")
غدير خم و مسئله ولايت
بیانات تاریخی

خداوند در آیه 67 سوره مائده مى فرمايد:

يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ و وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.

اى پيامبر! آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان. اگر چنين نكنى، امر رسالت او را ادا نكرده اى. خدا تو را از مردم حفظ مى كند.

به خاطر اهميت اين آيه، بسيار مناسب است كه اينك نيز نكاتى ديگر درباره آن بيان نمايى. بايد توجه داشت كه آيات قبلى و بعدى اين سوره مربوط به اهل كتاب است و اين آيه وحدت سياق مربوط به آيات را بر هم زده است. با توجه به كتاب هاى تفسير تاليف شده به وسيله علماى اهل سنت مانند فى ظلال القرآن تأليف سيد قطب و المنار و نيز طبق نظر پيشينيان اهل سنت، اين آيه درباره اهل كتاب است و با آيات قبل و بعد خود وحدت سياق دارد. بر اساس اين احتمال، معناى آيه چنين مى شود كه: اى پيامبر! حرف هايى را كه تو بايد با اهل كتاب بزنى، به آنها بگو و مثلا بگو كه اگر به تورات و انجيل و قرآن عمل نكنيد، اعمال شما در نزد خداوند ارزش ندارد.

ولى مفسران شيعه معتقدند كه اين آيه، در سياق آيات قبل و بعد خود نيست؛ بلكه مستقل و جدا از آنها است. يكى از دلايل آنها روايتى است كه در ذيل اين آيه نقل شده است. طبق  اين روايت مردى خدمت پيامبر  صلى الله عليه و آلهرسيد و گفت: شما فرموديد من پيامبرم، ما هم پذيرفتيم. نيز فرموديد كه قرآن كلام خداست، ما هم پذيرفتيم. احكامى از جانب خدا براى ما آورديد، ما هم پذيرفتيم. اكنون شما مى گوييد كه هر كس كه من مولى او بوده ام، پس على هم مولاى اوست. آيا اين حرف، حرف خود شما است يا اين را هم خدا فرموده است؟ پيامبر  صلى الله عليه و آله فرمودند:

من از طرف خودم چيزى نمى گويم، خداوند فرموده است. من هم به شما ابلاغ مى كنم.

آن مرد گفت:

خدايا! اگر اين سخن، سخن توست، از آسمان سنگ بباران و مرا در زير باران سنگ از بين ببر.

بعد عازم شد كه از نزد پيامبر  صلى الله عليه و آله مرخص شود. در بين راه سنگى به او برخورد كرد و مرد.[1]

طبق گفته ابن اثير در كتاب الكامل، پيامبر پس از هجرت، دوبار حج تمتع و سه يا چهار بار حج عمره انجام داده است. در حجة الوداع، يعنى آخرين سفر حج پيامبر، آيه مذكور، در منى بر ايشان نازل مى شود. پيامبر از آن لحظه درباره آن تأكيد نمود تا اين كه در غدير خم، آن را ابلاغ فرمود.

شيعيان براى اثبات ادعاى خود در مورد اين آيه، به متن آيه تمسك مى كنند. حجة الوداع در سال دهم هجرت بود. پرسش اين است كه اين چه بخشى از دين است كه خداوند در سال دهم هجرت از پيامبر مى خواهد كه آن را به مردم ابلاغ كند و عدم ابلاغ آن را به منزله عدم انجام رسالت و عدم ابلاغ دين مى داند. از لحن آيه مشخص است كه اين مطلب بايد مطلب مهمى باشد. همچنين اهميت اين مطلب تا بدين حد است كه خداوند از پيامبر مى خواهد كه مطلب رابيان كند و از مردم و بدخواهان بيمى نداشته باشد.

اكنون حدود هزار و چهارصد سال از نزول اين آيه گذشته است. در اين مدت، هنوز افرادى كه قبول ندارند كه اين آيه درباره ولايت على  عليه السلاماست، نتوانسته اند پاسخ دهند كه اين آيه درباره چه چيزى نازل شده است و چه چيزى تا آن زمان باقى مانده كه اگر پيامبر  صلى الله عليه و آله آن رابيان نكند گويى اصلا رسالت خود را انجام نداده است.

به نظر نگارنده نيز اين آيه در حجة الوداع نازل شده و درباره ولايت على  عليه السلام است ولى تا آن زمان با بيان عمومى به اطلاع همگان نرسيده بود و  در غدير خم ابلاغ شد.

ذكر اين نكته لازم است كه شيعه معتقد است كه امامت دنباله نبوت است و امام نيز همانند پيامبر  عليه السلام بايد از سوى خداوند با ذكر نام و مشخصات كافى، تعيين شود. پس همچنان كه اگر همه مردم جمع شوند و راى دهند كه فلان كس پيامبر شود، او پيامبر نمى شود امامت نيز با راى مردم تعيين نمى شود. لذا شرايطى را كه يك فرد بايد داشته باشد تا بتواند پيامبر شود، براى امام شدن نيز لازم است. به عنوان مثال، امام نيز همانند پيامبر بايد دانشمندترين مردم باشد و از طرف خداوند تعيين و نصب گردد.

همچنين همان طور كه اگر مردم به يك پيامبر ايمان نياوردند پيامبر بودن او از بين نمى رود، امامت يك امام نيز با عدم پذيرش مردم از بين نمى رود. البته اختياراتى كه در دين اسلام به امام داده شده از اختيارات پيامبر  صلى الله عليه و آلهكمتر است؛ زيرا پيامبر  صلى الله عليه و آله مُشَرِّع و قانونگذار بوده ولى امام ترويج كننده دين و قوانين آن است.

ويژگى هايى كه ذكر شد همگى براى امام معصوم بود. اما ما معتقديم كه انتخاب نايب امام معصوم هم كه همان ولى فقيه است، از يك جهت در دست مردم نيست. تفاوت انتصاب امام معصوم با ولى فقيه در اين است كه امام معصوم باانتصاب بالخصوص و ذكر نام از جانب خداوند تعيين شده است؛ اما ولى فقيه با انتصاب عمومى برگزيده شده است؛ چنان كه امام معصوم  عليه السلامفرمود:

فَاَمّا مَنْ كانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائِناً لِنَفْسِهِ، حافِظاً لِدينِهِ مُخالِفاً عَلى هَواهُ، مُطيعاً لِاَمْرِ مَوْلاهُ،  فَلِلْعَوامِ اَنْ يُقَلِدُوهُ.[2]

هر يك از فقيهان كه خويشتندار، دين نگهدار، فرمانبر مولاى خويش و نافرمان نسبت به خواهش خويش بود، بر عامه مردم است كه از وى پيروى كنند.

به همين دليل، نقشى كه در قانون اساسى ايران براى مردم در مورد تعيين رهبر در نظر گرفته شده آن است كه فردى را كه مصداق آن شرايط كلى مذكور در شرع اسلام باشد بيابند و گر نه اگر مردم به كسى كه واجد شرايط كلى براى ولايت فقيه نيست رأى دهند، او به ولايت و رهبرى برگزيده نمى شود. در واقع آن چيزى كه در قانون اساسى ايران تصويب شده است، تنها بيان شكل اجرايى تعيين رهبر است.

يكى از دلايل ديگر شيعه در ولايت على  عليه السلام هماهنگى بين احكام مختلف اسلام است. به عنوان مثال، نظر اسلام اين است كه اگر شما خانواده و فرزندانى داريد بدون وصيت از دنيا نرويد. حتى گفته شده كه اگر كسى بدون اين كه وصيت كند و تكليف بازماندگان را مشخص كند بميرد مرگش مانند كسى است كه در دوران جاهليت مرده است. با وجود اين، آيا عقل انسان مى پذيرد كه پيامبراسلام  صلى الله عليه و آله يك دين و كتاب آسمانى جديد بياورد، اديان پيشين را نسخ كند، دنيا را تكان دهد و بگويد كه اين دين من هم يك دين هميشگى و جاودانى است، آن گاه براى افرادى كه بعد از او مى آيند راهى نشان ندهد و بگويد كه مادامى كه من زنده هستم خودم انجام مى دهم؛ بعد از من نيز مردم هر كارى كه خودشان صلاح دانستند انجام دهند؟ آيا چنين چيزى با عقل سازگار است؟

على بن ابى طالب  عليه السلام كه دانشمندترين، بخشنده ترين، شجاع ترين و زاهدترين مردم بود و در تمام فضيلت ها از همه برتر بود، از طرف خداوند به وسيله پيامبر اكرم  صلى الله عليه و آله به عنوان «امام» اعلام شد. از حضرت على  عليه السلامكتاب نهج البلاغه به ارث و يادگار مانده است. در لابه لاى جملات نهج البلاغه مى توانيم چهره درخشان حضرت على  عليه السلام را بيابيم. نقل شده است كه جرج جرداق گفته است: «من عاشق على هستم» زيرا چهل سال نهج البلاغه  را مطالعه كرده ام و قيافه على  عليه السلام در لابه لاى جملات آن برايم ترسيم شده است.

على يعنى كسى كه در مقام فرمان دادن به واليان خود، فرمان مالك اشتر را صادر مى كند. در مقام تحليل، خطبه شقشقيه را مى گويد. در  مقام توبيخ يكى از واليان خود، نامه به عثمان بن حنيف را مى نويسد و در مقام وصيت، نامه به امام حسن  عليه السلام را مى نويسد كه پس از گذشت هزار و چهارصد سال هنوز نيز مانند آفتاب مى درخشد. نه تنها همه نامه ها و خطبه هاى اميرالمؤمنين  عليه السلام بلكه حتى تك تك جملات آنها نيز سراسر حكمت و درس است. حضرت على  عليه السلامدر نامه اى خطاب به عثمان بن حنيف كه از طرف حضرت على  عليه السلام والى بصره بود، نوشته است:

اى عثمان! به من خبر رسيده كه مردى از جوانان بصره، تو را به ميهمانى دعوت كرده است و تو هم به آن ميهمانى رفته اى. ميزبان هم غذاهاى لذيذ تهيه كرده و از تو پذيرايى كرده است. گمان نمى كردم كه تو ميهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندشان را به جفا راه نداده اند و اغنيا را كه شكم هايشان سير بود، دعوت كرده اند. بوى اين غذاها به مشام محرومان مى رسيد، امانه تو در فكر آنها بودى و نه ميزبانت.

در اين زمينه اين شعر را نوشته اند:

وَ حَسْبُكَ داءً اَنْ تَبيتَ بِبَطْنَةٍ

وَ حَوْلُكَ اَكْبادٌ تَحِنُّ اِلَى الْقَدِّ[3]

همين درد و بيمارى برا ى (مريض بودن) تو كافى است كه شب با شكم سير بخوابى در حالى كه اطراف تو بعضى ها از شدت گرسنگى در آرزوى پوست بزغاله اى هستند.

 

[1]. سيد محمد رشيد رضا، شاگرد شيخ محمد عبده معتقد است كه اين حديث دروغ است. مرحوم علامه طباطبايى نيز در كتاب الميزان به طور مفصل اين مسئله را بررسى كرده ‏اند.

[2]. بحار الانوار، ج2، ص88.

[3]. نهج البلاغه، ص416 ـ 418، نامه 45.

کتاب: زلال معارف - برگرفته از خطبه هاى نماز جمعه آيت اللّه  العظمى سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى (ره)