")
امام رضا(عليه السلام)

طلوع آفتاب هشتمین فروغ امامت و ولایت

ستاره هشتم هدایت از عمده‏ ترین پایه‏ های دیانت و جوشان‏ترین چشمه‏ های حکمت و یقین به شمار می‏رود که اسرار نبوت، ودایع رسالت و امامت بعد از پدر بزرگوارش حضرت امام کاظم(علیه السلام) به ایشان انتقال یافت. حضرت علی بن موسی‏ الرضا(علیه السلام) فرزند پیشوای پاک و پارسایی است که در فرصت‏های مقتضی به رغم اختناق، فشارهای سیاسی و توطئه‏ های گوناگون خلفای خلافکار معاصرش، به نشر احکام و معارف الاهی پرداخت و میراث گرانقدری از فرهنگ سترگ اهل بیت(علیهم السلام) را در دسترس علاقه‏مندان، در اعصار بعد قرار داد.

مقام علمی و شخصیت معنوی امام رضا(علیه السلام) نیز مورد تأیید دوستان و دشمنان بوده و می‏ باشد در زمانی که برخی علمای درباری و سیاستمداران منحرف در صدد آن بودند تا در فرهنگ اسلامی خدشه وارد نمایند آن بدر منیر با تعلیمات الاهی راه اجداد و نیاکان و پدر پرهیزگار خویش را استمرار بخشید و موازین دینی ناب را از گزند انحراف و زوال رهانید و گام‏های ارزنده و مهمی در جهت تنویر افکار افراد جامعه و آشنایی مردم با چهره واقعی حکّام عباسی و نیز عدم مشروعیت آنان برداشت و لحظه‏ ای از پرورش شاگردانی پرمایه، ارشاد مردم، دفاع از حریم حق و مقاومت در برابر باطل، غفلت ننمود و سرانجام در این مسیر به شهادت رسید.

امام رضا(علیه السلام) فرزند امام موسی بن جعفربن محمدبن علی بن حسین بن علی(علیهم السلام) می باشد. مادر نیکو سرشت او نجمه خاتون می باشد که در ذیل به اختصار از آن بانو یاد می شود.

نجمه خاتون، کنیزی از شمال آفریقا یا جنوب اروپا بود که به مدینة‏النبی انتقال یافت و او را تکتم مرسیه می‏ نامیدند. یاقوت حموی مرسی را از شهرهای جزیره سیسیل می‏ داند[1] ولی برخی گفته ‏اند این ناحیه همان بندر مارسی واقع در جنوب فرانسه است.[2] البته در حریم امام موسی بن جعفر(علیهما السلام) او را تکتم صدا نمی‏ کردند و مادر امام هفتم وی را که عروسش بود، طاهره نامید و گفته ‏اند لقبش نجمه بود، هاشم معروف حسنی می‏ گوید: امام رضا(علیه السلام) از مادری به نام خیزران زاده شد و اضافه می‏ کند این زن، کنیزی از نوبیه (از نواحی سودان کنونی واقع در شمال آفریقا) به نام اروی ملقّب به شقراء بوده است.[3]

امام کاظم(علیه السلام) تکتم را از مردی که اهل مغرب( مراکش کنونی واقع در شمال آفریقا) بود، برای مادر ارجمند خویش، حمیده مصفاه، ابتیاع فرمود.

آن گاه که حمیده مصفاه وی را مالک گردید به علامت تکریمش، هرگز در مقابلش بر زمین ننشست. از نمونه‏ های شگفت انگیزی که حمیده برای فرزندش امام کاظم(علیه السلام) بیان داشت، این بود که: من شکی در پاکی او و نسل وی ندارم و این کنیز را به شما بخشیدم. همانا من در عالم رؤیا، رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را مشاهده نمودم که خطاب به من فرمودند: «ای حمیده، نجمه را به فرزندت موسی(علیه السلام) ببخش که همانا به زودی برایش بهترین مردمان زمین را به دنیا می‏ آورد».[4]

تولد امام

از قول مادر ایشان نقل شده است که: هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر «لااله‌الاالله» را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت.[5]

نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الاهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الاهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.[6]

سرانجام روز پنج شنبه یازدهم ربیع الاول سال 153 هجری و پنج سال بعد از شهادت ششمین فروغ امامت در شهر مدینه حضرت امام رضا(علیه السلام) دیده به جهان گشود. البته شیخ کلینی زمان این ولادت با سعادت را سال 148 هجری ذکر کرده و این خبر را صحیح‏تر دانسته است.[7] شیخ مفید نیز با این قول موافق است.[8] علامه مجلسی در بحارالانوار و کفعمی در مصباح منیر چنین نظری دارند امّا ابن شهر آشوب سروی مازندرانی نقل نخست را می‏پذیرد و می‏افزاید آن را غیاث بن امید از اهل مدینه شنیده است.

در هر حال امام رضا(علیه السلام) در میان سی و چند فرزند حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) به عنوان بزرگترین آن ها، دانشمندتر، شریف‏تر، مقدس‏تر و زاهدتر، در این تاریخ مدینه را بوجود مبارک خویش غرق نور و سرور نمود.[9]

امام هشتم، علی نامیده شد، ابوعماره می‏گوید: چون به امام هفتم عرض کردم، امام پس از خویش را معرفی کنید، آن حضرت پس از توضیحی در مورد امامت که امری الاهی است و امام از سوی خدا و رسولش معرفی می‏گردد، فرمود:

«پس از من امر امامت به پسرم علی(علیه السلام) می‏رسد که هم نام امام اول علی بن ابی طالب(علیه السلام) و امام چهارم علی بن الحسین (علیه السلام) است».[10]

امام هشتم به رضا ملقب گردید.[11] لقب هایی چون صابر، فاضل، وفی، مرضی نیز برای او، در منابع معتبر، ذکر کرده‏اند.[12] رضا در کتب لغت معانی متعددی چون دوست، محب، خشنودی و مانند آن دارد ولی علمای شیعه این لقب را به معنای راضی به رضای خداوند یا مرضی خدا و رسول گفته ‏اند.

علامه مجلسی در کتاب جلاء العیون در احوال حضرت امام رضا(علیه السلام) علاوه بر اسامی، القاب و کنیه هایی که بدان ها اشاره شد، افزوده است به آن حضرت قرة اعین المؤمنین و غیظ الملحدین نیز گفته‏ اند.[13]

فضیلت های بی‏شمار

هنگامی که از فضیلت های ائمه(علیهم السلام) سخن به میان می‏آید، عقل متحیر می‏گردد، زبان گنگ و قلم بی رنگ می ‏شود و همه به عجز و ناتوانی خود از بیان فضائل آن عرشیان بی‏همتا اعتراف می‏کنند و با ما این فراز از زیارت جامعه را زمزمه می‏ کنند که:

« بِاَبی اَنْتُمْ وَ اُمّی وَ نَفْسی وَ اَهْلی وَ مالی، مَنْ اَرادَ اللّه بَدَءَ بِکمْ، وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْکمْ، وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِکمْ، مَوالِی لا احصی ثنائکم...؛ پدر و مادر و جان و اهل و مالم به فدای شما باد. هر کس خدا را اراده کرد، از شما شروع کرد و هر کس خدا را به یگانگی شناخت از شما پذیرفت و هر کس اراده خدا کرد، به واسطه توجه به شما به چنین کاری موفق شد. [ای] پیشوایان من! صفات کمالیه شما را نمی‏توانم به شماره در آورم...».[14]

قله‏ های رفیع فضایل ائمه آن چنان بلند و دست نایافتنی است که علماء و دانشمندان از درک آن مقام عاجز و ناتوان، فصیحان و بلیغان عالم در بیان آن ها گنگ می‏ شوند. نگارنده در ذیل به برخی از آن در حد توان اشاره می کند.

  1. عالم آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)

دانش امام هشتم(علیه السلام) آن چنان نمایان و درخشان است که او را «عالم آل محمد» می‏خوانند . محمد بن اسحاق از پدرش نقل می‏کند که امام هفتم(علیه السلام) به فرزندان خود چنین سفارش می‏ فرمودند:

«اخوکم علی بن موسی عالم آل محمد فاسالوه عن ادیانکم واحفظوا ما یقول لکم، فانی سمعت ابی جعفر بن محمد غیر مرة یقول لی: ان عالم آل محمد لفی صلبک، ولیتنی ادرکته فانه سمی امیر المؤمنین علی؛ برادرتان علی فرزند موسی، «عالم آل محمد» است، در مورد مسائل دینی خود از او سوال کنید و آنچه به شما می‏گوید، حفظ کنید. پس همانا از پدرم جعفر بن محمد بارها شنیدم که به من می‏فرمود: همانا عالم آل محمد در صلب تو است و ای کاش او را درک می‏کردم که همانا او هم نام امیرمؤمنان علی می‏ باشد».[15]

علم و دانش امام رضا(علیه السلام) آن چنان برجسته بود که دانشمندان متعصبی از اهل سنت همچون ابن حجر عسقلانی و سمعانی، زبان به تحسین گشوده و می‏ گویند:

«وکان الرضا من اهل العلم والفضل مع شرف النسب؛  حضرت رضا اهل دانش و فضیلت ‏بود و از نسب شریفی برخوردار بود».[16]

  1. الگوی عبودیت و بندگی

امام علی بن موسی الرضا(علیهما السلام) که در فضائل سرآمد آفرینش بود، در عبودیت و بندگی خدا از همگان پیشی گرفته بود، چه این که راز و رمز رسیدن به مقامات بلند الاهی و کسب فضائل، در این امر نهفته است. حال با ذکر نمونه‏ هایی از عبادات آن امام(علیه السلام)، می‏ کوشیم تا سیره عملی ایشان را چراغ راه خویش قرار دهیم.

  1. همنشین قرآن

ابراهیم بن عباس می‏گوید:

«وکان المأمون یمتحنه بالسوال عن کل شیئ فیجیب فیه وکان کلامه کله و جوابه و تمثله انتزاعات من القرآن وکان یختمه فی کل ثلاث ویقول: لو اردت ان اختمه فی اقرب من ثلاثة لختمت و لکنی ما مررت بآیة قط الا فکرت فیها و فی ای شی‏ء انزلت و فی ای وقت، فلذلک صرت اختم فی ثلاثة ایام؛ مأمون امام را با سوال از هر چیزی مورد امتحان قرار می‏ داد و امام(علیه السلام) پاسخ می‏ گفتند و سخن امام و جواب های ایشان و مثال هایی که بیان می ‏فرمودند، همه برگرفته از قرآن بود. ایشان در هر سه روز یک بار قرآن را ختم می‏ کردند و می ‏فرمودند: اگر بخواهم می‏توانم در کمتر از سه روز هم قرآن را ختم کنم. ولی هرگز آیه‏ای را نمی‏ خوانم، مگر این که در آن آیه تفکر می‏ کنم و این که [آن آیه] در مورد چه چیزی و در چه زمانی نازل شده است و همین امر سبب شده است که در سه روز قرآن را ختم کنم».[17]

  1. سجده‏ های طولانی

یکی از کنیزان امام رضا(علیه السلام) می‏گوید: با تعدادی از کنیزان کوفه خریداری شده و به قصر مأمون منتقل شدیم، در آن جا گویی در بهشت‏ بودیم و از خوراکی ها و آشامیدنی های خوب بهره‏ مند بودیم. پس از آن، مأمون مرا به امام رضا(علیه السلام) بخشید، هنگامی که به خانه امام(علیه السلام) رفتم، همه آن نعمت های مادی را که در خانه مأمون داشتم از دست دادم. از آن پس، هر شب برای نماز شب بیدار می‏ شدیم... تا این که امام مرا به عبدالله بن عباس بخشید. وقتی به خانه او وارد شدم، گویی به بهشت جدید داخل شده ‏ام. راوی می‏گوید: از او درباره امام هشتم سوال کردیم، او گفت:

«کان اذا صلی الغداة - وکان یصلیها فی اول وقتها - ثم یسجد فلا یرفع راسه الی ان ترفع الشمس؛  امام(علیه السلام) وقتی نماز صبح را می‏ خواندند - ایشان همیشه نماز صبح را اول وقت می ‏خواندند - به سجده می‏رفتند و تا طلوع خورشید سر از سجده برنمی ‏داشتند».[18]

  1. انس با نماز

اباصلت می‏گوید: به «سرخس‏» و خانه‏ای که امام رضا(علیه السلام) در آن محبوس شده بود رفتم و از دربان اجازه خواستم تا نزد امام بروم. گفت: نمی‏توانی نزد او بروی. گفتم: چرا نمی‏توانم؟ او گفت:

«لانه ربما صلی فی یومه ولیلة الف رکعة وانما ینتقل من صلاته ساعة فی صدر النهار وقبل الزوال وعند اضطرار الشمس، فهو فی هذه الاوقات قاعد فی مصلاه ویناجی ربه؛ به خاطر این که امام در روز و شب هزار رکعت نماز می‏خواند و فقط یک ساعت در ابتدای روز و یک ساعت قبل از ظهر و ساعتی نیز به هنگام غروب خورشید نماز می‏خواند. او در این اوقات در سجده گاهش نشسته است و با پروردگار خویش مناجات می‏کند».

اباصلت می‏گوید: از او خواستم که در این اوقات برایم اجازه ورود بگیرد و او نیز چنین کرد و بر امام علیه السلام وارد شدم، در حالی که در تفکر بود.[19]

  1. تواضع و فروتنی

امام رضا(علیه السلام) با تمام آن فضائل و مقاماتی که داشتند، در نهایت تواضع و فروتنی با مردم معاشرت می‏کردند و از آن جا که ایشان قسمتی از عمر شریف خویش را در مقام ولایت عهدی به سر می‏بردند، این سیره عملی الگوی بسیار مطلوبی برای شیعیان، به ویژه عوامل حکومتی است.

روزی امام(علیه السلام) داخل حمام در گوشه ‏ای نشسته بودند. مردی وارد شد و با بی ‏احترامی به ایشان گفت: بر سر من آب بریز، ایشان نیز در نهایت فروتنی بر سر او آب می‏ریخت. ناگهان شخصی که امام را می‏ شناخت وارد شد و بر سر آن مرد فریاد زد و گفت:

«هلکت واهلکت، اتستخدم ابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و امام المسلمین؛ هلاک شدی و هلاک کردی، (کنایه از اینکه این کار تو باعث هلاک ما نیز خواهد شد). آیا فرزند دختر رسول خدا و امام مسلمانان را به خدمت می‏ گیری»؟

آن مرد که تازه امام(علیه السلام) را شناخته بود، خود را روی پاهای آن حضرت انداخت و پاهای ایشان را بوسه می‏زد و عرض می‏ کرد:

«هلا عصیتنی اذ امرتک؛ چرا هنگامی که به شما امر کردم، سرپیچی نکردید»؟ امام(علیه السلام) فرمودند:

«انها مثوبة ومااردت ان اعصیک فیما اثاب علیه؛ این عمل ثواب دارد، نخواستم در عملی که به خاطر آن ثواب داده می‏ شوم، از تو سرپیچی کنم».[20]

  1. بخشش های کریمانه

یعقوب بن اسحاق نوبختی می‏گوید: روزی مردی به نزد علی بن موسی(علیهما السلام) آمد و گفت:

«اعطنی علی قدر مروتک؛ به من به اندازه مردانگی‏ات مالی عطا کن». امام(علیه السلام) فرمودند: «لایسعنی ذلک؛ به این اندازه نمی‏ توانم».

آن مرد گفت:

«علی قدر مروتی؛ پس به اندازه مروت خودم عطا کن».

امام(علیه السلام) فرمود:

«به این مقدار می‏ پذیرم، پس به غلام خود فرمود: به او دویست دینار عطا کن».[21]

همچنین یسع بن حمزه می‏گوید: مردی به خدمت علی بن موسی الرضا(علیهما السلام) آمد و گفت:

«سلام بر تو ای فرزند رسول خدا! من از محبین شما و پدرانتان هستم و از سفر حج ‏باز می‏گردم، پول و زاد و توشه ‏ام کمتر از آن است که مرا به مقصد برساند، اگر صلاح می‏دانید به من کمک کنید تا به شهر و دیارم برگردم. خداوند به من نعمت و امکاناتی داده که اگر برگردم، آنچه را که به من عطا کرده‏اید، از جانب شما صدقه خواهم داد و نیاز نیست که به من صدقه بدهید ».

در این هنگام، امام(علیه السلام) وارد خانه شد و مدتی بعد برگشت و دست‏ خود را به طوری که دیده نشود از درب خانه بیرون آورد و به آن شخص فرمود:

«این دویست دینار را بگیر و از آن استفاده کن و نیازی نیست که آن را از جانب من صدقه بدهی. برو، من تو را نمی‏بینم و تو هم مرا نمی‏بینی».

بعد از آن ماجرا، وقتی آن حضرت از خانه خارج شد، از ایشان سوال شد که چرا به این صورت به او کمک کردید؟ (چهره خود را از او مخفی کردید). آن حضرت فرمودند:

«مخافة ان اری ذل السؤال فی وجهه لقضاء حاجته . اما سمعت‏حدیث رسول الله (صلی الله علیه و آله) المستتر بالحسنة تعدل سبعین حجة والمذیع بالسیئة مخذول والمستتر بها مغفور؛ از ترس این که مبادا خواری درخواست کمک برای رفع حوائجش را در چهره او مشاهده کنم. آیا این حدیث را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشنیده‏ای که: کسی که کار نیکی را در خفاء انجام دهد، ثواب هفتاد حج ‏برای او است و کسی که معصیت و گناهی را آشکارا انجام دهد، خوار و ذلیل می‏شود و کسی که معصیت و گناه [خود] را از دیگران مخفی کند، بخشیده می‏ شود».[22]

خلفاى معاصر حضرت‏

مدت امامت آن حضرت بيست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏ الرشيد»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امين» و پنج سال آخر نيز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود.

امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدينه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسيدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسيد و در همان سرزمين به خاك سپرده شد.[23]

امام در عصر هارون‏

از سال 183 هجرى كه پيشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر(عليهماالسلام) در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و به شهادت رسید، امامت پيشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حكومت وى سپرى گرديد.

اين مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودكامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعاليت فرهنگى و علمى امام رضا(عليه‏السلام) به شمار مى‏رود، زيرا هارون در اين مدت متعرض امام نمى‏ شد و حضرت آزادانه فعاليت مى ‏نمود، ازاين رو شاگردانى كه امام تربيت كرد و علوم و معارف اسلامى و حقايقى از تعليمات قرآن كه حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در اين مدت صورت گرفت.

شايد علت مهم اين كاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر(عليه‏السلام) بود، زيرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور كتمان اين جنايت به عمل آورد، اما سرانجام جريان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گرديد و هارون كوشش مى‏كرد خود را از اين جنايت تبرئه سازد. گواه اين معنا اين است كه هارون به عموى خود «سليمان بن ابى جعفر»، كه جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاك سپرد، پيغام فرستاد كه: «خدا سندى بن شاهك را لعنت كند، او اين كار را بدون اجازه من انجام داده است»![24]

مؤيد ديگر اين معنا اظهارات هارون در پاسخ «يحيى بن خالد برمكى» در مورد على بن موسى(عليه‏السلام) است، يحيى‏ (كه قبلاً نيز درباره امام كاظم(عليه‏السلام) بدگويى و سعايت كرده بود) به هارون گفت:

پس از موسى بن جعفر اينك پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى كند (گويا نظر وى اين بود كه بگويد بهتر است از هم اكنون على بن موسى(عليه‏السلام) تحت نظر مأموران خليفه قرار گيرد».

هارون (كه هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نكرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:

«آنچه با پدرش كرديم كافى نيست؟ مى‏خواهى يكباره شمشير بر دارم و همه علويّين را بكشم»؟![25]

خشم هارون، درباريانش را خاموش ساخت و ديگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعايت بپردازد.

آزادى نسبى امام در زمان امين‏

در دوران حكومت امين، و سال هايى كه بين مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردى ميان امام و مأموران حكومت عباسى در تاريخ به چشم نمى‏ خورد. پيدا است كه دستگاه خلافت بنى عباس در اين سال هاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امين و مأمون و خلع مأمون از ولايتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امين بود، فرصتى براى ايذا و آزار علويان عموماً و امام رضا(عليه ‏السلام) خصوصاً نيافت و ما مى‏ توانيم اين سال ها (193-198) را ايام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعاليت هاى فرهنگى آن حضرت بدانيم.[26]

امام هشتم در عصر مأمون‏

با استقرار مأمون بر سرير خلافت، كتاب زندگانى امام(عليه‏السلام) ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه ‏اى كه در آن امام على بن موسى الرضا( عليه‏السلام) سال هايى را با اندوه و ناملايمات بسيار به سر برد.

غاصبين خلافت چه آنها كه از بنى اميه بودند و چه بنى عباس بيشترين وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على(عليه‏ السلام) داشتند؛ كسانى كه مردم - و لا اقل توده انبوهى از آن ها - خلافت را حق مسلّم آنان مى ‏دانستند و علاوه بر اين هرگونه فضيلتى را نيز در وجود آنان مى‏ يافتند. اين بود كه فرزندان بزرگوار على(عليه ‏السلام) همواره مورد شكنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏ رسيدند.

اما مأمون احيانا اظهار علاقه به تشيع مى كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ايرانيان بودند كه نسبت به آل على و امامان شيعه علاقه و محبتى خاص داشتند ازاین رو نمى توانست همچون پدران خود، هارون و منصور، امام(عليه السلام) را به زندان بيفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد، ازاين رو روش تازه اى انديشيد كه گرچه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همين جهت روش خلفاى بعد نيز بر همان مبنا قرار گرفت.

مأمون تصميم گرفت امام(عليه السلام) را به مرو، مقر حكومت خود، بياورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بريزد و ضمن استفاده از موقعيت علمى و اجتماعى آن حضرت، كارهاى او را تحت نظارت كامل قرار دهد.

دعوت مأمون از امام(عليه السلام) به خراسان

مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل على به مركز خلافت بيايد. امام(عليه‏السلام) از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزيد، ولى از سوى مأمون اصرار و تأكيدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏ هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام( عليه‏السلام) همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حركت فرمود.[27]

مأمون به «جلودى» و يا به نقل ديگر «رجاء بن ابى ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهى كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هيچ وجه از اداى احترام به كاروانيان و به خصوص امام( عليه‏السلام) خوددارى نكند، اما امام(عليه‏السلام) براى آگاهى مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودى مى‏ نمود.

روزى كه مى‏خواست از مدينه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گريه كنند و فرمود:

«من ديگر به ميان خانواده‏ام بر نخواهم گشت».[28]

آن گاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پيامبر وداع كند. حضرت چندين بار وداع كرد و باز به سوى قبر پيامبر بازگشت و با صداى بلند گريست.

«مخول سيستانى» مى‏گويد:

«در اين حال خدمت حضرت شرفياب شدم و سلام كردم و سفر بخير گفتم». امام(علیه السلام) فرمود:

«مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در كنار هارون دفن مى‏شوم»![29]

طريق حركت كاروان امام(عليه‏السلام) از مدينه به مرو؛ طبق دستور مأمون؛ از راه بصره و اهواز و فارس بود، شايد به اين جهت كه از جبل (قسمت هاى كوهستانى غرب ايران تا همدان و قزوين) و كوفه و كرمانشاه و قم، كه مركز اجتماع شيعيان بود، عبور نكنند.[30]

ورود به پايتخت‏

موكب امام(عليه‏السلام) روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثيرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شايانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسايش در اختيار آن حضرت قرار گرفت.

پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاكراتى بين آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت را يكسره به آن حضرت واگذار نمايد.

امام(عليه‏السلام) از پذيرفتن اين پيشنهاد به شدت امتناع كرد.

فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت:

«خلافت را هيچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار نديدم، مأمون به على بن موسى(عليه‏السلام) واگذار مى ‏نمود و او از قبول آن خوددارى مى‏ كرد».[31]

مأمون كه شايد خوددارى امام را از پيش حدس مى ‏زد گفت:

«حالا كه اين طور است، پس وليعهدى را بپذير»!

امام فرمود: «از اين هم مرا معذور بدار».

مأمون ديگر عذر امام را نپذيرفت و جمله ‏اى را با خشونت و تندى گفت كه خالى از تهديد نبود. او گفت:

«عمر بن خطاب وقتى از دنيا مى‏رفت شورا را در ميان 6 نفر قرار داد كه يكى از آنها اميرالمؤمنين على(عليه‏السلام) بود و چنين توصيه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيرى، زيرا من چاره‏اى جز اين نمى‏بينم»![32]

او از اين هم صريح تر امام(عليه‏السلام) را تهديد و اكراه نمود و گفت:

«همواره بر خلاف ميل من پيش مى‏آيى و خود را از قدرت من در امان مى‏بينى. به خدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهد، خوددارى كنى تو را به جبر وادار به اين كار مى‏ كنم، و چنانچه باز هم تمكين نكردى به قتل مى‏ رسانم»![33]

امام(عليه‏السلام) ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و فرمود:

«من به اين شرط ولايتعهد تو را مى‏پذيرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امرى نباشم و در هيچ يك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم».[34]

روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولايتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا(عليه السلام) نيز با ذكر مقدمه اى پر از اشاره و ايماء قبولى خود را اعلام فرمود، ولى ياد آورى كرد كه اين امر به انجام نمى رسد!! آن گاه در كنار همان مكتوب، بزرگان و فرماندهان كشورى و لشگرى همچون: يحيى بن اكثم، عبدالله بن طاهر، فضل بن سهل، اين عهدنامه را گواهى نمودند.

آن گاه تشريفات بيعت طى مراسمى شكوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولايتعهد جلوس فرمود. اولين كسى كه به دستور خليفه دست بيعت به امام(عليه السلام) داد، «عباس» فرزند مأمون بود و پس از او «فضل بن سهل» وزير اعظم، «يحيى بن اكثم»  مفتى دربار، «عبدالله بن طاهر» فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس كه حاضر بودند، با آن حضرت بيعت كردند.[35](25

موضوع ولايتعهد امام هشتم ، طبعاً براى دوستان و شيعيان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود، ولى خود آن حضرت از اين امر اندوهگين و متأثر بود و وقتى كه مردى را ديد كه زياد اظهار خوشحالى مى كند، او را نزد خود فراخواند و فرمود:

«دل به اين كار مبند و به آن خشنود مباش كه دوامى ندارد»![36]

شهادت امام رضا ( عليه السّلام )

در باب شهادت ايشان تقريباً تمام علماي شيعه و عده زيادی از علماي اهل سنت قائلند که آن حضرت مسموم و شهيد شده اند. درباره عامل شهادت اختلاف نظر و اقوالی وجود دارد که به آن ها اشاره خواهيم کرد.

قول مشهور اين است که آن حضرت توسط مأمون خليفه عباسي مسموم شده و به شهادت رسيده اند.

برخي از علماي اهل سنت قائلند که مأمون، امام رضا(عليه السّلام) را مسموم نکرده است. براي اين گفته خود دلائلی هم ذکر مي کنند. از جمله آن دلائل اين است که مأمون دختر خود را به همسری امام جواد(عليه السّلام) درآورد. مأمون به برتری امام رضا(عليه السّلام) در برابر علما استدلال می کرد. بعد از درگذشت امام رضا(عليه السّلام) مأمون بسيار ناراحت و غمگين بود و... در ادامه خواهيم گفت که به هيچ يک از دلائل در اين رابطه نمی توان استناد کرد. عده ای از علمای اهل سنت قائلند که ايشان مسموم شده اند و عامل جنايت، عباسيان (غير از مأمون) بوده اند. به عنوان نمونه ابن جوزی می گويد:

«وقتي عباسيان ديدند خلافت از دست آنها خارج شد (به واسطه ولايتعهدی) و به دست علويان افتاد، امام رضا(عليه السّلام) را مسموم کردند».[37]

اين قول نيز چندان صحيح به نظر نمی رسد چرا که بيشتر مورخين و روات اجماع دارند که مأمون سم را به امام ـ عليه السّلام ـ داده نه غير او.[38] علاوه بر اين که مأمون براي اين کار انگيزه هم داشته که به آن اشاره خواهد شد. رواياتی از امام رضا ـ عليه السّلام ـ وارد شده است که در اين روايات آن حضرت شهادت خويش را پيشگويی کرده اند و عامل اين جنايت را مأمون دانسته اند. امام رضا(عليه السّلام) به هرثمه بن اعين می گويد:

«موقع مرگ من فرا رسيده است اين طاغي (مأمون) تصميم گرفته مرا مسموم کند...».[39]

شهيد مطهری می نويسد:

«قرائن نشان می دهد که امام رضا(عليه السّلام) را مسموم کردند و يک علت اساسي همان قيام بنی العباس در بغداد (بر عليه مأمون) بود. مأمون در حالي حضرت رضا(عليه السّلام) را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد می رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش می دادند. به او گزارش دادند که بغداد قيام کرده او ديد که حضرت رضا(عليه السلام) را نمی تواند عزل کند و اگر با اين وضع بخواهد برود آن جا کار بسيار مشکل است. براي اين که زمينه رفتن آن جا را فراهم کند و به بني العباس بگويد کار تمام شد حضرت را مسموم کرد و آن علت اساسي که می گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ وفق دارد همين جهت است».[40]

طبری می نويسد:

«مأمون نامه ای به بنی عباس در بغداد نوشت و مرگ علی بن موسی(عليه السّلام) را به آنان اعلام کرد و از آنان خواست که به اطاعت او درآيند زيرا دشمنی آنان با او جز با بيعت وی با علی بن موسی(عليه السّلام) نبوده است».[41]

از ديگر موجباتی که مورخان در قتل امام رضا(عليه السّلام) ذکر کرده اند، کينه ای می دانند که مأمون از امام رضا(عليه السّلام) به دل گرفته بود. طبرسي می نويسد:

«علتی که موجب شد مأمون امام رضا(عليه السّلام) را به شهادت برساند اين بود که آن حضرت بی محابا (و بدون ترس) حق را در برابر مأمون اعلام می کرد. در بيشتر موارد در مقابل او قرار می گرفت که موجب عصبانيت و کينه او می شد...».[42]

همان گونه که بيان شد از نظر روايات شيعی شکی نيست که مأمون حضرت رضا(عليه السّلام) را مسموم کرد.[43] امّا اين که کيفيت اين عمل چگونه بوده است؟ روايات چندی وجود دارد که به آنها اشاره مي کنيم. روايتی را شيخ مفيد از عبدالله بن بشير نقل کرده که عبدالله گفت:

«مأمون به من دستور داد که ناخن های خود را بلند کنم... سپس مرا خواست و چيزی به من داد که شبيه تمر هندی بود و به من گفت: اين را به همه دو دست خود بمال... سپس نزد امام رضا(عليه السّلام) رفت و به من دستور داد که انار برای ما بياور من اناری چند حاضر کردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار، من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانيد و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند».[44]

روايت ديگری را شيخ مفيد از محمد بن جهم ذکر کرده که می گويد:

«حضرت رضا(عليه السّلام) انگور دوست می داشت پس قدری انگور برای حضرت تهيه کردند. در حبه های آن به مدت چند روز سوزن های زهرآلود زدند. سپس آن سوزن ها را کشيده و به نزد آن بزرگوار آوردند... آن حضرت از آن انگورهای زهرآلود خورد و سبب شهادت ايشان شد».[45]

اباصلت هروی می گوید:

من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:

«ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است».

فردا صبح، امام(علیه السلام) در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام(علیه السلام) را نزد او ببرد. امام(علیه السلام) به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود.

با دیدن امام(علیه السلام)، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام(علیه السلام) تعارف کرد و گفت: « من از این انگور بهتر ندیده ام».

امام فرمود: « چه بسا انگورهای بهشتی بهتر باشد».

مأمون گفت: « از این انگور میل کنید».

امام فرمود: « مرا معذور بدار».

مأمون گفت: « هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه. حتماً بخورید».

سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام(علیه السلام) داد.

امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست.

مأمون پرسید: « کجا می روید»؟

فرمود: « همان جا که مرا فرستادی».

سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود: « در را ببند».

سپس در بستر افتاد.

من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم جوانی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا(علیه السلام) است.

جلو رفتم و عرض کردم: « از کجا داخل شدید درها که بسته بود»؟

فرمود:

« آن کس که مرا از مدینه تا این جا آورد، از در بسته هم وارد کرد».

پرسیدم: « شما کیستید»؟

فرمود:

« من حجّت خدا بر تو هستم، ای اباصلت! من محمد بن علی الجواد هستم».

سپس به طرف پدر گرامیش رفت و فرمود: « تو هم داخل شو»!

تا چشم مبارک حضرت رضا(علیه السلام) به فرزندش افتاد، او را در آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید.

حضرت جواد(علیه السلام) خود را روی بدن امام رضا(علیه السلام) انداخت و او را بوسید. سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم. اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا(علیه السلام) به عالم قدس پر کشید.

تغسیل امام به دست امام جواد(علیه السلام)

امام جواد(علیه السلام) فرمود:

«ای اباصلت! برو از داخل آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور».

گفتم: «آن جا چنین وسایلی نیست».

فرمود: «هر چه می گویم، بکن»!

من داخل خزانه شدم و دیدم بله، همه چیز هست. آن ها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام(علیه السلام) کمک کنم.

حضرت جواد(علیه السلام) فرمود:

«ای اباصلت! کنار برو. کسی که به من کمک می کند غیر از تو است».

سپس پدر عزیزش را غسل داد. بعد فرمود:

«داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور.»

من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم.

حضرت جواد(علیه السلام) پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود: «تابوت را بیاور».

عرض کردم: «از نجاری»؟

فرمود: «در خزانه تابوت هست».

داخل شدم. دیدم تابوتی آماده است. آن را آوردم.

امام جواد(علیه السلام)، پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد.

مأمون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل حجره امام(علیه السلام) شد. همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رضا(علیه السلام) نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد.

تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود، به وقوع پیوست.[46]

بعد از شهادت امام رضا(عليه السّلام) شيعيان بدن شريف آن حضرت را در خراسان تشييع کردند. اين تشييع جنازه به حدي پر شور بود که تا آن زمان مثل آن ديده نشده بود، همه طبقات در تشييع جنازه امام(علیه السلام) حاضر شدند.[47] امام رضا(عليه السّلام) در سال 203 هـ.ق در شهر طوس به خاک سپرده شد.

 


[1] . معجم البلدان، یاقوت حموی، ذیل مرسی.

[2] . معصوم نهم، جواد فاضل، ص 62.

[3] . الائمة الاثنی عشر، هاشم معروف حسنی، ج 2، ص 359.

[4] . کشف الغمه فی معرفة الائمه، علی بن عیسی اربلی، با ترجمه فخرالدین علی بن حسن زواری با عنوان ترجمه المناقب، ج 3، ص 131.

[5] . عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 14، مأخذ قبل، ص 459.

[6] . سوره مریم، آیه 30.

[7] . اصول کافی، جلد 6، صفحه 298.

[8] . مناقب ابن شهر آشوب، جلد 4، صفحه 360.

[9] . اصول کافی، جلد 5، صفحه 288.

[10] . کافی ج 1، ص 316 ؛ اعلام الوری، ص 305.

[11] . کفایة الاثر، ابن خراز قمی، ص 306 ؛ الامام الرضا، علامه مقرّم، ص 26.

[12] . مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 366.

[13] . جلاء العیون، مجلسی، ص 542.

[14] . مفاتیح الجنان، زیارت جامعه.

[15] . بحارالانوار، مجلسی، همان، ج‏49، ص‏100؛ کشف الغمه، اربلی، مکتبة بنی هاشم، ج‏3، ص‏107.

[16] . تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی (از علماء اهل سنت) دارالکتب العلمیه، ج‏7، ص‏328؛ الانساب، سمعانی (از علماء اهل سنت) ، دارالکتب العلمیه، ج‏3، ص‏74.

[17] . بحارالانوار، مجلسی، همان، ج‏49، ص‏90.

[18] . بحارالانوار، مجلسی، همان، ج‏49، ص‏90- 89.

[19] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج‏2، ص‏183 – 184؛ بحارالانوار، مجلسی، ج‏49، ص‏91 .

[20] . الوافی بالوفیات، الصفدی، ج‏22، ص‏251.

[21] . مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج‏3، ص‏470.

[22] . مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، همان، ج‏3، ص‏470.

[23] . كلينى، الاصول من الکافی، ص 486؛ شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، ص 304.

[24] . مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1385 ه.ق، ج 48، ص 227؛ صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 1، ص 100.

[25] . صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 2، ص 226؛ على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج 3، ص 105.

[26] . محقق، سيد على، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا(عليه‏السلام)، قم، انتشارات نسل جوان، ص 60.

[27] . على بن عيسى الاربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج‏3، ص 65؛ شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، ص 309؛ فتّال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 247.

[28] . مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبةالاسلامية، 1385 ه.ق، ج 49، ص 117، نيز ر.ك به: على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج 3، ص 95.

[29] . مجلسى، بحارالأنوار، ج 49، ص 117.

[30] . محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا(عليه‏السلام)، قم انتشارات نسل جوان، ص 74 – 70.

[31] . على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج 3، ص 66؛ شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، ص 310؛ فتال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 248.

[32] . شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، ص 310؛ على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج 3، ص 65؛ طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، ص 333؛ فتّال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه.ق، ص 248.

[33] . صدوق، علل الشرايع، قم، منشورات مكتبة الطباطبائى، ج 1، ص 226؛ فتال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، ص 247.

[34] . طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، ص 334؛ شيخ مفيد، ارشاد، قم، منشورات مكبتةبصيرتى، ص 310.

[35] . محقق ، سيد على ، زندگانى پيشواى هشتم ، امام على بن موسى الرضا(عليه السلام)، قم ، انتشارات نسل جوان، ص 87 ـ 82.

[36] . على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج 3 ص 67؛ شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبةبصيرتى، ص 312؛ فتّال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه.ق، ص 249.

[37] . باقر شريف القرشي، حياة الامام علي بن موسي الرضا(ع)، قم، نشر سعيد بن جبير، 1372ش، ج 2، ص 371.

[38] . باقر شريف القرشي، حياة الامام علي بن موسي الرضا(ع)، قم، نشر سعيد بن جبير، 1372ش، ج 2، ص 371.

[39] . محمد بن جرير بن رستم طبري، دلائل الامامه، قم، منشورات الرضي، 1363، ص 178.

[40] . مطهري، مرتضي، سيري در سيره ائمه اطهار، تهران، صدرا، چاپ بيست و هفتم، 1384، ص 210.

[41] . محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ دوم، 1364، ج 13، ص 5676.

[42] . فضل بن حسن طبرسي، اعلام الوري، قم، مؤسسه آل البيت(ع)، 1417، ج 2، ص 80؛ شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ دوم، بي تا، ج 2، ص 260.

[43] . مطهري، مرتضي، سيري در سيره ائمه اطهار، تهران، صدرا، چاپ بيست و هفتم، 1384، ص211.

[44] . شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ دوم، بي تا، ج2، ص 262 – 261.

[45] . شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ دوم، بي تا، ج2، ص 262.

[46] . بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242؛ فضل بن حسن طبرسي، اعلام الوري، قم، مؤسسه آل البيت(ع)، 1417، ج 2، ص 83 – 82.

[47] . باقر شريف القرشي، حياة الامام علي بن موسي الرضا(ع)، قم، نشر سعيد بن جبير، 1372ش، ج 2، ص375.