")
خصوصيات وحى (2)
بررسی وحی در قرآن و روایات

الهام هاى علمى، حدسيات، وحى

با توجه به ويژگى مبدأ الهى داشتن و آگاهانه بودن دريافت وحى و پاره اى ديگر از خصوصيات، مشخص مى شود كه نبايد بين وحى انبياء الهى و الهام ها و اشراق هاى علمى و نيز حدسيات، خلط شود. در اين باره اندكى توضيح مى دهيم:

الهام هاى علمى

امروز از نظر علمى پذيرفته شده است كه غير از تجربه و مشاهدات عينى و نيز غير از ادراك از راه استدلال و قياس، كه از معلومات بديهى است، يك سلسله دريافت هاى علمى بر اثر اشراق و القائات ناگهانى، به صورت يك برق در ذهن، جهيده مى شود. بدون آن كه مسبوق به تجربه و حس يا استدلال باشد. آلكسيس كارل در كتاب انسان موجود ناشناخته مى نويسد:

به يقين اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست. نوابغ علاوه بر نيروى  مطالعه و درك قضايا، از خصايص ديگرى چون اشراق و تصور خلاق برخوردارند.

با اشراق، به چيزهايى كه بر ديگران پوشيده است، دست مى يابند و روابط مجهول بين قضايايى را كه ظاهرا با هم ارتباطى ندارند مى بينند و وجود گنجينه هاى مجهول را به فراست درمى يابند. تمام مردان بزرگ از موهبت اشراق برخوردارند و بدون دليل و تحليل، آن چه را كه دانستنش اهميت دارد مى دانند. يك مدير واقعى احتياجى به محك هاى هوشى و اوراق اطلاعاتى براى انتخاب مرئوسين خود ندارد. يك قاضى خوب بدون توجه به جزئيات مواد و تبصره هاى قانون و حتى گاهى به گفته «كاردوزو» با در دست داشتن ادعا نامه غلط، حكم صحيح تواند داد. يك دانشمند بزرگ خود به خود به سوى راهى كه منجر به كشف تازه اى خواهد شد كشانده مى شود. اين همان كيفيتى است كه پيش از اين الهام ناميده مى شد.

دانشمندان را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: يكى منطقى و ديگرى اشراقى. ترقى علوم مرهون اين هر دو دسته متفكر است. در علوم رياضى نيز كه اساس و پايه كاملا منطقى دارد مع هذا از اشراق سهم گرفته است.(1)

شهيد مطهرى، در بحث توحيد، در اين زمينه نمونه هايى را نقل مى نمايد. مانند اين كه از مقاله اى تحت عنوان شعور باطن در تجسسات علمى از يك رياضى دان فرانسوى به نام «ژاك هادمار» چنين نقل مى كند كه او مى گويد:

من در جست و جوى مطلبى مدت ها كوشش و مطالعه مى كردم و به نتيجه اى نمى رسيدم، ولى يك روز در حالى كه ابدا به آن موضوع نمى انديشيدم. ناگهان با يك توجه آنى كه بر اثر گردش چرخ هاى اتومبيل در ذهنم حاصل شد، آن را به طور دقيق يافتم. نكته جالب اين كه اين راه حل، به طور كلى از مسيرى كه در آن مطالعه خود را ادامه داده بودم خارج بود، چون شرايط اختراع و اكتشاف در رياضيات تابع شرايط عمومى اختراع و اكتشاف است. اين اتفاقات تنها براى رياضى دانان نبوده است، لاژوين فيزيك دان مشهور فرانسوى كاملا مسبوق و متوجه اين موضوع بوده است. چنان كه به كن والرى مى گويد: شما مى گوييد در بعضى از لحظات احساس مى كنيد چيز درونى  شما را رهبرى مى كند. اين لحظات در تجربيات شخصى من به طور مستمر پيش مى آيد ...(2) و نيز همين رياضى دان بزرگ فرانسوى مى گويد: وقتى ما به شرايط اكتشافات و اختراعات مى انديشيم محال است كه بتوانيم اثر ادراكات ناگهانى درونى را ناديده بگيريم. هر دانشمند محققى كم و بيش اين احساس را كرده است كه زندگى و مطالعات علمى او از يك رشته فعاليت هاى متناوب كه در عده اى از آنها اراده و شعور وى مؤثر بوده و بقيه حاصل يك سلسله الهام هاى درونى مى باشد تشكيل شده است.(3)

حدسيات

مى توان گفت حداقل پاره اى از آن چه امروز به عنوان الهام هاى علمى خوانده مى شود، منطبق با حدسيات در منطق است؛ توضيح آن كه: در منطق قضاياى يقينى را به چند دسته تقسيم مى كنند: اوليات، مشاهدات، تجربيات، متواترات، حدسيات و فطريات.

حدسيات، قضايايى است كه انسان با مشاهده يك سرى امور (قرائن) بر احتمال و حكم معينى حدس قوى مى زند؛ به گونه اى كه به آن يقين و اطمينان حاصل مى شود و هرگونه ترديدى زائل مى گردد.(4)

مرحوم مظفر پس از توضيح در مورد حدسيات و مقايسه آن با «مجربات» مى نويسد:

كسى كه در علوم ممارست داشته باشد، قضاياى بسيارى به دست مى آورد كه براى آن نمى تواند اقامه برهان كند. در عين حال كه قابل ترديد نيست ولى نمى تواند آن را به ديگرى بفهماند و تلقين كند؛ مگر اين كه طرف را به همان مسيرى كه خود طى كرده راهنمايى كند. در اين صورت ممكن است او اگر داراى قوت ذهن و صفاى نفس باشد به همان حدس (و الهام) سپس به يقين برسد.(5)

وحى غير از الهام ها در علوم و حدسيات است

با توجه به ويژگى هايى كه در مورد وحى بحث شد مشخص مى شود كه الهام و اشراقى كه براى دانشمندان در علوم حاصل مى شود و در منطق به آن حدسيات مى گويند ماهيتا وحى نيست، زيرا چنان كه بيان شد از ويژگى هاى وحى اين است كه پيامبر به ارتباط خود با خدا و آن چه را دريافت مى كند آگاه است و او متعلمى است كه به طور مستقيم در تماس با عالم غيب و يا توسط فرشته ارتباط برقرار مى كند و مفاهيمى را از مبدأ اعلى مى گيرد، خداى بزرگ معارف را بر او نازل مى كند و او را تعليم مى دهد. بنابر اين، ارتباط مذكور غير از اين است كه فرضيه اى به طور دفعى بر اساس قرائنى يا بدون قرينه اى به ذهن دانشمندى خطور كند و يا حدس زده شود به گونه اى كه به آن يقين حاصل گردد، هرگز اين دو يك ماهيت نيست.

در تحليل پاره اى از بزرگان در توضيح نبوت و وحى آمده است: «حقيقت نبوت قوه قدسيه اى است كه ما به آن الهام مى گوييم، اما تفاوت و شدت و ضعف اين نيرو در افراد عادى حتى در نوابغ به صورت يك چراغ است مثل يك لامپ 25 شمعى و آن چه در پيامبر و نبى است يك نور خورشيد يا فلان ستاره ديگر است.»(6)

اگر بخواهيم بيان فوق را حمل به صحت كنيم و نقدى به آن نداشته باشيم بايد كلام مذكور را چنين توجيه كنيم: منظور اين است كه اشراق هاى خاص علمى همانند وحى، هر دو ادراك غير حسى و غير عقلانى است نه اين كه الهام هاى علمى به نوابغ با وحى يك هويت داشته باشند.

3. وحى ارتباطى درونى

يكى از خصوصيات وحى اين است كه ارتباط درونى است و از ادراكاتى نيست كه از طريق حواس خارجى دريافت گردد. گيرنده وحى از درون با عالم غيب و مبدأ اعلى ارتباط برقرار مى كند، نه از كانال قواى ظاهرى.

توضيح اين كه: يكى از منابع مهم كسب معرفت براى انسان، ديدن، شنيدن و ساير حواس پنج گانه است. انسان در آغاز، چيزهايى را به طور جزئى و مشخص مى شنود يا مى بيند، سپس به وسيله عقل با تجريد و تعميم آن چه را دريافت كرده، قضايا و قوانين كلى و احكام عامى مى سازد.

خداوند در قرآن روى اين حواس به عنوان ابزار شناخت و معرفت بشر بسيار تكيه مى كند:

وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ؛(7)

خداوند شما را از شكم مادرانتان خارج كرد، در حالى كه هيچ نمى دانستيد ولى براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد شايد به شكرگزارى بپردازيد.

در اين آيه شريفه، غير از «فؤاد» كه همان قوه عاقله است، روى سمع و بصر، به عنوان دو ابزار معرفت و كانال خروج از جهل اوليه، تكيه مى كند. البته حواس ديگر نيز همين نقش را دارد ولى ممكن است به خاطر اين كه چشم و گوش در ادراكات و معرفت، نقش بيشترى دارد به اين دو اكتفا شده است.

در بسيارى از آيات كه مربوط به مطالعه پديده هاى طبيعت و شناخت حاكميت و ربوبيت پروردگار است روى نگاه كردن به مناظر طبيعى، ميوه ها و رنگ هاى گوناگون، ديدن پرندگان و حركت آنها در فضا و ...(8) تكيه شده است.

در اين آيات عنايت روى معرفت هاى بشرى است كه از كانال حواس ظاهرى تحقق مى پذيرد. اما خصوصيت وحى اين است كه بر خلاف اين گونه آگاهى ها، دريافت آن از كانال حواس ظاهرى انجام نمى گيرد. بلكه دريافتى است درونى، چشم و گوش، لامسه ظاهرى با آن ارتباطى ندارد.

وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ* نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى  قَلْبِكَ ...؛(9)

مسلما اين (قرآن) از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است! روح الامين آن را نازل كرده است ... بر قلب (پاك) تو، تا از انذار كنندگان باشى! آن را به زبان عربى آشكار (نازل كرد).

در اين آيه تصريح شده كه قرآن توسط روح الامين بر قلب پيامبر فرود آمده است.

روشن است قلب در اين جا و آيات ديگر قرآن، همان نفس و روح است نه قلب صنوبرى و عضوى كه مركز خون و منبع رساندن آن به تمام بدن است. شاهد بر اين ادعا، اوصاف و امورى است كه قرآن آنها را به قلب اسناد داده است؛ مانند تفكر و تعقل:

لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها؛(10)

آنها قلب هايى دارند كه با آن (انديشه نمى كنند، و) نمى فهمند.

يا مى فرمايد:

خَتَمَ اللَّهُ عَلى  قُلُوبِهِمْ ؛(11)

خدا بر دل ها و گوش هاى آنان مهر نهاده است.

بنابر اين در آيه مورد بحث، وقتى مى گويد روح الامين قرآن را بر قلب تو نازل كرد مى فهميم وحى و پيام گيرى پيامبر در خفاى از ديگران انجام مى گرفته است. نزول بر قلب، نشان اين است كه حتى چشم و گوش و حواس ظاهرى خود پيامبر هم، در اين ادراك دخالتى نداشته است. طبعا در اين نوع ارتباط، اگر شنيدن صوت مطرح است. چنان كه در پاره اى از اقسام وحى آمده، شنيدن و ديدن با اين حواس نيست، زيرا در اين صورت ديگران هم بايد آن چه را پيامبر مى شنود، بشنوند و آن چه را كه حضرت مى ديده لازم بود مشاهده كنند و چنين امرى اضافه بر اين كه با ظاهر آيه كه مى گويد: «بر قلب تو نازل شد» سازگار نيست با تاريخ و روايات نيز نمى سازد؛ چنان كه نقل شده است:

پس از آمد و رفت پيك وحى و پايان يافتن اين ارتباط مرموز، پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم اصحاب را از آمدن جبرئيل و دريافت پيام، مطلع مى كرد.(12) آياتى كه وحى در خواب را مطرح مى كند و نيز حالاتى كه در روايات براى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در هنگام برقرارى اين ارتباط بيان  شده است، مؤيد اين است كه وحى يك ارتباط درونى است و به حواس ظاهرى و بيرونى كه بخش مهم ادراكات بشر را تشكيل مى دهد، ارتباط ندارد، مانند اين كه حضرتش در پاره اى از زمان هاى دريافت وحى، حالت غشوه مانندى به او دست مى داد؛ يعنى چشم و گوش (و حواس ظاهرى) وى از كار مى افتاد.

بنا بر اين بايد گفت اگر چه وحى ارتباط مرموزى است، ولى تصوير باطنى و درونى بودن آن، امر بسيار ساده اى است. چنان  كه رؤيا و خواب ديدن به خصوص رؤياهاى صادقه، درونى است و وقتى انجام مى گيرد كه حواس ظاهرى، در حال تعطيلى مى باشد.

4. وحى تنزل يافتن حقايق عالى در سطح قابل تفهيم

وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ* نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ* عَلى  قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ ؛(13)

و راستى كه اين [قرآن ] وحى پروردگار جهانيان است روح الامين آن را بر دلت نازل كرد تا از جمله هشدار دهندگان باشى.

از عناوينى كه در مورد وحى در قرآن آمده است «نزول» مى باشد. مقصود از «نزول» معناى لغوى آن است كه عبارت است از: «انحطاط از بالا به پايين». چنان كه گفته مى شود:

«نزل عن دابته» يعنى (از مركب خود پايين آمد)(14) يا اين كه باران از آسمان نازل گرديد.(15)

آيات فوق، قرآن را مجموعه نازل شده، مبدأ نزول را رب العالمين، واسطه نزول را روح الامين و محل نزول را قلب پيامبر معرفى مى كند. در اين جا براى روشن تر شدن مقصود، مناسب است كه انواع نزول بيان گردد:

الف. فرود حقيقى و حسى:

پايين آمدنى است كه جنبه خارجى دارد و در عين حال همراه با تجافى است؛ يعنى  مبدأ فرود از چيزى كه در آن جا قرار داشته خالى مى شود، مانند پايين آمدن انسان از طبقه بالا يا بارش باران.

ب. فرود اعتبارى:

پايين آمدنى كه عينيت و وجود خارجى ندارد، بلكه امرى است اعتبارى، مثل آن كه گفته مى شود: «نزل الملك عن عرشه» (ملك از تخت سلطنت پايين آمد) چون مقام رياست يك امر قرار دادى است، پايين آمدن از آن مقام نيز امر اعتبارى مى باشد.

ج. فرود حقيقى معنوى:

نوع سوم از فرود، در عين حال كه وجود حقيقى و خارجى دارد اما بر خلاف نوع اول، مادى و حسى نيست مانند تبيين يك مطلب فلسفى دقيق در سطحى كه براى عموم قابل فهم باشد. البته اين بيان يك مصداق از نزول معنوى است. در اين جا بر خلاف نزول مادى، تجافى وجود ندارد. مبدأ و بالا از چيزى كه پايين مى آيد خالى نمى شود، زيرا در اين فرض، اصولا بالا و پايين امر حسى و مادى نيست. بر اين اساس است كه به طور كلى قرآن دو نوع علو را همراه با نزول بيان كرده است:

بالا و فوقيت مادى، مانند أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً كه اين «سماء» به معناى بالا و فوقيت حسى است خداوند از بالا باران نازل ساخت و ديگرى بالا و فوقيت معنوى مانند يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ ؛(16) خداوند از بالا تدبير مى كند. در اين جا مراد از آسمان، همان مقام حضور، عالم غيب، ماوراء طبيعت و جاى گاهى است كه از آن جا، امور عالم تقدير و فرماندهى مى شود. خداوند كه به همه حقايق احاطه دارد، تدبير امور زمينى را از آن جاى گاه عملى مى سازد.(17)

با توجه به اين مقدمه كه توضيحى است در مورد معناى كلى نزول، بايد گفت: به اين جهت در آيات مختلف از وحى، به عنوان نزول ياد مى شود كه براى وحى، مبدأ اعلى و نوعى هبوط و پايين آمدن وجود دارد. پاره اى از آيات مربوط را مورد توجه قرار مى دهيم:

وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ ؛(18)

و آن در «امّ الكتاب» [لوح محفوظ] نزد ما بلند پايه و استوار است.

اين آيه، مى گويد: براى كتاب مبين، كه همان قرآن باشد، قبل از نزول، جاى گاه بلند پايه اى وجود دارد، به نام «ام الكتاب»،- كتاب مادر- چنان كه، در آيه ديگر از اين جاى گاه، به عنوان لوح محفوظ، ياد شده است:

بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ* فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ؛(19)

اين قرآن ارجمندى است كه در لوح محفوظ جاى دارد.

اين كتاب مادر (ام الكتاب) كه اساس و مبدأ همه حقايق و پيام هاى الهى و كتب آسمانى است با توجه به اين كه به نزد ما بودن- لدينا- توصيف شده است، با خزينه علم پروردگار، كه سرچشمه همه كتاب هاى آسمانى است، منطبق مى شود. لازمه اش اين است كه قرآن از ذات كامل نامتناهى او سرچشمه گرفته باشد كه همه حقايق را به طور بسيط و مجرد و شيوه اى جمعى در بر دارد، لذا دنباله آيه در توصيف ديگر قرآن آمده است، قرآن در حالى كه در كتاب مادر و لوح محفوظ، مندرج است داراى مرتبه اى والا مقام است: «لعلى حكيم».

با توجه به سياق آيه و كلمه «لدينا» همان طور كه در پاره اى از تفاسير آمده است (20) منظور اين است كه والاتر از آن است كه افكار و عقول بشرى، در آن جاى گاه، به قرآن و حقايق آن راه يابد، در عين حال كه مستحكم و خلل ناپذير مى باشد.

فكر و عقل بشر به مفاهيم و امورى مى تواند دست يابد كه از مقوله لفظ و مفاهيم و نيز از مقدمات تصديقى، تشكيل شده باشد كه پاره اى از آنها بر ديگرى مترتب شود؛ چنان كه در قرآن چنين است. اما در شرايطى كه چيزى فراتر از الفاظ و مفاهيم لفظى است و اصولا از تفصيل و تركيب الفاظ و اجزاء برخوردار نمى باشد، پس چگونه عقل بشر به آن راه داشته باشد. آيه فوق مى گويد قرآن از آن عالم تنزل يافته است و در قالب الفاظ و مفاهيم لفظى  با لباس و لايه عربى تجلى و بروز پيدا كرده است تا تعقل و دست يافتن به حقايق آن، براى بشر ميسور گردد: «لعلكم تعقلون».

آيه ديگر مى فرمايد:

كَذلِكَ يُوحِي إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ* لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ؛(21)

اين گونه خداوند عزيز و حكيم به تو و پيامبرانى كه پيش از تو بودند وحى مى كند. آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است از آن اوست و او بلند مرتبه و بزرگ است.

در اين آيات، نيز مبدأ وحى را به پنج صفت، توصيف مى كند: عزيز و شكست ناپذير، برخوردار از حكمت، مالكيت به كل مخلوقات و جهان هستى و علو و عظمت.

حال با توجه به اين كه مبدأ وحى، خداوند عزيز، حكيم، عظيم، هستى بخش است. و از خزانه نامتناهى علم او، به عنوان ام الكتاب و لوح محفوظ ياد مى شود و با لحاظ اين كه محل فرود و نزول، جان و قلب پيامبر مى باشد، طبيعى است كه اين نزول در عين حال كه يك حقيقت است ولى با تجافى و خالى شدن از مبدأ همراه نيست؛ به عبارت ديگر، از عالم ملكوت، از خزائن علم الهى، حقايق و معارفى كه بالاتر از افكار بشرى است در قالب الفاظ و لباس هايى كه براى بشر قابل تفهيم و درك باشد، بر قلب پيامبر، بروز و تجلى پيدا مى كند. مبدأ نزول پروردگار و خزينه نامتناهى علم او مى باشد و محل فرود و تجلى، قلب پيامبر است.

با توضيحاتى كه بيان شد، مى توان گفت هر يك از جمله هاى: أَوْحَيْنا إِلَيْكَ  و أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ  يك مفاد دارد. نزول همان وحى است، و وحى، همان نزول. جز اين كه در «اوحينا» عنايت به مخفى بودن اين تفهيم است، ولى واژه نزول، به پايين آمدن از مبدأ عالى در سطحى كه با القا و فهم انسان قابل درك باشد، نظر دارد.

5. وحى، دريافت معارف الهى

آيات و عناوين و ويژگى هايى كه براى وحى در قرآن آمده است و بخشى از آنها تا به حال مطرح شد. بيان گر اين است كه پيامبر در ارتباط ويژه خود، در عين حال كه مواجهه و روبه رويى با عالم غيب دارد، اما اساس و محور كارش گرفتن پيام و معارف خاص است. وحى صرفا روبه  رويى، احساس و انفعال روحى نيست. مرورى بر پاره اى از عناوين و آيات گذشته، مستند اين ادعا مى باشد، مانند:

تكلم الهى: توضيح داده شد كه آيه پنجاه و يك سوره شورى، از وحى به عنوان تكلم الهى ياد مى كند و تكلم خداوند با پيامبر، عبارت است از: تفهيم و انتقال دادن آگاهى خاص به او.

تعلم الهى: وحى از نظر قرآن، تعليم خداوند و جبرئيل است: عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى  پس محور و هويت وحى را آموزش تشكيل مى دهد. آموزش بينش ها و دستور العمل ها و ....

برگرفته از كتاب: وحى در قرآن / نويسنده: محمود عبد اللهى / ناشر: بوستان كتاب قم  1385

پی نوشت ها:

(1). انسان موجود ناشناخته، ص 134.

(2). استاد مطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 145.

(3). همان، ص 144.

(4). منظومه سبزوارى، ص 191- 193 و منطق مظفر، ص 32- 33.

(5). المنطق، ص 22. در عين حال، در مقايسه الهام هاى علمى و حدسيات مى توان گفت: الهام علم اعم است از حدس منطقى زيرا الهام علمى شامل مواردى نيز مى گردد كه الهام به ذهن دانشمند نيز مى رسد و سپس با تجربه به صحت آن پى مى برد در حالى كه حدس اختصاص به يقين دارد. يقين به يك نتيجه، به اين صورت كه با قرائن و استدلال همراه است بدون اين كه تلاشى براى تحصيل استدلال انجام گيرد بلكه همراه با تصور نتيجه كه ابتدا مجهول است استدلال آن هم در ذهن پيدا مى شود و مجهول معلوم مى گردد.

(6). بو على سينا، دانشنامه علائى، به نقل از: استاد مطهرى، مجموعه آثار، ص 145.

(7). نحل، آيه 78.

(8). فاطر، آيات 27 و 28؛ ملك، آيه 15؛ نحل، آيه 79؛ ق، آيه 6 و ....

(9). شعراء، آيات 192- 194.

(10). اعراف، آيه 179.

(11). بقره، آيه 7.

(12). الميزان، ج 15، ص 347.

(13). شعرا، آيات 192- 194.

(14). «كلمة صحيحة تدل على هبوط شى و قرعه» (مقاييس). «نزل من علو الى سفل» (مصباح اللغة).

(15). مفردات القرآن.

(16). سجده، آيه 5.

(17). الميزان، ج 6، ص 261.

(18). زخرف، آيه 4.

(19). بروج، آيات 21- 22.

(20). الميزان، ج 18، ص 87.

(21). شورى، آيات 3- 4.