")
صلح امام حسن (علیه السلام) و قیام امام حسین (علیه السلام)
معصومین(علیهم السلام)

جمعه 8 شهريور 1370 ـ دانشگاه تهران

پس از شهادتِ حضرت على عليه السلام ، مسائلى پيش آمد كه منجر به صلح امام حسن عليه السلام  با معاويه شد. از مواد صلح نامه فهميده مى شود كه معاويه از همان هنگام در فكر آن بوده كه حال كه اسلام، هاشمى شده يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله از خاندان عبد المطلب و هاشم است، بايد خلافت و ولايت را طورى تنظيم كرد كه اموى شود يعنى به دستِ خاندان بنى اميه باشد.

در يكى از بندهاى صلح امام حسن عليه السلام با صراحت نوشته شده است: اى معاويه! ما با شما صلح مى كنيم، مشروط بر آن كه براى خودت جانشين تعيين نكنى. خلافتِ مسلمانان را در انحصار خاندان بنى اميه قرار ندهى و مسلمانان را در تعيين خليفه بعد از خودت آزاد بگذارى. اين شرط، بسيار مهم و قابل توجه است.   

معاويه پس از شهادت امام حسن عليه السلام  پنج الى شش سال در فكر اين بود كه اين بند از قرارداد صلح را نيز مانند ساير بندهاى آن زير پا بگذارد و به گونه اى يزيد را وصىّ و ولى عهد خود نمايد و به دنبال زمينه چينى و راه حل براى اين قضيه مى گشت.

در 56 هجرى عبيد اللّه بن زياد والىِ بصره و مغيرة بن شعبه والىِ كوفه بود. مغيره يكى از سياستمداران تاريخ عرب است. به مغيره خبر رسيد كه معاويه در فكر عزلِ او از حكومت كوفه است. مغيره به فكر افتاد كه كارى كند كه معاويه را از اين تصميم منصرف نمايد.

مغيره از كوفه به شام رفت. ديد معاويه هنوز براى تعيين جانشينِ او تصميم نگرفته است و در جلسات مختلف در مورد تعيين جانشينِ او بحث مى شود. مغيره براى حلّ مشكل خود، دست روى نقطه ضعفِ معاويه گذاشت و در يكى از جلسات كه با معاويه داشت، به او گفت: تو تا كِى مى خواهى تكليفِ يزيد را معلوم نكنى؟

معاويه گفت: منظورت چيست؟ مغيره گفت: بالاخره عمرِ هر كس سرانجامى دارد. تو هم پير شده اى. بايد هر چه زودتر به طور ضربتى براى تعيين ولى عهدىِ يزيد دست بالا بزنى. معاويه، مغيرة بن شعبه را مى شناخت و مى دانست كه او فرد حسابگر و توانايى است. بنا بر اين از او پرسيد: چگونه اين كار را انجام دهم؟

مغيره گفت: مراكز قدرتِ كشور در دستِ خود ماست. كوفه در دستِ من است. من به تو قول مى دهم كه از كوفه بيعت بگيرم. بصره هم در دستِ عبيد اللّه بن زياد است. شام هم كه در دستِ خود توست. پس ما به راحتى مى توانيم از مردم براى ولى عهدىِ يزيد بيعت بگيريم.

مغيره اشاره اى به منطقه حجاز نكرد؛ زيرا براى بيعت گرفتن از حجاز، هيچ راه حلّى سراغ نداشت. معاويه هم متوجهِ اين نكته شد؛ امّا او هم ناگزير سكوت كرد.

البته حجاز يك منطقه نظامى و محلّ اجتماع نيروهاى نظامى نبود، امّا چهره فرهنگى و در نتيجه، چهره سياسىِ بسيار برجسته اى داشت؛ زيرا حجاز محيط وحى است. قبر پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا است. خلفا در حجاز بوده اند. در آن زمان، هنوز برخى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله ، فرزندان خلفا و افرادِ باقى مانده از صحابه و آن دسته از مجاهدان بدر كه هنوز زنده بودند، در حجاز زندگى مى كردند.

معاويه به مغيره گفت: در اين باره فكر مى كنم. مغيره گفت: اين موضوع، احتياج به فكر كردن ندارد و چه شما اجازه بدهيد يا ندهيد، من دست به كار مى شوم. مغيره به كوفه برگشت و گروهى متشكل از پنجاه نفر از شخصيت هاى كوفه را براى بيعت با يزيد، به شام نزد معاويه فرستاد.

معاويه مخفيانه از سرپرست گروه پرسيد: به هر كدام از اين افراد چقدر پول داده ايد؟ سرپرست گروه گفت: فلان مقدار. معاويه گفت: بسيار كم داده ايد. معلوم مى شود كه اين افراد، دينشان برايشان هيچ ارزشى نداشته است. مغيره به دنبال آن گروه، پى در پى گروه هاى ديگرى را براى بيعت با يزيد، از كوفه به شام فرستاد.

در بصره به ابن زياد خبر دادند كه چرا بى تفاوت نشسته اى؟ كوفه فعاليّت و تبليغ خود براى ولى عهدىِ يزيد را شروع كرده است. ابن زياد هم از بصره شروع كرد و پى در پى گروه هاى مختلف را از بصره براى بيعت با يزيد، به شام مى فرستاد.

رگ و ريشه شام هم كه در دستِ خود معاويه بود. خودش هم در شام شروع به بيعت گرفتن براى يزيد كرد. در نتيجه، كم كم ولى عهدى يزيد، علنى شد. بصره، كوفه و شام خيلى راحت ولى عهدىِ يزيد را پذيرفتند. معاويه كم كم به فكر افتاد كه چاره اى براى بيعت گرفتن از حجاز بيابد.

معاويه ديد كه مشكل بيعت گرفتن از حجاز، بزرگ تر و پيچيده تر از آن است كه با نامه و سفارش و واسطه حل شود. خودش راه افتاد و به حجاز رفت. در آنجا جلسه اى با حضور شخصيت هاى مشهور برگزار كرد و در آن جلسه، با ارائه يك سخنرانى به مدح و تمجيدِ فراوان از يزيد پرداخت و به طور علنى گفت: من مى خواهم كه شما با يزيد بيعت كنيد!

در آن جلسه، حضرت ابا عبداللّه عليه السلام ، عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن زبير و بسيارى از شخصيت هاى ديگرِ حجاز حضور داشتند و همه آنها پاسخ هاى بسيار تند و كوبنده اى به معاويه دادند.

از آن جمله، حضرت ابا عبداللّه عليه السلام  در پاسخ به معاويه، مطالبى را بيان فرمودند كه هر جمله اى از آن، يك عالَمْ پيام دارد. من امروز در اين مكان مقدّس، به عنوان اظهار ادب به حضرت ابا عبداللّه عليه السلام ، آن سخنرانىِ ايشان را براى شما نقل مى كنم. ايشان فرمودند:

«هَيْهاتَ هَيْهاتَ يا مُعاوِيَةُ! فَضَحَ الصُّبْحُ فَحْمَةَ الدُّجى وَ بَهَرَتِ الشَّمْسُ اَنْوارَ السُّرُجِ وَ لَقَدْ فَضَّلْتَ حَتّى اَفْرَطْتَ، اِسْتَأْثَرْتَ حَتّى اَجْحَفْتَ وَ مَنَعْتَ حَتّى بَخِلْتَ وَ جُرْتَ حَتّى جاوَزْتَ ما بَذَلْتَ لِذى حَقٍّ مِنْ اَتَمِّ حَقِّهِ بِنَصيبٍ حَتّى اَخَذَ الشَّيْطانُ حَظَّهُ الْأَوْفَرَ وَ نَصيبَهُ الْأَكْمَلَ وَ فَهِمْتُ ما ذَكَرْتَهُ عَنْ يَزيدَ مِنِ اكْتِمالِهِ وَ سِياسَتِهِ لِأُمَّةِ مُحَمَّدٍ تُريدُ اَنْ تُوَهِّمَ النّاسَ فى يَزيدَ كَأَنَّكَ تَصِفُ مَحْجُوباً اَوْ تَنْعَتُ غائِبا اَوْ تُخْبِرُ عَمَّا كانَ مِمَّا احْتَوَيْتَهُ بِعِلْمٍ خاصٍّ وَ قَدْ دَلَّ يَزيدُ مِنْ نَفْسِهِ عَلى مَوْقِعِ رَأْيِهِ فَخُذْ لِيَزيدَ فيما اَخَذَ بِهِ مِنِ اسْتقْرائِهِ الْكِلابَ الْمُهارِشَةَ عِنْدَ التَّحارُشِ وَ الْحَمامَ السَّبقَ لِاَتْرابِهِنَّ وَ الْقيناتِ ذَواتِ الْمَعازِفِ وَ ضُرُوبَ الْمَلاهى تَجِدْهُ ناصِرا وَ دَعْ عَنْكَ ما تُحاوِلُ.فَما اَغْناكَ اَنْ تَلْقَى اللّهَ بِوِزْرِ هذَا الخَلْقِ بِأَكْثَرَ مِمّا اَنْتَ لاقيهِ فَوَ اللّهِ ما بَرِحْتَ تُقَدِّرُ باطِلاً فى جَوْرٍ وَ حَنَقا فى ظُلْمٍ حَتّى مَلَأْتَ الاَسْقِيَةَ وَ ما بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الْمَوْتِ اِلاّ غَمْضَةٌ فَتَقْدَمَ عَلى عَمَلٍ مَحْفُوظٍ فى يَوْمٍ مَشْهُودٍ وَ لاتَ حينَ مَناصٍ.»(1)

هيهات اى معاويه، هيهات! كه روشنايى بامداد، تاريكىِ دل شب را رسوا ساخت و درخششِ آفتاب بر نور چراغ ها چيره گشت.

تو آنچنان آنان را برترى دادى كه به زياده روى آورده و آنچنان ويژه ساختى كه (بر همه) تنگ گرفتى و (از اهلش) آنچنان دريغ داشتى كه به بخل افتادى و آنچنان ستم كردى كه از حد گذشتى. به صاحب حق از (روشن ترين و) و كامل ترين حقّ او چيزى ندادى تا اينكه شيطان بهره بيشتر و نصيبِ كامل ترِ خود را از آن گرفت.

و نيز آنچه را در باره يزيد گفتى كه خود به حدّ كمال رسيده و (مى تواند) امّت محمد صلى الله عليه و آله را اداره كند، دريافتم. آيا در باره او مى خواهى مردم را به اشتباه افكنى؟ گويا شخصِ پوشيده و ناشناخته اى را توصيف مى كنى، يا از كسى كه آگاهىِ ويژه اى در باره او دارى خبر مى دهى؟! يزيد خود (با رفتار و كردارش) به جايگاهِ انديشه اش رهنمون شود. يزيد را همان گونه كه خود به آن پرداخته ـ همچون در پىِ سگ هاى برانگيخته افتادن و كبوترهاى پيش افتاده و زنانِ نغمه سرا در تار و تنبور را سرگرم شدن ـ ياورِ سخنانت خواهى يافت. دست از اين تلاش ها بردار (اى معاويه!) چه سودى برايت دارد كه خدا را با گناهانِ اين مردم به بيشتر از آنچه خود دارى ملاقات كنى؟   

به خدا سوگند تو پيوسته باطل را بر بيدادگرى و كينه توزى را بر ستمگرى اختيار (و ميدان) دادى تا جام ها را پر كردى. اكنون ميان تو و مرگ جز يك چشم بر هم نهادنْ فاصله نيست كه پس از آن در روز مشهود (نزد حق تعالى) بر عملِ ماندگار خود در آيى و آن روز روز فرار نخواهد بود.

در آن جلسه، در نتيجه اعتراضات و حرف هاى تندى كه به معاويه زده شد، او نتوانست براى يزيد، بيعت بگيرد. معاويه هم حضرت ابا عبداللّه را تهديد كرد و به ايشان گفت: جلسه اى تشكيل مى دهم. در آن جلسه بالاى سرِ هر كدام از شماها كه در اين جلسه بى پروا حرف زديد، يك مأمور مسلح مى گذارم. سپس از شما پرسيده مى شود كه آيا با يزيد بيعت كرده ايد يا خير؟ اگر بگوييد نه، همان جا گردنِ شما زده مى شود.

معاويه جلسات ديگرى را هم تشكيل داد؛ امّا بالاخره نتوانست از حضرت ابا عبداللّه عليه السلام  بيعت بگيرد، تا اينكه بالاخره معاويه در سال شصتم هجرى مُرد.

پس از مرگ معاويه، مهم ترين چيزى كه ذهنِ يزيد را به خود مشغول ساخته بود، بيعت گرفتن از حجاز بود. اگر حجاز با يزيد بيعت نمى كرد، بيعت يزيد، مشروعيت و عموميت پيدا نمى كرد.

از ميان چهره هاى حجاز، يزيد و اطرافيانش به عبداللّه بن عمر خيلى اهميت نمى دادند. عبد الرحمان بن ابى بكر را هم فكر مى كردند كه مى توانند با پول راضى كنند. در اين ميان، دو نفر، خارِ چشم آنها بودند:  عبداللّه بن زبير و حسين بن على عليه السلام . يزيد به فرماندار مدينه نامه نوشت كه از اين دو بيعت بگيريد يا سرشان را براى ما بفرستيد!

امام حسين عليه السلام و عبداللّه بن زبير در مسجد نشسته بودند و با يكديگر صحبت مى كردند. مأمور فرماندار مدينه آمد و گفت: فرماندار مدينه شما را احضار كرده است.

عبداللّه بن زبير از امام حسين عليه السلام پرسيد: چرا در اين وقتِ شب، هم من و هم شما را احضار كرده اند؟ امام حسين فرمودند: معاويه مُرده است و اينها مى خواهند از من و تو بيعت بگيرند. عبداللّه بن زبير پرسيد: اگر بيعت نكنيم، با ما چه مى كنند؟ امام حسين عليه السلام  فرمودند: در آن صورت، قصدِ جانِ ما را خواهند كرد.

عبيداللّه بن زبير گفت: پس من به ديدن فرماندار معاويه نمى روم. او اصلا به ديدار فرماندار مدينه نرفت، بلكه مسافرت كرد و به مكه رفت. امام حسين عليه السلام به ديدار فرماندار مدينه رفت. در آنجا، حوادثى كه شنيده ايد، صورت گرفت و حضرت امام حسين عليه السلام به سلامت از جلسه ديدار با فرمانده بيرون آمد.

چهار راه در پيشِ روى امام حسين عليه السلام  وجود داشت. اوّلين راه، بيعت كردن با يزيد بود. راه دوم اين بود كه در خانه خود بنشيند، در را به روى خود ببندد و هيچ كارى به هيچ كس نداشته باشد. سوم اين كه به جاهاى دورى كه هيچ دسترسى به ايشان ندارند، برود و چهارم اين كه بجنگد و شهيد شود.

امّا در مورد بيعت، امام حسين عليه السلام  فرمودند: واللّه من با يزيد بيعت نمى كنم. در موردِ در خانه نشستن، نيز فرمود: به خدا سوگند، اگر در لانه مرغى هم پناه بگيرم، مرا بيرون مى آورند و مى كُشند. پس ديگر تنها دو انتخاب در پيشِ روى امام حسين عليه السلام  وجود داشت: جنگيدن و شهادت يا رفتن به جاهاى دور و غير قابل دسترسِ حكومت با كمال تعجب، من در ضمن مطالعاتم، ديدم كه از ميان افرادى كه به خدمت حضرت امام حسين عليه السلام رسيده اند، بجز عبد اللّه بن عمر كه در جايى چيزى گفته، هيچ كسِ ديگرى امام حسين عليه السلام را به بيعت كردنْ تشويق نكرده است.

افراد مختلفى از جمله عمر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام، عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن جعفر، عبداللّه بن زبير، عبداللّه بن مطيع، طِرِمّاح بن عَدى بن حاتم، محمد حنفيّه و عمر اطرف كه برادر امام حسين عليه السلام بود، خدمت آن حضرت رسيدند. همه آنها حرفشان اين بود كه با يزيد بيعت نكنيد، ولى اگر اينجا بمانيد شما را مى كشند. اگر به جاى ديگرى هم برويد، شما را مى كشند. پس به جاهاى دور از دسترسِ يزيد برويد.

از پاسخ هاى امام حسين عليه السلام به آنها، معلوم است كه امام حسين عليه السلام تصميمش را گرفته بوده و هر كدام از آنها را با يك زبانى رد مى كرده است. از جمله به محمد بن حنفيّه مى گويد:

«يا اَخى وَ اللّهِ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِى الدُّنْيا مَلْجَأً وَ لا مَأوىً لَما بايَعْتُ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيةَ اَبَدا»(2)

برادرم! به خدا سوگند اگر در دنيا هيچ پناهى براى من وجود نداشته باشد، باز هم هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد.

همچنين ابا عبد اللّه عليه السلام به عمر اطرف كه برادر ايشان از مادر ديگرى بوده است، مى فرمايند:

«اِنَّهُ لا اُعْطِى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسى اَبَداً وَ لَتَلْقِيَنَّ فاطِمَةُ اَباها شاكِيَةً ما لَقِيَتْ ذُرِّيَّتُها مِنْ اُمَّتِهِ ...»(3)

اى برادر! من پستى و رذالت را به خودم راه نمى دهم، تا اينكه مادرم فاطمه دادخواهانه با پدرِ خود ملاقات كند و شكايت كند از سختى هايى كه از اين امّت به ذُرّيّه او رسيده است ...

و همچنين به محمد بن حنفيّه فرموده است:

«وَ اللّهِ يَا اَخى لَوْ كُنْتُ فى جُحْرِ هامَّةٍ مِنْ هَوامِّ الْأَرْضِ لَاسْتَخْرَجُونى مِنْهُ حَتّى يَقْتُلُونّى.»

به خدا سوگند، اگر در سوراخِ حشره اى از حشرات زمين هم باشم، آنان مرا بيرون خواهند آورد و مرا خواهند كشت.

امام حسين عليه السلام در جاى ديگرى مى فرمايد:

«اَلا وَ اِنَّ الدَّعِىَّ بْنَ الدَّعِىِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ الاِثْنَتَيْنِ بَيْنَ الْقِلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهاتَ ما آخُذُ الدَّنِيَّةَ يَأْبَى اللّهُ ذلِكَ وَ رَسُولُهُ وَ جُدُدٌ وَ حُجُورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ»

... آگاه باشيد كه اين مردِ بى پدر (يعنى عبيد اللّه بن زياد كه بنى اميّه او را به خود ملحق كرده اند) فرزندِ آن مردِ بى پدر (زياد بن اَبيه كه او نيز پدرش معلوم نبود) ميان دو چيز، استوار پاى فشرده و ايستاده است و اصرار مى كند؛ يا شمشير كشيدن يا خوارى كشيدن و هيهات كه ما تن به ذلت نمى دهيم. خداوند و رسول او و مؤمنان براى ما زبونى نپسندند، و دامن هاى پاك (كه ما را پروريده اند) نيز نمى پسندند ...

سخنِ كسانى كه مى گويند امام حسين عليه السلام  به فكر تشكيل حكومت بود امّا شكست خورد و نتوانست، بسيار تعجب آور است. مگر امام حسين عليه السلام چند نفر نيرو داشت؟ حدود 70 نفر. آيا امام حسين عليه السلام مى خواسته با حدود 70 نيرو با يزيد بجنگد، او را شكست دهد و حكومت را از او تحويل گيرد؟!

اهل كوفه را نيز همه مى شناختند و در باره آنها توافق نظر وجود داشت. با وجود اين، آيا امام حسين عليه السلام آنها را نمى شناخت و فريبِ نامه هاى آنها را خورده بود؟!

معاويه نزديك به پنجاه سال در شام حكومت كرده است. در اين دوره، مدتى را به عنوان والى و مدتى را به عنوان امير در شام حكومت كرده است. معاويه پنجاه سال فرصت داشته و يك قشون بزرگ را در شام جمع آورى كرده است. آيا امام حسين عليه السلام  با حدود 70 نيرو، مى خواست برود و با آن قشون بزرگ بجنگد و آنها را شكست دهد و حكومت را از آنها تحويل بگيرد؟!

معاويه در آخرين سخنرانى اش براى مردم شام، به آنها گفت: ماندنِ من در ميان شما، بسيار طولانى شد. من از شما ملول شده ام و شما از من سير شده ايد. زمانِ مرگِ من نزديك شده است. من فردى را براى امارت بر شما بعد از خودم تعيين مى كنم كه من از او بهترم همچنان كه خلفاى پيش از من، از من بهتر بودند.

علاوه بر اينها، يك دريا خبر كه من قطره اى از آن را برايتان خواندم، از حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت زهرا عليهاالسلام  به امام حسين عليه السلام رسيده كه همه آنها به امام حسين عليه السلام خبر مى دادند كه سفر كربلا، سفر شهادت است.

قيام امام حسين عليه السلام يك قيام آگاهانه و برنامه ريزى شده بوده است. قرينه هاى زيادى وجود دارد كه نشان مى دهد اين سفر، براى امام حسين عليه السلام سفر شهادت بوده است. يعنى امام حسين عليه السلام مى دانسته كه در اين سفر به شهادت مى رسد. سيّد الشهدا عليه السلام اهدافى داشت و در اين سفر موفق شد و به اهداف خود دست يافت.

پی نوشت ها:

1- ر. ك: الامامة و السياسة، ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينورى، منشورات الشريف الرضى، قم، 1388 ه. ق. و موسوعة الكلمات الامام الحسين عليه السلام ، منظمة الاعلام الاسلامى (سازمان تبليغات اسلامى)، چاپ سوم، 1374 ه. ش.

2- همان، ص 298.

3- همان، ص 291.