")
خصوصيات وحى (3)
بررسی وحی در قرآن و روایات

نزول معارف عالى:

در بحث نزول، بيان شد، تنزل يافتن حقايق از ام الكتاب، تنزل از علم الهى است؛ يعنى منبعى كه حقايق به طور بسيط و مجرد در آن منعكس است. پس منبع وحى، خزانه علم الهى است كه كسى را بر آن راهى نيست و وحى همين است كه حقايق و معارف از همان كتاب مادر كه داراى جاى گاه بسيار والايى است «على حكيم» تنزل پيدا مى كند و در سطحى قرار مى گيرد كه براى همگان قابل فهم است. بنابر اين، اساس وحى، دريافت معارف الهى است. وحى از مقوله علم است و تنها احساس و ذوق نيست.

نتيجه: هرگونه تحليلى كه وحى را صرفا احساس و انفعال قلمداد كند و تبيين آن در قالب معارف وحيانى را مربوط به مرحله بعد از وحى بداند، كه به دست خود پيامبر انجام مى گيرد با وحيى كه قرآن بر آن دلالت دارد، ناسازگار است.

6. وحى، موهبت خاص الهى

آيات قرآن بيان گر اين است كه: وحى امرى است موهبتى، ارتباط با ملأ اعلى و دريافت پيام از علم بى كران الهى براى ارائه به مردم، اكتسابى و قانون مند نيست كه با طى كردن ضوابط و راه هاى خاص، هر كس بتواند به آن برسد. در آينده توضيح بيشترى خواهيم داد كه وحى صرفا بصيرت و آگاهى درونى نيست كه هر كس با تحصيل تقوا و تهذيب نفس و پاك سازى به آن نائل شود، وحى انبيا پيام گيرى خاصى است و نمى توان آن را صرفا بصيرت و نورانيت دانست.

بر خلاف آن چه پاره اى از روشن فكران تحت عنوان تجربه و مكاشفه، تحليل مى كنند كه وحى امر جدا بافته اى نيست، بايد گفت آن چه قرآن به عنوان وحى مطرح مى كند، خود يك معجزه و كار خدايى است و بسته به اراده و مشيت خاص او دارد و لذا راه آن هرگز تعميم ندارد و بر همگان باز نمى باشد. خداوند بهانه گيرى بعضى از رهبران كفر را مطرح مى كند كه هر گاه معجزه و برهانى از طرف پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم به آنها ارائه مى شد، به جاى خضوع، مى گفتند:

قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى  مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ ؛(1)

ما ايمان نمى آوريم مگر اين كه نظير آن چه به فرستادگان الهى داده شده، به ما نيز داده شود.

يعنى به ما هم وحى گردد. ما نيز با عالم غيب مرتبط شده و مخاطب خداوند، گرديم.(2)

چنان چه در سوره زخرف، نيز آمده است: «آنها مى گفتند كه چرا وحى بر مردى بزرگ از اين دو شهر نازل نشد» خداوند در آيه فوق در پاسخ مى گويد:

اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ

خدا مى داند كه رسالتش را كجا قرار دهد.

وحى چون عبارت است از: ارتباط با ملأ اعلى، متصل شدن طبيعت به ماوراء طبيعت و عالم ملكوت و پيام گيرى از جهان غيب براى هدايت مردم، لذا تنها خداى عالم الغيب و الشهادة است كه مى داند در ميان انسان هاى پاك، كدام يك داراى اين استعداد هستند كه  در مواجهه مستقيم يا در ارتباط با فرشتگان وحى، واقعيت هاى عالم غيب را، كه برخاسته از مكنون علم الهى است، دريافت كنند و به مردم برسانند. آگاهى و علم به اين توانايى از محدوده علم انسان ها خارج است.

بنابر اين، ارزيابى ها و فرمول هايى كه بشر در اين زمينه تشخيص مى دهد، نمى تواند معيار رسيدن به اين رسالت و مخاطب شدن خدا باشد و با عوامل و ضوابطى كه در اختيار انسان هاست نمى توان اين مقام را اكتساب كرد.

در سوره ابراهيم پس از مطرح شدن اين اشكال كه مخالفان به انبيا مى گفتند: شما هم مانند ما بشر هستيد يعنى در چارچوبه اين عالم طبيعت زندگى مى كنيد پس چگونه مدعى نبوت و پيام گيرى از طرف خدا هستيد؟ آنان در جواب مأمور مى شدند كه چنين بگويند:

إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى  مَنْ يَشاءُ؛(3)

ما همانند شما بشر هستيم ولى خداوند به هر كس از بندگانش كه بخواهد منت مى نهد.

يعنى مقام و جاى گاه مواجهه شدن با پيام الهى و سپس رساندن آن به مردم را خدا موهبت مى كند. بنابر اين، وحى فقط به مشيت خاص او مربوط مى شود.

البته اين گونه تعابير به معناى نفى زمينه هاى خاص كه بايد پيامبر داشته باشد نيست.(4)

پيامبران افراد شايسته اى هستند كه خداوند آنها را برگزيده است:

إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ؛(5)

«اصطفاء» به معناى گزينش و انتخاب قسمت خالص است و به لحاظ اين كه در ذيل آيه آمده است «على العالمين» غير از مفاد گزينش و انتخاب معناى برترى دادن را هم مى رساند؛(6) يعنى خداوند، آدم اولين خليفه الهى، نوح پيامبر از انبيا اولو العزم و آل ابراهيم  مانند اسحق، اسرائيل، اسماعيل و پيامبر اسلام و خاندان عمران مثل عيسى را از بين جهانيان انتخاب و آنها را بر همگان برترى داد.

عنوان «اصطفاء» با پسوند «على العالمين» بيان گر اين است كه اصولا جاى گاه نبوت و رسالت و واسطه بين خداوند و خلق واقع شدن، چيزى نيست كه به صورت استعداد عمومى در اختيار انسان ها بوده و تعميم داشته باشد تا بتوان با طى كردن راه هاى ويژه مثل رياضت و تهذيب و كناره گيرى و ... به آن رسيد. پيامبران افراد گزينش شده اى هستند كه صلاحيت و استعداد دريافت معارف الهى را از عالم الوهيت و از خزانه علم خداوندى دارند، از اين جهت است كه آيه مذكور، نام اين انبيا را مى برد و از آنها به عنوان اصطفاى الهى ياد مى كند:

وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى  قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ* وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى  وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ* وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى  صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ ؛(7)

اينها دلايل ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم! درجات هركس را بخواهيم بالا مى بريم؛ پروردگار تو، حكيم و داناست.

و اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم؛ و هر دو را هدايت كرديم و نوح را (نيز) پيش از آن هدايت نموديم و از فرزندانش داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم) اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم!

و (هم چنين) زكريا و يحيى و عيسى و الياس را [كه ] همه از صالحان بودند. و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط را؛ و همه را بر جهانيان برترى داديم. و از پدران و فرزندان و برادران آنها (افرادى را برترى داديم) و برگزيديم و به راه راست، هدايت نموديم.

آيات فوق كه در سوره انعام است بعد از بيان ارائه ملكوت به ابراهيم و نقل استدلال هاى قاطع حضرت در برابر ستاره پرستان و يادآورى اين جهت كه او با الهام هاى خاص الهى، از اين احتجاج ها برخوردار گرديد، غير از نوح، نام هفده نفر از انبيا از نسل ابراهيم را ذكر كرده و مى گويد ما همه آنان را هدايت كرديم. روشن است اين هدايت، مستقيم و خاص است نه هدايتى كه عموم مؤمنين از آن برخوردارند. در ادامه آيات آمده است:

كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ ... وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى  صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ ما اينها را بر جهانيان برترى داديم ... و آنها را برگزيديم و به راه مستقيم رهنمون ساختيم.

راغب در توضيح واژه «اجتباء» مى گويد:

اجتباى بنده به وسيله خداوند يعنى اختصاص دادن او بنده را به فيض خاص الهى، كه در پرتو آن نعمت هاى ويژه اى بدون تلاش و اكتساب او حاصل گردد و اين امر اختصاص به انبيا و كسانى كه هم افق با آنها باشند، مانند صديقين و شهدا دارد.

پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم از طرف خدا مأمور مى شود كه در مورد وحى بگويد:

قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ ؛(8)

بگو: اگر خدا مى خواست من اين آيات را بر شما نمى خواندم و خداوند از آن آگاهتان نمى كرد چه اين كه مدت ها پيش از اين در ميان شما زندگى نمودم (و هرگز آيه اى نياوردم) آيا نمى فهميد؟!.

علامه طباطبائى مى نويسد:

اين آيه در رد كسانى است كه پيشنهاد تعويض قرآن را مى دادند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مأمور مى شد به آنها بگويد من هيچ اختيارى در باب وحى ندارم، ساليانى در بين شما بودم شما معاشرين من و من معاشرين شما، مى ديديد كه خبرى از قرآن و وحى نبود اگر اين  مسئله به دست من بود زودتر از اين ممكن بود شما را متوجه مى ساختم. بنابر اين نبوت و دريافت پيام الهى به دست من نيست اين امر تنها به مشيت الهى بستگى دارد و تنها اراده اوست كه به اين امر تعلق گرفته است.(9)

آيه فوق اگر چه در مقام پاسخ گويى در خصوص قرآن و محتواى وحى است ولى به روشنى اين نكته را مى فهماند كه به طور كلى وحى بشرى، همگانى و قانون مند نيست كه پيامبر با به وجود آوردن زمينه هاى آن خود ارتباط برقرار كند، عروج نمايد و پيام بگيرد.

وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَها قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى  إِلَيَّ مِنْ رَبِّي (10)

وقتى نزول آيات به تأخير مى افتد و مشركان به پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم طعنه مى زنند و مى گويند چرا از پيش خود آياتى را تنظيم نمى كنى و ارائه نمى دهى. پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مأمور مى شود كه بگويد «من فقط آن چه را از پروردگار به من وحى مى شود پيروى مى كنم»، پس پاسخ اين است كه وحى هويت غيبى و ملكوتى دارد، محتواى وحى به خلاف آن چه شما طعنه مى زنيد، بشرى نيست و صد در صد جنبه الهى دارد اين نكته را نيز مى فهماند كه پيامبر در تحقق وحى و تقديم و تاخير آن نقشى ندارد تا از فاصله افتادن در ارائه آيات الهى جلوگيرى كند و انقطاعى حاصل نگردد. اصل وحى، زمان آن، اين كه شب باشد يا روز، در حال استراحت باشد يا در حين اشتغال به عبادت يا جنگ و ... هيچ كدام در اختيار پيامبر نيست.

پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم گاهى مدت زيادى در انتظار وحى به سر مى برد و طول مى كشيد تا به طور دفعى ارتباط برقرار گردد. چنان كه آيه زير دلالت دارد بر اين كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم قبل از نزول آيه چهره مبارك خود را به طرف آسمان مى گردانيد و در انتظار دريافت پيام به سر مى برد و به دلايلى توقع داشت كه تحولى در خصوص قبله مسلمين انجام گيرد:

قَدْ نَرى  تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ؛(11)

در روايات هم آمده حضرت در تاريكى شب خارج شده و صورت خود را به افق بالا مى دوخت و در انتظار به سر مى برد تا اين كه صبح شد و نماز فجر را اقامه كرد و باز حالت انتظار ادامه يافت تا اين كه وقت نماز ظهر فرا رسيد، پس از اين كه حضرت دو ركعت از نماز ظهر را خواند جبرئيل آمد و آيه مذكور را بر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم عرضه داشت و بدين وسيله، فرمان تغيير قبله را به پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم اعلام كرد و به منظور اجراى اين دستور العمل، در وسط نماز دست پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم را گرفت و او را به طرف كعبه گردانيد.(12)

علامه طباطبائى مى گويد: «اين كه در ابتداى آيه به پيامبر خطاب شده كه روى خود را به طرف كعبه برگردان «فول وجهك» سپس به عموم مسلمين خطاب شده است كه چنين كنند، اين نكته را تأييد مى كند كه تغيير پيدا كردن حكم قبله و نزول اين دستور العمل در شرايطى انجام گرفته كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در مسجد مشغول خواندن نماز بوده است.(13)

در هر صورت آيه فوق مانند يك سرى از آيات ديگر، بيان گر اين است كه نه تنها محتواى وحى، بلكه زمان و مكان آن نيز به مشيت خداوند تعلق داشته و همه امور وحى جنبه ملكوتى، الهى و ماوراء طبيعى دارد؛ به گونه اى كه ممكن است پيامبر در وسط نماز مورد القاء پيام قرار گرفته و مأمور گردد بدون گذشت زمان دستورى را كه ضمن وحى به او داده شده اجرا كند و بدين ترتيب همراه مسلمين يك نماز را به دو قبله بخواند. بر اين اساس است كه در برخى از كتاب هاى علوم قرآنى در تقسيم آيات درباره شرايط نزول، اين عناوين آمده است:

«السفرى، الحضرى، النهارى، الليلى، الصيفى، الشتائى، الفراشى، النومى، الارضى، السمائى».(14)

يعنى آياتى كه در مسافرت نازل شده يا در زمان حضور (در محل) روز نازل شده يا شب در تابستان يا زمستان، در محل استراحت در زمان خواب، آيات زمينى و آياتى كه در آسمان و در حين عروج پيامبر وحى شده است.

به هر جهت، آيات مذكور شاهد بر اين است كه وحى و نبوت موهبتى خاص است نه يك امر اكتسابى كه همگان با ضوابط و فرمول هاى معينى بتوانند به آن دست يابند و به پيامبران اختصاص نداشته باشد؛ بر خلاف آن چه امروز با مطرح كردن تجربه دينى و مكاشفات عارفانه مى خواهند وحى را از اختصاصى بودن، بيرون آورده و تعميم دهند.

وحى پيام ويژه اى است از خداوند كه خود يك خرق عادت و معجزه و با مشيت خاص الهى انجام مى گيرد. علامه طباطبائى در بحث وحى بعد از مطرح ساختن اين تحليل كه برخى ريشه و اساس نبوت را، نبوغ و سلامت فطرت شخص نبى مى دانند مى نويسد:

آن چه از انبيا كه مدعى مقام نبوت بودند (مانند حضرت محمد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و عيسى و موسى و ابراهيم و نوح و ...) منقول است و هم چنين آن چه در كتاب هاى آنها منعكس است معارفى است كه خارج از سنخ طبيعت و عالم ماده و حواس مى باشد. ارجاع دادن آنها به طبيعت، تأويلى است كه هرگز قابل قبول نيست ... وحى يك شعور باطنى است، خارج از حواس ظاهرى و خرق عادت است، ولى از امور خارق العاده اى كه با معجزه و خرق عادت ديگر و يا لوازم و آثارى كه اين پيام الهى به همراه دارد مى توان به آن پى برد ...

بنابر اين وحى يك شعور و آگاهى خاص است كه خداوند در انسان هاى ويژه (نه عموم) قرار مى دهد.(15)

نتيجه اى كه از اين ويژگى وحى گرفته مى شود نفى هر گونه تحليلى است كه وحى را امر قانون مند معرفى كند؛ از قبيل اشراقات و الهام هاى متعارف كه با مراقبت هاى خاص و به تناسب شرايط ويژه، زمينه دست يابى به آن براى همگان ميسر است و از حالت اختصاصى آن به انسان هاى برگزيده (پيامبران) خارج مى سازد. در مباحث آينده در بحث وحى و تجربه دينى نقد تفصيلى اين تحليل خواهد آمد.

7. وحى، ارتباط غيبى همراه با تبيين غيبى

در عين حال كه وحى ارتباط درونى و نوعى تجلى الهى است كه پيامبر حضورا و شهودا آن را مشاهده مى كند ولى از آن جا كه هدف از اين ارتباط و دريافت هدايت  انسان هاست لذا اين دريافت در قالب مفاهيمى تجلى مى كند كه براى مردم ارائه و تبيين گردد، بنابر اين چنان كه اصل ارتباط و دريافت، الهى است. تبيين و تفسير هم الهى مى باشد و به غيب و مبدأ الهى اتكا دارد.

نمونه هايى از آياتى كه بر اين مطلب دلالت دارد و در مباحث قبل، به تفصيل نقل كرديم، عبارتند از اين كه در آيات مكرر آمده است:

«اين كتاب- قرآن- آيات، نازل شده است از مبدأ حكيم حميد عزيز عليم» يا اين كه «تفصيل كتاب بدون ترديد از ناحيه رب العالمين است»(16) و حتى تصريح شده است كه:

«پاسخ سؤال ها و اشكال هاى روزمره اى كه از ناحيه كفار مطرح مى شود به بهترين وجه از طرف پروردگار به پيامبر ارائه مى شود».(17)

بنابر اين وحى انبيا در عين حال كه شهودى و حضورى است همراه با آگاهى ها و آموزه هاى حصولى است.

8. همراهى فرشتگان در وحى

در وحى با واسطه، كه فرشته القا كننده پيام است (و در اقسام وحى توضيح آن خواهد آمد) غير از جبرئيل، گروهى از فرشتگان در انتقال پيام الهى دخالت دارند و بر اساس نظامى كه بر كل عالم هستى حاكم است آنها مأمورانى اند كه به اذن الله نقش واسطه گرى را در محدوده هاى خاصى ايفا مى كنند:

يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى  مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاتَّقُونِ ؛(18)

خداوند با امر خود فرشتگان را به همراهى روح، بر هر كس از بندگانش بخواهد نازل مى كند (و محتواى آن چه مى آورند اين است كه) مردم را با لا اله الا الله انذار كنيد.

نكته اى كه در اين آيه به آن تصريح شده و اختلافى هم از نظر مفسران در آن نيست، اين  است كه: در جريان وحى، فرشتگانى، همراه با روح، بر برگزيدگان الهى نازل مى شوند و آنان مأموريت اشراق و القاى به پيامبر را به عهده دارند. لذا بايد گفت، در اين ارتباط مرموز، جبرئيل تنها نيست، بلكه گروهى از فرشتگان نيز وساطت دارند. حال منظور از روح در اين آيه جبرئيل باشد يا حقيقت ملكوتى ديگر از عالم مجردات و يا قرآن و به طور كلى پيام الهى(19)، خللى در آن چه كه گفته شد ايجاد نمى كند.

در آيه ديگر مى فرمايد:

وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا* فَالزَّاجِراتِ زَجْراً* فَالتَّالِياتِ ذِكْراً* إِنَّ إِلهَكُمْ لَواحِدٌ؛(20) سوگند به صف بستگان كه صف (منظم و با شكوه) بسته اند و آنها كه به طور قوى باز دارنده هستند آنها كه ذكر (آيات الهى) را تلاوت مى كنند كه معبود شما يگانه است.

آن چه ظاهر اين آيات بر آن دلالت دارد و مشهور مفسران نيز به آن اعتراف كرده اند اين است كه  «فَالتَّالِياتِ ذِكْراً» فرشتگان هستند كه ذكر و پيام الهى را بر پيامبران تلاوت مى كنند و با لحاظ اين كه اين جمله با كلمه «فاء» عطف شده (چنان كه در جمله دوم نيز «فاء» آمده) دلالت دارد بر اين تلاوت ذكر، مترتب بر امورى است كه قبل از آن ذكر شده است. لذا اين احتمال قوت دارد كه هر سه جمله، اوصاف يك گروه و همه مربوط به فرشتگان وحى باشد. ضمنا باز دارندگى در جمله دوم  «فَالزَّاجِراتِ» نيز مى تواند نظر به نقش آنها در طرد و عقب راندن شياطين از مسير وحى داشته باشد.(21) در هر صورت جمله  «فَالتَّالِياتِ ذِكْراً» بلكه مجموعه اين چند آيه، دلالت دارد بر اين كه مجموعه اى از مأموران الهى در اين ارتباط مرموز نقش دارند. آيات زير هم مؤيد مطلب فوق است:

كَلَّا إِنَّها تَذْكِرَةٌ* فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ* مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ* بِأَيْدِي سَفَرَةٍ* كِرامٍ بَرَرَةٍ؛(22)

هرگز چنين نيست كه آنها مى پندارند، اين قرآن تذكر و يادآورى است و هر كسى بخواهد از آن پند مى گيرد، در الواح پر ارزشى ثبت است؛ الواحى و الاقدر و پاكيزه به دست سفيرانى است والا مقام و فرمان بردار و نيكوكار.

در آيات ديگر تصريح شده است كه جبرئيل واسطه وحى و نازل شونده بر قلب پيامبر است. معلوم مى شود فرشتگان كارگزارانى هستند كه جبرئيل را در مأموريت خود همراهى مى نمايند.

برگرفته از كتاب: وحى در قرآن / نويسنده: محمود عبد اللهى / ناشر: بوستان كتاب قم  1385

پی نوشت ها:

(1). انعام، آيه 124.

(2). البته بايد توجه داشت كه براى جمله «لن نؤتى مثل ما اوتى رسل الله» دو تفسير شده است. يكى اين كه (مخالفان) گفتند: ما در صورتى ايمان خواهيم آورد كه پيامبر براى ما معجزاتى مانند انبياى گذشته بياورد مثل عصاى موسى يا زنده ساختن مردگان كه از طرف عيسى انجام گرفت. تفسير ديگر اين است كه ما تنها در صورتى ايمان خواهيم آورد كه همانند انبيا به ما هم وحى شود، و سياق آيه به خصوص با جوابى كه مطرح شده، با تفسير اخير كه در متن بر آن تكيه شده است هم آهنگ تر است. در تفسير نور الثقلين نيز روايتى طبق اين تفسير آمده است.

(3). ابراهيم، آيه 11.

(4). مى توان گفت اين بخش از آيه  وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى  مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ  به تنهايى با همگانى بودن و باز بودن راه براى عموم منافاتى ندارد. چنان كه مى خوانيم  يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ برخوردار ساختن افراد از حكمت بستگى به مشيت و موهبت الهى دارد ولى راه هاى رسيدن به آن براى همه بيان شده است كه در راه وصول به آن مى توانند تلاش كنند ولى در اين جا با لحاظ آيات ديگر كه نمونه هايى از آن در متن آمده است مشخص مى گردد كه مشيت الهى در وحى و نبوت مشيت ويژه اى است و هرگز تعميم ندارد.

(5). آل عمران، آيه 33.

(6). الميزان، ج 3، ص 177.

(7). انعام، آيات 83- 87.

(8). يونس، آيه 16.

(9). الميزان، ج 10، ص 29.

(10). اعراف، آيه 203.

(11). بقره، آيه 144.

(12). نور الثقلين، ج 1، ص 137.

(13). الميزان، ج 1، ص 319.

(14). الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 73- 90.

(15). الميزان، ج 2، ص 160- 163.

(16). يونس، آيه 37.

(17). فرقان، آيه 31.

(18). نحل، آيه 2.

(19). طبق احتمال اول و دوم، «باء» در «بالروح» براى مصاحبه است؛ يعنى فرشتگان به همراهى روحى نازل مى شوند ولى در احتمال اخير حرف «باء» براى تعديه است و مفاد آيه اين است كه فرشتگان روح (پيام) را نازل مى كنند.

روح المعانى، ج 14، ص 93 و الميزان، ج 12، ص 218.

(20). صافات، آيات 1- 4.

(21). الميزان، ج 17، ص 126 (در عين حال بايد توجه داشت مقصود از صف بستگان و مأموريت آنها به خصوص در جمله اول و دوم در كتابهاى تفسيرى احتمالات و اقوال مختلفى آمده است)

(22). عبس، آيات 11- 16.