")
انكار وحى و علل آن (4)
بررسی وحی در قرآن و روایات

نقد شبهات انكار وحى

قرآن ريشه انكار ستيزه جويان با وحى را منطقى نمى داند در عين حال آن چه را به عنوان دست آويزهاى منطقى! مخالفت، مطرح مى كردند پاسخ مى گويد.

امكان وحى

در مورد ادعاى ناتوانى انسان براى دريافت وحى، به جهت محدوديت هاى مادى و بشرى، امكان آن مطرح مى گردد. البته اين كه حجاب ها دريده شود و انسانى از بين انسان ها با عالم ملكوت و الوهيت ارتباط ويژه برقرار كند بر خلاف جريان هاى معمول و متداول بشرى است، اما چه مانعى دارد كه خداوند جهان آفرين كه بر همه چيز قادر است و قدرت او بر هر امر غير محالى، تعلق مى گيرد با برگزيدن انسان هاى خاص، اين امر غير معمول و مافوق قدرت بشرى را، عملى سازد چنان كه در جاى خود نيز گفته شده است كه فلسفه آفرينش جهان و انسان، ايجاب مى كند كه خداوند بزرگ اين ارتباط ويژه و پيام رسانى را برقرار كند تا بشر در مسير كمال فلسفه خلقت وجودى خود قرار گيرد.

مشيت الهى بر تحقق امر ممكن

قرآن در آيات مختلف، در برابر مخالفان وحى، از تعلق اراده الهى بر اين امر ممكن براى هدايت انسان، تأكيد مى كند:

... قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ* قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى  مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ؛(1)

پيامبرانشان به آنها گفتند: «درست است كه ما بشرى همانند شما هستيم، ولى خداوند بر هر كس از بندگانش بخواهد نعمت مى بخشد و ما هرگز نمى توانيم معجزه اى جز به فرمان خدا بياوريم! افراد با ايمان بايد تنها بر خدا توكل كنند!

طبق آن چه در اين آيه آمده، در پاسخ مخالفان وحى، كه اصولا امكان وحى بر بشر را منكر بودند و مى گفتند: چون شما مثل ما بشريد، ممكن نيست با ملكوت ارتباط داشته و از خدا پيام بگيريد، انبيا در پاسخ مى گفتند:

درست است كه ما نيز مانند شما بشر هستيم و خصوصيات مشترك بشرى داريم، اما خداوند هر كس را كه مشيتش تعلق گيرد از موهبت و تفضل خاص برخوردار مى سازد.

هرگز همانندى، ملازم نيست با اين كه همه افراد در توانايى ها و استعدادهاى ظاهرى و باطنى يك سان باشند و هيچ گونه تفاوتى بين آنها نباشد. چنان كه افراد در زيبايى ظاهرى، تناسب اندام، رنگ متفاوت هستند، همه افراد از جهت ذوق، توانايى هاى هنرى، قدرت فكرى، مسائل علمى، كارايى و برخوردارى هاى اقتصادى با هم در يك سطح نيستند و از اين رو تفاوت هاى بسيارى بر چگونگى زندگى انسان ها حاكم است. بنابر اين چه مانعى دارد كه خداوند بر اساس علم و آگاهى از استعدادها، از بين انسان هاى پاك، افرادى را برگزيند و در پرتو عنايت هاى خاص، صلاحيت هايى به آنها دهد كه از توان ارتباط با عالم ملكوت، برخوردار گردند و در اين ارتباطات ويژه، پيام هاى خويش را به طور مرموز به آنها القا كند و مأمور سازد كه اين پيام ها را به مردم كه هدف اصلى هستند، برسانند.

آيه فوق، از اين موهبت خاص و امتياز ويژه، با جمله  يَمُنُّ عَلى  مَنْ يَشاءُ ياد مى كند يعنى خداوند هر كس را كه بخواهد (هرجا زمينه و استعداد ويژه را بيابد) از اين امتياز برخوردار مى سازد. قرآن از اين موهبت با عناوين مختلفى ياد مى كند:

فضل الله

در پاره اى از آيات، از اين جاى گاه به عنوان «فضل الله» و تفضل ويژه تعبير شده است:

ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ؛(2)

اين است فضل خداوند كه آن را به هر كس بخواهد مى دهد و اين است فضل عظيم.

رحمت خاص

در آيات متعددى از اين ارتباط ويژه و دريافت آگاهيى و معارف الهى به رحمت خاص، ياد شده است:

قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى  بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَ نُلْزِمُكُمُوها وَ أَنْتُمْ لَها كارِهُونَ ؛(3)

نوح گفت: اگر من دليل روشنى از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خود رحمتى به من داده باشد- و بر شما مخفى مانده- (آيا باز هم رسالت مرا انكار مى كنيد)؟! آيا ما مى توانيم شما را به پذيرش اين دليل روشن مجبور سازيم، با اين كه شما كراهت داريد؟!

نوح در پاسخ ستيزه جويان وحى، كه بشر بودن او را بهانه انكار و مخالفت قرار مى دادند، در عين حال كه به انسان بودن خود و محدوديت هاى بشرى، اعتراف دارد، چنان كه در آيات بعد آمده است: من نمى گويم خزائن الهى در اختيار من است تا در نتيجه از پيش خود در نظام طبيعت، فعال ما يشاء باشم و به هرگونه انتظارات و توقعات بيجاى مردم و دشمنان وحى، عملا پاسخ دهم و نمى گويم (مستقلا) با توانايى خويش علم غيب مى دانم بنابر اين نمى توانم از جانب خود، پيش بينى هاى غيبى نمايم، ولى در عين حال مى گويد: خداوند مرا از رحمت خاصى از جانب خود برخوردار ساخته است: رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ . اين رحمت، همان موهبت ويژه وحى و ارتباط مرموزى است كه انسانى از بين هم نوعان خود با تفضل ويژه الهى به آن مى رسد.

طبرسى در ذيل اين آيه مى نويسد:

«رحمت و نعمت در اين آيه عبارت است از نبوت يعنى خداوند به من نبوت داده است»(4). مرا شايسته دانسته و به گونه اى پرورانده كه مى توانم ديدگاه ها و بايد و نبايدهاى الهى را از او بگيرم و به شما برسانم.

گفتنى است كه نوح، قبل از بيان ادعاى برخوردارى از رحمت ويژه و توان مند بودن در دريافت پيام الهى، اين مطلب را مطرح مى كند كه بر ادعاى خود، بينه و دليل دارم.

همان طورى كه قبلا بيان شد ارتباط با غيب، كارى فوق العاده و امر غيبى است و مدعى آن بايد دليل ارائه دهد، و در آيه شريفه فوق، قبل از مطرح ساختن امتياز وحى، اشاره به همراهى آن با دليل و برهان مى كند. چنان كه در مورد انبيا به طور كلى آمده است: «ما رسولان خود را همراه با بينه مبعوث مى داريم.»(5)

طبق آن چه در آيه آمده، نوح در زمينه امكان وحى و اثبات آن به دو نكته اشاره دارد:

الف. در عين حال كه من از اين امتياز ويژه (رحمت خاص) برخوردارم و براى آن هم دليل دارم ولى اين حقيقت بر شما مخفى مانده است (كه با توجه به سياق اين آيه و ديگر آيات، منظور اين است) مادى گرى، تعصب، لجاجت و خدانشناسى و .... به شما اجازه نمى دهد فكرتان به كار افتد و حقيقت را بفهميد: فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ .

ب. باز ادامه مى دهد به لحاظ اين كه تكبر و لجاجت و ... اجازه انعطاف پذيرى و انتخاب راه صحيح را به شما نمى دهد. آيا من مى توانم شما را بر پذيرش آن مجبور كنم.

بنابر اين به طور خلاصه، پاسخ نوح در برابر منكران وحى كه بر غير ممكن بودن آن به لحاظ بشر بودن نوح، تكيه مى كردند، چنين است:

من هم مانند شما بشر هستم، اما خدا مرا از امتياز رحمت ويژه كه همان قدرت بر دريافت پيام غيبى و نبوت باشد برخوردار ساخته است، شما دليلى بر ممتنع بودن و نفى امكان وحى نداريد و در نقطه مقابل، من براى اثبات آن، بينه دارم، در عين حال دين، امر اجبارى نيست كه بتوانم شما را بر آن مجبور سازم.

رزق ويژه

در مورد ارتباط ويژه بعضى از پيامبران با عالم غيب و دريافت هاى آنها، عنوان رزق خدايى، آمده است:

قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى  بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى  ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ ؛(6)

گفت: اى قوم من، بينديشيد، اگر من از جانب پروردگارم دليل روشنى داشته باشم، و او روزى نيكويى به من داده باشد (چگونه مى توانم بر خلاف آن گامى بردارم) من نمى خواهم در چيزى كه شما را از آن نهى مى كنم مخالفت نمايم.

در اين آيه شعيب، در نقد و پاسخ اشكال تراشى هاى استهزاگونه قوم خود، محور حركت خويش و دستورهاى ارائه شده به آنها را، وحى الهى معرفى مى كند و مى گويد او نمى خواهد از طرف خودش، حريت و آزادى مردم را سلب كند و در برابر فرد و جامعه، بايد و نبايدهايى را مطرح سازد. بلكه سرچشمه همه گفته هايش پيام الهى و نبوت است و از اين پيام دريافت شده، به عنوان رزق خاص الهى، ياد مى كند و مى گويد:

رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً. و نيز مانند آيه قبل، مى گويد: بر اين ادعا دليل و برهان دارم.

بنابر اين درباره امكان دريافت الهى و وحى به وسيله بشر، در آيات مربوطه سخن از اين است: پيامبران در عين حال كه محدوديت هاى مختلف ساير انسان ها را دارند. اما ارتباط با عالم غيب و آگاهى گرفتن از آغاز و انجام جهان، و راه و برنامه زندگى، يك امتياز، رحمت و نعمت خاص درونى است كه انبيا به آن مى رسند. خداوندى كه داراى قدرت نامحدودى است و به تعبير قرآن  غالِبٌ عَلى  أَمْرِهِ  و بالِغُ أَمْرِهِ ، مى تواند، انسان هاى برگزيده را از اين امتياز «رحمت خاصه» و «علم و معرفت ويژه» برخوردار سازد.

2. اصولا نفى و ترديد و به طور كلى اظهار نظر قطعى در حوزه اى منطقى است كه در قلمرو علم و عقل بشرى باشد. در غير اين صورت، قضاوت كردن غير قابل قبول و بر مبناى جهل و بى خبرى خواهد بود و روشن است جهان غيب، ماوراء طبيعت، خدا و اسماء و صفات الهى، از همين حوزه است كه انسان ها بر آن راه ندارند چنان كه آگاهى بشر از هويت خود و استعدادهاى خويش بسيار محدود است. بنابر اين ادعاى غير مستعد بودن انسان ها در برگزارى ارتباط با عالم غيب و دريافت پيام هاى متوالى از جانب خدا، قضاوتى تنگ نظرانه، غير عقلانى مى باشد. چنان كه خداوند اظهار نظر مشركان را در مورد فرشتگان جاهلانه و پندارهاى بى اساس قلمداد مى كند: وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ .

نبودن سنخيت بين انسان و فرشته

مخالفان نبوت و وحى از يك طرف مى گفتند: بشر نمى تواند واسطه وحى باشد از طرف ديگر اظهار مى داشتند اگر از طرف خدا پيام آورى باشد چرا اين وساطت را فرشته به عهده نگيرد، قرآن، پاسخ اين بخش دوم را هم مطرح كرده است:

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى  إِلَّا أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا* قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولًا؛(7)

[از بهانه هاى آنها اين بود كه ] گفتند: چرا فرشته اى بر او نازل نشده، ولى اگر فرشته اى بفرستيم، [مخالفت كنند] ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد [و همه نابود مى شوند]... و اگر او را فرشته اى قرار مى داديم، حتما وى را به صورت انسانى در مى آورديم؛ [باز به پندار آنان،] كار را بر آنها مشتبه مى ساختيم؛ همان طور كه آنها كار را بر ديگران مشتبه مى سازند.

همان طور كه اكثر مفسران تفسير كرده اند ظاهر اين آيات، لزوم هم آهنگى بين پيام آور و كسانى است كه هدف پيام الهى اند. وقتى حامل پيام، فرشته ولى مخاطب اصلى بشر باشد، چگونه به طور عادى، معارف خدا براى مردم تلاوت و تبيين مى گردد؟! موعظه، انذار، هشدار و بالأخره تربيت و تزكيه كه در آيات مختلف به عنوان مسئوليت هاى واسطه وحى و پيامبر معرفى شده است چگونه انجام مى گيرد؟! اين آيات مى گويد: اگر فرض چنين بود كه فرشته در زمين استقرار داشت و زندگى مى كرد به طور طبيعى، سنخيت ايجاب مى كرد كه واسطه وحى و پيامبر، فرشته باشد تا ابلاغ پيام و انجام مسئوليت هاى مربوط، عملى شود. ولى با توجه به اين كه بشر روى زمين زندگى مى كند و هدف اصلى وحى، انسان است. مى بايست پيام آور، معلم، مربى و الگو نيز بشر باشد. البته با امتيازهاى ويژه كه بتواند اين رسالت عظيم را تحمل كند.(8)

توانايى نداشتن بر تحمل موجود مجرد

وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ* وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ .(9)

در آيات فوق در پاسخ اين كه چرا همراه پيامبر فرشته نمى آيد دو مطلب آمده است:

الف. بشر عادى كه در قالب و محدوديت هاى مادى زندگى مى كند ظرفيت تحمل مجرداتى مانند فرشته را ندارد مگر اين كه شرايط، دگرگون گردد و روح از اين قفس مادى رخت بربندد و بساط زندگى جمع شود كه در اين فرض، آمدن فرشته و پيام الهى نقض غرض است، زيرا آمدن فرستاده از طرف خدا براى ارائه راه زندگى و تعليم و تربيت است و با فرض پايان يافتن حيات، مجالى براى اين امور نخواهد بود لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ.

ب. بر فرض در همين شرايط عادى كه بساط زندگى برپاست فرشته اى براى هدايت بشر يا تأييد و هميارى پيامبر فرود آيد. هم آهنگى و سنخيت بين كسى كه مى خواهد معارف الهى را بيان كند و كسى كه مخاطب اصلى است، ايجاب مى كند اعزام رسول از اين طريق عملى شود كه فرشته به صورت بشر و در قالب يك مرد، مجسم گردد تا مشاهده و ارتباط تحقق پيدا كند: وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا. مخالفان نيز دنبال اين بودند كه با فرشته مواجه شوند نه بشر. در اين صورت باز غرض، نقض مى گردد، زيرا هم چنان امر بر آنها مشتبه مى گردد و همانند سابق به شبهه افكنى ادامه خواهند داد كه چرا فرشته نازل نمى شود: وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ .(10)

طبرسى در ذيل آيه مى نويسد: «و هذا احتجاج عليهم بان الذى طلبوه لا يزيدهم بيانا بل يكون الامر فى ذالك على ما هم عليه من الحيرة .... فيبغون فى اللبس الذى كانوا فيه فاضاف اللبس الى نفسه لانه يقع عند انزاله الملائكة».(11)

انكار وحى در قالب تحليل علمى

همان طور كه ستيزه جويان معاصر پيامبر، ارتباط با عالم غيب را تكذيب مى كردند.

ملحدان و مادى گران بعد از آنها نيز به اين روش ادامه داده و چنين ارتباطى را اسطوره هاى كهنه مى شمارند و گاهى ادعاى وحى را تخيلات و بيمارى هاى عصبى قلمداد مى نمايند.

نكته قابل توجه اين است كه پاره اى از كسانى كه بعدا به تجزيه و تحليل وحى پرداختند اگر چه با توجه به تحولاتى كه در معرفت شناسى روان و جهان ارواح به وجود آمده، وحى را انكار نمى كنند اما با زبان هاى گوناگون علمى، عملا به گونه اى به تجزيه و تحليل پرداخته اند كه منجر به انكار وحى مى شود.

تجلى روان ناخودآگاه

يكى از تحليل ها اين است كه مى گويند در مباحث روان شناسى مسلم است كه روان انسان از دو بخش تشكيل مى شود: خودآگاه و ناخودآگاه.

الف. روان يا شخصيت خودآگاه

آگاهى هايى كه از طريق حواس پنج گانه و ادراكات معمولى حاصل مى شود و صور و مفاهيمى كه در اين خصوص بايگانى مى گردد، همه جزء شخصيت يا روان خودآگاه است.

ب. روان ناخودآگاه

مربوط به بخشى از آگاهى هايى است كه از قلمرو اختيار و حواس معمولى ما خارج است، در شرايطى كه انسان از سيطره قواى ظاهرى آزاد است مثل وقت خواب عادى يا خواب مغناطيسى، آن بخش تجلى مى كند. چنان كه از افراد خواب شده با سوال و جواب، افكار درونى و نيز از حوادث گذشته و آينده، اطلاعات جالب و امور مهمى به دست آمده است. يا در لحظه هاى كوتاه به نقاط دوردستى فرستاده مى شوند و آنها از مكان هاى دور خبر مى آورند. از اين امور، نتيجه گرفته اند انسان اضافه بر «شخصيت ظاهر و آگاه» كه شناخته شده است داراى «شخصيتى نامريى» نيرومند و ناشناخته شده مى باشد، كه از آن به عنوان «ضمير باطن»، نيز ياد مى كنند.

جمعى وحى را بر همين مبناى روان شناسى تفسير كرده و گفته اند: وحى همان تجلى شخصيت باطنى پيامبر است، رهنمودها و برنامه هايى كه به صلاح خود و جامعه است از ضمير باطن پيامبر تراوش مى نمايد و او آنها را در اختيار جامعه قرار مى دهد. البته احساس مدعى نبوت، خود چنين است كه آن چه را دريافت كرده از طرف خداوند به او القا شده است و حال آن كه تنها چيزى غير از، تجلى و تراوش از درون نيست. گاه صورتى براى وى مجسم مى شود و احساس مى كند كه اين شخص و شكل خاص، فرشته وحى است كه از طرف خداوند حامل پيام مى باشد! اين تحليل گران در عين حال بر خلاف منكران رسمى وحى، پيامبران را مجنون و شاعر و كاذب نمى خوانند بلكه برعكس به صادق و صالح بودن آنها اعتراف مى كنند! ولى منشأ و سرچشمه آگاهى آنها را درون وجود خودشان مى دانند!(12)

نبوغ اجتماعى

مشابه همين تفسير، تحليلى است كه با زبان و قالب جامعه شناختى ارائه مى شود و وحى را نوعى نبوغ فكرى و اجتماعى قلمداد مى كنند. در اين تحليل، افرادى در جامعه پيدا مى شوند كه استعداد فوق العاده سرشارى دارند عالى ترين تجليات فكرى را از خود بروز مى دهند! قوانينى هم آهنگ با شرايط اجتماعى و رشد جامعه از خود پديد مى آورند كه به آن، دين گفته مى شود، نفس پاك آنها روح الامين است كه دستورها را به آنها الهام مى كند، قواى طبيعى آنان ملائكه و نفس اماره، نيز كه در برابرشان مى ايستد شيطان مى باشد.(13)

طبق اين تفسير «پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلّم يك نابغه اجتماعى است كه براى نجات جامعه انسانى از پرتگاه هاى انحطاط و توحش، و استقرار در مهد مدنيت و آزادى، قيام كرده است و به سوى افكار پاك خود كه در قالب دين جامع و كامل تنظيم كرده، دعوت نموده است.

مى گويند: وى داراى روح پاك و همتى بلند بود و در محيط تيره اى زندگى مى كرد كه جز زورگويى و ياوه سرايى و هرج و مرج، چيزى در آن حكومت نمى كرد و خودخواهى و دزدى و غارت گرى و توحش در آن موج مى زد. پيوسته از مشاهده اين اوضاع ناگوار رنج مى برد و گاهى كه كارد به استخوانش مى رسيد از مردم كناره گيرى مى كرد و در غارى كه در يكى از كوه هاى تهامه بود به خلوت مى نشست و به آسمان، ستارگان درخشان، زمين، كوه، صحرا و پديده هاى گران بهايى كه دستگاه آفرينش در اختيار گذاشته است خيره مى شد و از اين همه غفلت و نادانى كه دامن گير انسان شده و زندگى پر ارج او را در حدّ پرندگان و چرندگان فرو كاسته افسوس مى خورد.

پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلّم افكار پاك خود را سخن خدا و وحى الهى فرض مى كرد (و احساس مى كرد) كه خداى متعال از راه نهاد پاكش با وى به گفت و گو پرداخته است، روان پاك و خيرخواه خود را كه اين افكار از آن تراوش مى كرد و در قلب آرامش، مستقر مى گرديد، روح الامين، جبرئيل و فرشته وحى ناميد، به طور كلى قوايى كه در جهان طبيعت به سوى خير و هر گونه خوش بختى دعوت مى كنند ملائكه و فرشتگان، نيروهايى كه به سوى شر و هرگونه بدبختى مى خوانند، شياطين و جن خواند و وظيفه خود را كه به مقتضاى نداى وجدان عهده دار قيام و دعوت ميشد نبوت و رسالت نام گذاشت.(14)

سرچشمه اين تحليل ها

درباره منشأ اين گونه تحليل ها بايد گفت: همان طور كه در مباحث علل انكار وحى گذشت، خدانشناسى و حاكميت مادى گرى و حس گرايى بر همه انديشه ها و افكار سرچشمه اين تفاسير است. اصرار داشتن بر اين كه تمام پديده هاى جهان با اصول علمى يعنى در چارچوب ماده و حس تفسير شود اين گونه تحليل ها را به وجود مى آورد.

ريشه اش اين است كه خدا را نشناخته اند، به ماوراء طبيعت و حس، پروردگار جهان، عظمت، علم، رحمت عام و خاص و حكمت حاكم بر عالم هستى، توجهى نكرده اند، مى خواسته اند همه چيز را در طبيعت بى هدف و فناپذير و كر و كور تفسير كنند و همه پديده ها از نظر آنها بايد بر اين اساس منطبق شود.

ناسازگارى اين تحليل ها با اصول مسلم

با توجه به آن چه در مورد ويژگى هاى وحى بيان شد روشن مى گردد كه تبيين و تحليل هاى فوق و مشابه آن، نفى و تكذيب وحى است زيرا:

1. مهم ترين ويژگى وحى اين است كه مبدأ بيرونى، غيبى و الهى دارد، وحى، پيام و كلام ويژه خداست، خدا، معلم و متكلم است، پيامبر، متعلم و مخاطب كلام الهى مى باشد بنابر اين، تحليل وحى به تراوش از درون و شخصيت ناخودآگاه، با اين ويژگى در تضاد است.

2. در جاى خود اثبات شده است. معارف عالى شريعت نمى تواند ساخته بشرى باشد ولى تحليل مذكور اين است كه آن چه آنها ارائه داده اند بشرى و تراوش درونى خود آنهاست.

قرآن معجزه است، اطلاعات گسترده اى كه از جزئيات گذشته تاريخ ارائه مى دهد، خبر دادن از ويژگى هاى حوادث آينده جهان (اخبار غيبى)، زيبايى و نظم و اسلوب اين كتاب و به عبارت ديگر ساختار ظاهرى، وحدت حاكم بر قرآن و جامعيت معارف آن، امورى است كه قرآن در مورد آن ادعاى اعجاز دارد و با آنها تحدى كرده است و در طول تاريخ كسى نتوانسته است در برابر آن مقابله به مثل كند. پس چگونه اينها مى تواند تراوش شخصيت باطنى و ناخودآگاه بشرى پيامبر باشد. ولى تحليل هاى مذكور معنايش اين است كه قرآن كتاب بشرى است و اصولا تحدى كردن در مورد آن، مفهومى نخواهد داشت 3. در بحث نبوت و وحى، مفروض اين است كه با توجه به محدوديت فكر و استعدادهاى بشرى، براى رسيدن به فلسفه آفرينش و سعادت ابدى، انسان نيازمند به دين الهى و خطوط ترسيم شده از جانب پروردگار است. بنابر اين حاكميت حكمت و عزت الهى بر جهان هستى ايجاب مى كند با وساطت برگزيدگان، بشر از هدايت ويژه الهى برخوردار گردد، بنابر اين وحى به معناى ارسال پيام خاص الهى، يك ضرورت حتمى ناپذير است و تحليل هاى مذكور خط قرمزى خواهد بود بر اين بينش.

4. در جاى خود مطرح شده است كه اصولا ارسال پيامبران و ارائه معارف الهى براى رساندن بشر به مقصد و فلسفه زندگى، ضرورى است و خداوند خود مى فرمايد: «بر ماست راهنمايى و هدايت»، پس برخوردار نساختن انسان از هدايت ويژه و رهنمودهاى متناسب با نيازهاى او با رحمت و حكمت الهى هم آهنگى ندارد، تحليل وحى به اين كه سرچشمه داده هاى انبيا درون آنهاست با اين اصل و مبناى كلى ناسازگار است و به معناى نفى وحى و ضرورت آن مى باشد.

5. يكى از ويژگى هاى وحى، عصمت است، مصونيت از لغزش در دريافت وحى و در نگه دارى و ابلاغ آن به مردم. در فرض تفسير وحى به تراوش و تجلى از درون. تضمينى براى مصون بودن از خطا وجود نخواهد داشت، بلكه برعكس چنين تفسيرى براى وحى معنايش اين است كه پيامبران در اشتباه هستند كه مبدأ داده هاى خود را عالم ملكوت و خارج از خود مى دانند.

6. تفسير مذكور از وحى بر اين اساس است كه تجلّى و تراوش از درون در حال تعطيل قواى حسى و ظاهرى انجام مى گيرد و حال آن كه وحى بر پيامبر در حالات مختلف و در هوشيارى كامل انجام گرفته است مانند نزول آيات در ميدان جنگ، در اجتماع مردم، در مسجد، و حتى در هنگامه نماز، در شب و روز، در حال سفر و حضر.

برگرفته از كتاب: وحى در قرآن / نويسنده: محمود عبد اللهى / ناشر: بوستان كتاب قم  1385

پی نوشت ها:

(1). ابراهيم، آيات 10- 11.

(2). جمعه، آيه 4.

(3). هود، آيه 28.

(4). مجمع البيان، ج 5، ص 154.

(5). ابراهيم، آيه 11.

(6). هود، آيه 88.

(7). اسراء، آيات 94- 95.

(8). البته همان طور كه در الميزان آمده بايد گفت كه آيه مشتمل بر يك استدلال براى لزوم بعثت نيز مى باشد، زيرا «آرام گام برداشتن روى زمين كه در آيه آمده، كنايه از استقرار در روى زمين است كه با توجه به ذيل آيه دلالت بر اين مطلب دارد كه زندگى زمينى كه حتى اگر فرشته كارگزار آن باشد نياز دارد كه از ماوراء غيب راه زندگى به او نشان داده شود و به عبارت ديگر زندگى زمينى نياز به وحى آسمانى دارد ولى بر خلاف آن چه كه در الميزان آمده بايد گفت: آيه در اين جا اين مطلب را مطرح مى كند كه مانع ايمان آوردن آنها، به وحى، بشر بودن پيامبر است لذا اين كه در مقام جواب، مى گويد: «اگر روى زمين، فرشته بود فرشته مى فرستاديم» ظاهر اين است كه عنايت اصلى در اين پاسخ، سنخيت است؛ يعنى بايد بين پيامبر و مردم سنخيت وجود داشته باشد و لذا جايى براى اين ترديدافكنى نيست كه براى ما انسان ها فرشته نيامده است. لذا بايد گفت: با توجه به اين سياق، آيه در مقام اثبات اصل لزوم نبوت و وحى براى زندگى زمينى نيست اگرچه دلالت بر آن دارد.

(9). انعام، آيات 8- 9.

(10). به تقرير و تفسير فوق، چنان كه در الميزان آمده اشكال مشركان اين گونه نقد شده كه مواجه شدن با فرشته به صورت اصلى خود، محال نيست تا لازم باشد كه حتما در قالب بشرى انجام گيرد، زيرا اگر امر محالى بود، پيامبر، طبق نقل، دو مرتبه جبرئيل را در واقعيت اصلى خود نمى ديد و هم چنين مواجه گرديدن با فرشته در قالب و صورت انسان، ملازم نيست با اين كه بيننده او را فرشته بپندارد و واقعيت امر بر او روشن نشده و مشتبه بماند چنان كه قرآن در مورد ابراهيم، مريم، لوط و ... بيان كرده است كه آنها فرشته را در صورت بشرى ديده اند ولى آگاه شدند كه آنها فرشتگان الهى اند.

نقد مذكور به اين بيان قابل دفاع است كه آيه مسئله را در ظرف و شرايط عمومى بيان مى كند نه شرايطى كه عامه مردم، آن قدر بالا بيايند كه از نظر روحى در حد پيامبران و اولياى الهى قرار گيرند تا زمينه چنين ارتباطى براى آنها حاصل شود.

(11). مجمع البيان، ج 4، ص 277.

(12). دائرة المعارف فريد وجدى، ج 10، كلمه وحى.

(13). الميزان، ج 2، ص 158.

(14). قرآن در اسلام، ص 106- 107.