")
امام حسن عسكرى(عليه السلام)

شناخت مختصرى از زندگانى امام حسن عسكرى​(علیه السلام)

ابومحمد، حسن بن علی العسکری، معصوم سیزدهم و امام یازدهم شیعیان؛ به امام حسن عسکری(علیه السلام) معروف است. شیعیان وی را با پدرش (علی نقی)، امامین عسکریین می‌خوانند، زیرا در شهر نظامی سامراء (عسکر)، زیر نظر خلفای عباسی بودند.

اکثر منابع شیعه دوازده امامی، تولدش را در ربیع‌الاول ۲۳۰ هجری، نوامبر ۸۴۴ میلادی اعلام می‌کنند. اما کلینی در کتاب اصول کلینی، آن را در رمضان ۲۳۲ هجری، آوریل ۸۴۷ میلادی ذکر می‌کند. او در مدینه به دنیا آمده و نام مادرش ام ولد معروف به حدَیث است. برخی منابع، نام او را سليل و برخى ديگر، سوسن نقل كرده‏اند. اين بانوى پاكيزه، كه در عصر خويش از بهترين زنان عالم بوده و مفتخر به همسرى ذريه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است، در ولايت خويش پادشاه زاده بود. امام هادى(علیه السلام) در شأن او فرمود: «سليل، دور از هر آفت، پليدى و آلودگى است».[1]

نام، القاب و کنیه

نامش حسن، کنیه وی ابومحمّد و القابش صامت، زکی، خالص، نقی، هادی، رفیق است او در بین شیعیانش به ابن الرضا (امام هشتم شیعیان) معروف بود. وی همانند پدرش لقب عسکری داشت و این لقب از عسکر سامرا گرفته شده‌است.

سیره امام حسن عسکری(علیه السلام)

1.       سیره عملی امام

امام حسن عسكری(علیه السلام) نیز همچون پدران بزرگوار خویش كوشش می كرد سیره او به صورت تمام و كمال احیاگر سنت خدا و رسول او باشد. سیره عملی این بزرگوار نیز نشانگر تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر این امام همام(علیه السلام) در جهت برپایی و دست یابی به این هدف مهم می باشد. كه اینك به بخشی از سیره عملی امام(علیه السلام) می پردازیم.

  1. محمد بن حمزه سروری گفت: نامه ای توسط ابوهاشم داودبن هاشم جعفری كه با من دوست بود برای امام حسن عسكری(علیه السلام) نوشتم. چون خیلی دست تنگ شده بودم درخواست كردم دعا بفرمایید شاید خداوند وسعتی به من عنایت كند جواب نامه به وسیله ابو هاشم از طرف حضرت رسید.

امام(علیه السلام) نوشته بود:

«خداوند ترا بی نیاز كرد، پسر عمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفت، مبلغ صد هزار درهم به تو ارث می رسد، در آتیه نزدیكی برایت می آورند. خدا را سپاسگزاری كن ولی متوجه باش از روی اقتصاد و میانه روی زندگی كنی مبادا اسراف نمایی زیرا اسراف عملی شیطانی است».

بعد از چند روز شخصی از حران آمد اسنادی مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. در نامه ای كه به آن ها ضمیمه بود اطلاع داده بودند یحیی بن حمزه در فلان تاریخ فوت شده است.

تاریخ فوت او مطابق با روزی بود كه ابوهاشم نامه حضرت عسكری(علیه السلام) را به من رسانید. تنگدستی ام برطرف شد حقوق خدایی كه در آن مال بود خارج نموده به اهلش رسانیدم و نسبت به برادران دینی خود كمك هایی نیز كردم پس از آن مطابق دستور امام(علیه السلام) از روی اقتصاد به زندگی خود ادامه دادم.[2]

  1. ابوجعفر محمد بن عیسی می گوید: یك بار در مسجد زبید واقع در بازار شهر سامرا جوانی را مشاهده كردم كه می گفتند هاشمی و از فرزندان موسی بن عیسی است. من مشغول نماز شدم وقتی سلام نماز را دادم همان جوان هاشمی رو به من كرد و گفت: من قمی هستم ولی هم اكنون در كوفه در جوار مسجد امیرالمؤمنین(علیه السلام) زندگی می كنم. او به من گفت: آیا خانه موسی بن عیسی را در كوفه می شناسی؟ گفتم: آری. گفت: من پسر او هستم.

گفت: پدرم برادرانی دارد و برادر بزرگتر مال فراوانی جمع كرده و برادر كوچكتر محروم از مال دنیا است، یك روز برادر كوچكتر به خانه برادر بزرگتر رفته و ششصد دینار از او به سرقت برده است. برادر بزرگتر می گفت كه به محضر امام حسن عسكری(علیه السلام) مشرف می شوم و از آن حضرت می خواهم كه با برادر كوچكترم از روی مهر و لطف صحبت كند شاید مال مرا به من برگرداند زیرا آن امام(علیه السلام) بزرگوار بیان و كلام شیرینی دارد و می تواند روی او اثر بگذارد. ولی هنگام سحر منصرف شدم از این كه به خدمت امام حسن عسكری(علیه السلام) برسم و گفتم كه به سراغ( أسباس تركی) هم صحبت جناب سلطان می روم و شكایتم را به او می رسانم!

برادر بزرگتر می گوید همین كه بر أسباس تركی وارد شدم دیدم كه مشغول قماربازی است به كناری نشستم و انتظار كشیدم تا بازیش تمام شود كه ناگاه پیام آور امام حسن عسكری(علیه السلام) به نزد من آمد و گفت: دعوت مولایت را اجابت كن. از جا برخاستم و همراه پیام آور به محضر امام(علیه السلام) مشرف شدم.

امام(علیه السلام) فرمود: چه شد كه اول شب از ما حاجت داشتی و در هنگام سحر رأیت عوض شد. برخیز و برو كه آنچه را برادرت از مالت برده برایت آورده و درباره او شك نكن و با او به نیكی رفتار كن و مقداری هم به او عطا بنما و اگر بنا داری چیزی به او ندهی او را نزد ما راهنمایی كن تا ما به او كمك كنیم وقتی از خدمت امام(علیه السلام) مرخص شدم غلام خویش را ملاقات كردم كه خبر از آوردن كیسه پول هایم داد.[3]

  1. ابوهاشم جعفری می گوید: روزی به خدمت امام حسن عسكری(علیه السلام) آمدم و می خواستم از آن حضرت نقره ای بگیرم و انگشتری بسازم و به آن تبرك بجوبم، نشستم و فراموشم شد چون برخواستم بروم، امام(علیه السلام) انگشتری به من داد و فرمود: نقره می خواستی ما انگشتر دادیم، نگین و اجرت ساختن آن را سود كردی! گوارایت باد ای ابوهاشم!

گفتم: سرور من، گواهی می دهم تو ولی خدا و اما م من هستی كه اطاعتت را جزو دینم می دانم. فرمود: خدا ترا بیامرزد ای ابوهاشم.[4] 

  1. اسماعیل بن محمد می گوید: كنار خانه امام حسن عسكری(علیه السلام) نشستم، وقتی آن بزرگوار بیرون تشریف آوردند جلو رفتم و از فقر و نیازمندی خویش شكایت كردم و قسم یاد نمودم كه حتی یك درهم ندارم!

امام(علیه السلام) فرمود: قسم یاد می كنی در حالی كه دویست دینار در خاك پنهان كرده ای؟ و فرمود: این را برای آن نگفتم كه به تو عطایی ندهم، به غلام خود رو كرد و فرمود: آنچه همراه داری به او بده.

غلام صد دینار به من داد، خدای متعال را سپاس گفتم و بازگشتم، آن حضرت(علیه السلام) فرمود: می ترسم آن دویست دینار را وقتی كه بسیار نیازمند آنی از دست بدهی.

من سراغ دینارها رفتم و آن ها را در جای خود یافتم، جایشان را عوض كردم و طوری پنهان ساختم كه هیچ كس مطلع نشود، از این قضیه مدتی گذشت، به دینارها نیازمند شدم، سراغ آن ها رفتم چیزی نیافتم، بر من بسیار گران آمد، بعداً فهمیدم پسرم جای آن ها را یافته و دینارها را برداشته و برده است و چیزی از آن ها به دست من نرسید و همان طور شد كه امام(علیه السلام) فرموده بود.[5]

  1. چند نفر از بنی عباس بر صالح بن وصیف وارد شدند در حالی كه وی امام حسن عسكری(علیه السلام) را زندانی كرده بود و به او گفتند كه بر آن حضرت(علیه السلام) سخت بگیر و هر چه می توانی او را در تنگنا قرار بده! صالح در پاسخ گفت: من دو نفر از بدترین اشخاص را مأمور امام(علیه السلام) كرده ام ولی هم اكنون آن دو اهل نماز و روزه شده اند و در عبادت به مقامی بزرگ نائل كشته اند.

آل عباس از صالح خواستند كه آن دو را بیاورند. پس از حضور آن دو، آن ها را تهدید و توبیخ كردند كه چرا بر امام(علیه السلام) سختگیری نمی كنید؟ گفتند چه بگوییم در حق كسی كه روزها را روزه می گیرد و شب ها را تا به صبح مشغول به عبادت است، با كسی حرف نمی زند و به چیزی جز عبادت مشغول نیست و هر وقت بر ما چشم می اندازد بدن ما می لرزد و چنان می شویم كه مالك نفس خویش نیستیم. آل عباس پس از شنیدن این مسائل در كمال خجلت و ذلت رفتند.[6]

  1. احمد بن عبید الله بن خاقان متصدی اراضی و خراج قم بود، روزی در مجلس او سخن از علویان و عقاید آن ها به میان آمد. احمدبن عبید الله كه خود از ناصبیان سرسخت و منحرف از اهل بیت(علیهم السلام) بود ضمن صحبت گفت:

من در سامرا، كسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن علی الرضا امام حسن عسكری(علیهم السلام) در روش و وقار و عفت و نجابت و فضیلت و عظمت در میان خانواده خویش و میان بنی هشام، ندیدم و نشناختم، خاندانش او را بر بزرگسالان و محترمان خود مقدم می داشتند و در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همان وضع را داشت. به یاد دارم روزی نزد پدرم بودم، دربانان خبر آوردند ابومحمدبن الرضا امام حسن عسكری(علیه السلام) آمده است.

پدرم به صدای بلند گفت: بگذارید وارد شود، من از این كه دربانان نزد پدرم از امام(علیه السلام) به كینه و احترام یاد كردند شگفت زده شدم زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا كسی را كه خلیفه دستور داده باشد از او به كینه یاد كنید، به كینه یاد نمی كردند، آن گاه مردی گندمگون، خوش قامت، خوشرو، نیكو اندام، جوان و با هیبت و جلال وارد شد.

چون چشم پدرم بر او افتاد برخاست و چند گام به استقبال رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به كسی از بنی هاشم یا فرماندهان سپاه چنین كرده باشد، با او دست در گردن آورد و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و او را بر جای نماز خود نشانید و خود در كنار او رو به او نشست و با او به صحبت پرداخت. در ضمن صحبت به او فدایت شوم می گفت. من از آنچه می دیدم در شگفت بودم، ناگهان دربانی آمد و گفت: (موفق عباسی) آمده است و معمول این بود كه چون موفق می آمد پیشتر از او دربانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او می آمدند و در فاصله درب خانه تا مجلس پدرم در دو صف می ایستادند و به همین حال می ماندند تا موفق بیاید و برود.

پدرم پیوسته متوجه ابو محمد(علیه السلام) بود و با او گفت وگو می كرد تا آن گاه كه چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد، در این موقع به آن حضرت(علیه السلام) گفت: فدایت شوم اگر مایلید تشریف ببرید. به دربانان خود گفت او را از پشت دو صف ببرند تا موفق او را نبیند، امام(علیه السلام) برخاست و پدرم نیز برخاست و با او دست در گردن آورد، و امام(علیه السلام) رفت.

من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه این چه كسی بود كه او را درحضور پدرم به كینه یاد كردید، و پدرم با او چنین رفتاری داشت؟

گفتند: او یكی از علویان است كه به او حسن بن علی(علیه السلام) می گویند و به ابن الرضا(علیه السلام) معروف است. شگفتی من بیشتر شد. پیوسته آن روز نگران و در اندیشه بودم تا شب شد، عادت پدرم این بود كه پس از نماز عشا می نشست و گزارش ها و اموری را كه لازم بود به سمع خلیفه برساند رسیدگی می كرد، وقتی نماز خواند و نشست آمدم و نشستم، كسی پیش او نبود، پرسید: احمد! كاری داری؟

گفتم: آری پدر، اگر اجازه می دهی بگویم؟

گفت: اجازه داری. گفتم: پدر! این مرد كه صبح او را دیدم چه كسی بود كه نسبت به او چنین بزرگداشت و احترامی نمودی و در سخنت به او فدایت شوم می گفتی و خودت و پدر و مادرت را فدای او می ساختی!

گفت: پسرم! او امام رافضیان، حسن بن علی(علیه السلام) معروف به ابن الرضا(علیه السلام) است.

آن گاه اندكی سكوت كرد، من نیز ساكت ماندم، سپس گفت: پسرم، اگر خلافت از دست خلفای بنی عباس بیرون رود كسی از بنی هاشم جز او سزاوار آن نیست و این به جهت فضیلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نیكو و شایستگی او است. اگر پدر او را می دیدی مردی بزرگوار و با فضیلت را دیده بودی.

با این سخنان اندیشه و نگرانیم بیشتر و خشمم نسبت به پدرم افزوده شد. دیگر مهمی جز آن نداشتم كه درباره امام(علیه السلام) پرس و جو كنم و پیرامون او كاوش و بررسی نمایم. از هیچ یك از بنی هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره امام(علیه السلام) سؤالی نكردم مگر آن كه او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی و والایی یافتم و همه از او به نیكی یاد می كردند و او را بر تمامی خاندان و بزرگان خویش مقدم می شمردند، بدین گونه مقام امام(علیه السلام) نزد من عظمت یافت زیرا هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر آن كه در مورد او به نیكی سخن می گفت و او را می ستود.[7]

امام حسن عسكری(علیه السلام) برای علی بن حسین بن بابویه قمی كه از بزرگان فقهای شیعه محسوب می شود نوشت:

به نام خداوند بخشنده مهربان، ستایش خدای را كه پروردگار جهانیان است، سر انجام نیكو برای پرهیزكاران و بهشت برای یكتاپرستان و آتش برای كافران خواهد بود، و ستیزه و تجاوز جز بر ستمكاران نیست، وخدایی جز الله كه بهترین آفرینندگان است نمی باشد، و درود و رحمت خدا بر بهترین آفریدگانش محمد و خاندان پاك او باد.

بعد از حمد و ثنای الهی، ترا ای بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه پیروان من، ابوالحسن علی بن حسین قمی، كه خدایت به آنچه رضای اوست موفق فرماید و از نسلت فرزندان شایسته برآورد، سفارش می كنم به پرهیزكاری در پیشگاه خدا و برپاداشتن نماز و پرداخت زكات زیرا نماز كسی كه زكات نمی پردازد پذیرفته نمی شود و به تو سفارش می كنم كه از خطای مردم درگذری، و خشم خویش فرو بری، وبه خویشاوندان صله و رسیدگی نمایی، و با برادران مواسات كنی، و در رفع نیازهای آنان در سختی و آسایش بكوشی، و در برابر نادانی و بی خردی افراد بردبار باشی و در دین ژرف نگر و در كارها استوار و با قرآن آشنا باشی، و اخلاق نیكو پیشه سازی و امر به معروف و نهی از منكر كنی، خدای متعال می فرماید:

«لاَخَیْر فیِ كَثیرٍمِنْ نَجْواهُمْ اِلاّ مَنْ اَمَرَ بِصَدَقَهٍ اَوْ مَعْروفٍ اَوْ اِصْلاحٍ بَیْنَ النّاسِ»[8]

در بسیاری از سخنانشان با هم خیری نیست مگر كسی كه به صدقه دادن یا نیكی كردن یا اصلاح میان مردم فرمان دهد.

از همه بدی ها و زشتی ها خودداری كن، و بر تو باد كه نماز شب بخوانی، همانا پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) به علی(علیه السلام) سفارش كرد و فرمود: «ای علی بر تو باد نماز شب، بر تو باد نماز شب، برتو باد نماز شب و كسی كه نماز شب را سبك بشمارد از ما نیست و به سیره ما عمل نكرده است. پس به سفارش من عمل كن و به شیعیان من نیز دستور بده آنچه به تو فرمان دادم همان طور عمل كنند. بر تو باد كه صبر و شكیبایی ورزی و منتظر فرج باشی، همانا پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: افضل اعمال امت من انتظار فرج است. شیعیان ما پیوسته در حزن و اندوه خواهند بود تا فرزندم امام قائم(عج) ظاهر شود، همان كه پیامبر(صلی الله علی و آله وسلم) بشارت داد كه زمین را از قسط و عدل پر می كند همچنان كه از ظلم و جور پر شده است. ای بزرگمرد و مورد اعتماد من اباالحسن! صبر كن و شیعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمین از آن خدا است كه بندگانش را وارث آن می سازد. سر انجام نیكو برای پرهیزكاران است و سلام و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر همه شیعیانم باد و خدا ما را كافی است و چه خوب وكیل و مولی و یاوری است».[9]

ابعاد هفتگانه فعاليت امام عسكرى(علیه السلام)

امام عسكرى(علیه السلام)، با وجود همه اين فشارها و كنترل ها و مراقبت هاى بى وقفه حكومت عباسى، يك سلسله فعاليت هاى سياسى و اجتماعى و علمى در جهت حفظ اسلام و مبارزه با افكار ضد اسلامى انجام مى‏داد كه در ذیل به آن اشاره می شود:

  1. كوشش هاى علمى

گرچه امام عسكرى(علیه السلام) به حكم شرائط نامساعد و محدوديت بسيار شديدى كه حكومت عباسى برقرار كرده بود، موفق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح كل جامعه نشد، اما در عين حال، با همان فشار و خفقان شاگردانى تربيت كرد كه هر كدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش مؤثرى داشتند. «شيخ طوسى» تعداد شاگردان حضرت را متجاوز از صد نفر ثبت كرده است[10] كه در ميان آنان چهره‏هاى روشن، شخيت هاى برجسته و مردان وارسته‏اى مانند: احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى، عبدالله بن جعفر حميرى، ابوعمرو عثمان بن سعيد عَمرى، على بن جعفر و محمد بن حسن صفّار به چشم مى‏خورند.

علاوه بر تربيت اين شاگردان، گاهى چنان مشكلات و تنگناهايى براى مسلمانان پيش مى‏آمد كه جز حضرت عسكرى(علیه السلام) كسى از عهده حل آن ها بر نمى‏آمد. امام(علیه السلام) در اين گونه مواقع، در پرتو علم امامت، با يك تدبير فوق العاده، بن بست را مى‏شكست و مشكل را حل مى‏كرد. براى اين مطلب مى‏توان دو نمونه ذكر كرد:

  1. اسحاق كندی فیلسوف عراق بود. او به تألیف كتابی پرداخت كه قرآن دارای تناقض است و برای نوشتن آن چنان سرگرم و مشغول شد كه از مردم كناره گرفت و به تنهایی در خانه خویش به این كار مبادرت می ورزید تا این كه یكی از شاگردان او به محضر امام حسن عسكری(علیه السلام) شرفیاب شد. امام(علیه السلام) به او فرمود: آیا در میان شما یك مرد رشید و جوانمرد پیدا نمی شود كه استاد شما را از این كاری كه شروع كرده منصرف سازد؟!

عرض كرد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه می توانیم در این كار یا كارهای دیگر بر او اعتراض نماییم!  امام(علیه السلام) فرمود: آیا آنچه بگویم به او می رسانی؟

گفت: آری. فرمود: «نزد او برو و با او انس بگیر و او را در كاری كه می خواهد انجام دهد یاری نما، آن گاه بگو سؤالی دارم آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سؤال می دهد، بگو: اگر گوینده قرآن نزد تو آید، آیا احتمال می دهی كه منظور او از گفتارش معانی دیگری غیر آن باشد كه تو پنداشته ای؟ خواهد گفت: امكان دارد، چون او اگر به مطلبی توجه كند می فهمد و درك می كند. هنگامی كه جواب مثبت داد بگو: از كجا اطمینان پیدا كرده ای كه مراد و منظور قرآن همان است كه تو می گویی؟! شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد و تو الفاظ و عبارات را در غیر معانی و مراد آن به كار می بری»!

آن مرد نزد اسحاق كندی رفت، به همان ترتیب با او مهربانی كرد تا سرانجام سؤال را مطرح نمود، كندی از او خواست كه سؤال خود را تكرار كند، به فكر فرو رفت، آن را بنابر لغت محتمل بر حسب اندیشه ممكن دانست. شاگردش را سوگند داد كه این سؤال از كجا برای تو مطرح شد. شاگرد گفت: چیزی بود كه به خاطرم رسید و سؤال كردم! گفت: ممكن نیست تو و افرادی مانند تو به چنین سؤالی راه یابند. بگو این سؤال را از كجا آوردی؟

شاگرد گفت: ابو محمد امام حسن عسكری(علیه السلام) به من چنین فرمان داد. كندی گفت: اینك درست گفتی، چنین سؤالی جز از آن خاندان نمی تواند بود. آن گاه آنچه در آن زمینه نوشته بود در آتش ریخت و سوزاند.[11]

  1. یك بار در شهر سامراء قحطی سختی روی آورد معتمد عباسی دستور داد كه مردم به نماز استسقاء یعنی طلب باران برخیزند، مردم سه روز پی در پی برای نماز به مصلی رفتند و دست به دعا برداشتند ولی باران نیامد، روز چهارم جاثلیق و پیشوای اسقفان مسیحی همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت و یكی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند می كرد بارانی درشت فرو می ریخت. روز بعد جاثلیق همان كار را كرد و آن قدر باران آمد كه دیگر مردم تقاضای باران نداشتند، همین امر موجب شگفتی و نیز شك و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیاری از مسلمانان شد. این وضع برخلیفه ناگوار بود، پس به دنبال امام حسن عسكری(علیه السلام) فرستاد و آن گرامی را از زندان آوردند. خلیفه به امام(علیه السلام) عرض كرد: امت جدت را دریاب كه گمراه شدند! امام(علیه السلام) فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند. خلیفه گفت: مردم باران نمی خواهند چون به قدر كافی باران آمده است، بنابراین به صحرا رفتن چه فایده ای دارد؟ امام(علیه السلام) فرمود: برای آن كه انشاءالله تعالی شك و شبهه را برطرف سازم. خلیفه فرمان داد، پیشوای اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند، امام حسن عسكری(علیه السلام) نیز در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمد، مسیحیان و رهبانان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند، آسمان ابری شد و باران آمد، امام(علیه السلام) فرمان داد دست راهب معیّنی را بگیرند و آنچه در میان انگشتان او است بیرون آورند، در میان انگشتان او استخوان سیاه فامی از استخوان آدمی یافتند، امام(علیه السلام) استخوان را گرفت و در پارچه ای پیچید و به راهب فرمود: اینك طلب باران كن. راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت اما ابر كنار رفت و خورشید نمودار شد. مردم شگفت زده شدند، خلیفه از امام(علیه السلام) پرسید: این استخوان چیست؟ فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است كه از قبور برخی پیامبران بر داشته اند و استخوان پیامبری ظاهر نمی شود جز آن كه باران می آید. امام(علیه السلام) را تحسین كردند و استخوان را آزمودند دیدند همان طور است كه امام(علیه السلام) می فرماید.

امام(علیه السلام) باعث شد كه رفع شبهه از جامعه مسلمین شد. خلیفه امام(علیه السلام) را از زندان آزاد کرد. امام(علیه السلام) از فرصت استفاده نمود و زمینه آزادی دیگر یاران نیز فراهم نمود.[12]

  1. ‏ ايجاد شبكه ارتباطى با شيعيان

در زمان امام عسكرى(عليه السلام) تشيع در مناطق مختلف و شهرهاى متعددى گسترش و شيعيان در نقاط فراوانى تمركز يافته بودند. شهرها و مناطقى مانند: كوفه، بغداد، نيشابور، قم، آبه (آوه)، مدائن، خراسان، يمن رى آذربايجان، سامّرأ، جرجان و بصره از پايگاه­هاى شيعيان به شمار مى‏رفتند. در ميان اين مناطق، به دلائلى، سامرّأ، كوفه بغداد قم و نيشابور از اهميت ويژهاى برخوردار بود.[13]

گستردگى و پراكندگى مراكز تجمع شيعيان، وجود سازمان ارتباطى منظمى را ايجاب مى‏كرد تا پيوند شيعيان را با حوزه امامت از يك سو و ارتباط آنان را با همديگر از سوى دوم برقرار سازد و از اين رهگذر، آنان را از نظر دينى و سياسى رهبرى و سازماندهى كند.

اين نياز، از زمان امام نهم(علیه السلام) احساس مى‏شد. در سيره آن حضرت(علیه السلام)، امام دهم(علیه السلام) و امام یازدهم(علیه السلام) تشکیل شبكه ارتباطى وكالت و نصب نمايندگان در مناطق گوناگون، به منظور برقرارى ارتباط با شعیان تشکیل گردید.

به گواهى اسناد و شواهد تاريخى، امام عسكرى(علیه السلام) نمايندگانى از ميان چهره‏هاى درخشان و شخصيت­هاى برجسته شيعيان، برگزيده، در مناطق متعدد منصوب كرده و با آنان در ارتباط بود و از اين طريق پيروان تشيع را در همه مناطق زير نظر داشت. از ميان اين نمايندگان، مى‏توان از «ابراهيم بن عبده»، نماينده امام در «نيشابور»، ياد كرد‏.

  1. پيك­ها و نامه­ها

علاوه بر شبكه ارتباطى وكالت، امام(علیه السلام) از طريق اعزام پيك­ها نيز با شيعيان و پيروان خود ارتباط برقرار مى‏ساخت و از اين رهگذر مشكلات آنان را برطرف مى‏كرد. در اين زمينه، به عنوان نمونه، مى‏توان از فعاليت­هاى «ابوالأديان»، يكى از نزديك­ترين ياران امام(علیه السلام) ياد كرد.[14] او نامه‏ها و پيام­هاى امام(علیه السلام) را به پيروان آن حضرت(علیه السلام) مى‏رساند، و متقابلاً نامه‏ها، و سؤال­ها، مشكلات، خمس و ديگر وجوه ارسالى شيعيان را دريافت نموده و در سامرّا به محضرامام عسكرى(علیه السلام) مى‏رساند.

گذشته از پيك­ها، امام(علیه السلام) از طريق مكاتبه نيز، باشيعيان ارتباط برقرار مى‏ساخت و از اين رهگذر آنان را زير چتر هدايت خويش قرار مى‏داد.

  1. حمايت و پشتيبانى مالى از شيعيان‏

 يكى ديگر از موضع­گيري­هاى امام عسكرى(علیه السلام) حمايت و پشتيبانى مالى از شيعيان، به ويژه از ياران خاص و نزديك آن حضرت، بود. با يك مطالعه در زندگانى آن حضرت(علیه السلام)، اين مطلب به خوبى آشكار مى‏شود كه گاهى برخى از ياران امام(علیه السلام)، از تنگناى مالى، در محضر امام(علیه السلام) شكوه مى‏كردند و حضرت(علیه السلام)، گرفتارى مالى آنان را برطرف مى‏ساخت و گاه حتى پيش از آن­كه اظهار كنند، امام(علیه السلام) مشكل آنان را برطرف مى‏كرد. اين اقدام امام(علیه السلام) مانع از آن مى‏شد كه آنان زير فشار مالى، جذب دستگاه حكومت عباسى شوند. در اين زمينه به دو  مورد ذیل ياد می­شود:

  1. «ابو هاشم جعفرى» مى‏گويد: از نظر مالى در مضيقه بودم. خواستم وضع خود را طى نامه‏اى به امام عسكرى(عليه السلام) بنويسم، ولى خجالت كشيدم و صرفنظر كردم. وقتى كه وارد منزل شدم، امام صد دينار براى من فرستاد و طى نامه‏اى نوشت: هر وقت احتياج داشتى، خجالت نكش و پروا مكن و از ما بخواه كه به خواست خدا به مقصود خود مى‏رسى.[15]
  2. محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر(علیه السلام) می گوید: تهیدست شدیم، پدرم گفت: با هم خدمت امام حسن عسكری(علیه السلام) برویم كه به جود و بخشش شهرت دارد. گفتم: او را می شناسی گفت: نه، و او را ندیده ام.

با هم به راه افتادیم، در بین راه، پدرم گفت: چقدر نیازمندیم كه برای ما پانصد درهم دستور دهد، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی و صد درهم برای مخارج دیگر. من پیش خود گفتم كاش برای من هم سیصد درهم دستور دهد كه با صد درهم آن چارپایی بخرم و صد درهم برای مخارج و صد درهم نیز برای لباس باشد و به شهرهای (همدان و قزوین) بروم.

هنگامی كه به خانه امام(علیه السلام) رسیدیم غلام آن حضرت بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد وارد شوند، چون وارد شدیم و سلام كردیم به پدرم فرمود: ای علی! چه شده كه تا كنون نزد ما نیامدی؟

پدرم گفت: شرم داشتم با این حال شما را ملاقات نمایم.

وقتی بیرون آمدیم غلام آن حضرت نزد ما آمد و به پدرم كیسه پولی داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی و صد درهم برای مخارج و به من كیسه دیگری داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم برای خرید چارپا و صد درهم برای لباس و صد درهم برای مخارج!

  1. تقويت و توجيه سياسى رجال و عناصر مهمّ شيعه‏

 از جالب­ترين فعاليت­هاى سياسى امام عسكرى(عليه السلام) تقويت و توجيه سياسى رجال مهم شيعه در برابر فشارها و سختي­هاى مبارزات سياسى، در جهت حمايت از آرمان­هاى بلند تشيع بود. از آن­جا كه شخصيت­هاى بزرگ شيعه در فشار بيشترى بودند، امام(عليه السلام) به تناسب مورد، هر يك از آنان را به نحوى دلگرم و راهنمايى مى ‏كرد و روحيه آنان را بالا مى‏ برد تا ميزان تحمل و صبر و آگاهى آنان در برابر فشارها، تنگناها و فقر و تنگدستي­ها فزونى يابد و بتوانند مسئوليت بزرگ اجتماعى و سياسى و وظايف دينى خود را به خوبى انجام دهند.

  1. «محمد بن حسن بن ميمون» مى ‏گويد: نامه‏اى به امام عسكرى(عليه السلام) نوشتم و از فقر و تنگدستى شكوه كردم، ولى بعداً پيش خود گفتم: مگر امام صادق(عليه السلام) نفرموده كه: فقرا با ما بهتر از توانگرى با ديگران است و كشته شدن با ما بهتر از زنده ماندن با دشمنان ما است.

 امام در پاسخ نوشت:

 «هرگاه گناهان دوستان ما زياد شود، خداوند آن­ها را به فقر گرفتار مى ‏كند و گاهى از بسيارى از گناهان آنان در مى ‏گذرد. همچنان كه پيش خود گفته‏اى، فقر با ما بهتر از توانگرى با ديگران است. ما براى كسانى كه به ما پناهنده شوند، پناهگاهيم و براى كسانى كه از ما هدايت بجويند، نوريم. ما نگهدار كسانى هستيم كه (براى نجات از گمراهى) به ما متوسل مى‏شوند. هر كس ما را دوست بدارد، در رتبه بلند (تقرّب به خدا) با ما است و كسى كه پيرو راه ما نباشد، به سوى آتش خواهد رفت».[16]

  1. نمونه ديگر در اين زمينه نامه‏اى كه امام عسكرى(عليه السلام) به «على بن حسين بن بابويه قمى»، يكى از فقهاى بزرگ شيعه، نوشته است. امام(عليه السلام) در اين نامه پس از ذكر يك سلسله توصيه‏ ها و رهنمودهاى لازم، چنين يادآورى مى ‏كند: «صبر كن و منتظر فرج باش كه پيامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) فرموده است: برترين اعمال امت من انتظار فرج است. شيعيان ما پيوسته در غم و اندوه خواهند بود تا فرزندم (امام دوازدهم) ظاهر شود؛ همان كسى كه پيامبر بشارت داده كه زمين را از قسط و عدل پر خواهد ساخت، همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد. اى بزرگ مرد و مورد اعتماد و فقيه من! صبر كن و شيعيان مرا به صبر فرمان بده! زمين از آن خدا است و هر كسى از بندگانش را كه بخواهد، وارث (حاكم) آن قرار مى‏دهد. فرجام نيكو، تنها از آنِ پرهيزگاران است. سلام و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر همه شيعيان باد»![17]
  1. آماده سازى شيعيان براى دوران غيبت

از آن جا كه غائب شدن امام و رهبر هر جمعيتى، يك حادثه غير طبيعى و نامأنوس است و باور كردن آن و نيز تحمل مشكلات ناشى از آن براى نوع مردم دشوار مى‏باشد، پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله وسلم) و امامان پيشين به تدريج مردم را با اين موضوع آشنا ساخته و افكار را براى پذيرش آن آماده مى‏كردند.

اين تلاش در عصر امام هادى(عليه السلام) و امام عسكرى(عليه السلام) كه زمان غيبت نزديك مى‏ شد، به صورت محسوس ترى به چشم مى‏ خورد. چنان كه امام هادى(عليه السلام)، اقدامات خود را نوعاً توسط نمايندگان انجام مى ‏داد و كمتر شخصاً با افراد تماس مى ‏گرفت.

 اين معنا در زمان اما عسكرى(عليه السلام) جلوه بيشترى يافت؛ زيرا امام(عليه السلام) از يك طرف، با وجود تأكيد بر تولد حضرت مهدى(عج) او را تنها به شيعيان خاصّ و بسيار نزديك نشان مى‏ داد و از طرف ديگر تماس مستقيم شيعيان با خود آن حضرت روز به روز محدودتر و كمتر مى شد، به طورى كه حتى در خود شهر سامرّأ به مراجعات و مسائل شيعيان از طريق نامه يا توسط نمايندگان خويش پاسخ مى‏ داد و بدين ترتيب آنان را براى تحمل اوضاع و شرائط و تكاليف عصر غيبت و ارتباط غير مستقيم با امام آمده مى ‏ساخت.

«احمد بن اسحاق»، يكى از ياران خاص و گرانقدر امام(عليه السلام)، مى ‏گويد: به حضور امام عسكرى(عليه السلام) رسيدم مى ‏خواستم درباره امام بعد از او بپرسم، حضرت پيش از سؤال من فرمود.

«اى احمد بن اسحاق! خداوند از زمانى كه آدم را آفريده تا روز رستاخيز، هرگز زمين را از «حجت» خالى نگذاشته و نمى ‏گذارد. خداوند از بركت وجود «حجت» خود در زمين، بلا را از مردم جهان دفع مى‏ كند و باران مى ‏فرستد و بركات نهفته در دل زمين را آشكار مى‏سازد».

 عرض كردم: پيشوا و امام بعد از شما كيست؟ حضرت(عليه السلام) به سرعت برخاست و به اطاق ديگر رفت و طولى نكشيد كه برگشت، در حالى كه پسر بچه‏اى را كه حدود سه سال داشت و رخسارش همچون ماه شب چهارده مى‏درخشيد به دوش گرفته بود، فرمود:

«احمد بن اسحاق! اگر پيش خدا و امامان محترم نبودى، اين پسرم را به تو نشان نمى‏دادم، او همنام و هم كنيه رسول خدا است، زمين را پر از عدل و داد مى‏كند چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد. او در ميان اين امت (از نظر طول غيبت) همچون «خضر» و «ذوالقرنين» است، او غيبتى خواهد داشت كه (در اثر طولانى بودن آن) بسيارى به شك خواهند افتاد و تنها كسانى كه خداوند آنان را در اعتقاد به امامت او ثابت نگه داشته و توفيق دعا جهت تعجيل قيام و ظهور او مى‏بخشد، از گمراهى نجات مى‏ يابند».[18]

شهادت امام(عليه السلام) و توطئه‏ هاى بى ثمر

 معتمد عباسى كه همواره از محبوبيت و نفوذ معنوى امام(عليه السلام) در جامعه نگران بود، چون ديد توجه مردم به امام(عليه السلام) روز به روز بيشتر مى‏شود و زندان و اختناق و مراقبت تأثير معكوس دارد، سرانجام به همان شيوه مزورانه ديرينه متوسل شد و امام(عليه السلام) را پنهانى مسموم ساخت.

دانشمند نامدار جهان تشيع، «طبرسى»، مى‏نويسد: بسيارى از دانشمندان ما گفته ‏اند: امام عسكرى(عليه السلام) بر اثر مسوميت به شهادت رسيد، چنان كه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنيا رفته ‏اند.[19] «كفعمى»، دانشمند معروف شيعه، مى‏ گويد: او را «معتمد» مسموم ساخت[20] و «محمدبن جرير بن رستم»، از دانشمندان شيعى در قرن چهارم، معتقد است كه: امام عسكرى(عليه السلام) در اثر مسموميت به درجه شهادت رسيد.[21]

 يكى از نشانه‏ هاى شهادت امام(عليه السلام) توسط دربار عباسى، تحرّك ها و تلاش هاى فوق العاده‏اى بود كه معتمد عباسى در روزهاى مسموميت و شهادت امام(عليه السلام)، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت(عليه السلام) از خود نشان داد.

«ابن صبّاغ مالكى»، يكى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبيد الله بن خاقان»، يكى از درباريان عباسى مى ‏نويسد:

«هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسكرى(عليه السلام) معتمد، خليفه عباسى حال مخصوصى پيدا كرد كه ما از آن شگفت زده شديم و فكر نمى ‏كرديم چنين حالى در او (كه خليفه وقت بود و قدرت را در دست داشت) ديده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسكرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافيان خاص خليفه كه همه از فقيهان دربارى بودند، به خانه او گسيل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هرچه روى مى ‏دهد به او گزارش كنند، نيز عده‏اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند. به «قاضى بن بختيار» فرمان داد ده نفر از معتمدين را انتخاب كند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زير نظر بگيرند. دو يا سه روز بعد به خليفه خبر دادند حال ابو محمد سخت‏تر شده و بعيد است بهتر شود. خليفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پيوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامرّأ به حركت در آمد و سراپا فرياد و ناله گرديد و بازارها تعطيل و مغازه‏ها بسته شد. بنى هاشم، ديوانيان، امراى لشكر، قاضيان شهر، شعرا، شهود و گواهان و ساير مردم براى شركت در مراسم تشييع حركت كردند، سامرّأ در آن روز ياد آور صحنه قيامت بود.

 وقتى جنازه آماده دفن شد، خليفه برادر خود، «عيسى بن متوكل»، را فرستاد تا بر جنازه آن حضرت(عليه السلام) نماز بگزارد. هنگامى كه جنازه را براى نماز روى زمين گذاشتند، عيسى نزديك رفت و صورت آن حضرت(عليه السلام) را باز كرد. به علويان و عباسيان و قاضيان و نويسندگان و شهود نشان داد و گفت: اين «ابو محمد عسكرى» است كه به مرگ طبيعى درگذشته است و فلان و فلان از خدمتگزاران خليفه نيز شاهد بوده‏اند!! بعد روى جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند، و فرمان داد براى دفن ببرند».[22]

 البته اين نماز جنبه تشريفاتى داشت و طرحى بود كه رژيم حاكم براى لوث كردن ماجراى شهادت امام ريخته بود و چنان كه در ميان دانشمندان شيعه مشهور است، حضرت مهدى(عج) به طور خصوصى بر جنازه پدر بزرگوارش، امام عسكرى(عليه السلام) نماز گزارد.[23]

تلاش مذبوحانه جعفر كذّاب

«ابوالأديان» مى‏گويد: من از خدمتگزاران امام عسكرى(عليه السلام) بودم و نامه‏ها آن حضرت را به شهرها مى ‏بردم. در مرضى كه امام(عليه السلام) با آن از دنيا رفت، به خدمتش رسيدم. حضرت نامه‏هايى نوشت و فرمود: اين ها را به «مدائن» مى‏برى، پانزده روز در سامرّأ نخواهى بود، روز پانزدهم كه داخل شهر شدى، خواهى ديد كه از خانه من ناله و شيون بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته‏اند.

 گفتم: سرور من! اگر چنين شود، امام بعد از شما كيست؟ فرمود: هر كس به جنازه من نماز گزارد، قائم بعد از من، او است. گفتم: نشانه ديگرى بفرماييد. فرمود: هر كس از آنچه در ميان هميان (كمر بند) است خبر دهد، او امام بعد از من است. هيبت و عظمت امام(عليه السلام) مانع شد كه بپرسم: مقصود از آنچه در هميان است چيست؟

 من نامه ‏هاى آن حضرت(عليه السلام) را به «مدائن» بردم و جواب آن ها را گرفته و روز پانزدهم وارد سامرّأ شدم، ديدم همان طور كه امام(عليه السلام) فرموده بود، از خانه امام(عليه السلام) صداى ناله بلند است. نيز ديدم برادرش «جعفر» (كذّاب) در كنار خانه آن حضرت نشسته و گروهى از شيعيان، اطراف او را گرفته به وى تسليت و به امامتش تبريك مى‏گويند!

 من از اين جريان يكّه خوردم و با خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس وضع امامت عوض شده است، زيرا من با چشم خود ديده بودم كه جعفر شراب مى ‏خورد و قمار بازى مى‏ كرد و اهل تار و طنبور بود. من هم جلو رفته و رحلت برادرش را تسليت و امامتش را تبريك گفتم، ولى از من چيزى نپرسيد!

 در اين هنگام «عقيد»، خادم خانه امام(عليه السلام)، بيرون آمد و به جعفر گفت: جنازه برادرت را كفن كردند، بياييد نماز بخوانيد. جعفر وارد خانه شد. شيعيان در اطراف او بودند. «سمّان»[24]  و «حسن بن على» معروف به «سلمه» پيشاپيش آن ها قرار داشتند.

 وقتى كه به حياط خانه وارد شديم، جنازه «امام عسكرى(عليه السلام)» را كفن كرده و در تابوت گذاشته بودند. جعفر پيش رفت تا بر جنازه امام(عليه السلام) نماز گزارد. وقتى كه خواست تكبير نماز را بگويد، ناگاه كودكى گندمگون و سياه موى كه دندان هاى پيشينش قدرى با هم فاصله داشت، بيرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را كنار كشيد و گفت: عمو! كنار برو، من بايد بر پدرم نماز بخوانم. جعفر، در حالى كه قيافه ‏اش دگرگون شده بود، كنار رفت. آن كودك بر جنازه امام(عليه السلام) نماز خواند و حضرت را در خانه خود در كنار قبر پدرش امام هادى(عليه السلام) دفن كردند.

 بعد همان كودك رو به من كرد و گفت: اى مرد بصرى! جواب نامه را كه همراه تو است بده! جواب نامه‏ ها را به وى دادم و با خود گفتم: اين دو نشانه (نماز بر جنازه و خواستن جواب نامه ‏ها)، حالا فقط هميان مانده. آن گاه پيش جعفر آمدم و ديدم سر و صدايش بلند است. «حاجز وشأ» كه حاضر بود به جعفر گفت: آن كودك كى بود؟!! او مى ‏خواست با اين سؤال جعفر را (كه بي خود ادعاى امامت مى ‏كرد) محكوم كند. جعفر گفت: والله تا به حال او را نديده‏ ام و نمى‏ شناسم!

 در آن جا نشسته بوديم كه گروهى از اهل «قم» آمدند و از امام حسن عسكرى(عليه السلام) پرسيدند، و چون دانستند كه امام(عليه السلام) رحلت فرموده است، گفتند: جانشين امام كيست؟ حاضران جعفر را نشان دادند. آن ها به جعفر سلام كرده تسليت و تهنيت گفتند و اظهار داشتند: نامه‏ ها و پول هايى آورده ‏ايم، بفرماييد: نامه‏ ها را چه كسانى نوشته ‏اند و پول ها چقدر است؟ جعفر از اين سؤال بر آشفت و برخاست و در حالي كه گرد جامه‏ هاى خود را پاك مى ‏كرد، گفت: اين ها از ما انتظار دارند علم غيب بدانيم! در اين ميان خادمى از خانه بيرون آمد و گفت: نامه ‏ها از فلان كس و فلان كس است و در هميان هزار دينار است كه ده تا از آن ها را آب طلا داده‏اند.

 نمايندگان مردم قم نامه‏ ها و هميان را تحويل داده و به خادم گفتند: هر كس تو را براى گرفتن هميان فرستاده، او امام است.[25]

 تلاش هاى بى ثمر

«معتمد» عباسى كه با شهادت امام عسكرى(عليه السلام) به خيال خام خويش، به مقصد و مراد خود رسيده بود، تصور مى‏كرد ديگر خطرى سر راه حكومت خودكامه وى وجود ندارد، ولى براى اطمينان خاطر خود دست به اعمال ديگرى زد كه نشانه جاه ‏طلبى و عمق نگرانى او از ناحيه فرزند امام(عليه السلام) بود. او به عده‏ اى مأموريت داد كه وارد منزل امام(عليه السلام) شوند و اثاثيه حضرت را كاملاً بازرسى كرده آن ها را مهر و موم نمايند.

 از طرف ديگر، چون شنيده بود كه از حضرت عسكرى(عليه السلام) فرزندى باقى مانده، در صدد يافتن او بر آمد و دستو داد عده‏اى از قابله‏ها، زنان و كنيزان آن حضرت را معاينه نمايند و اگر آثار حملى در آنان مشاهده شد، گزارش كنند. نقل شده است كه يكى از قابله‏ها به كنيزى ظنين شد و از طرف خليفه دستور داده شد كه آن كنيز را در محليل تحت نظر قرار بدهند و «نحرير» (يكى از درباريان، و پيشكار مخصوص خليفه) همراه عده‏اى از زنان مراقب حالاو باشند تا صدق و كذب گزارش معلو گردد.[26] مدّت دو سال آن كنيز تحت نظر بود ولى سر انجام اثرى از حمل ظاهر نشد و كذب گزارش روشن گشت![27]

 در اين هنگام معتمد براى آن كه وانمود كند كه از امام عسكرى(عليه السلام) فرزندى باقى نمانده و شيعيان از وجود امام بعدى نوميد گردند، دستور داد ميراث آن حضرت(عليه السلام) ميان مادر و برادرش جعفر تقسيم شود،[28] ولى شيعيان همچنان عقيده داشتند كه از امام(عليه السلام) فرزندى باقى مانده است كه امامت را به عهده دارد،[29] زيرا تعدادى از آنان فرزند خردسال امام(عليه السلام) را قبلاً ديده بودند.

 


[1] . شيخ مفيد، همان كتاب، ص 335 - طبرسى، همان كتاب، ص 366.

[2] . بحار، ج50، ص245.

[3] . كمال الدین، ج2، ص194.

[4] . اصول كافی، ج1، ص512 و بحار، ج50، ص254.

[5] . احقاق الحق، ج12، ص470.

[6] . ارشاد مفید، ص324.

[7] . ارشاد مفید، ص318 و 322.

[8] . سبأ ـ 114.

[9] . زندگانی امام حسن عسكری، ص28، نقل از انوارالبهیه.

[10] . رجال، ط1، نجف، المكتبة الحيدرية، 1381 ه'.ق، ص 427.

[11] . مناقب، ج4، ص424.

[12] . احقاق الحق، ج13، ص 464.

[13] . طبسى، شيخ محمد جواد، حياة الامام العسكرى، ط 1، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1371 ه'.ش، س 223 - .226 و نيز ر. ك به: الشيخ محمد حسين المظفر تاريخ الشيعة، قم، مكتبة بصيرتى، صفحات: 62، 78، 102.

[14] . ابو الأديان على بصرى، در اواخر قرن سوم هجرى در گذشته و كنيه او در اصل «ابوالحسن» بوده است، نامبرده به اين جهت به ابوالأديان شهرت يافته بود كه با پيروان تمام دينها مناظره مى‏كرد و مخالفين را مجاب مى‏نمود (مدرس تبريزى، محمد على، ريحانة الأدب، چاپ سوم، تهران، كتابفروشى خيام، 1347 ه'.ش، ج‏7، ص‏570).

[15] . شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص 343 - ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، كتابفرشى مصطفوى، ج‏4، ص 439- مسعودى، اثبات الوصية، نجف، المطبعة الحيدرية، 1373 ه'.ق، ص 242 - سيد محسن امين، اعيان الشيعة، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ه'.ق، ص 40 - طبرسى، اعلام الورى، ط3، دار الكتب الاسلامية، ص 372 - كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1، ص 508.

[16] . ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، كتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 435 - على بن عيسى الاربلى، كشف الغمّة، تبريز مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه'. ق، ج 3، .211.

[17] . ابن شهر آشوب، همان كتاب، ج 4، ص 425 - حاج شيخ عباس قمى، الأنوار البهية، مشهد، كتابفروشى جعفرى، ص 161 - تتمة المنتهى، چاپ دوم، تهران، كتابفروشى مركزى، 1333 ه'. ق، ص 299 با اندكى اختلاف در الفاظ.

[18] . صدوق، كمال الدين، قم، مؤسسة النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسين، 1405 ه'. ق، ج 2، ص 384 (باب 38).

[19] . اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دار الكتب الاسلامية، ص 367.

[20] . حاج شيخ عباس قمى، الانوار البهية، مشهد، كتابفروشى جعفرى، ص 162.

[21] . دلائل الامامة، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، 1383 ه'. ق، ص 223.

[22] . الفصول المهّمة، چاپ قديم، ص 307 - .308 اين قضيه را مرحوم شيخ مفيد در ارشاد و فتّال نيشابورى در روضه الواعظين و طبرسى در اعلام الورى و على بن عيسى الاربلى از قول احمد پسر عبد الله بن خاقان نقل كرده‏اند. اين گزارش نشان مى‏دهد كه امام در جامعه چه موقعيتى داشته و حكومت عباسى چرا نگران بوده است و نيز روشن مى‏كند كه خليفه از برملا شدن مسموميت و قتل امام تا چه حد وحشت داشته است و لذا با زمينه سازى قبلى كوشيده است شهادت امام را مرگ طبيعى قلمداد كند.

[23] . صدوق، كمال الدين، قم، مؤسسه النشر الاسلامى،، (التابعة) لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1405 ه'. ق، باب 43، ص 475 - مجلسى، بحار الأنوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه'. ق، ج 50، ص 332 – 333.

[24] . مقصود، عثمان بن سعيد عَمرى از ياران نزديك امام عسكرى - عليه السلام - است كه به مناسبت شغلش كه روغن فروشى بود، به سمّان (= روغن فروش) معروف شده بود.

[25] . صدوق، كمال الدين، قم، مؤسسه النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسين بقم، 1405 ه'. ق، ص 475.

[26] . كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه'. ق، ج 1، ص 505 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه'. ق، ج 50، ص 329.

[27] . كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه'. ق، ج 1، ص 505 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه'. ق، ج 50، ص 329.

[28] . كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه'. ق، ج 1، ص 505 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه'. ق، ج 50، ص 329.

[29] . على بن عيسى الاربلى، كشف الغمة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه'. ق، ج 3، ص 199 - فتّال نيشابورى، روضة الواعظين، ط 1 بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'. ق، ص 276.