيامبر (ص) سبقت مى گرفتى؟ مگر تو نبودى كه نزد نجاشى رفتى تا جعفر و همراهانش را بازگردانى، اما نجاشى از انجام خواسته تو سرباز زد و خداوند دروغ تو را برملا ساخت و نوميدت بازگرداند. آنگاه به انتقاد و بدگويى از دوست خود عمارة بن وليد نزد نجاشى پرداختى. اما خداوند هر دوى شما را رسوا ساخت و سعى تو را بيهوده گذاشت.

تو با بنى هاشم در جاهليت و اسلام دشمن بودى. تو رسول اللّه را با هفتاد شعر هجو كردى، تا آنجا كه رسول خدا (ص) فرمود؛ بار الها من شاعر نيستم. براى من سزاوار نيست شعر بسازم. خداوندا در برابر هر حرف از اشعار او هزار بار وى را لعنت فرماى.

چنان كه شيخ مفيد مى گويد: امام حسن (ع) به مدينه رفت و در حالى كه خشم خود را فرو مى نشاند و در خانه خود اقامت كرده و چشم به راه دستور پروردگار خود بود، در آنجا بماند.

رحلت امام حسن (ع)

زبير بن بكّار در كتاب انساب قريش از محمد بن حبيب به نقل از كتاب امالى و او از ابن عباس روايت كرده است كه: اولين ذلّتى كه بر قوم عرب وارد آمد، مرگ امام حسن (ع) بود. و در، مقاتل الطالبييّن، آمده است كه: از ابو اسحاق پرسيدند ذلّت و خوارى مردم در چه وقت بود؟ وى پاسخ داد، همان وقت كه امام حسن از دنيا رحلت كرد، زياد به نام فرزند نامشروع ابو سفيان ناميده و حجر بن عدى نيز كشته شد.

چنان كه قبلا نيز اشاره شد، يكى از شرايطى كه امام حسن (ع) در قرارداد صلح با معاويه تعيين كرد اين بود، كه براى خلافت پس از خود كسى را انتخاب نكند، و موضوع جانشينى پس از وى در خانواده اش  باقى نماند.

ابو الفرج مى گويد، هنگامى كه معاويه تصميم گرفت، براى پسرش يزيد از مردم بيعت بگيرد و او را به ولايت عهد خويش برگزيند، تنها مانعى كه در اين راه وجود داشت، وجود حسن بن على (ع) و سعد بن ابى وقاص بود. از اين رو مخفيانه سمّى را به وسيله مأمورين خود براى آن دو فرستاد، كه بر اثر همين سمّ آن دو نفر از دنيا رحلت كردند.

معاويه به دختر اشعث كه همسر امام حسن (ع) بود پيام داد، چنانچه حسن بن على را مسموم سازى تو را به عقد پسرم يزيد در خواهم آورد؛ و به دنبال آن به وى وعده داد كه صد هزار درهم براى او بفرستد. اما معاويه درباره ازدواج او براى يزيد به عهدش وفا نكرد. تنها همان صد هزار درهم را به وى بخشيد، و مردى از قبيله آل طلحه وى را به همسرى خود درآورد و از او فرزندانى به دنيا آورد.

روزگارى مى گذشت كه هر وقت ميان دختر اشعث و خاندانهاى ديگر نزاعى درمى گرفت قريشى ها فرزندان او را چنين سرزنش مى كردند (يا بنى مسمّة الازواج) (اى فرزندان زنى كه شوهر خود را مسموم ساخته است.)، اين ماجرا در دهمين سال سلطنت معاويه اتفاق افتاد.

ابن عبد البرّ در كتاب، استيعاب، آورده است: قتاده و ابو بكر بن حفص گفته اند، حسن بن على را همسر او كه دختر اشعث بن قيس كندى بود زهر داد. عدّه اى نيز بر اين عقيده بودند كه اين ماجرا به نيرنگ و فريب معاويه و بذل و بخشش وى بوده است.

مدائنى مى گويد:

معاويه با نيرنگ و به وسيله جعده دختر اشعث بن قيس كه همسر حسن بن على (ع) بود، امام را مسموم كرد، و به وى گفت، چنانچه امام حسن را به قتل برسانى تو را به همسرى با پسرم يزيد انتخاب مى كنم و صد هزار درهم براى تو خواهم فرستاد. در اثر اين سمّ امام حسن (ع) به مدّت چهل روز بيمار شد. همين كه از دنيا برفت، معاويه صد هزار درهم را براى او فرستاد. اما از ازدواج وى براى پسرش يزيد خوددارى كرد، و گفت از آن بيم دارم كه به همان گونه كه با فرزند رسول اللّه (ص) رفتار كردى درباره فرزند من نيز مرتكب شوى.

شيخ مفيد مى گويد: همين كه ده سال از خلافت معاويه سپرى شد، تصميم گرفت براى پسرش يزيد از مردم بيعت بگيرد. پس در پنهانى كسى را نزد جعده دختر اشعث بن قيس كه همسر حسن بن على (ع) بود فرستاد كه او را وادار به مسموم ساختن امام سازد و به عهده گرفت كه چنانچه اين امر را انجام دهد با يزيد ازدواج، و صد هزار درهم دريافت كند. جعده آن حضرت را زهر خورانيد، و امام پس از چهل روز بيمارى دنيا را ترك كرد.

سبط ابن جوزى در كتاب، تذكرة الخواص، از دانشمندان سيره و تاريخ نقل كرده و در ميان آنها نام ابن عبد البرّ را ذكر كرده، مى نويسد: همسر امام حسن (ع) كه نامش جعده دختر اشعث بن قيس كندى بود وى را مسموم كرد، و چنان كه شعبى مى گويد: معاويه كسى را نزد جعده فرستاد و به وى گفت:

حسن بن على (ع) را مسموم كن. چنانچه اين امر را انجام دهى تو را به ازدواج يزيد درمى آورم و صد هزار درهم به تو خواهم بخشيد.

پس همين كه امام حسن (ع) از دنيا رحلت كرد، مبلغ فوق را براى او ارسال داشت؛ اما از ازدواج وى براى  يزيد سرپيچى كرد. شعبى مى گويد، چنان كه جدّ من در كتاب الصّفوه به نقل از يعقوب بن سفيان در كتاب تاريخ خود آورده است: حسن بن على به دست جعده مسموم گرديد.

امام جعفر صادق (ع) فرمود: اشعث در خون امير المؤمنين (ع) شركت داشت. دخترش جعده امام حسن (ع) را مسموم كرد و پسرش محمد دست به خون حسين (ع) آلود.

وصيّت حسن بن على (ع) به برادرش حسين بن على (ع)

شيخ طوسى در كتاب امالى، از ابن عباس روايت كرده است كه حسن بن على (ع) به برادر خود حسين بن على (ع)، وصيّت كرد بر اينكه شهادت مى دهد خدايى نيست جز خداوند بى همتا، كه او را هيچ شريك و نظيرى نيست. و اوست كه عبادت مى كنيم او را چنان كه شايسته عبادت است، و او را شريكى در سلطنت نيست، و چون خوار نشود، او را وليّ نيست. و خدايى است كه هر چيز را بيافريد، و آنچه در خور او بود برايش مقدّر فرمود. او خداوندى است كه عبادت را از هر معبودى سزاوارتر است و حمد و سپاس را از هر محمودى شايسته تر. آن كس كه او را اطاعت كرد، رشد يافت. و آن كس كه عصيان او كرد، در طريق گمراهى گام نهاد؛ و آن كس كه بازگشت به سوى او كرد رهسپار هدايت شد. من وصيّت مى كنم با تو اى حسين هر كس را كه به جاى گذاشتم از اهل خود و فرزندان خود و اهل بيت، بر اينكه لغزشهاى ايشان را مورد عفو و بخشش، و نيكيهاى آنان را مورد قبول قرار دهى و براى ايشان جانشين من و پدر باشى.

آنگاه فرمود: اى برادر، مرا در كنار رسول خدا (ص) به خاك بسپار. زيرا من به او و به خانه او سزاوارترم.

اما چنانچه از در انكار بيرون شوند و تو را از اين امر بازدارند، سوگند مى دهم تو را به خدا و به قرابت و پيوستگى تو با رسول خدا (ص) كه در راه من هرگز كمترين خونى ريخته نشود تا وقتى كه به ملاقات رسول خدا نايل آييم و اين داورى به آن حضرت بريم، و از آنچه بر ما ستم كردند با خبر سازيم.

حاكم در كتاب مستدرك آورده است: موقعى كه حسن بن على (ع) از دنيا برفت، زنان بنى هاشم تا يك ماه در مرگ او عزادار و گريان بودند؛ و از ابى جعفر امام باقر (ع) آمده است: به هنگام درگذشت حسن بن على (ع)، مردم به شدّت گريان بودند، و شهر يك پارچه تعطيل گشته بود.

شيخ طوسى در كتاب امالى مى نويسد: همين كه حسن بن على (ع) دنيا را ترك كرد، حسين بن على (ع) از ابن عباس، عبد الرحمن بن جعفر و على بن عبد اللّه ابن عباس دعوت به عمل آورد آنان نيز در غسل و حنوط و تكفين وى، آن حضرت را يارى كردند. سپس او را به مسجد بردند و بر وى نماز به جا آوردند.

شيخ مفيد مى گويد: و چون امام حسن از دنيا برفت، حسين (ع) او را غسل داد و كفن كرد، و بر تابوتى او را نهاده، برداشت. مروان با دستيارانش از بنى اميه به يقين پنداشتند كه بنى هاشم مى خواهند او را نزد رسول خدا (ص) دفن كنند. پس گرد هم آمدند و لباس جنگ به تن كردند؛ و چون حسين (ع) جنازه او را به طرف قبر جدّش رسول خدا (ص) برد كه ديدارى با آن حضرت، تازه كنند، آنان با گروه خود آماده شدند كه با بنى هاشم به مقابله برخيزند، و عايشه نيز كه بر استرى سوار بود، به ايشان پيوسته بود و مى گفت: مرا با شما چه كار، مى خواهيد كسى را كه من دوست ندارم به خانه من درآريد، و مروان فرياد مى زد، چه بسيار جنگى كه از آسايش و غنودن در خوشى به مراتب بهتر است! آيا عثمان در دورترين محل مدينه دفن شود و حسن با پيغمبر (ص) به خاك سپرده شود؟ تا من شمشير به دست دارم. هرگز اين كار نخواهد شد! با اين جريان نزديك بود جنگ ميان بنى هاشم و بنى اميّه درگيرد.

سبط ابن جوزى مى گويد: ابن سعد به نقل از واقدى آورده است: هنگامى كه آثار مرگ در وجود امام حسن آشكار گرديده و در بستر بيمارى بود، فرمود: مرا در كنار پدرم، يعنى رسول خدا (ص) به خاك بسپاريد.

و همين كه امام حسن (ع) از دنيا برفت، امام حسين (ع) تصميم گرفت آن حضرت را در خانه رسول اللّه (ص) دفن كند. بنى اميّه با دستيارى مروان بن حكم (والى مدينه) و سعيد بن عاص قيام كردند، و او را از اين امر بازداشتند؛ تا آنجا كه بنى هاشم براى مبارزه با آنان بپا خاستند. در اين اثنا ابو هريره خطاب به آنان گفت: چنانچه فرزند موسى مرگش فرا مى رسيد آيا در كنار پدرش او را دفن نمى كردند؟، پس چگونه است كه از دفن كردن امام حسن (ع) جلوگيرى مى كنيد؟، ابن سعد ادامه داده، مى گويد، يكى از كسانى كه با اين امر مخالفت مى ورزيد عايشه بود، كه مى گفت، هيچ كس نبايد در كنار رسول اللّه (ص) دفن شود.

ابو الفرج اصفهانى به نقل از يحيى بن حسن مى گويد: از على بن طاهر بن زيد شنيدم كه گفت:

هنگامى كه تصميم گرفتند، امام حسن (ع) را به خاك بسپارند، عايشه بر استرى سوار شد و بنى اميه هم به دعوت مروان حكم و ديگر دستيارانش به يارى وى شتافتند. در اين معنى گفته شده است:

(يك روز بر استر سوار شدن و روزى بر شتر نشستن) شيخ مفيد در ادامه گفتار خود كه قبلا بدان اشاره كرديم، مى گويد: ابن عباس نزد مروان آمده، گفت:

اى مروان از آنجا كه آمده اى بازگرد. ما تصميم نداريم كه جنازه سرور خود را كنار رسول خدا (ص) دفن كنيم؛ بلكه مى خواهيم به وسيله زيارت او ديدارى تازه كند. سپس او را نزد جدّه اش فاطمه بنت اسد برده و چنانچه خود او وصيّت كرده در آنجا به خاك بسپاريم. الخ.

آنگاه حسين بن على (ع) خطاب به بنى اميه گفت: به خدا سوگند، چنانچه سفارش حسن (ع) نبود كه كمترين قطره خونى ريخته نشود، به شما نشان مى دادم چگونه شمشيرهاى خدا حق خود را از شما مى گرفت. با اينكه شما پيمانهاى ميان ما و خود را شكستيد، و به شرايطى كه بين ما و شما برقرار گرديده بود وفا نكرديد.

و بدين ترتيب امام حسن (ع) را آوردند، و در بقيع نزد آرامگاه جدّه اش فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف به خاك سپردند.

همين كه مردم بصره از شهادت امام حسن (ع) اطلاع يافتند در غم و اندوه فراوانى فرو رفتند، و به شدّت گريان شدند؛ رحلت امام حسن (ع) در مدينه در روز پنج شنبه بيست و هشتم ماه صفر اتفاق افتاد. و برخى هفتم ماه مذكور را ذكر كرده اند. عده اى بيست و پنجم ربيع الاول دانسته، و بنا به روايت حاكم در مستدرك، رحلت آن حضرت را در روز پنجم ربيع الاول سال پنجاه هجرى ذكر كرده اند كه سال آن را با روايات از قبيل، سال چهل و پنجم، چهل و نهم، پنجاه و يكم، چهل و چهار، چهل و هفت و يا سال پنجاه و هشتم نيز ثبت كرده اند. مدت عمر آن حضرت به ترتيب چهل و هفت، يا چهل و شش سال و چهار ماه و سيزده روز و غير اينها نيز ذكر شده است.

در اينجا يادآورى اين نكته لازم به نظر مى رسد، كه در تاريخ رحلت و مدت عمر آن حضرت اشتباهاتى از طرف دانشمندانى بزرگ از قبيل كلينى و شيخ مفيد و طبرسى روى داده است. ما اين مطلب را در فصل پنجم از كتاب، المجالس السّنيه، بيان داشته ايم.

هفت سال و شش ماه از سنّ شريف آن حضرت مى گذشت كه رسول اللّه (ص) چشم از جهان فرو بست.

برخى وى را در آن موقع هشت ساله دانسته اند. وى سى و هفت ساله بود كه پس از پدر بزرگوارش امر حكومت ظاهرى را در دست گرفت و تا صلح با معاويه به مدّت شش ماه و پنج روز و برخى شش ماه و سه روز ذكر كرده اند؛ و اين در اثر اختلاف رواياتى است كه در شهادت امير المؤمنين (ع) پيش آمده كه برخى در شب بيست و يكم و عده اى بيست و سوّم از ماه رمضان و بعضى غير از اين را ثبت كرده اند، و برخى رحلت آن حضرت را نه سال و نه ماه و سيزده روز پس از معاهده صلح دانسته اند. روايات ديگرى نيز در اين مورد ذكر شده است. و اللّه اعلم.

درباره توحيد

شيخ صدوق در كتاب التوحيد آورده است كه: مردى نزد امام حسن (ع) آمد و خطاب به او گفت: اى فرزند رسول خدا، پروردگار خود را براى من توصيف كن! چنان كه گويى او را مى بينم.

آن حضرت، پس از اندكى تفكر سر را بلند كرده، گفت: سپاس خدايى را كه او اول است بى آنكه ابتداى آن معلوم باشد، و آخر است. بدون آنكه پايان آن مشخص باشد. نه قبلى براى اوست تا بتوان وقت آن را تعيين كرد، و نه بعدى كه محدود به وقتى باشد. نه مدتى كه پايان پذير شود، و نه شخصى كه از ديگران ممتاز گردد. در صفات او اختلافى نيست كه محدود شود. عقول و اوهام قادر به درك او نخواهند بود. انديشه وصف كنندگان و افكار و اذهان در توصيف او عاجز خواهند بود. پس هر كس او را وصف كند، چنان است كه گويد او در چه زمانى است. نتوان گفت كه وجودش از چيست و از چه پديدار گرديده، و در چه چيز مخفى است. موجودات را ترك نگويد. آفريدگان را پديد آورد. آغاز هر چيز از اوست و پيش از او هيچ چيز نبوده است. هر چيز را او ابداع فرمود. و آنچه اراده كرد به انجام رساند، و بر وفق خواست خود بر مخلوقات بيفزود. اين بود صفات خداوند، كه پروردگار جهانيان است.

سخنان امام حسن (ع) در حكمت و ادب و موعظه

هنگامى كه امام حسن (ع) بيمار بود و در اثر همان بيمارى از دنيا رحلت كرد، يكى از ياران او به نام، جنادة بن ابى اميه، نزد آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا، مرا پند و اندرز دهيد. امام حسن (ع) فرمود:

براى سفر آخرت، خود را آماده ساز و پيش از آنكه مرگت فرا رسد، توشه خود را تهيه كن. بدان، همان طور كه تو در جستجوى دنيا هستى مرگ نيز به دنبال توست. امروز را درياب و درباره روز آينده انديشه مكن. بدان، چنانچه در جمع آورى، بيش از بهره خود بكوشى، تنها خزينه دار ديگران خواهى بود.

بدان كه اموال دنيا را چنانچه از راه حلال به دست آورى، به حساب آن رسيدگى خواهد شد. و چنانچه از راه حرام به دست آورى كيفر مى شوى. و اموالى كه توأم با شك و شبهه باشد به دنبال آن سرزنش خواهد بود. از اين رو دنيا را همچون مردارى بدان، و به اندازه احتياج خود از آن بهره گير. در اين صورت، چنانچه حلال باشد، با بى اعتنايى به آن زيان نكرده اى، و چنانچه حرام باشد، خود را از گناه دور ساخته اى؛ و از مردار به اندازه نيازت بهره گرفته اى و اگر انتقاد و سرزنشى در پى داشته باشد، اين خود زودگذر و امرى آسان خواهد بود.

در امر دنياى خود چنان باش كه گويى براى هميشه زنده خواهى بود، و در اعمال مربوط به آخرت چنان رفتار كن كه گويى فردا از دنيا خواهى رفت.

اگر خواهان شرف و عزّت بدون وابستگى به خانواده و عشيره مى باشى، و شكوه و عظمت بدون سلطنت را مى خواهى، از ذلّت و خوارى گناه و معصيت خدا دورى كن، و به نيروى اطاعت و فرمانبرى خداى عزّ و جلّ خود را آراسته ساز چنانچه نيازى به همنشينى پيدا كردى، از ميان مردم كسى را انتخاب كن كه همنشين با او موجب وقار و سنگينى تو گردد. و در هنگام خدمت نگاهبان تو باشد، و به وقت احتياج تو را يارى دهد؛ و گفتار تو را تصديق كند. در شدايد و سختيها با تو همصدا گردد. در امور پرارزش دست كمك به سوى تو دراز كند. چنانچه خطايى از تو سر زند، به جبران آن بپردازد. كار نيك تو را از ياد نبرد. اگر از وى چيزى بخواهى، در انجام خواسته تو بكوشد. چنانچه ميان تو و او جدايى افتد، او خود را به تو نزديك سازد.

در مصائب، به همدردى تو بشتابد. هرگز زيانى از او به تو نرسد. تو را در چنگال دشواريها گرفتار نسازد. در امور حقيقى و اساسى موجبات خوارى تو را فراهم نكند، و به هنگام تقسيم اموال تو را بر خود برگزيند.

كلمات قصار امام حسن (ع)

از امام حسن مجتبى (ع) سخنان حكيمانه و مواعظ بسيار روايت شده است. اين چند كلمه نمونه بارزى از سخنان بى شمار اوست، كه: از تحف العقول  (6) ، انتخاب گرديده است.

* هرگز قومى با مشورت با يكديگر زيان نبينند، جز اينكه به راه صحيح رهبرى شوند.

* از نشانه هاى پستى يكى اين است كه در برابر نعمت سپاس به جاى نياورى.

* به يكى از فرزندانش فرمود: كسى را به برادرى انتخاب مكن، مگر آنكه بدانى از كجا مى آيد و به كجا مى رود. آن كس به تو نزديك است كه به حقيقت با تو دوستى كند و هر كس از دوستى با تو كناره گرفت، از تو دور است، هر چند از نزديكانت باشد.

* خيرى كه با شرّ آميخته نباشد، شكر در برابر نعمت، و صبر در برابر ناگواريهاست.

* دشنام و سرزنش به مراتب از رفتن به دوزخ آسان تر است.

درباره دوست نيكوكار خود فرموده است: او در نظر من از بزرگترين مردم بود. آنچه را كه باعث گرديد وى را بزرگ شمارم، اين بود كه دنيا در نظرش بسيار كوچك مى نمود. هرگز از روزگار، نه شكايتى داشت و نه خشم و نه دلتنگى، بيشتر عمرش خموش بود؛ و همين كه به سخن مى پرداخت، بر همه گوينده ها چيره بود چون با دانشمندان مى نشست، به شنيدن، بيش از گفتن، شيفته بود. به وقت ضرورت سكوت خود را مى شكست. شيوه او چنان بود كه چيزى را كه انجام نمى داد، نمى گفت، و مى كوشيد آنچه را نگفته، انجام دهد.

چون در برابر دو كار قرار مى گرفت و نمى دانست كه كدام يك به رضاى پروردگار نزديكتر است، پس مى نگريست آنكه مطابق با هواى نفس خود بود، با آن مخالفت مى ورزيد.

هيچ كس را به كارى كه مى توان از آن عذرى آورد، سرزنش نمى كرد.

برخى به وى مى گفتند: در وجود تو بزرگى و شكوه ديده مى شود. در پاسخ آنها مى گفت: بلكه عزت از جانب خداى تعالى است. عزّت از خدا و پيامبرش و مؤمنان است. درباره مروّت از وى پرسيدند. فرمود:

در بخشيدن دين خود بخيل باشد، مال خود را اصلاح كند، و در انجام حقوق خود بكوشد.

مردى از آن حضرت خواست كه دوست و همنشين او باشد.

فرمود: به شرطى كه از من ستايش نكنى. زيرا من خودم را بهتر از تو مى شناسم و مبادا مرا دروغگو شمارى كه دروغگو رأى و عقيده اى ندارد، و مبادا در برابر من از كسى غيبت كنى.

آن مرد چون شرايط دوستى با آن حضرت را مشكل ديد، گفت: از درخواست خود منصرف شدم.

امام فرمود: آرى هر طور مى خواهى انجام ده.

روز عيد فطر امام (ع) بر گروهى گذشت كه بازى مى كردند و مى خنديدند. بالاى سرشان ايستاد و فرمود:

خداوند، ماه رمضان را ميدان مسابقه بندگانش قرار داده، تا به اطاعت و عبادت بر يكديگر پيشى گيرند، پس گروهى در اين ميدان به سوى خير سبقت جستند و سعادت يافتند و گروهى از رفتن بازماندند و نوميد گشتند. بى اندازه در شگفتم از كسى كه بازى مى كند و مى خندد، در روزى كه نيكوكاران پاداش خير مى يابند و بيهوده كاران زيان مى بينند.

به خدا سوگند اگر پرده برداشته شود، خواهيد دانست كه نيكوكاران اندر كار نيكوى خويشند، و بدكاران گرفتار زشتيهاى خويش. سپس آنها را ترك كرد و برفت.

در كتاب، الفصول المهمة، آمده است: سه چيز است كه آدمى را به هلاكت مى افكند. كبر، حرص و حسد، كبر آفت دين است، و ابليس را به لعن و نفرين گرفتار كرد. حرص آفت نفس است و همين صفت باعث گرديد كه آدم از بهشت فرو افتد. حسد آفت اخلاق است، و همين صفت موجب شد كه هابيل به دست قابيل كشته شود.

در كتاب، كشف الغمّة، از امام حسن (ع) آمده است:

- آن كس كه عقل ندارد ادب ندارد.

- آن كس كه همّت ندارد، مروت ندارد.

- آن كس كه حيا ندارد دين ندارد.

- خردمند در معنى حقيقى خود كسى است كه با مردم به نيكويى معاشرت كند.

- خردمندان در دنيا و آخرت كاميابند و آنان كه از نعمت خرد محرومند از دنيا و آخرت هر دو بى بهره اند.

- نيكو بينديشيد، تا هدف خويش را از معاشرت با هر كس دريابيد. آيا اميد به كمك او داريد؟ آيا از قهر او بيمناكيد؟ آيا مى توانيد از دانش او بهره ور شويد؟ يا از دعايش بركت گيريد؟ يا خويشاوندى را ملاك معاشرت مى شماريد؟ ..

- هرگز نديده ام كه ظالمى مظلوم منش باشد، مگر حسود، كه در عين ظالم بودن مظلوم نيز هست.

در جاى ديگر فرمود:

اى فرزند آدم! خود را از آنچه خدايت بازداشته بر كنار دار؛ تا عابد باشى و به آنچه خدايت روزى كرده خوشنود باش، تا بى نياز گردى. و حق همسايگان را نيكودار، تا مسلمان باشى. با مردم چنان رفتار كن كه مى خواهى مردم با تو چنان كنند، تا عادل باشى. در برابر شما عدّه اى از مردم، سرمايه ها فراهم مى آورند و

كاخهاى استوار مى سازند و آرزوهايى دراز دارند. ناگهان همه آنها پراكنده مى گردد، و اعمالشان آنان را فريب مى دهد، و در گورها جاى مى گيرند.

اى فرزند آدم! از همان زمان كه مادرت تو را به دنيا مى آورد، نابودى عمر خود را آغاز مى كنى. پس بكوش تا چيزى به دست آورى كه مؤمن توشه آخرت فراهم مى آورد و كافر به كاميابى اين جهان مى پردازد.

در جاى ديگر امام (ع) فرمود:

خداوند باب سؤال را بر كسى نگشود كه باب اجابت را بر او فرو بندد، و درى از عمل بر كسى باز نكرد، كه راه پاداش را بر او ببندد، و باب شكر را بر كسى نگشود كه باب فراوانى نعمت را بر او سد كند.

- نيكى آن است كه قبل از انجامش مسامحه اى نباشد و پس از آن منّتى نپذيرد و بخشندگى پيش از سؤال از نشانه هاى بزرگوارى است.

از وى پرسيدند، بخل چيست؟ فرمود: بخل آن است كه انسان هر چه را انفاق مى كند، تلف شمارد، و آنچه را جمع مى كند شرف بداند.

- در انتقام گرفتن شتاب مكن و راهى براى پوزش خواهى و عفو باقى بگذار.

- شوخى و مزاح از وقار انسان مى كاهد، و سكوت بزرگى شخص را افزايش مى دهد.

- فرصت، به زودى مى گذرد، اما به زودى به دست نمى آيد.

- كسى كه از او چيزى بخواهند آزاد است تا وقتى كه وعده دهد، و برده است تا آنگاه كه به وعده وفا كند.

- تا نعمتها در دسترس تو قرار گرفته، ناشناخته است؛ اما همين كه از دست مى روند، به ارزش آنها پى خواهى برد.

برگرفته از کتاب سيره معصومان / نويسنده: سيد محسن امين عاملى / مترجم على حجتى كرمانى  / ناشر: سروش  / 1376 ش  / جلد 5 / صص 13-68.

پی نوشت ها:

(1) منبج يكى از شهرهاى باستانى است كه در چند فرسخى حلب قرار دارد.

(2) نخيله ناحيه اى است كه در نزديكى كوفه قرار گرفته است.

(3) قرآن، سوره بقره آيه 207

(4) سوره مائده آيه 55

(5) سوره مائده آيه 87

(6) تأليف عالم شيعى بزرگوار در قرن چهارم هجرى، ابو محمد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرانى.