")
حضرت آیة الله العظمی موسوی اردبیلی(ره) از نگاه دیگران
گفتگو با علما

گفت و گو با

حجت الاسلام والمسلمین محمد مهدی احمدی میانجی

ابتدا از سابقۀ آشنایی‌تان با آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی بفرمایید.

بسم اﷲ الرحمن الرحیم. آشنایی خانوادگی ما با مرحوم آیة اﷲ ‌العظمی موسوی اردبیلی به قبل ‌از تولد من برمی‌گردد؛چون پدرم و مرحوم آقای موسوی اردبیلی از اوایل نوجوانی با‌ هم رفیق بودند. اوّلین‌بار پدرم و ایشان همدیگر را در تبریز ملاقات کردند و بعد، هر ‌دو ظاهراً هم‌زمان آمدند قم و در جلسات بحث و درس با ‌هم بودند. از همان ‌موقع طبعاً خانواده‌ها مرتّبط بودند.

مسائلی هست که من سنّم قد نمی‌دهد؛ اما از مرحوم پدرم چیزهایی شنیده‌ام که نقل می‌کنم. مرحوم آقای موسوی اردبیلی ظاهراً اوّل منزلشان، رو‌به‌روی منزل ما در خیابان خاکفرج بوده است، در کوچه‌ای به ‌نام خیام. یک حاج رضا یزدی بود که دو باب خانه کنار‌ هم داشت: یکی‌ را ما اجاره کرده بودیم، و در خانۀ دیگر، خود حاج رضا یزدی می‌نشست. مرحوم آقای منتظری هم با فاصلۀ یک ساختمان، همسایۀ حاج رضا یزدی بود؛ یعنی خانۀ ما با مرحوم آقای منتظری یک خانه فاصله داشت. لذا ما از بچگی با خانوادۀ مرحوم ‌آیة اﷲ منتظری ارتباط داشتیم. مثلاً با محمد آقا از دوران بچگی مرتّبط بودیم. البته سن ایشان از من بیشتر بود. مرحوم ‌آیة اﷲ منتظری تا آخر، من را با اسم کوچک صدا می‌زد. می‌گفت آشیخ مهدی. این اواخر هم احمد آقا من را دید و گفت که مادر سراغ شما را می‌گرفت.

رو‌به‌روی خانه‌ای که ما می‌نشستیم، خانه‌ای بود که ظاهراً مرحوم آقای موسوی اردبیلی آنجا مستأجر بودند. آقای موسوی، خواهر زیاد داشتند و خودشان تنها پسر خانواده بودند. من که به ‌دنیا آمدم، خواهرهایش با من بازی و گاهی هم اذیتم می‌کردند. مرحوم پدر آقای موسوی اردبیلی، معمم و دارای ویژگی‌های خاص خود بودند که اگر وقت بود، اشاره می‌کنم. یک روز ایشان از پنجرۀ خانه می‌‌بینند که بچه‌ها مرا که بچۀ کوچکی بودم، گرفته‌اند و می‌خواهند داخل حوض بیندازند. ایشان داد می‌زنند و مرا از دست بچه‌ها نجات می‌دهند!

ساکن قم بودند؟

یا ساکن قم بودند یا مسافر بودند. درست نمی‌دانم؛ الآن یادم نیست. ولی آنجا زندگی می‌کردند. مرحوم پدرم این ‌طور نقل می‌کردند. از آن ‌موقع طبعاً ما مأنوس بودیم. بعد‌ از انقلاب، مرحوم آقای موسوی اردبیلی یک روز به من فرمودند شما برای من، مثل محمد(پسرم) هستید.

مرحوم پدرم نقل می‌کرد که پدر مرحوم آقای موسوی اردبیلی خیلی اهل بحث بود و می‌گفت هر‌چه من می‌گویم حق است. هر‌کس می‌گفت دلیلت چیست، به شوخی می‌گفت: عجب آدم خری هستی تو! وقتی من می‌گویم این‌ طور است، از من دلیل نخواه! بعد می‌خندید. مرحوم حاج‌آقا نقل می‌کرد که ما با آقای موسوی اردبیلی هم که بحث می‌کردیم، ایشان هم تقریباً همان ‌طور مثل پدرش جواب می‌داد. حاج‌آقا می‌فرمود که من دل پدرش را به ‌دست آورده بودم و گاهی تأییدش می‌کردم؛ لذا از من خیلی خوشش می‌آمد و تعریف می‌کرد.

آن‌ موقع که آقای موسوی اردبیلی در اردبیل بود، مرحوم والد ما و ‌آیة اﷲ میرمحمدی و آقای شبیری زنجانی و دوستان دیگر به میانه سفر می‌کنند و از میانه به تبریز می‌روند و از آنجا به اردبیل. آقای موسوی به ‌احترام این آقایان، مهمانی ترتیب داده، چند نفر از محترمین اردبیل را هم دعوت می‌کند. آقای موسوی در این مهمانی می‌گوید: من بعد ‌از هفت‌ خواهر به ‌دنیا آمدم. پدرم برای تولد هر کدام از فرزندانش، سجدۀ شکر می‌کرده و به کسی هم ‌که خبر تولد را می‌آورد، مژدگانی می‌داده است. وقتی من به ‌دنیا آمدم و به او خبر می‌دهند، سجده می‌کند و بعد می‌گوید: خدایا اگر این پسر صالح و ناصر دین تو نمی‌شود، از من بگیر! همان‌جا آقای میرمحمدی به شوخی می‌گوید: نمی‌دانم چرا خدا دعای پدرت را مستجاب نکرد! از این گونه شوخی‌ها زیاد داشتند.

دو قضیه از آقای موسوی اردبیلی نقل می‌کنم که شاید از دیگران هم شنیده باشید. ایشان می‌فرمودند در سفر عمره، همراه دوستان در یکی از هتل‌های نزدیک مسجدالحرام اتاقی گرفتیم. یک شب تا ساعت یازده گفتیم و خندیدیم و یکی‌دو جمله هم با خدا شوخی کردیم. می‌گفت من بلند شدم وضو گرفتم که بروم حرم. وارد آسانسور که شدم، دگمۀ طبقۀ هم‌کف را زدم. آسانسور به طبقۀ هم‌کف رسید، ولی در باز نشد و آسانسور برگشت و رفت طبقۀ بیست‌و‌دوم. در باز شد، ولی روبه‌رویش دیوار بود. دوباره دگمۀ هم‌کف را زدم؛ به هم‌کف که رسید، مجدداً برگشت و رفت همان‌جا. با خودم گفتم لابد طبقۀ هم‌کف خراب است. دگمۀ طبقۀ اوّل را زدم. آسانسور به طبقۀ اوّل رسید اما دوباره برگشت رفت همان طبقۀ آخر! طبقۀ دوم را زدم، همین‌طور... با خودم گفتم: مثل ‌اینکه خداوند متعال می‌خواهد من را گوشمالی بدهد که اینجا جای آن حرف‌ها نبود. چون دگمۀ هر طبقه‌ای را زدم، در آسانسور باز نشد و برگشت به بالا. گفتم خدایا غلط کردم، شوخی کردم. این ‌دفعه زدم هم‌کف، آسانسور در هم‌کف ایستاد و در باز شد».

دیگر اینکه می‌گفتند: با چند نفر از دوستان رفتیم مدینه که چند روز بمانیم و بعد برویم مکّه. پشت قبرستان بقیع بودیم که تعدادی سیاه‌پوست ‌آمدند. من یک‌دفعه به ذهنم آمد و به زبان آوردم: اینکه می‌گویند پیغمبر خیلی خوشگل بود، لابد در ‌مقابل اینها خوشگل بوده است! همان وقت، کلیه‌درد بسیار شدیدی گرفتم؛ قبل ‌از آن در تهران سنگ کلیه داشتم و قرار بود بعد از سفر، عمل کنم. اوضاعم به ‌هم ریخت؛ طوری‌که دوستان به ‌فکر افتادند که من را به ایران برگردانند. بلیت هم گرفتند که برگردم. گفتم نه، خودم می‌دانم این چه دردی است و درمانش چیست! خلاصه با زحمت خودم را رساندم به حرم نبوی. آنجا عرض کردم: یا رسول ‌اﷲ، من فرزند شما هستم. یک غلطی کردم، من را ببخشید. من اگر برگردم ایران، هم برای شما بد است، هم برای من؛ برای شما بد است، چون مردم می‌گویند پیغمبر تحمّل یک شوخی نوه‌اش را نداشت. برای من هم بد است، چون می‌گویند پیغمبر او را برگرداند. اینها را که گفتم، دردم آرام گرفت. همۀ مراسم و مناسک حج در مکّه را هم انجام دادم و آمدیم ایران. در ایران رفتم پیش دکتر. دکتر گفت: شما الآن اصلا سنگ کلیه نداری. در صورتی که قبل از سفر گفتند سنگ داری و بعد از حج بیا عمل کن.

مرحوم ‌آیة اﷲ موسوی اردبیلی آدم صریحی بودند و در عین حال، دل‌رحم و عاطفی. شوخ‌طبعی ایشان هم که زبانزد است. داستانی برای شما از شوخ‌طبعی ایشان نقل کنم: قدیم درمیان آذری‌ها مرسوم بود که اگر بچۀ یک‌سالۀ کسی می‌مُرد، در خانه برایش مجلس ختم برگزار می‌کردند و آشنایان برای فاتحه‌خوانی و تسلیت می‌آمدند؛ منتها برای آباء و اجدادش فاتحه می‌خواندند. منطقۀ ما این ‌طور بود. از برادرها و خواهرهای ما هم در همان سن‌و‌سال از ‌دنیا رفته بودند. مرحوم والد می‌گفت: آقای موسوی در این گونه مجالس، گاهی شوخی هم می‌کرد که حال و هوای مجلس عوض بشود. یک‌بار که نوزادی در خانۀ ما مرحوم شده بود، ایشان هم برای تسلیت آمدند؛ اما با شوخی‌هایی که کردند، غم را از دل همه برداشتند. در آن جلسه، آقای اثنا‌عشریِ شاعر، از دوستان آقای موسوی اردبیلی هم حضور داشت. ایشان هم داستانی نقل کرد و همه را به خنده واداشت. گفت: امروز داشتم رادیو دهلی نو را گوش می‌کردم که یک‌مرتّبه برنامه را قطع کردند و مجری با حالت بغض گفت: نوزاد میرزاعلی احمدی درگذشت! همه خندیدند.

از روابط عاطفی ایشان و مرحوم والدم هم خاطره‌ای به یاد دارم: وقتی آقای موسوی اردبیلی دچار عارضۀ سکته شدند، مرحوم پدرم عمره مشرّف بود. از عمره که آمدند، گفتند، برویم دیدن آقای موسوی اردبیلی. آن موقع ایشان در خانه بستری بود. رفتیم دیدنشان. مرحوم والد ما خم شد صورت آقای موسوی اردبیلی را بوسید. همدیگر را بغل کردند و هر دو گریستند. آقای موسوی اردبیلی، به‌ویژه بسیار احساساتی شده بود. بعد که کمی آرام شدند، گفتند: آقا میرزا علی، در آن حال که احساس کردم رفتنی شده‌ام، به ‌یاد شما افتادم که بگویم مرا دعا کنید؛ اما گفتند شما نیستی. بعد گفت: داشتند مرا می‌بردند و فکر کردم که به خدا چه بگویم. بعد هفتاد سال من چه آورده‌ام! هیچ‌چیز به ذهنم نیامد، غیر ‌از اینکه محبت اهل ‌بیت(ع) در دل من هست. داد زدم، فریاد کشیدم که خدایا من دارم می‌آیم و در قلبم محبت اهل ‌بیت(ع) است، که ناگهان سنگینی را از روی سینه‌ام برداشتند؛ چشمم را باز کردم، دیدم آقا سیّد علی یا آقا سیّد مسعود بالای سرم گریه می‌کند. پرسیدم آیا شما صدایی شنیدید؟ گفتند نه، شما آرام خوابیده بودید.

خیلی عاطفی بودند. من گاهی در جلسات می‌دیدم که وقتی صحبت گرفتاری کسی می‌شد، آقای موسوی اردبیلی اشک در چشمش می‌آمد.

دربارۀ محبت اهل بیت(ع) اگر خاطرۀ دیگری از ایشان دارید، بفرمایید.

آقای موسوی اردبیلی ـ رحمة اﷲ علیه ـ به کتاب ارشاد شیخ مفید، خیلی اعتقاد داشت. اگر ‌کسی روضه‌ای خارج ‌از مطالب آن کتاب می‌خواند، آهسته و گاهی هم با صدای بلند می‌گفت: دهانت بشکند ای دروغگو! روضۀ حضرت ابا‌الفضل سلام اﷲ علیه در ایشان خیلی اثر می‌کرد. شدید گریه می‌کردند. می‌گویند دلیل علاقۀ خاص ایشان به حضرت عباس(ع) این بود که ظاهراً یک‌بار پدر ایشان با عده‌ای، از جمله برادرشان برای زیارت می‌روند کربلا. ایشان معمم و بقیه شخصی بوده‌اند. آنها می‌گویند برای حضرت ابا‌الفضل العباس ـ سلام اﷲ علیه ـ مقداری نذر داریم. ایشان می‌گوید داخل ضریح نریزید، این گردن‌کلفت‌ها می‌خورند؛ آن را بدهید به طلبه‌هایی که مستحق هستند. می‌فرمودند وقتی خواستیم وارد صحن حرم حضرت ابا‌الفضل بشویم، من هر کاری کردم، نتوانستم اذن دخول بخوانم، زبانم بند آمده بود. بدون اذن دخول وارد شدم؛ بعد دیدم نه، خیلی جدی زبانم گرفته و نمی‌توانم تکلم کنم. به برادرم اشاره کردم، پول را بریزید داخل ضریح. او متوجّه نمی‌شد من چه می‌گویم. بالأخره هر ‌طور بود، متوجّهش کردم. پول را انداخت داخل ضریح و زبان من هم باز شد. بعد به آنها قضیه را گفتم. از ‌آن به ‌بعد، ایشان در روضۀ حضرت ابا‌الفضل ـ سلام اﷲ علیه ـ هم گریه می‌کردند و هم این مطلب را می‌گفتند.

زمانی من هم دربارۀ پول ریختن داخل ضریح شبهه داشتم. زمان صدام با مرحوم پدرم مشرّف شدیم برای زیارت. بعضی‌ها می‌آمدند مسئله می‌پرسیدند. وقتی مرحوم والد می‌گفتند وجوهات را داخل ضریح بریزید، بعضی‌ها اعتراض می‌کردند، پدر می‌فرمود: با همین پول‌ها است که احترام اینجا را نگه داشته‌اند.

وقتی ایشان رفتند تهران، ارتباط خانوادگی قطع نشد؟

نه. موقعی‌که آقای موسوی اردبیلی آمدند تهران و در خیابان ستارخان فعلی(تاج سابق) ساکن شدند، ما گاهی از قم می‌آمدیم و در خانۀ ایشان مهمان می‌شدیم. ایشان هم خیلی اظهار محبت می‌کردند. ما بچه‌سال بودیم. یادم هست که قبل از انقلاب، یک‌ شب که مهمان ایشان بودیم، صبح زود با حاج‌آقا و آقای موسوی اردبیلی و آقای موسوی زنجانی، رفتیم دربند. اوایل اردیبهشت‌ماه بود و هوا به سردی می‌زد. آن سفر و آن گردش مفرّح را فراموش نمی‌کنم. از مطالب آقای موسوی در این سفرِ تفریحی، فهمیدم که ایشان هر هفته برای ورزش به اینجا می‌آید.

بعد از پیروزی انقلاب، آقای موسوی اردبیلی ـ رحمة اﷲ علیه ـ که به دستگاه قضائی رفتند، به من اظهار محبت کردند که بیا در دستگاه قضائی مشغول کار شو. من قبول نکردم. از کار قضائی هراس داشتم. رفتم رشت، استان گیلان، دو سال آنجا بودم و سال 59 سمینار ولایت فقیه را برگزار کردم. فکر کنم پاییز یا اوایل زمستان بود. بزرگان را دعوت کردیم، آقای جوادی آملی، آقای جنتی، آقای موسوی اردبیلی، آقای صانعی، آقای شهید صدوقی هم آمدند و سخنرانی کردند. همایش جالبی بود؛ ولی متأسفانه سخنرانی‌ها را ندارم. یکی‌از کسانی‌که آمد، آقای موسوی اردبیلی بود. آمدند و در آنجا دوباره اظهار محبت کردند که شما بیایید تهران و من باز قبول نکردم.

در گیلان کار تبلیغی می‌کردید؟

بله، با مرحوم آقای جابریان فعالیت می‌کردیم. آنجا دفتر تبلیغات راه انداختیم. آقای جابریان، طلبۀ خیلی عجیبی بود. منبع انرژی بود و مخلص. متأسفانه تصادف کرد و مرحوم شد. من کارشان را ادامه دادم. آقای موسوی که آمدند و فعالیت‌های ما را دیدند، خیلی تشویق کردند. اما اعتقاد داشتند که در قوۀ قضائیه بیشتر می‌توانیم خدمت کنیم. من خدمتشان عرض کردم که تبلیغ در میان مردم را بیشتر دوست دارم و باید بمانم. واقعاً هم اگر خداوند متعال بخواهد به من مزدی بدهد، برای همین دو سالی است که در گیلان بودم. آنجا خالص کار می‌کردیم. حداقل، توهّم خلوص داشتیم. الآن توهّم خلوص را هم نداریم!

در استان گیلان، کلاس‌های متعددی داشتیم. می‌رفتیم شهرستان‌ها، کلاس‌ برگزار می‌کردیم و برمی‌گشتیم. روزی هنگام غروب برمی‌گشتم که گفتند آقای موسوی اردبیلی تا ‌به ‌حال سه‌بار زنگ زده و شما را خواسته‌اند. دنبال شما است. آن موقع، ایشان دادستان کل بود. خدمتشان زنگ زدم. گفت شما نمی‌خواهی بیایی تهران؟ گفتم هفتۀ آینده خدمتتان می‌رسم. گفت دیر است. گفتم کی بیام؟ فرمود همین الآن. گفتم الآن غروب است؛ وسیله نیست. گفت من نمی‌دانم. همین الآن راه بیفت. من تازه یک پیکان نو خریده بودم اما نمی‌توانستم در جاده رانندگی کنم. از یکی ‌از دوستان خواستم که من را تا تهران همراهی کند و ماشین را هم براند. ایشان رانندگی کرد و نیمه‌شب رسیدیم تهران و رفتیم خانۀ آقای موسوی؛ همین خانه‌ای که بغل مسجد امیر‌المؤمنین بود. راهنمایی کردند و رفتیم در یک اتاق خوابیدیم. بعد از نماز صبح، آقای موسوی از من پرسید: شما فلان‌گروه را در استان گیلان می‌شناسید؟ از آنها اطلاعاتی دارید؟ گفتم نه. گفت: شما با آنها ارتباطی ندارید؟ گفتم نه. مطمئن شد که من با قضیه ارتباطی ندارم. بعد گفت شما از آنهایی که کمونیست‌ها را می‌گیرند، می‌برند، به کمرشان سنگ می‌بندند، داخل سدِّ سنگر می‌اندازند، خبر ندارید؟ گفتم نه. معلوم شد که شهربانی رشت به بنی‌صدر گزارش داده است که عده‌ای حزب‌اﷲی‌ چنین کارهایی می‌کنند. آقای موسوی هم برای ‌اینکه بنی‌صدر افشاگری نکند و علیه حزب استفاده نکند، اطلاعیه‌ای آماده کرده بودند که آن ‌را منتشر کنند. گفت شما فلان شخص را می‌شناسی؟ گفتم فقط اسمش را شنیدم. در گیلان آدم مشهوری است. گفت ما او را دستگیر کردیم. الآن زندان است. او یک حزب‌اﷲی نادان است که گویا دست به کارهای این چنینی زده است. من گفتم: منافقین در گیلان می‌خواستند ترورش کنند که او با کلت آنها را کشته است. خیلی قوی‌ است. اما اگر چنین چیزی باشد، من مطلع می‌شدم. من مرتّبط هستم، اینها دروغ است و اگر هم باشد مخفیانه است. در میان مردم شایع نیست. گفته‌های من باعث شد که آقای موسوی اردبیلی آن اطلاعیه را منتشر نکنند. بعد من برگشتم رشت.

چه شد که بیشتر از دو سال در گیلان نماندید؟

جناب آقای احسان‌بخش ـ رحمة اﷲ علیه ـ کمی میانه‌اش با ما شکرآب شد. آقای ربانی املشی  ـ رحمة اﷲ علیه ـ و آقا­­­ی محفوظی، سعی کردند که ما را آشتی بدهند، اما نشد و من هم در گیلان نماندم. بچه‌‌های حزب ‌اﷲ با آقای احسان‌بخش مخالف بودند. من دیدم اگر بمانم، یا باید با امام جمعه درگیر بشوم یا با حزب‌اﷲی‌ها. رها کردم و آمدم تهران. در تهران، یک روز به من گفتند آقای موسوی اردبیلی دنبال شما می‌گردد. رفتم خدمتشان. گفت من از اوّل به شما گفتم که بیا در قوۀ قضائیه خدمت کن. گفتم چشم، بروم درباره‌اش فکر کنم. اما باز میلی به کار قضائی نداشتم. در مجموع، خدمت در سپاه را ترجیح می‌دادم.  به همین خاطر، حدود دو سال در سپاه به‌عنوان مسئول واحد تبلیغات و انتشارات مشغول شدم. ولی بالأخره به اصرار ایشان رفتم قوۀ قضائیه. آقای موسوی اردبیلی، روز اوّل کاغذی گذاشت مقابل من و فرمود از این دوازده کار، هر ‌کدام را که می‌پسندی یا بلدی، انتخاب کن. من هم دست گذاشتم روی آموزش. گفتم من به آموزش علاقه‌مندم. ایشان هم موافقت کردند و من شدم مدیر‌کل آموزش قوۀ قضائیه.

آقای موسوی اردبیلی به ما اعتماد داشت و انصافاً من هم می‌توانم به‌جد بگویم که در هشت سالی که گزینش و آموزش قضات در دست من بود، حتی یک‌بار از قانون تخطّی نکردم و آبروی ایشان را آبروی خودم می‌دانستم. به همین دلیل، ایشان هم گاهی مأموریت‌های خاصی را به من می‌دادند. یادم است که اواخر عمر امام ـ رحمة اﷲ علیه ـ قضایایی اتفاق افتاد که امام مستقیماً به بعضی از آقایان قضات مأموریت داده بودند که اقدام کنند. این مسئله برای آقای موسوی اردبیلی قدری سنگین بود. به ایشان بر‌خورد. کلا ایشان از اینکه اتفاقی در حوزۀ قضائی بیفتد و از آن بی‌خبر باشند، ناراحت می‌شد. روزی من را احضار کرد. من آن موقع مدیر‌کلّ آموزش و گزینش و استخدام قضات بودم؛ اما کمتر خدمتشان می‌رسیدم. دأب و اخلاق من طوری است که خودم را خیلی به بزرگان و مقامات نمی‌چسبانم؛ حتی به آقای موسوی اردبیلی. با همۀ ارادتی که به ایشان داشتم و لطفی که به من داشت و نزدیک هم بودیم، گاهی چند ماه به دفتر ایشان نمی‌رفتم. گاهی احساس می‌کردم که باید به ایشان سر بزنم که اسائۀ ادب نکرده باشم. به هر حال، یک روز به من گفتند که آقای موسوی با شما کار دارد. رفتم خدمتشان. جناب آقای اشراقی هم بود. دیدم رنگ آقای موسوی پریده است. بسیار متأثّر شدم. فرمودند می‌خواهم یک دفترِ پی‌گیری ویژه راه بیندازم. مسئولیتش را شما قبول کنید! آقای اشراقی گفت این ‌کار از من برنمی‌آید؛ فلانی قبول کند! من کمکش می‌کنم. من دیدم با ‌توجّه ‌به قضایای پیش آمده، خیلی نامردی است که من هم بگویم نه. می‌فهمیدم که این دفتر، عواقبی هم دارد. این‌طور نیست که بدون عاقبت باشد. آقای اشراقی که از گردنش باز کرد، من گفتم چشم حاج‌آقا. ما در‌ مقابل هجمه‌هایی که بود، یک دفتر پی‌گیری ویژه راه انداختیم؛ بخش‌نامه فرستادیم که دادستان‌ها مکلف‌اند که همۀ وقایع کشور را در اوّلین فرصت، به این دفتر اطلاع‌رسانی کنند. در قدم اوّل، از نخست‌وزیر، آقای میرحسین موسوی خواستیم که 24 اف‌ایکس به ما بدهند که با 24 استان خط مستقیم داشته باشیم. چون با تلفن‌های آن‌ موقع، گاهی شماره گرفتن وقت می‌‌گرفت. آقای نخست‌وزیر موافقت کرد، اما آقای موسوی اردبیلی اجازه نداد. گفت آقا مهدی، امکانات ارتباطی کشور کم است. اگر بنا باشد 24 خط مستقیم به ما بدهند، مردم بیچاره چه کار کنند؟ چنین روحیه‌ای داشت. در اوج گرفتاری هم به فکر مردم و کشور بود.

دفتر پیگیری برای اخبار مربوط به قضات بود؟

نه. برای آگاهی از اتفاقاتی بود که در کشور روی می‌داد. گاهی خبرهایی به آقای موسوی می‌رسید که ایشان ناراحت می‌شد. می‌گفت چرا من که در رأس قوۀ قضائیه هستم باید دیرتر از دیگران بشنوم؟ اطلاعات رئیس قوۀ قضائیه باید دست‌اوّل باشد؛ حتی زودتر از وزارت اطلاعات. اگر مطلبی در شورای امنیت ملی یا جای دیگر مطرح شد و مثلاً وزارت اطلاعات نخواست زیر بار برود، دلیل داشته باشیم. می‌خواستیم اخبار کشور را از مجاری مختلف بگیریم. من اعتقاد داشتم که باید به استان‌ها و شهرستان‌ها سفر کنیم و اوضاع را از نزدیک ببینیم و با افراد محترم و مورد اعتماد صحبت کنیم.

ما دفتر پیگیری را خیلی جدی و شبانه‌روزی فعّال کردیم و شب‌ها هم کشیک داشتیم که تماس‌های شبانه و نیمه‌شب را جواب بدهند. بعضی بولتن‌های خبری هم گاهی خبرهایی می‌نوشتند، ما با آنها مقابله کردیم و سروصدایشان خوابید. برای پیشرفت بهتر امور، آقای احد باقرزاده را هم به معاونت منصوب کردم و گفتم شما این کار را مدیریت کن. بالأخره با تلاش شبانه‌روزی همکاران، جوّ ملتهب آرام شد.

جایگاه علمی و حوزوی آیة اﷲ موسوی اردبیلی، چگونه ارزیابی می‌شد؟

ایشان در زمان امام، مسئولیت قوۀ قضائیه را داشتند که جایگاهی مهم و معنادار بود. رئیس قوۀ قضائیه، باید از مقامات عالی حوزه و دارای اجتهاد مسلّم باشد. میان اقران و افراد هم‏دوره هم، ایشان ممتاز بود. در شورای عالی قضائی، علمایی که امام انتخاب کرده بود، همه آیة اﷲ بودند؛ ولی آقای موسوی اردبیلی یک سر و گردن از همۀ آنها در امور قضائی بالاتر بود. دربارۀ هر موضوع علمی که بحث می‏شد، ایشان فائق بود. دو نفر خیلی اهل بحث بودند: یکی مرحوم آقای مرعشی ـ رحمة اﷲ علیه ـ که آدم درس‌خوانده و بحّاثی بود، و یکی هم آقای بجنوردی. این دو نفر، اهل بحث بودند؛ ولی معمولاً آقای موسوی اردبیلی در بحث‌ها تفوّق داشت.

آقای موسوی اردبیلی از حافظۀ فوق العاده‌ای برخوردار بود. یادم است که در سال 66 در تهران، برای طلبه‌ها حاشیۀ ملا ‌عبداﷲ می‌گفتم. این کتاب، دومین متن درسی حوزویان در موضوع منطق است[2] و حاشیه‌ای است بر رساله‌ای از ملا سعد تفتازانی. همان زمان، یکی ‌از طلبه‌ها آمده بود خانۀ ما. از ‌قضا آقای موسوی اردبیلی هم تشریف آورده بودند. آقای موسوی از آن طلبه پرسید شما چه می‌خوانید؟ گفت منطق. پرسید کدام کتاب منطق را می‌خوانید؟ گفت حاشیۀ ملاعبداﷲ. من با ‌اینکه تازه آن ‌کتاب را درس داده بودم، بیشتر عبارات کتاب را در خاطر نداشتم؛ اما آقای موسوی اردبیلی متن سعد الدین تفتازانی را به‌تفصیل و از ‌بر خواند. حداقل سی‌ سال فاصله افتاده بود؛ ولی ایشان متن را خواند و با آن طلبه بحث کرد. من متحیّر ماندم که آقای موسوی با این ‌همه مشغله، انقلاب، دوران جنگ، قوۀ قضائیه، چطور آن بحث‌های خشک علمی را فراموش نکردند. از این ‌جهت عالی بود.

آیة اﷲ سیّد محمد روحانی و آقای موسوی اردبیلی، شخصیت‌هایی بوده‌اند که آقای خویی به آنها عنایت داشت. سال 56 یا 57 از خودشان شنیدم که ایشان یک سفر به کربلا مشرّف می‌شود. می‌فرمود: یک‌روز رفتم منزل آیة اﷲ خویی. با توجّه ‌به اینکه قبلاً در نجف، جزو شاگردان آقای خویی بودم، به آقای خویی عرض کردم شما یادتان هست که من مدتی خدمت شما درس خواندم؟ ظاهراً شما گفته‌اید که برای موسوی اردبیلی متأسفم که رفت به ایران. ما رفتیم، ولی شما هم حالی از ما نپرسیدید. اگر ما هم در نجف می‌ماندیم و مثلاً مرجع هم می‌شدیم، الآن باید با یک دست پول می‌گرفتیم و با یک دست پول می‌دادیم. ولی من راه دیگری را انتخاب کردم.

مرحوم آیة اﷲ خویی با آن‌ همه عظمت علمی در حوزۀ نجف، به آیة اﷲ موسوی اردبیلی عنایت خاصی داشت. منتها بعد‌ از اینکه ایشان به اردبیل رفتند، طبعاً از قضایا دور شدند. در ‌عین ‌حال به ‌دلیل حافظۀ قوی و اهتمامشان به درس و بحث حوزوی، به تهران هم که آمدند، از مجتهدان شاخص بودند.

آقای اشراقی می‌گفتند: قبل ‌از انقلاب، ایشان در تهران اسفار هم می‌گفته‌اند و من در درس اسفار ایشان شرکت می‌کردم.

من نمی‌دانم. گاهی مقام‌ و موقعیت بعضی‌ آدم‌ها به آنها شخصیت می‌دهد؛ مثلاً چون رئیس قوۀ قضائیه شده است، موقعیت و شخصیت پیدا کرده است؛ چون دادستان شده، شخصیتی پیدا کرده است؛ اما شخصیت بعضی‌ آدم‌ها تثبیت‌شده است و آنها هستند که به مقام‌ها و موقعیت‌ها اعتبار می‌بخشند. آقای موسوی اردبیلی از این گروه دوم بود. طبیعتاً کسی بود که شخصیت علمی‌ و شخصیت اجتماعی و شخصیت انقلابی‌اش، در کشور جاافتاده بود و او بود که به دادستانی کل یا به ریاست قوۀ قضائیه اعتبار می‌داد؛ نه ‌اینکه از آنجا اعتباری بگیرد. آدم‌هایی که از مقامشان بالاترند، وقتی به مقام می‌رسند، مقام آنها را مست نمی‌کند؛ مقام آنها را از راه به‌در نمی‌برد؛ مقام باعث نمی‌شود متکبّر شوند. حالات طلبگی و اخلاقی خودشان را حفظ می‌کنند. آقای موسوی اردبیلی تا ‌زمانی‌که در قوۀ قضائیه بودند، گاهی یکی‌دو‌ نفر از مسئولین دستگاه قضائی، سر ظهر موقع ناهار می‌آمدند سر سفره، شریک ناهارش می‌شدند؛ هم ناهار می‌خوردند و هم حرفشان را می‌زدند و کارهایشان را انجام می‌دادند. یعنی این‌قدر ارتباط، صمیمی و خوب و طلبگی بود. این ‌طور نبود که حتماً باید وقت قبلی بگیرند، آن‌هم از چند ماه قبل. به قول خودشان ما برای ایشان مثل پسرشان بودیم. به من فرمودند شما مثل بچۀ خود من هستی. ما که هیچ، دیگران هم که می‌آمدند، ارتباط‌ها خیلی صمیمی و طلبگی بود. این هم یک ویژگی‌ آقای موسوی اردبیلی.

مقام، ایشان را مجذوب نکرد. آن موقع هم که رئیس یکی از سه قوۀ کشور بود، همان‌گونه بود که وقتی در قم زندگیِ طلبگی داشت. حتی همان‌ شوخ‌طبعی و ذوق لطیف را داشت. در قم آقایی به ‌نام اثنا‌عشری، از دوستان آقای موسوی، شاعر بود؛ ایشان با آقا شهاب اشراقی و آقای شبیری و حاج‌آقای ما در آن گعده‌های دوستانه بودند. آقای موسوی اردبیلی گاهی که می‌آمد قم، تا می‌رسید، می‌گفت به آقای اثنا‌عشری زنگ بزنید که بیاید. آقای اثنا‌عشری می‌آمد و با هم می‌نشستند. عمدتاً در شعر، حال خوبی داشتند. او شعری می‌خواند، ایشان هم شعری می‌خواند. واقعاً خستگی یک هفتۀ تهران، با این شعر خواندن‌ها زایل می‌شد.

ارتباط آقای اثنا‌عشری با آقای موسوی اردبیلی چگونه بود؟

آقای اثنا‌عشری، محضردار بود. دفتر اسناد داشت؛ ولی ارتباطش با آقا نزدیک بود. با هم شوخی داشتند. با پدر ما هم خیلی صمیمی بودند. شوخی‌هایی می‌کردند که واقعاً خنده‌دار بود. آقای اثناعشری می‌گفت: اگر روزی کار آخوندی‌تان نگرفت، بیایید تعزیه بخوانیم. به پدر ما گفت شما نقش علی‌اصغر باش. پدر ما قدری چاق بود و این نقش به ایشان نمی‌آمد. برای خنده می‌گفت. مرحوم پدر ما گفت: تو شبیه کدام شخصیت را بازی می‌کنی؟ گفت: معلوم است دیگر، قمر بنی‌هاشم. گفتند چه تناسبی بین تو و قمر بنی‌هاشم هست؟ گفت این آقای سیّد ابوالفضل میرمحمدی از ذهنش گذشت که بگوید حرمله؛ من پیش‌دستی کردم.

دربارۀ اخلاق کاری و قضائی آیة اﷲ موسوی اردبیلی فرمودید. اگر مطلب جدیدی هست، بفرمایید. همچنین قاعدتاً راجع ‌به رابطۀ ایشان با پدر شما باید مطالب بیشتری باشد.

رابطۀ آیة اﷲ موسوی اردبیلی با مرحوم پدرم، به دوران نوجوانی یا اوایل جوانی آنان برمی‌گردد و ایشان نسبت ‌به مرحوم والد ما اعتقاد معنوی داشت. جالب این بود که از ‌نظر تفکر اجتماعی، شبیه هم نبودند. این نکتۀ مهمّی است. من از مرحوم پدرم چند‌بار شنیدم که می‌فرمود ما از ‌نظر نحوۀ تفکر با آقای موسوی آب‌مان به یک جوی نمی‌رود. مثلاً آنها طرفدار بند جیم[3] بودند، حاج‌آقای ما مخالف بند جیم بود. حاج‌آقا دربارۀ بند جیم می‌فرمود به آقای مشکینی گفتم، من در ردّ نظریۀ شما کتابی نوشتم، پول چاپش را ندارم، پولش را بده من چاپ کنم. حاج‌آقا کتابی دارند به نام «مالکیت خصوصی در اسلام». در میانه در انجمن دین و دانش، سخنرانی می‌کردند. بعد آن‌ سخنرانی‌ها به‌ صورت کتاب منتشر شد. آن ‌زمان حاج‌آقا می‌گفت به آقای مشکینی گفتم در ردّ شما چیزی نوشتم. با وجود این اختلافات، رفاقتشان کاملاً محفوظ بود و همدیگر را قبول داشتند. نه ‌اینکه در ظاهر یکدیگر را بپذیرند؛ نه. واقعاً حاج‌آقای ما از صمیم قلب، آقای موسوی اردبیلی را به پاکی، صداقت، بزرگی و آقایی قبول داشت. آقای موسوی نیز نسبت ‌به حاج‌آقای ما این‌چنین بود. اختلافات فکری هم سر جای خودش بود. من گاهی به طلبه‌های جوان می‌گویم بنا نیست که همه یک ‌جور فکر کنند، همه یک‌جور درک داشته باشند. درک‌ها و فکر‌ها مختلف است. برداشت‌ها مختلف است. شما از یک موضوع یک برداشت می‌کنی، من برداشت دیگری می‌کنم. هر‌ کس برداشتش برای خودش محترم است. معنایش این نیست که من با شما دشمن باشم، شما با من دشمن باشی. خوشبختانه آنها به ‌دلیل بزرگی روحشان، پنجاه سال، شصت سال، با ‌کمال صفا و صمیمیت رفاقتشان ادامه پیدا کرد و اختلافات فکری یا علمی و حتی سیاسی، مانع دوستی‌شان نشد.

دربارۀ نوع ارتباط آیة اﷲ موسوی اردبیلی با مرحوم امام و رؤسای قوا بفرمایید. شنیده‌ایم که ایشان هنگام قبول مسئولیت، با امام شرط کرده بودند که به چیزی عمل می‌کنم که قبول دارم. گاهی هم روی نظر خودشان ایستادگی می‌کردند.

بله. همین طور بود. یک مورد خاصی بود که امام چیزی فرموده بودند و آقای موسوی گفته بودند که با این نظر موافق نیستم. من نظر خودم را عمل می‌کنم؛ مگر اینکه خود امام مستقیم وارد شود. واقعاً این مسئله به‌ نظر من خیلی مهم است که مسئولین، مخصوصاً در دستگاه قضائی، این‌قدر شخصیت مستقل فکری داشته باشند که اگر با رهبر انقلاب هم در موضوعی اختلاف ‌برداشت پیدا کردند، حرفشان را بزنند و روی آن بایستند. البته اگر رهبر اراده و حکم کند، مطاع است. آقای سلیمی، دادستان ویژۀ روحانیت می‌گفت: روزی از دفتر مقام معظّم رهبری به من زنگ زدند و گفتند: آقا، راجع ‌به فلان ‌پرونده نظرشان این است. من زنگ زدم به آقای حجازی گفتم از دفتر چنین تلفنی به من شده است. شما به آقا سلام برسانید و بگویید من در این پرونده نظرم این نیست؛ اگر آقا در نظرشان است که طوری دیگر عمل بشود، پرونده را از من بگیرند و بدهند به شخص دیگری. آقای حجازی بعد‌ از ده دقیقه، به من زنگ زد گفت آقا فرمودند من نظر خاصی ندارم. می‌گویم در مسائل دقت شود که یک‌وقت ظلمی واقع نشود، همین. این خیلی مهم است. به این می‌گویند قاضی مستقل که بتواند حرفش را بزند. آقای موسوی اردبیلی انصافاً در این قضایا، به ‌سبب شخصیت علمی‌اش، مثل یک کوه، مثل یک سد بود. ایشان می‌گفت: در زمان اختلافات میان بنی‌صدر و شهید بهشتی، امام همۀ ما را احضار کرد. همراه آقای هاشمی رفسنجانی و شهید بهشتی و آقای خامنه‌ای رفتیم خدمتشان. بنی‌صدر زودتر از همه رفت داخل. امام روی تخت نشسته بود. بنی‌صدر در کنار همان تخت، روی زمین نشست. من وقتی دیدم بنی‌صدر این‌طور عمل کرد، رفتم وسط امام و بنی‌صدر نشستم. از مجلس که بیرون آمدیم، آقای هاشمی به من گفت: خدا پدرت را بیامرزد که این عقده را از دل ما درآوردی.

نقل شده است که یک وقت ایشان برای سرکشی به اوین رفته و صحنه‌هایی دیده‌اند که متأثّرشان کرده است. آقای اشراقی هم نقل می‌کردند که ایشان روحیۀ خیلی حساسی داشتند. دربارۀ موضوع تظلّمات، اگر مطلبی هست، بفرمایید.

آقای موسوی اردبیلی، در سال‌های آخر، حسّاس شده بود و جاهایی که برایش مسلم می‌شد ظلمی شده است، واقعاً حساسیت داشت. منتها واقعش این است که در دستگاه قضائی، امکان و ظرفیت دخالت مسئول بالا، خیلی کم است؛ چون دعوا است، اختلاف است؛ تا آدم خودش پرونده را نخواند، محاکمه را نبیند، حرف طرفین را نشنود، نمی‌تواند قضاوت کند. معمولاً هم کسی هنگام تظلّم، نمی‌گوید حق با دیگری است؛ برعکس، خودش را خیلی مظلوم جلوه می‌دهد. ممکن است ابتدا آدم یک‌دفعه احساساتی شود؛ ولی دو‌سه مورد که خلافش ثابت می‌شود، بعد ‌از آن احتیاط می‌کند؛ یعنی آن حالت، دیگر دست نمی‌دهد. بله، اگر واقعاً جایی مشخص می‌شد که ظلمی شده است، ایشان حسّاس بود. دعوای ایشان با لاجوردی بر سر همین مسائل بود.

در اختلافاتی که دو طرف دارد، بله؛ ولی وقتی یک طرف، دولت و حکومت است یا در مسائل سیاسی، نمودش خیلی بیشتر است.

من و آقای اشراقی، هر‌ دو قاضی دیوان عدالت اداری بودیم؛ منتها من اصلاً نرفتم کار کنم و از اوّل در مدیریت بودم؛ ولی ایشان رفت آنجا و ماند و تا الآن هم هست. یکی ‌از مسائل این بود که اینجا طرف، دولت است؛ مثلاً من قاضی هستم؛ اگر اشتباه هم بکنم و به ‌نفع این فرد رأی بدهم، مشکلی نیست. اصلاً دو جور روحیه هست؛ روحیۀ بعضی‌ها طوری است که گویی دولت ظالم است. در نظر این گروه، اصل بر آن است که هر‌کس قدرت و ثروت دارد، زور می‌گوید. من جزو این دسته‌ام. ولی بعضی‌ها این‌طور اعتقاد ندارند. آنها معتقدند که مردم زور می‌گویند و حق دولت تضییع می‌شود، دولت هم بیت‌المال است و حساسیت‌های این‌شکلی نسبت‌ به قضیه دارند و لذا موقع غش کردن، به ‌طرف مردم غش نمی‌کنند. بعضی دوستان ما این‌گونه بودند. اعتقاد من برعکس است. زمانی برای مخابرات، شورای حل اختلاف راه ‌انداختیم. مدیر مخابرات صحبتی کرد. من گفتم خیلی خوشحالم از اینکه داریم شورای حل اختلاف راه می‌اندازیم؛ نه از باب اینکه حق شما را از مردم بگیریم، شما هم زور دارید، هم قدرت دارید؛ ما خوشحالیم از اینکه شاید کمی حق مردم را از شما بگیریم؛ چون زور دست شما است. آقای موسوی اردبیلی هم مطمئناً نسبت ‌به قضایا حسّاس بود؛ خصوصاً به مظالم.

اختلافاتی از این نوع که فرمودید، به‌خصوص در سال‌های اخیر، سطح وسیع‌ترش در حوزه‌های سیاسی بود. گویا امام در بعضی کارها مستقیم مداخله می‌کردند. می‌گفتند آقای موسوی اردبیلی دیگر حرف ما را گوش نمی‌کند. مثلاً آقای موسوی اردبیلی می‌گفتند از قضایای سال 67 بی‌خبر بودند.

من همین‌قدر می‌دانم که آقای موسوی اردبیلی آدم تندی نبود. با ‌اینکه انقلابی بود، اما تند نبود. اما افرادی بودند که تندروی می‌کردند. طبعاً میان این دو تفکر، اختلاف وجود داشت. اینکه در اواخر، گاهی امام دخالت مستقیم می‌فرمودند، در مسائل اجتماعی بود. دستگاه قضائی گاهی نمی‌تواند سریع عمل کند. مسائل حاد اجتماعی، واکنش‌های سریع می‌طلبد که از عهدۀ دستگاه قضا برنمی‌آید. در همین سال‌های گذشته، در پارس‌آباد و پاکدشت، اتفاقاتی افتاد که بازتاب اجتماعی داشت و باید سریع به آن رسیدگی می‌شد. قوۀ قضائیه نمی‌تواند خودش را دور بزند. مراحل را مراعات می‌کند؛ اما در بعضی مسائل باید ضربتی عمل کرد. آقای موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور بود و مسئولیت دستگاه را داشت؛ ولی چون شورایی بود، دستش باز نبود که بخواهد فوق ‌العاده اقدام کند. لذا گاهی آن‌طور که توقع بود، کارها پیش نمی‌رفت. امام ـ رحمة اﷲ علیه ـ چند مورد را به آقای نیّری و دیگران حکم داد که رسیدگی کنند که آقای موسوی اردبیلی دلخور شدند.

آن سال‌ها، عده‌ای تندرو، علیه آقای موسوی اردبیلی هیاهو راه انداختند. آقای موسوی اردبیلی مخالف تندروی بود. آنقدر اعتدال داشت که در مسئلۀ بنی‌صدر او را حکَم کردند. وقتی حزب جمهوری اسلامی، آقای حبیبی را نامزد ریاست جمهوری کرد، آقای موسوی اردبیلی گفت من رأی ندادم. این رفتارها نشان می‌داد که ایشان مستقل بود. دفتر پیگیری را هم که قبلاً گفتم، برای همین پیشنهاد کردند. می‌خواستند خودشان در جریان قرار بگیرند و چشم‌بسته دستوری ندهند. من بابت این دفتر پیگیری، هزینه هم دادم. بعد ‌از اینکه آقای موسوی اردبیلی رفتند و آقای یزدی آمدند، من رفتم خدمتشان و کار این دفتر را توضیح دادم. خیلی استقبال کردند؛ اما همان فردای گفت‌وگوی ما، دفتر را منحل کردند. بعد از مدتی خواستند دفتر را احیا کنند و به آقای باقرزاده مأموریت دادند، اما دیگر راه نیفتاد؛ چون انگیزۀ واقعی در کار نبود. دفتر پیگیری باید خیلی مستقل و صریح و شجاع می‌بود و همۀ خبرها را از همه جا می‌گرفت و به رئیس دستگاه می‌‌داد. بنابراین، دشمنان زیادی هم داشت. معمولاً کسانی که نمی‌خواهند خیلی پاسخگو باشند، از این دفتر استقبال نمی‌کردند.

این را هم بگویم که اعتدال آیة اﷲ اردبیلی، از روی عقل و درایت بود؛ نه از روی جبن و مداهنه. امام ـ رحمة اﷲ علیه ـ هم همین گونه بودند. آقای موسوی اردبیلی می‌فرمود: «یک شب حاج احمد آقا به من زنگ زد و گفت به امام خبر رسیده است که فردا می‌خواهند آقای شریعتمداری را پشت وانت سوار کنند و در شهر قم بگردانند. امام خیلی ناراحت است و می‌گویند حتماً جلو این‌کار را بگیرید. من گفتم: این ‌موقع شب من از کجا مسئول مربوطه را پیدا کنم؟ گفت من نمی‌دانم، امام گفتند که به شما بگویم. ده دقیقه بعد، احمد آقا دوباره زنگ زدند که امام می‌فرمایند چه شد؟ خواستم با دادستان وقت صحبت کنم، هر‌چه زنگ می‌زدم، گوشی را برنمی‌داشت. ظاهراً نمی‌خواست جواب بدهد. بالأخره یک نفر را فرستادم و پیدایش کردم. به ایشان گفتم چنین خبری هست؟ گفت بله، ما فردا می‌خواهیم این‌کار را بکنیم. گفتم این کار را نکنید. گفت نه، ما انجام می‌دهیم. گفتم به ‌خدا می‌آیم آنجا و خودت را سوار وانت می‌کنم و در شهر می‌گردانم.

از این خاطرات، فراوان است. من یک‌بار خدمتشان عرض کردم چرا خاطراتتان را نمی‌نویسید؟ فرمودند: من حدود ‌دوازده فیلم ویدئویی پر کرده‌ام؛ ولی وصیت کردم که تا زنده هستم، پخش نشود.

از ایام سکونت ایشان در قم و در زمان مرجعیتشان خاطره‌ای دارید؟

همان‌طور که گفتم، من عادت ندارم خودم را به بزرگان، ملصق کنم. در حد ضرورت تصدیع می‌دهم. ایشان در قم هم که بودند، من کمتر خدمتشان می‌رسیدم. هم ایشان گرفتاری داشت، و هم من گرفتار بودم. فقط یادم است که در سال 88 که خدمتشان رسیدم، دیدم خیلی متأثّرند. به‌شدت عصبانی بودند. یک‌بار هم آمدند تهران و با رهبر معظم انقلاب گفت‌وگو کردند. نمی‌دانم نتیجه‌ای داشت یا نه.

پس از آنکه ایشان به قم آمدند، موقعیت شما در قوۀ قضائیه چگونه رقم خورد؟

آقای یزدی که آمدند، ما دیگر مطلوب نبودیم. دفتر پیگیری را که سریع منحل کردند. مقداری هم دربارۀ من تحقیق شد که چیزی پیدا کنند که پیدا نشد؛ چون من غیر ‌از حقوق، هیچ دریافتی نداشتم؛ حتی حق مأموریت و اضافه‌کار و این چیزها نمی‌گرفتم. بعد از آقای اردبیلی، منتظر بودند که من خودم از مدیر کلّی آموزش استعفا بدهم؛ اما من دلیلی نمی‌دیدم که بروم. یک روز آقای محمدرضا عباسی‌فرد در جلسه‌ای به من گفت: از کجا می‌خواهی کاندیدا بشوی؟ (منظورش، نامزدیِ مجلس شورای اسلامی بود). گفتم من جایی کاندیدا نمی‌شوم. گفت نمی‌خواهی کاندیدا بشوی؟ گفتم نه. گفت ما فکر می‌کردیم شما کاندیدا می‌شوی و می‌روی. بعد که مطمئن شدند من کاندیدا نمی‌شوم، یک روز به من اعلام کردند آقای یزدی دوست دارند شما از اینجا منتقل شوید. گفتند خودت کجا مایلی که بروی؟ گفتم فرق نمی‌کنـد. هر‌جـا بگویید می‌روم؛ برای مـن اهمیتی ندارد کجا باشد. آن‌ موقع آقای رازینی به سازمان قضائی نیروهای مسلح رفته بود. به من گفتند می‌روی معاون اداری ـ مالی ایشان بشوی؟ پذیرفتم. خیلی‌ها به من اعتراض کردند که شما چه تناسبی با امور اداری ـ مالی دارید؟ گفتم این هم در دوران زندگی، یک تجربه است. بعد به شخصی که خیلی به آقای یزدی نزدیک بود، گفتم از قول من به آقای یزدی بگویید من به آقای موسوی اردبیلی خدمت کردم و از خدمتم به ایشان پشیمان نیستم. به آقای موسوی اردبیلی هم به ‌خاطر شخص خودش و هم به‌سبب مقامش خدمت کردم. رئیس دستگاه قضائی کشور حرمتی دارد و باید آن حرمت حفظ شود. اگر شما هم روزی به کمک من احتیاج داشته باشید، دریغ ندارم.

خلاصه اینکه کار با آقای موسوی اردبیلی، تجربه‌های خوبی برای من داشت. خدا ایشان را با اولیای گرامی‌اش محشور کند. واقعاً برای انقلاب و نظام زحمت کشیدند و تا آخرین روز حیاتشان نسبت به نظام و انقلاب، حس پدری را داشتند که باید مراقب فرزندشان باشند و برای توفیقات بیشتر آن بکوشند.

 

 

[1] . ایشان در حال حاضر، معاون رئیس قوۀ قضائیه و رئیس شورای حل اختلاف کشور است. این گفت وگو طی دو جلسه در تاریخ 16/1/96 و 6/6/96 توسط مهدی مهریزی در محل ساختمان قوۀ قضائیه، واقع در تهران، نبش خیابان حجاب انجام شده است.

[2]. پیش از این کتاب، رسالۀ «الکبری فی المنطق» را می‌خوانند که در ضمن جامع المقدمات چاپ شده است.

[3]. بند جیم، یکی از بندهای لایحۀ اصلاح و واگذاری اراضی بود که به فقیه اجازۀ نحوه‌ای خاص از تصرّف را در زمین دیگران می‌داد. 

 

گفت و گو با

حجت الاسلام والمسلمین مرتضی اشراقی

سابقۀ آشنایی‏ شما با آیة اﷲ موسوی اردبیلی از کی و چطور بوده است؟

بسم اﷲ الرحمن الرحیم. سابقۀ آشنایی من با آقای موسوی اردبیلی به قبل‏از انقلاب برمی‏گردد؛ به ‏مناسبت اینکه ایشان با آیة اﷲ احمدی میانجی ـ رضوان اﷲ تعالی علیه ـ رفیق بودند و ما هم همشهری آقای احمدی بودیم. مهر سال 1343 خورشیدی که وارد قم شدم، ارتباطم با آیة اﷲ احمدی میانجی خیلی قوی بود؛ یعنی واقعاً علاقۀ مفرط به ایشان داشتم؛ جوری که اگر هر‏ روز یکی‏دو‏بار ایشان را نمی‏دیدم، احساس کمبود می‏کردم؛ استاد من بود، خدمتشان درس می‏خواندیم، نمازشان می‌رفتیم، گاهی شب‏ها به منزلشان می‏رفتیم تا توشه‏ای از دانش و معنویت ایشان برگیریم. آقای احمدی معمولاً در سخنانش از آقای موسوی اردبیلی یاد می‏کردند. چند سال قبل ‏از انقلاب، آقای موسوی اردبیلی دربارۀ بهائیت مطالعاتی داشت و می‌خواست کتابی بنویسد، که بالأخره نوشتند و به نام جمال ابهی چاپ شد. ایشان آن موقع هنوز ایقان را ندیده بود و در جلسه‌ای حاج‏آقا مهدی، آقازادۀ آقای احمدی گفته بود من این کتاب را دارم و بنا بود آن ‏را به ‏دست ایشان برسانند. روزی من می‏رفتم تهران، آقای احمدی گفت، این کتاب را هم بدهید به آقای موسوی اردبیلی. رفتم مسجد ایشان و کتاب را تقدیم کردم. بعد ‏از نماز، ایشان از من پرسید ناهار کجا می‏خواهید بروید؟ گفتم آقای احمدی از شما نقل ‏قول کرده‌اند که من اگر جایی بروم، صاحب‏خانه بگوید بمان، خجالت می‏کشم رد کنم؛ اما اگر برای ما مهمان بیاید و بخواهد برود و بگوید من می‏خواهم بروم، خجالت می‌کشم اصرار کنم که بماند! خندید و گفت: بله من چنین چیزی گفتم؛ بعد فرمود بسیار‏ خوب! برویم منزل ما. گفتم، من به ‏استناد همان فرمایش حضرتِ‏ عالی، خجالت می‏کشم رد کنم. سرانجام رفتیم منزل ایشان. آن اوّلین ملاقات ما بود و ناهار منزلشان بودیم.

خاطرتان هست حدود چه سالی بود؟

قبل ‏از سال پنجاه بود. بعد ‏از این آشنایی، ارتباط ما با ایشان ادامه پیدا کرد. همیشه در سفر به تهران، می‏رفتم مسجد ایشان و طبق روال، می‏گفت ناهار برویم منزل؛ من هم می‏رفتم منزلشان و سه‏چهار ساعت با ایشان بودیم. در این ملاقات‏ها متوجّه شدم آقای شیخ حسن روحانی، رئیس جمهور محترم کنونی، آقای اکرمی و چند طلبۀ دیگر، روزهای شنبه در درس فلسفۀ ایشان حاضر می‏شوند. عده‏ای از همشهری‏ها هیئتی داشتند، من به آنها گفتم حاضرم جمعه‏‏شب‏ها هئیت شما را اداره کنم، که در واقع، بهانه‌ای برای رفتن به جلسۀ شنبه‌های آقای موسوی بود؛ لذا درس ایشان می‏رفتم و ارتباط ما به ‏این ‏صورت و قوی بود.

سال 54 که درس‏های حوزه شروع شد، آقای مطهری هم آمد قم. من کلاس‏های ایشان را شرکت می‏کردم. آقای مطهری با چهرۀ من آشنا بود. یادم هست، یک‏روز منزل آقای موسوی اردبیلی بودیم، بنا بود با آقای مطهری جایی بروند و با هم از منزل بیرون رفتیم. آقای مطهری از آقای موسوی اردبیلی پرسیده بود: ایشان را می‏شناسید؟ بعداً آقای اردبیلی می‏گفت که آقای مطهری پرسیدند و من چیزهایی از شما گفتم.

در درس فلسفه، متن خاصی را تدریس می‌کردند؟

اسفار بود. دو‏سه تا درس بود؛ ایشان یک جلسه که قبل ‏از ظهر می‏آمدند، سه‏چهار ساعت آنجا بودند؛ چهار‏پنج نفر در درس فلسفه شرکت می‏کردند، من هم می‏رفتم.

قبل‏از انقلاب، ارتباط ما با آقای موسوی اردبیلی به ‏این ‏صورت بود؛ آشنا بودیم و مرتّب به منزلشان می‏رفتیم. نزدیک پیروزی انقلاب، هر‏کسی در گوشه‏ای مشغول خدمت شد و از حال همدیگر خبر نداشتیم. ما آذربایجان در شهرمان میانه، خدمت آیة اﷲ احمدی میانجی ـ رضوان اﷲ علیه ـ بودیم؛ گاهی برای تبلیغ به شهرهای مراغه، اردبیل، تبریز، سراب، یک دهه منبر می‏رفتیم و سخنرانی می‏کردیم و مجلس داشتیم.

بعد ‏از پیروزی انقلاب، آقای موسوی اردبیلی به شورای انقلاب رفتند. تدوین قانون اساسی، و خبرگان تا مرحله‏ای رسید که امام ـ رضوان اﷲ علیه ـ دستور فرموده بودند که آقای بهشتی و آقای موسوی اردبیلی برای ادارۀ دادگستری، رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کلّ کشور باشند. آن ‏وقت آقای بهشتی و آقای موسوی اردبیلی جهت تدوین و اصلاح قانون، جلساتی برای قضات گذاشته بودند. دو ‏نفر از علمای قم و سه ‏نفر از قضات عالی‏رتبۀ تهران بودند. یک‏روز آقای احمدی میانجی گفت ما را پیش آقای موسوی اردبیلی ببرید. من ماشین داشتم؛ آقای احمدی و آقای میرمحمدی و حاج میرآقای زنجانی ـ رحمة اﷲ علیه ـ و آقای روحانی را آوردم تهران و رفتیم کاخ دادگستری. بعد ‏از انقلاب اوّلین‏بار بود که آقای موسوی اردبیلی را آنجا دیدیم؛ قبلاً هم در جاهای دیگر دیده بودیم، ولی هم ملاقات‏ها بیشتر شد و رفت‌وآمد من به کاخ دادگستری. آنجا آقای موسوی اردبیلی من را دید و گفت کجا هستی؟ من با شما و آقازادۀ آقای احمدی، آقا مهدی کار دارم. کار روی سر من ریخته است. کجا هستید؟ چرا نمی‌آیید به ما کمک کنید؟ بعد جلسات را تدوین کردند. آقای احمدی و آقای روحانی در جلسه‏ای با سه‏نفر از قضات، قانون مدنی، و حاج میرآقای زنجانی، امام جمعۀ اسبق زنجان و آقای میرمحمدی هم قانون کیفری و جزائی را بررسی می‌کردند. برادران، آقا سیّد علی محقّق داماد و آقا سیّد مصطفی محقّق داماد بنا شد آیین دادرسی مدنی را بررسی کنند. آقای موسوی اردبیلی به من اصرار کرد که شما کجا می‏روید؟ گفتم من از طرف سازمان تبلیغات و آیة اﷲ منتظری برای تبلیغات به خارج ‏از کشور می‏روم. می‏رفتم آلمان؛ چون آنجا تُرک‌زبان خیلی زیاد بود. هر ‏سال دو‏بار می‏رفتم و هر بار هم یک‏ماه آنجا می‌ماندم. گفت آن کار خوبی است؛ در ‏عین ‏حال کار دائم نیست. بیایید یک کار دائم بپذیرید؛ بیایید پیش ما. اواخر سال 61 بود؛ گفتم الآن عازم سفرم. از آلمان که برگشتم خدمتتان می‌رسم. وقتی برگشتم، رفتم خدمت آقا. چند کار به من پیشنهاد داد و پذیرفتم که در دیوان عالی کشور در خدمتشان باشم. 25 فروردین 62 به من ابلاغ دادند و در دفتر خود ایشان در دیوان‌عالی کشور، چند سال همکار مستقیم بودیم. بعد ‏از آن منتقل شدم به دیوان عدالت اداری که قبل از ظهرها می‏رفتم آنجا و بعد از‏ظهر هم در دفتر خدمت ایشان بودم. تا ‏مدتی‏که در تهران بودند، از 62 تا 68، شش سال در خدمت ایشان بودیم.

نحوۀ تعامل ایشان با ارباب رجوع، مردم و مشکلات آنان چگونه بود؟ دربارۀ امور قضائی نیز مطالبی بفرمایید.

بعد‏از شهادت مرحوم آقای بهشتی ـ رحمة اﷲ علیه ـ ایشان رئیس دیوان عالی کشور شد. در آن ‏زمان یک‏بار می‏خواستند آقای موسوی اردبیلی را ترور کنند و خداوند ایشان را از آن ترور ناجوانمردانه نجات داده بود. زیر پل، بمب گذاشته بودند که دقیقاً وقتی ماشین به آنجا رسید، آن ‏را منفجر کنند؛ منتها گویا ماشین به ‏دلیل عبور و مرور مردم یا به دلیل دیگری، نرسیده به پل، متوقف و پل منفجر می‌شود. به این ترتیب، به ایشان آسیبی نمی‌رسد. این ماجرا باعث شد که حفاظت از آقای موسوی اردبیلی، بیشتر، و انس و رفت‏و‏آمد ایشان با مردم، و ملاقات‏ها خیلی محدود شود. اتفاقاً من به دوستانشان، از جمله آقای میرمحمدی گفتم آقای موسوی اردبیلی خسته شده است. گاهی از قیافۀ ایشان ناامیدی و خستگی پیدا است. گویا خیلی اذیت شده‌اند. آقای میرمحمدی گفت من ایشان را می‏شناسم، اگر شما بتوانید یک کاری انجام بدهید، سر‏حال می‏شود و نشاط پیدا می‏کند. گفتم چه‏ کاری؟ گفت ایشان اهل درس و بحث است؛ یک کلاس درس برایشان ترتیب دهید؛ اگر پنج‏شش نفر از علما دورشان باشند، ایشان یک درس بگوید، نشاطش را بازمی‏یابد. دیدم حرف خوبی است. همان سال 62 بود، من هم تازه آمده بودم. رفتم خدمت آقای موسوی اردبیلی و گفتم ما این چند سال قبل و بعد ‏از پیروزی انقلاب، این‏ طرف و آن ‏طرف رفتیم، از درس ماندیم. خواهشی از شما داریم. اجازه بدهید یک کلاس درس تشکیل دهیم و شما تدریس بفرمایید. گفت خوب است. هفت‏هشت نفر از دوستان را دعوت کردیم، آقای احمدی و دوستان ما و چند تن دیگر در دفترشان جمع شدیم، ایشان مدتی درس شروع کرد. ما احساس کردیم نشاطشان زیاد شد؛ مطالعه می‏کند، می‏نویسد، حتی یک‏نفر می‏خواست آن درس را به عربی ترجمه کند. اما محافظانی که آنجا بودند، به ‏دلایل امنیتی، خیلی احتیاط می‏کردند؛ می‏گفتند ماشین اینجا پارک نکنید، ما را می‏گشتند. خلاصه برای برخی دوستان آزاردهنده بود. اما برای من مسئله‌ای نبود؛ ولی آقای فلاحیان را که معاون کلّ کمیته‏ها بود، می‌گشتند، به ایشان برمی‏خورد. یک‏روز به آقای موسوی اردبیلی گفتم بیایید یک کار دیگر انجام بدهیم. فرمود چی؟ گفتم روش کنونی، هم برای شما مشکلات دارد، هم برای ما. شما اوّل صبح بیایید دیوان عالی کشور؛ هر ‏روز مثلاً یک‏نفر راننده، دو ‏نفر کارمند، ده‏بیست بغل پرونده از آنجا جمع می‏کنیم، می‏آوریم اینجا، شما خودتان ارجاع می‏دهید. رئیس دیوان عالی کشور باید پرونده‏ها را خودش ارجاع بدهد. البته بعداً قانون را عوض کردند و معاونش ارجاع می‏داد. گفتم شما قدری زودتر بیایید دیوان عالی کشور، همان‏جا درس را منعقد کنیم. بعد ‏از درس هم به کارمان برسیم. قبول کردند. پس از آن ساعت هفت می‌آمدند دیوان عالی کشور. قضاتی که از قم می‌آمدند در دادگاه‏های کیفری یک و کیفری دو، در اتاقی در کاخ دادگستری بیتوته می‌کردند. آنها هم باخبر شدند که آقای موسوی اردبیلی درس می‏گوید، در درس حاضر شدند و کلاس خیلی پررونق شد. حدود بیست نفر یا بیشتر می‌آمدند و آقای موسوی اردبیلی درس قضا شروع کرد.

پس کتاب القضا مربوط به همان ‏زمان است؟

بله. کتاب القضای آقای موسوی اردبیلی مربوط به همان جلسات است. متن جواهر را مطرح می‏کرد، چهل دقیقه یا کمتر توضیح می‏داد، بعد متن را می‏خواند. بسیار جالب بود. برای ما خیلی مفید بود. وقتی مردم متوجّه شدند که آقای موسوی اردبیلی روزها اوّل صبح می‏آید دادگستری، یک عده بیرون سالن می‏ایستادند و خواهان ملاقات با حاج‏آقا بودند، پرونده داشتند، گرفتار بودند. لذا ارتباطات مردمی ایشان هم بیشتر شد. گاهی مردم می‏آمدند، گلایه‏ها و مشکلاتشان را می‏گفتند، به رأی دادگاه‏ها اعتراض می‏کردند و... خلاصه آقای موسوی اردبیلی با مردم هم ملاقات می‏کرد. بنابراین، هر ‏سه مسئله حل شد: هم ارجاع پرونده‏ها در همان‏جا حل ‏شد، هم ما برای درس به جایی نمی‏رفتیم که اذیتمان کنند، هم مراجعات مردم بیشتر شد و آقای موسوی اردبیلی آن ‏اندازه که از دستش برمی‏آمد، به داد مردم می‏رسید. بخشی از ارتباطات مردمی این بود که به ما مراجعه می‌کردند. آقای دکتر حسین مهر‏پور رئیس دفتر بود و من معاون ایشان بودم. چون آقای مهدی‏پور جزو حقوق‏دان‏های شورای نگهبان هم بود و اصلاً آنجا نمی‏آمد، قهراً کار به‏عهدۀ من بود و عده‏ای به ما مراجعه می‏کردند. ما هم آن ‏قدر که از دستمان برمی‌آمد و می‏توانستیم، راهنمایی می‏کردیم؛ اگر نمی‏دانستیم، می‏گفتیم فردا صبح بیا با آقای موسوی اردبیلی ملاقات کن، دردت را به ایشان بگو.

از‏ نظر شما سطح علمی ایشان در فقه یا فلسفه، نسبت ‏به استادان دیگر چگونه بود؟

من در قم خدمت مرحوم آقا شیخ مرتضی حائری ـ رضوان اﷲ علیه ـ اصول خوانده بودم. مدتی هم، درس آیة اﷲ منتظری ـ رحمة اﷲ علیه ـ رفته بودم، مدتی هم در درس آقای مکارم شیرازی شرکت کردم. آقای مکارم، درس خارج را که شروع کرد، ما جزو اوّلین شاگردان ایشان بودیم. آقای موسوی اردبیلی بخش‏هایی که در بحث قضا توضیح می‏داد، ما احساس نمی‏کردیم که سطح علمی ایشان کمتر از آن آقایان باشد. خیلی پخته و قوی بود، و خصوصاً بعداً نسبت‏ به مسائل بیشتر مطالعه می‏کرد. خصوصیت مهم ایشان، این بود که از مطالعه خسته نمی‌شد. همیشه چند کتاب همراهشان بود و از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می‌کردند

در فلسفه چطور؟

در فلسفه هم قوی بودند؛ ولی ما نزد ایشان که کم فلسفه خواندیم. قبل ‏از انقلاب، ‏قدری فلسفه پیش مرحوم آقای مطهری ـ رضوان اﷲ علیه ـ و قدری هم نزد آیة اﷲ جوادی آملی و آقای محمدی خوانده بودیم. اشارات را هم پیش آقای حسن‏زاده آملی درس گرفتیم.

نگاهشان به سازمان قوۀ قضائیه، به قوانین، به کارهای قضائی یا مجرم چگونه بود؟

آقای موسوی اردبیلی چون خودش در این مسائل صاحب‏نظر بود، اگر احیاناً با دیگران هم اختلاف‏نظر داشتند، هم افکار خودش و هم افکار دیگران را در ‏نظر می‏گرفت. در مسائل قضائی، راه‌حل خوب ارائه می‏داد. ما می‏دانستیم که راهنمایی‌های آقای موسوی اردبیلی در حوزۀ مسائل قضائی بهتر و کارامدتر است؛ چون از دور دستی بر آتش نداشت. وسط میدان بود. بعضی‌‌ها مخالف ایشان بودند. بعد ‏از فوت امام ـ رضوان اﷲ تعالی علیه ـ وقتی آقای موسوی اردبیلی از تشکیلات قضا جدا شد و رفت قم، حتی افرادی که احیاناً با ایشان مخالف یا از بعضی کارهایشان ناراضی بودند، تأسف می‏خوردند که ایشان را از دست دادند. حاج آقا مهدی احمدی می‌گفتند واقعاً حیف شد که آقای موسوی اردبیلی رفت. ایشان در تشکیلات قضائی، مشخصه‏هایی داشت که یکی ‏از آنها قاطعیت بود؛ خیلی قاطع برخورد می‏کردند. طوری نبود که از قضات به‏ناحق طرفداری کنند؛ اگر تشخیص می‏داد حق است، دفاع می‏کرد؛ اجازه نمی‏داد قضات تحقیر بشوند، یا به زحمت بیفتند یا دیگران نسبت‏ به ایشان بی‏حرمتی کنند.

خوب است اینجا قصه‏ای خدمت شما نقل کنم: روزی دفتر ایشان بودیم، دیدیم مرحوم آیة اﷲ سیّد جلال طاهری اصفهانی، امام جمعۀ اصفهان با آقای کرباسچی استاندار آنجا آمدند خدمت آقای موسوی اردبیلی. آنها داخل اتاق و ما بیرون نشسته بودیم؛ دیدیم صدا قدری بلند شد، از حالت عادی خارج شد؛ بعد آنها بلند شدند و رفتند. بعد ‏از رفتنشان، گفتم حاج‏آقا چی شده است؟ مثل ‏اینکه جرّ‏و‏بحث بود. گفت حاج احمد آقا زنگ زد به من گفت امام می‏گوید مشکلات اینها را رسیدگی کنید. این آقایان آمدند و گفتند که رئیس دادگستری اصفهان را عوض کنید. من گفتم مشکلات را بگویید، من حل کنم. با عوض کردن رئیس دادگستری که مشکلات حل نمی‏شود. رئیس دادگستری بعدی هم شاید با شما تضاد داشته باشد، آن‏ را هم عوض کنم؟! شما بگویید مشکلات چیست. اگر ببینم از ‏نظر قانونی رئیس دادگستری کوتاهی کرده است، من حل می‏کنم. آنها اصرار کردند و گفتند حتماً باید عوض کنی. دوباره من این مسائل را به ‏همین ‏صورت گفتم، آنها گفتند ما رفتیم به امام گفتیم، امام دستور داده‏اند بیاییم پیش شما. بعد می‌گفت من به آقای طاهری گفتم من با شما رفیق بودم و هستم؛ آن ‏هم سی‏چهل سال. شما عادت و اخلاق من را می‏دانید؛ شما به امام هم بگویید که من را از این سِمت بردارد، تا مدتی ‏که من در این سِمت هستم، آن رئیس دادگستری را عوض نمی‌کنم. کدام رئیس قوۀ قضائیه چنین قاطعیتی دارد؟ در زمان امام ـ رضوان اﷲ علیه ـ آقا سیّد جلال طاهری از امام جمعه‌های ارشد کشور بود و یا مقام استاندار. هیچ‏کس این کار را نمی‏کند که در ‏برابر چنین شخصیت‌هایی مخالفت کند. ایشان این رشادت و مناعت را داشتند که در ‏برابر دیگران بایستند؛ اما اگر تشخیص می‏داد که قاضی خلاف کرده است، با او هم برخورد می‏کرد.

یک روز به من تلفنی گفتند که فردا سه‏نفر می‏آیند دفترشان؛ یک آقایی را که از مشاهیر تهران بود، برده بودند دادگاه انقلاب و می‏خواستند بازداشتش کنند. ساعت ده شب به ایشان خبر داده بودند که فلانی را بردند دادگاه انقلاب، می‏خواهند نگه ‏دارند. آقای موسوی اردبیلی دستور داده بود که ایشان را آزاد کنید، فردا خودش می‏آید؛ قاضی کشیک اطاعت امر کرده بود. آقای مرتضی اشراقی، هم‏نام من،  دادستان انقلاب بود. فردا صبح دیدم آقای اشراقی با دو‏نفر جوان‏تر از خودش که معلوم شد بازجو بودند، بعد ‏از درس ما آمدند داخل. آقای موسوی اردبیلی به آنها پرخاش کرد و گفت بازداشت مفهومش این است که او می‌خواهد از حوزۀ قضائی فرار کند. واقعاً هدف شما این است که آدم محترمی را ببرید، شب آنجا زندانی کنید؟ این چه روحیه‏ای است که شماها دارید؟ خلاصه قدری موعظه کرد، قدری با آنها تند برخورد کرد؛ طوری‏که واقعاً از برخورد آقای موسوی اردبیلی ترسیدند.

بنابراین، اگر قاضی متخلفی می‏دید، برخورد می‏کرد. اگر یک قاضی می‏خواست کار مثبتی انجام دهد و دیگران دخالت می‏کردند، حتی‏المقدور جلو دخالت‌ها را می‏گرفت. این کارهای خوبی بود که شاید بعد ‏از زمان آقای موسوی اردبیلی، کمتر به این برجستگی ادامه یافت.

خاطرۀ دیگری که مناسب است بگویم، این است که در زمان نخست‌وزیری مهندس میرحسن موسوی، معاون وزارت بهداشت، متهم شد که برای ورود دارو به ایران، مبلغ خیلی زیادی پول ردّ‏و‏بدل کرده، و سوء‏استفاده و حیف‏و‏میل شده است. این آقا را گرفتند، زندانش کردند که باید توضیح بدهی. آن ‏وقت آقای مهندس موسوی به ‏عنوان نخست‏وزیر می‏دانستند که او مقصر نیست؛ چون ما در تحریم بودیم و کارخانه‏ای که دارو تولید می‏کرد، به ما دارو نمی‏داد، آنها مجبور بودند با دلالی و وساطت دیگران دارو ‏را تهیه کنند. طبیعی است که واسطه‌ها هم گران می‏فروختند. قیمت داروی کارخانه مشخص بود؛ ولی آنچه اینها می‏خریدند، بیشتر پول می‏دادند؛ لذا حیف‏و‏میل نبود. دولت این را می‏دانست. هر‏چه دفاع کردند، قاضی اعتنا نکرد. اینها رفته بودند خدمت امام ـ رضوان اﷲ علیه ـ و گفته بودند که این آقا بی‏گناه است و ما می‏دانیم؛ ولی تشکیلات قضائی او را زندانی کرده است. امام به حاج احمد آقا فرموده بود که با آقای موسوی اردبیلی تماس بگیرید و مشکلات اینها را حل کنید. حاج احمد آقا با آقای موسوی اردبیلی و ایشان هم با قاضی صحبت کردند؛ قاضی گفت یا وثیقۀ پولی بگذارد یا چند ‏نفر از هیئت دولت بیایند اینجا ضمانت کنند تا ما این شخص را آزاد کنیم. وزرا هم نمی‏آمدند. مدتی گذشت، دوباره خدمت امام گله‌مند شده بودند که فلانی آزاد نشد. امام دوباره به حاج احمد آقا فرموده بود و حاج احمد آقا هم به آقای موسوی اردبیلی منتقل کردند. آقای موسوی اردبیلی گفته بود قاضی می‏گوید چند ‏نفر از وزرا بیایند اینجا ضمانت کنند، وزرا نمی‏آیند؛ می‏گویند ما برویم زندان اوین؟! برگه را بیاورند دفترِ خودمان امضا کنیم. اگر زندان اوین بدنام است، چطور من علما را از قم جمع می‏کنم، می‏آورم آنجا؟ اگر خوش‏نام است چرا این آقایان نمی‏روند آنجا! این آقایان حتماً باید بروند زندان اوین و ضمانت‏نامه را امضا کنند و لذا هفت یا هشت نفر از وزرای ارشد کابینه رفتند زندان اوین و ضمانت‏نامه را پر کردند تا او آزاد شد. آقای داوودی‌نامی در دادگاه انقلاب رئیس دادگاه بود. آقای موسوی اردبیلی او را خواست. خود آقای داوودی که در حال حاضر از قضات خوش‌نام دیوان عالی کشور است، از قضات دفعاتی این را نقل کرده است: آقای موسوی اردبیلی گفت من آبروی شما را خریدم؛ شما حرفی زده بودید، من نخواستم آبروی شما را ببرم که قاضی بی‏خود می‏گوید؛ آنها را وادار کردم، آمدند؛ ولی شما هم بی‌ذوقی کردی؛ نباید این‏کار را می‌کردی. هیئت دولت می‌گوید همکار ما بیت‏المال را ضایع نکرده است، یک نفر بیاید ضمانت کند، ضمانت‏نامه برود دفترشان. آقای موسوی اردبیلی خیلی اینها را ملاحظه می‏کرد؛ هم آبروی قضات را مراعات می‏کرد، هم اگر قاضی متخلف بود، برخورد می‏کرد.

چون سازمان زندان‏ها زیرمجموعۀ قوۀ قضائیه است، گاهی موارد خاصی پیش می‏آید. اگر دربارۀ زندانی‏ها و رسیدگی‏ها و سخت‏گیری‏ها خاطراتی دارید، بفرمایید.

سال 63، سازمان زندان‏ها تغییر ‏شکل داد و آمد زیر نظر تشکیلات قضائی. ما گاهی در استان‏ها با آقای موسوی اردبیلی همسفر می‏شدیم. یادم هست به شیراز رفته بودیم و ایشان با زندانی‏ها ملاقاتی داشت. رفتیم داخل زندان، در جای خیلی بزرگی مانند آمفی‏تئاتر زندانیان را جمع کرده بودند. سی‌صد‏چهارصد نفر، شاید هم بیشتر آنجا نشسته بودند، و همگی جوان. آقای موسوی اردبیلی قدری موعظه کرد، پند و اندرز داد و گفت: از ‏میان شما کسانی‏که در سال 62 به منافقین پیوستند، برخیزند؛ هفت‏هشت نفر بلند شدند. بعد گفت کسانی‏که در سال 61 جذب منافقین شدند، برخیزند؛ حدود بیست نفر بلند شدند. گفت کسانی‏که 58 و 59 جذب شدند، برخیزند؛ همه بلند شدند. گفت ببینید بچه‏ها، ما غفلت کردیم. دو سال متوجّه نشدیم، شما را رها کردیم و لذا دیدیم شما بی‏راهه رفتید. شروع کرد به گریه کردن. همۀ آنهایی که آنجا بودند، گریه کردند، متأثّر شدند. گفت شما مثل بچه‏های ما هستید. اشتباه از ما بود. شماها ما را ببخشید، ما متوجّه نشدیم که باید حتماً در‏کنار شما باشیم، دو سال شما را رها کردیم، دزدها آمدند شما را از راه راست به‏در کردند. در آن زندان میان زندانی‏ها و آقای موسوی اردبیلی صفای خوبی بود. برخوردشان با زندانی‏ها پدرانه بود. برخورد تحکمی و زورگویی نبود؛ دستور و بگیر‌وببند نبود و لذا نتیجه می‏گرفت.

با هم اصفهان رفتیم، با زندانی‏ها ملاقات کردیم؛ شیراز رفتیم؛ در این ملاقات‏ها صفا و صمیمیت دیدیم؛ اثر صحبت ایشان را در زندانی‏ها احساس کردیم. آقای موسوی اردبیلی شخصیت خوبی بود. باصفا بود. آنچه می‏گفت، از ته دلش بود. برای همه دلسوز بود. نمی‏گفت همۀ این زندانی‏ها را باید بکشند؛ این‏طور نبود. می‏گفت ما مقصریم، ما دو ‏سال از شما غافل شدیم، این بلا بر سر شما آمد. به عبارت دیگر، ایشان با وجود اینکه سمت قضائی داشت، گاهی مسائل را از دریچۀ انسانی نگاه می‌کرد. خیلی مهم بود و هنوز هم باید به آن اهمیت داد. درست است که مجرم، مجرم است؛ اما انسان هم هست. از راه‌های انسانی هم می‌شود با او گفت‌وگو کرد.

یعنی اهل سخت‏گیری‏ نبودند؟

اگر لازم بود، چرا؛ برخورد می‏کرد. یکی‏ از اختلافات ایشان با آقای لاجوردی همین بود. ایشان معتقد بود که آقای لاجوردی در سخت‏گیری افراط می‏کند. اختلافشان طولانی هم بود. سرانجام هم آقای لاجوردی را از تشکیلات قضائی، به یک معنا بیرون کرد.

اگر مطلبی از نوع ارتباط ایشان با امام در ذهن شریفتان هست، بفرمایید.

مثل دیگر ‏مریدهای امام، به ایشان خیلی علاقه‏مند بودند. خودشان ادعا می‏کردند که در مواردی که شورای انقلاب می‌خواست با امام چانه بزنند، من را می‏فرستادند؛ چون از رابطۀ عاطفی من با امام خبر داشتند. یک مورد هم خیلی جالب بود. می‏گفتند در شورای انقلاب دربارۀ موضوعی با امام اختلاف‏نظر پیدا کردیم. من را فرستادند با ایشان صحبت کنم. به امام گفتم آقا تا ‏به ‏حال در همۀ مواردی که با شما اختلاف‏ نظر پیدا کردیم، بعد معلوم شد که شما ذی‏حق هستید؛ ولی این موضوع از آنها نیست. اینجا ما ذی‏حق هستیم. می‏گفت امام فرمود: اتفاقاً این ‏هم از آن موارد است؛ بعد ‏از مدتی خواهی دانست که حق با من است. به امام بسیار علاقه‏مند بودند. در ‏عین ‏حال که اصلاً دلش نمی‏خواست در تشکیلات قضائی بماند، طبق دستور امام ماند؛ به‏خصوص اوایل که من آمده بودم، خسته شده بود، هر‏کس از هر‏ کجا علیه قوۀ قضائیه حرف می‏زد؛ اوضاع بدی بود. ایشان روح لطیفی داشت، تحمّل نمی‏کرد. نمایندگان یک‏طور، دیگران یک‏طور، هر کسی یک‏طور؛ ولی چون امام خواسته بود، ماند و تا امام زنده بود، خدمت ایشان بود.

سال 64 گفتم حاج‏آقا می‏خواهم از تشکیلات قضائی بروم. گفت چرا؟ گفتم خسته شدم، کار اجرایی است و خیلی از این‏کار خوشم نمی‏آید. گفت چند ماه صبر کن، وقت من هم تمام می‏شود، با ‏هم می‌رویم. من هم نمی‏خواهم بمانم. ماندم. روزی از دفترشان به من زنگ زدند که حاج‏آقا با شما کار دارد. خانه‏ام به دفترشان نزدیک بود. رفتم خدمتشان، فرمود، حاج احمد آقا الآن زنگ زد گفت امام فرمودند حکم آقای موسوی اردبیلی را تمدید کنید. حاج احمد به امام گفته‏اند که ایشان راضی نیست. امام فرموده‏اند چرا راضی نیست؟ اگر بنا باشد کسی خسته شود و کنار برود، من از او پیرترم، باید من کنار بروم. نه؛ ایشان حتماً باید بماند. آن ‏زمان برنامه این بود که از قضات دیوان عالی کشور استمزاج و سؤال می‏شد. نامه می‏نوشتند به امام، ایشان امضا می‌کردند که مثلاً این آقا بماند یا نماند. امام در مجموع به این نتیجه رسیده بودند که ایشان بمانند و ادامه بدهند. به من هم مأموریت داد که کارم را ادامه بدهم. خلاصه تسلیم امام بود. من هرگز جایی نشنیدم که با امام مخالفت کرده باشد و نوعاً امام را مقتدای خودشان می‏دانستند و عمل می‏کردند.

دربارۀ ارتباط ایشان با سران قوا در آن دوره، مثل رئیس مجلس، رئیس دولت یا رئیس جمهور، اگر مطلبی هست، بفرمایید.

در سال 62 که من به تشکیلات قضائی آمدم، مقام معظّم رهبری رئیس جمهور بودند و آقای موسوی اردبیلی رئیس قوۀ قضائیه، و آقای هاشمی رفسنجانی ـ رضوان اﷲ علیه ـ رئیس مجلس و مهندس میرحسین موسوی رئیس دولت. حاج احمد آقا هم رابط بین امام و سران بود. هر هفته یک‏روز جلسه داشتند، یک‏ هفته دفتر آقای موسوی اردبیلی بود، یک‏ هفته دفتر مقام معظّم رهبری، یک هفته هم در دفتر آقای هاشمی و یک هفته در دفتر نخست‏وزیری. در این جلساتِ مرتّب، مسائل عمده مطرح می‏شد؛ مسائل عمدۀ مملکت که مربوط به کلّ نظام بود. حاج احمد آقا هم شرکت می‏فرمودند و مسائل را با امام مطرح می‏کردند و پیام امام را به آقایان می‏رساندند. صفا و صمیمیت بر جلسات حاکم بود؛ اگرچه گاهی اختلاف‏نظر داشتند. مثلاً مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی و آقای موسوی اردبیلی در بعضی مسائل با مقام معظّم رهبری اختلاف ‏نظر داشتند؛ اما در عین حال با همۀ اختلاف‏نظرها، صفا و صمیمیت بینشان حاکم بود. یادم است آقای مهندس موسوی، مرحلۀ دوم ریاست‏جمهوری مقام معظّم رهبری، نخست‏وزیر بود. ایشان 21 وزیر معرفی کرد و مقام معظّم رهبری، اگر اشتباه نکنم، هجده نفر از آنان را نپذیرفت. بعد خدمت امام مطرح شد، امام، آقای موسوی اردبیلی، آقای هاشمی و حاج احمد آقا را به ‏عنوان حکَم تعیین کردند و آقایان طبق اختیاری که امام داده بودند، وزرا را تأیید کردند و هیچ مسئلۀ خاصی پیش نیامد. از ‏طرف مقام معظّم رهبری هم اعتراضی نشد. در مراسم تحلیف ریاست ‏جمهوری آیة ‏اﷲ خامنه‏ای، ما هم دعوت شده بودیم. مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی آنجا نقل کرد شبی که امام ما را به ‏عنوان حکَم تعیین کرد، آقای خامنه‏ای به من زنگ زد و گفت من فارغ ‏البال شدم، تکلیف از گردنم برداشته شد، امشب احساس راحتی می‏کنم. آقای هاشمی هم به ‏شوخی گفت پس لابد ما مشغول‏البال شدیم. به این صورت صفا و صمیمیت بین آنها حاکم بود. اگر اختلاف‏نظر هم بود، تنش‏زا نبود.

بعد ‏از اینکه آیة ‏اﷲ موسوی اردبیلی از تشکیلات قضائی رفتند، شما با ایشان ارتباط داشتید؟

بله، مرتّب ارتباط داشتیم. زود‏به‏زود می‏رفتم قم و خدمتشان می‌رسیدم. اصلاً نشاط من در قم دو چیز بود: یکی زیارت آیة اﷲ احمدی ـ رضوان اﷲ علیه ـ که خیلی مرید ایشان بودم و یکی هم دیدار آقای موسوی اردبیلی. هیچ وقت نشد قم بروم و آقای موسوی اردبیلی را نبینم. ارتباط داشتیم. وقتی خدمتشان می‌رسیدم، می‌دیدم که از اینکه در درس و بحث ممحّض شده‌اند، خیلی راضی‌اند. این شادابی که در این دوران من در ایشان دیدم، در ایام مسئولیتشان ندیده بودم. آقای اردبیلی، عاشق کارهای علمی بودند و به همین دلیل وقتی آمدند قم، وقتشان را هدر ندادند.

اگر چیزی از آن دوره یادتان هست، بفرمایید.

مدتی پیش، از بنیاد شهید آمده بودند اینجا، دربارۀ آقای موسوی اردبیلی دو ساعتی با من صحبت کردند. خاطراتی از ایشان نقل کردم، بد نیست این خاطره را هم برای شما بگویم. یک‏ روز بعد ‏از ‏ظهر رفتم قم، دفتر آقای موسوی اردبیلی. نمی‏دانم مجلس ششم بود یا هفتم. آنجا یکی‏دو نفر از آقایان گفتند که اگر آزادی باشد، رأی‏گیری آزاد باشد، دخالت نکنند، افراد نهضت آزادی رأی می‏آورند؟ از نهضت آزادی هم کاندیدا شده بودند. خیلی برخورد کردم که این چه حرفی است؟! بعد دیدم نه، کسی اعتراض نکرد. بار دوم آن آقا یا رفیقش مطرح کرد. من گفتم از شما تعجب می‏کنم، شما در جوّ ایران زندگی نمی‏کنید؟! خیال می‏کنید مردم به نهضت آزادی رأی می‏دهند؟! چه حرفی است شما می‏زنید؟! خیلی تند با اینها برخورد کردم. بعد جرّ ‏و ‏بحث کردیم، دعوا شروع شد؛ من وسط دعوا ترسیدم آقای موسوی اردبیلی آنها را تأیید کند و من این ‏میان بی‏پناه بمانم و سنگ روی یخ بشوم. گفتم من از این آقای موسوی اردبیلی نقل می‏کنم. ایشان می‏گفت امام با نهضت آزادی قرار گذاشت که حزبی کار نکنند، آزاد کار کنند. نهضت آزادی به فرمایش امام عمل نکرد، حزبی کار کرد، کلّ هیئت دولت حزبی بود، یا از جبهۀ ملی بود یا از نهضت آزادی. حتی اگر برای منصبی، از خودشان کسی را نداشتند، از کسانی می‏آوردند که شبیه خودشان بود. بانک مرکزی را مثال زدم. گفتم آنها برای بانک مرکزی، متخصّص اقتصادی نداشتند، دکتر مولوی‏نامی را آوردند که مثل خودشان بود. خلاصه جرّ ‏و ‏بحث کردیم. بعد گفتم آقای مهندس بازرگان، آدم خوبی بود، خدا رحمتش کند؛ اما تا ‏به ‏حال در بین شیعه کسی وصیت نکرده بود که بعد ‏از مرگم رفیق کلاهی‌ام بر بدنم نماز بخواند و روحانی نماز نخواند، غیر‏ از مهندس بازرگان. ایشان وصیت کرد بعد ‏از مرگ من، دکتر یداﷲ سحابی نماز من را بخواند. یکی ‏از آنها گفت آخوندها را قبول ندارد. گفتم ماها را قبول ندارد، یوسفی اشکوری را که قبول داشت، از خودشان بود، طرفدار نهضت آزادی بود؛ می‏گفت اشکوری نماز من را بخواند؛ می‏گفت حاج ابوالفضل موسوی زنجانی نماز من را بخواند. آن ‏روز گذشت. فردا دوباره آمدم دفتر آقای موسوی اردبیلی، همان ‏ساعت دیدم همان ‏افراد باز هم هستند. وقتی‏که من نشستم، آقای موسوی اردبیلی گفت جای شما خالی! گفتم چطور؟ گفت امروز دانشگاه مفید بودم، هفت‏هشت خبرنگار خارجی را از وزارت ارشاد راهنمایی کرده بودند که با من مصاحبه کنند. وقتی شروع کردند، من احساس کردم اینها دنبال غرض خاصی هستند که آمدند سراغ من؛ افراد در تهران خیلی زیاد بودند، چرا سراغ من آمدند؟! بعد دیدم سؤالاتشان یک‏طوری است؛ مثلاً می‏گویند امام فلان ‏وقت این حرف را زده، آقای خامنه‏ای آن حرف را زده است، اینها با هم تعارض دارد؛ حق با امام بوده است یا آقای خامنه‏ای؟ می‏خواهند بین گفته‏ها، تعارض ایجاد کنند. گفتم نه، تعارض نیست. امام در آن برهه از زمان که نیاز بوده، آن را گفته، ایشان هم در این برهه از زمان، این را گفته است. زمان فرق کرده، حرف یکی است، فرق نمی‏کند. هر‏ قدر تلاش کردند از من علیه آقای خامنه‏ای یک حرف دربیاورند، نتوانستند. ایشان اگر نقدی یا اعتراضی هم داشتند، علنی نمی‏کردند. مصالح کلّی را می‌دیدند و خیلی سنجیده رفتار می‌کردند. من کمتر کسی را می‌شناسم که به اندازۀ ایشان اهل مراعات و احتیاط باشند و زمام زبان داشته باشند.

دربارۀ ویژگی‏های اخلاقی، به‏طور‏ خاص از خصلت‏های اخلاقی، فردی، اجتماعی ایشان بفرمایید.

در این مدتی که با آقای موسوی اردبیلی مأنوس بودم، فهمیدم ایشان خیلی عاطفی است. دورانی که ایشان رئیس دیوان عالی کشور بود، یک روز رفتم خدمتشان فرمود: من با یک هیئت می‏خواهم به آذربایجان شوروی بروم، شما هم بیا؛ آنجا تازه استقلال یافته و ایاز مطلّب‏اف رئیس‏جمهور بود. با هم در خدمتشان رفتیم. چند روزی که آنجا بودیم، جلساتی داشتیم، منبری می‏گذاشتند، مسجدی می‏رفتند، می‏خواستند صحبت کنند، یک‏طوری با گریه شروع می‏کرد، با عاطفه شروع می‏کرد که همۀ کسانی را که آنجا نشسته بودند، تکان می‏داد. دستمال کاغذی برای گریه‏های ایشان کافی نبود. یک‏روز که منبر می‏رفت، به من گفت دستمال پارچه‏ای داری؟ به ایشان دستمال پارچه‏ای دادم.

چند روز قبل در تلویزیون دیدم رئیس دیانت آنجا، با همان نخست‏وزیر آذربایجان برای مراسم تحلیف رئیس‏جمهور آمده بود ایران. آن ‏زمان ایشان هم پای منبر نشسته بود. به آقای اردبیلی نگاه می‏کرد و مرتّب اشک می‏ریخت. می‏گفت این حاج‏آقا چه می‏کند! آتش می‏زند به دل‏های ما! خلاصه آقای موسوی اردبیلی آدم عاطفی و نسبت ‏به مسلمانان و انسان‏های دردمند، علاقه‏مند بود. هم درد دین داشت و هم دردِ انسان. انصافا هم از هیچ کمکی به دیگران دریغ نداشت.

وقتی مرحوم آیة اﷲ احمدی فوت کرده بود، ایشان عمره بودند. به ایران که برگشتند، در مجلس ترحیم آقای احمدی شرکت کردند و طوری گریه می‏کردند که کلّ مجلس متوجّه شد. انسانی اخلاقی بود. هرگز کسی را نمی‏رنجاند، کسی را اذیت نمی‌کرد. ما غیر ‏از صفا و صمیمیت و اخلاقِ خوب و پسندیده، چیزی از او ندیدیم.

اگر مطلب دیگری هست که در گفت‏و‏گو مطرح نشده است، بفرمایید.

من هشت سال با ایشان حشر‏و‏نشر داشتم. دنیایی خاطره دارم. چند سال، قبل ‏از ‏ظهر و بعد‏ از ‏ظهر، سه‏چهار سال هم مرتّب بعد‏ از‏ ظهر می‏رفتم دفتر ایشان، در مسافرت‏ها با هم بودیم؛ حتی زمانی‏که دفترشان نبودم. در دیوان عدالت اداری که بودم، همراه ایشان به تبریز، سمنان، اصفهان و شیراز رفتم؛ خیلی خاطره دارم؛ در ‏عین ‏حال اینهایی که عرض کردم، جزئی از خاطرات ایشان بود. چند روز پیش شخصی اصرار می‏کرد که شما بیایید از اوّل، اطلاعاتتان را دربارۀ آقای موسوی اردبیلی و آقای احمدی ـ رحمة اﷲ علیه ـ بگویید، ثبت کنیم. من راجع ‏به آقای احمدی هم خیلی خاطرات دارم، یک دنیا؛ در هر مجلسی بنشینیم، مجلس علما صحبت بشود، صحبت‏های آقای موسوی اردبیلی و آقای احمدی را به ‏تناسب نقل می‏کنم.

به یاد دارم در دوران قبل ‏از انقلاب، روزی آمدم تهران خدمت آیة اﷲ موسوی اردبیلی. بعد ‏از برنامۀ مسجد گفت برویم ناهار. پیاده راه افتادیم طرف خانه. بین راه گفت چه خبر؟ گفتم مجلۀ مکتب اسلام در قم، اسلام‏شناسی دکتر شریعتی را نقد کرده است. دکتر شریعتی، دو‏ تا اسلام‏شناسی دارد: درس‏هایی که در حسینیۀ ارشاد تهران گفته بود (یازده جلسه) و اسلام‏شناسی مشهد. مکتب اسلام دومی را نقد کرده بود. گفتم قضیه این است. کمی توضیح دادم که بعضی با نقد موافقند و می‏گویند حرف بی‌ربط باید نقد بشود؛ بعضی‏ها مخالفند و می‏گویند مکتب اسلام نباید این‏کار را می‏کرد؛ با دکتر شریعتی در یک سنگر هستیم، در یک طیف و زندان هستیم، نباید او را خراب کنیم و چنین و چنان. آقای موسوی اردبیلی هیچ نگفتند. تعجب کردم. قدری جلوتر آمدیم، دوباره من سر صحبت را باز کردم، گفتم بله، متأسفانه اختلاف است و طلبه‏ها دو دسته شده‏اند. دعوا به طلاب فیضیه هم کشیده شده است. بگو‏مگوی عجیبی است. به ‏این ‏صورت مطرح کردم که شاید از زبانشان چیزی بشنوم. باز هم چیزی نگفتند. تا رسیدیم نزدیک خانه‏. گفتم حاج‏آقا چرا شما در این‏باره هیچ نمی‏گویید؟ شما اهل نظر هستید، چرا در ‏این‏باره سکوت می‌کنید؟ برگشت به من نگاهی کرد و گفت: اشراقی، چرا من را وادار می‏کنی حرف بزنم؟ گفتم چرا حرف نزنید؟ گفت: دکتر شریعتی از زندان آزاد شده است، الآن در‏بارۀ مارکسیسم مطالبی نوشته و روزنامه چاپ می‏کند. در جامعه، این سؤال هست که چرا آقای دکتر شریعتی با دولت همکاری می‌کند. آیا به ساواک قول همکاری داده است؟ ساواک به‏زور این مقاله را پخش کرده است؟ قضیه چیست؟ گفت فعلاً ما هم منتظریم ببینیم قضیه چیست. من یادم هست که دومین بخش مقالۀ دکتر بود که آن‏ روز، روزنامه چاپ کرده بود. ظاهراً در دست من هم بود. ایشان گفت اگر دکتر شریعتی بریده باشد و با دولت همکاری کرده باشد، همۀ دنیا هم بیایند از دکتر شریعتی دفاع کنند، فایده ندارد؛ به‏خودی‏خود سقوط می‏کند؛ اما اگر ثابت بشود دکتر شریعتی با دولت ساخت‌وپاختی نداشته است و این مقالات را بدون میل او چاپ می‏کنند، و او همان استقلال فکری قبلی را دارد، آن ‏وقت نه تنها مکتب اسلام، بلکه همۀ حوزه هم علیه ایشان نامه بنویسند، به جایی نمی‏رسد. دکتر شریعتی سر جای خودش هست.

به‌تازگی مطلبی از آقای موسوی خوئینی‏ها در سایتی دیدم که ایشان گفته است: در جلسه‌ای، آقای بهشتی از دکتر شریعتی می‌پرسد که این عمل شما (نوشتن مقاله برای روزنامۀ رژیم) چگونه قابل ‏توجیه است؟ شریعتی همان حرف آقای موسوی اردبیلی را می‌گوید.

 بهره‌مند شدیم. بسیار ممنون و سپاسگزاریم از شما. خداوند به شما خیر و سلامت دهد.

 

1.ایشان یکی از قضات با سابقۀ قوۀ قضائیه‌اند و اکنون یکی از معاونان دیوان عدالت اداری هستند. این گفت‌وگو توسط مهدی مهریزی در تاریخ  16/5/1396 در دفتر جناب اشراقی، در ساختمان دیوان عدالت اداری، واقع در تهران، خیابان شهید ستاری ضبط شده است.

 

 

سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین مجید انصاری

در مراسم چهلم آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

بسم الله الرحمن الرحیم

لا حول و لا قوّة الّا بالله العلی العظیم. حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر. ثم الصلوة و السلام علی أشرف الأنبیاء و المرسلین الذی سمّی فی السماء بأحمد و فی الأرضین بأبی ‌القاسم المصطفی محمّد صلّی الله علیه و آله، لاسیّما علی بقیة الله روحی و أرواح العالمین لتراب مقدمه الفـداء. قـال الله العظیـم فی کتابـه: ( یرْفَعِ الله الَّـذِینَ آمَنُـوا مِنْکݠمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَالله بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ.)[2]

مجلس و محفلی با‏عظمت و نورانی در این مکان مقدس و شریف، به ‏مناسبت چهلمین روز ارتحال عالم ربانی، مرجع عظیم‌الشأن تقلید، مرحوم آیة اﷲ العظمی موسوی اردبیلی از ‏سوی بیت معزّز امام(ره)، حضرت آیة اﷲ حاج سیّد حسن خمینی، و با حضور علمای اعلام، فضلای گرامی، شخصیت‏های برجستۀ انقلاب اسلامی، وزیران محترم و اعضای هیئت دولت و جمع کثیری از برادران و خواهران متعهد و علاقه‏مندِ راه و مکتب امام برپا گردیده است. در ابتدا از خستگی و گرفتگی حنجره و صدا پوزش می‏طلبم که طبعاً تحمّل مضاعفِ شما را می‏طلبد. نخست تقاضا دارم هدیه به روح باعظمت امام، بنیانگذار همۀ مجدها و عظمت‏ها، معمار بزرگ انقلاب اسلامی و مؤسّس نظام جمهوری اسلامی ایران، یادگاران گران‏سنگ امام، همسر مکرّمۀ ایشان، ارواح طیّبۀ همۀ شهیدانِ راه آزادی و انقلاب اسلامی و همۀ عالمان بزرگِ به حق پیوسته، علی‏الخصوص این مرجع عظیم‏الشأن، صلوات بلندی بفرستید.

طبعاً در مجلس یادبود یک عالم بزرگ، سخن از جایگاه علم و نقش عالمان دینی، متناسب با موضوع جلسه است. ما مفتخر هستیم به دین اسلام و قرآن کریم و مکتب پاک اهل ‏بیت ـ علیهم السلام ـ که مشعل علم و آگاهی را در تاریک‏ترین مقاطع تاریخ زندگی بشر برافروختند، و در کانون جهالت و ظلمت جزیرة العرب، آخرین آیین، با فرمان (  إقرأ  )، بر نبیّ مکرّم اسلام آغاز شد و برخلاف شیوۀ انبیای پیشین که معجزاتی از خرق عادات و خلاف جریان طبیعی تکوین و طبیعت برای اثبات حقانیت خویش ارائه می‏کردند، پیامبر ما معجزه‌اش از جنس علم بود. حقیقتاً در آن فضایی که علم، جایگاهی نداشت و دانش، ارزش چندانی در میان مردم نداشت، دریا و بلکه اقیانوس عظیم روایات ما و آیات شریفۀ قرآن در جلالت و منزلت علم و عالمان، شگفت‏انگیز است.

گر‏چه اصل علم به ‏عنوان نور در ‏برابر نادانی و ظلمت، ارزشی ذاتی دارد، پر واضح است که بسیاری از آیات شریفۀ قرآن، از جمله آیه‏ای که تلاوت کردم و روایات بی‌شمار پیامبر(ص) و اهل ‏بیت(ع) دربارۀ ارزش علم و علوّ جایگاه عالمان، معطوف‏ به علم الهی و علومی است از جنس معارف قرآن و مکتب اهل بیت(ع). این دانش‌ها است که هدایت انسان‌های وارسته و متّقی را بر عهده دارد و سعادت انسان را موضوع خود قرار داده است و موضوعش انسان و پیچیدگی‏های آن و مسیر آیندۀ جامعۀ بشری است. این علوم، همه در خدمت انسان الهی و در مسیر اهداف انبیا و کمال انسانی است. طبعاً هر علمی به‏تنهایی منشأ این ‏همه ارزش نیست؛ بلکه باید نسبتی با رسالت پیامبران و اهداف الهی داشته باشد تا واجد ارزش گردد. پیامبران در ‏کنار علمشان عصمت داشتند، در ‏کنار علمشان بعثت و رسالت داشتند؛ عالمانی بودند که در ‏کنار اندوخته‏های علمی و بلکه پیش ‏از آن و بیش ‏از آن، به اندوخته‏های اخلاقی و معنوی و طیّ مدارج عرفانی، همّت گماشته و به مرزهایی از عصمت رسیده‏اند که حدّ‏اقل آن، عدالتِ معروف و مصطلح در فقه است. هر ‏جا مسئولیتی از مسئولیت‏های عالمان، تعریف فقهی شده است، مثل مرجعیت، افتا، حکم و قضا، حتی اقامۀ نماز و امامت جمعه و منصب‏هایی از ‏این دست، در ‏کنار اجتهاد، در ‏کنار دانش، عدالت هم آمده است. عالمِ دور از عدالت، عالمِ دور از خویشتن‏داری، عالم فاقد قوۀ کنترل نفس و عالمی که زمانه‌اش را نشناسد، نمی‏تواند رسالت انبیا را بر دوش بکشد. اینجا وارد حوزۀ روایات عدیده‏ای می‏شویم که بیشتر به ذمّ عالمانی می‏پردازد که در حوزه‏های دیگر، دارای نقصان و یا فاقد شرایط هستند، و ذکر آن، خارج ‏از حوصلۀ مجلس است. در این‏باره تصوّر نمی‏کنم در قرآن کریم تمثیلی تندتر و با ادبیاتی هشداردهنده‌تر از سورۀ جمعه وجود داشته باشد: (  مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلُوهَا کمَثَلِ الْحِمَارِ.)[3]و تعابیری دیگر که همه در اذهان خود داریم. بنابراین، وقتی صحبت از ارزش عالمان می‏شود، که «اذا مات المؤمن الفقیه ثلم فی الإسلام...» و «اذا مات العالم، ثلم فی الإسلام ثلمة لایسدّها شیء.»، مراد، عالمی است که از جنس پیغمبران و در مسیر پیامبران است. چنین عالمی است که هیچ چیز خلأ وجودی او را پر و جبران نمی‏کند. این عالم است که همچون عدد، به صفرها معنا می‌دهد. هزاران صفر، بدون عدد یک، صفر است؛ اما هر صفری وقتی در سایۀ عالمی متألّه قرار می‌گیرد، عددی جدید می‌آفریند.

در تاریخ انبیا، تنها کسانی معدود بودند از سلسلۀ انبیا که موفق شدند برای اجرای آیین خداوند، نظام اجرایی و حتی ساختار سیاسی ایجاد کنند. البته هر‏ یک از پیامبران، اگر چنین تمکّن و امکانی را پیدا می‏کردند، به آن همّت می‌گماشتند و از آن، شانه خالی نمی‏کردند. حضرت داوود  (ع) و حضرت سلیمان  (ع) و حضرت یوسف  (ع)، انگشت‏شمار بودند و آخرین آنان، پیامبر عظیم‌الشأن اسلام، حضرت محمّد مصطفی _ صلّی اﷲ علیه و آله و سلّم _  و در ادامه، امیر مؤمنان ـ علیه الصلوة و السلام ـ و چند صباحی هم امام مجتبی ـ علیه السلام ـ موفق شدند به تأسیس و ادارۀ نظام سیاسی در قالب حکومت الهی برای اجرای احکام خداوند. روحانیت شیعه که ادامه‏دهندگان راه انبیا و وارثان پیامبر هستند، در طول تاریخِ هزار‏و‏چند‏صد سالۀ حیات پربرکت خویش، همچون انبیا، تلاش‏ها و مجاهدت‏های ارزشمندی کرده‏اند؛ راه فقاهت و آگاهی‏بخشی به مردم، راه هدایت و نجات ملت، راه ارائۀ احکام خدا و فقه، تفسیر، عرفان، فلسفه و کلام را از‏میان سنگلاخ‏های دشوار و مسیرهای پرخطر پیمودند. چه بسیار عالمانی که به جرم بیان احکام الهی، خونین‏چهره به ملاقات خدا رفتند؛ همچون شهید اوّل‏ها و شهید ثانی‏ها و دیگر بزرگان. چه بسیار عالمانی که بر بالای دار رفتند. چه ‏بسیار عالمانی که زندان‏ها را تحمّل کردند، شکنجه‏ها را تحمّل کردند. فقه ما و آئین علمی تشیّع، از میان راه‏های دشوار عبور کرد؛ اما آزمونی دشوار، دشوارتر از آزمون‏های سخت، در قرن بیستم فراروی روحانیون قرار گرفت و آن آزمون، تشکیل حکومت برای اجرای اهداف فقه بود که به تعبیر امام راحل ـ سلام اﷲ علیه ـ فقه، فلسفه و برنامۀ زندگی از گهواره تا گور است؛ حکومتی که به زحمتِ هزار‏و‏چند‏صد سالۀ فقها و علما، جامۀ عمل بپوشاند و در میدان عمل، احکام خدا را به‏اجرا در‏آورد. در این میدان که میدانی دشوار بود، خداوند متعال ابزاری را فراهم کرد، عللی را پی در پی آورد، که مرجعی بزرگوار در قامت یک پیشوای مردمی و بزرگ، یک مفسّر بصیر، یک عالم ربانی به‏ معنای اتمّ کلمه و در حقیقت تالی‏تلو پیامبران، این فرصت را پیدا کند که انقلاب اسلامی را بنیان بگذارد و آن را از گردنه‌های بسیار عبور دهد و به دست آیندگان بسپارد.

مقام معظّم رهبری در‏بارۀ امام، تعبیر زیبایی دارند. می‏فرمودند: امام، معصوم نبود؛ اما تا مرزهای عصمت پیش رفت. و حقیقتاً امام در مرز خویشتن‏داری و اخلاق و عصمت و دانش و بینش و توان مدیریت، با همۀ شرایط لازم برای ادارۀ یک جامعه، آن ‏هم نه یک قریه و نه یک منطقۀ محدود، بلکه کشوری بزرگ، همانند ایران، نه در دوران هزار سال قبل، بدون ابزار ارتباطات، بلکه در قرن بیستم، در عصر اطلاعات و ارتباطات، در عصر پیوند قدرت‏های جهانی با یکدیگر، در میانۀ شیطنت‏ها و زورها و ظلمت‏های پیچیده، آهنگ نجات ملت را کرد و پا در راهی دشوار گذاشت؛ راهی که پیمودن آن به ‏نظر محال می‌رسید. همۀ عوامل ظاهری، مأیوس‏کننده بود. احدی احتمال پیروزی انقلاب را نمی‏داد؛ اما مگر پیامبران با اطمینان از پیروزی به میدان می‏آمدند؟ ( وَ کݡݡأَینْ مِنْ نَبِی قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیونَ کثِیرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ الله وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ الله یحِبُّ الصَّابِرِینَ.)[4] امام پیامبرگونه به میدان آمد.

در مسیر انقلاب، مردان و یارانی از جنس عالمان متعهد، در این مسیر امام را یاری کردند. یکی ‏از افرادی که مشخصاً در دوران تأسیس نظام جمهوری اسلامی ایران، باید نام او را جزو مؤسّسین قلمداد کرد، مرحوم آیة اﷲ العظمی موسوی اردبیلی بود؛ شخصیت بزرگی که همۀ عمر پربرکت 91 سالۀ او، بعد ‏از طیّ دوران کودکی، در مسیر کسب علم، در مسیر کسب فضیلت، در مسیر هدایت مردم، در خدمت مردم، در ‏خدمت جامعه بود؛ فقیهی بزرگ، عالمی توانا و در عین ‏حال متواضع و در ‏خدمت مردم. شما زندگی سراسر تلاش و مجاهدت این فقیه بزرگوار را در عرصۀ علم، برجسته می‏بینید. هجرت‌های مکرّر، از زادگاهش به قم، از قم به نجف، از نجف به قم، از قم به زادگاهش، از زادگاهش به تهران... . در این مسیر‌ها و در همۀ مراحل زندگی، همواره در پی کسب علم از محضر اساتید و مراجع بزرگ، فقیهان عالی‏مقام، مدرّسان عظیم‌الشأنی همچون آیة اﷲ العظمی بروجردی، آیة اﷲ العظمی حکیم، آیة اﷲ العظمی خویی، آیة اﷲ العظمی گلپایگانی بود و من فکر می‏کنم خمیرمایۀ اصلی شخصیت اخلاقی آیة اﷲ موسوی اردبیلی، در درس اخلاق امام خمینی(ره) شکل گرفت. اخلاق، این گمشدۀ دوران ما و این علم مهجور در حوزه‏های ما، بنیان هر حرکتی است که هدف الهی دارد. بدون اخلاق و بدون مایه‌های معنوی، هر راهی ناتمام است، بلکه عین گمراهی است. همان‌طور که در روایات وارد شده است که هر امر مهمّی بدون نام خدا ابتر است، هر حرکتی که در آن اخلاق و معنویت نباشد، یا به فرجام نمی‌رسد، یا بدفرجام‌ است. اگر امام، امام شد، چون اخلاق‏مدار بود. اگر امام، امام شد، چون عرفان‏مدارِ متعهد بود. درس‏های اخلاق امام با مطلع «ربّ هب لی کمال الانقطاع إلیک» آغاز می‌شد و با توصیه به توکّل و توسّل پایان می‌گرفت. این درس‌های نورانی، چنان فضایی از نورانیت و انوار معرفت بر حوزه می‏گستراند که تا هفتۀ بعد، حوزه در نور بود. طلاب در اندیشۀ خدا بودند، در عمق اقیانوس اخلاق و معارف الهی غوص می‏کردند و آیین دلباختگی به معنای هستی را می‌آموختند.

آیة اﷲ العظمی موسوی اردبیلی ـ رضوان اﷲ تعالی علیه ـ این شخصیت علمی، تنها برای کسب دانش به حوزه‌ نیامد. او در مدار بستۀ مدرسه و حجره و احیاناً مسجد، و بعد در مدار بستۀ تدریس و تحقیق و افتا محصور نشد. او همچون امام، همچون دیگر عالمان دین‏مدار و دردمند و متألّه، در مدار کسب علم و تحقیق بود برای هدایت مردم، برای نجات جامعه، برای برون‌رفت از منجلابِ دنیازدگی و نگون‌بختی ملت‌ها: «و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الضلالة و حیرة الجهالة.» کاری که سیّدالشهداء ـ علیه السلام ـ کرد؛ یعنی بیرون آوردن مردم از حیرت نادانی، بیرون آوردن مردم از تاریکی‏ها، هدایت مردم از ورطۀ ظلمت به سوی قلۀ نور. لذا آنجا که لازم است، در اردبیل، برای کمک به فقرا، مؤسّسۀ اقتصادی و کارخانه تأسیس می‌کند؛ در فضای تهران، برای نجات جامعه از بی‌خبری و گمراهی، مکتب امیر‏المؤمنین(ع) تأسیس می‏کند؛ در فضایی وسیع‏تر، مدارس مفید را بنیان می‏گذارد و دانشگاهی راه می‌اندازد که افتخار کشور است. دبیرستان‏ها و کانون توحید و مفید را برای حلقۀ روشنفکران دین‏مدار و دین‏باور تأسیس می‏کند. خانۀ این مرجع بزرگوار و مردمی، محل رفت‏و‏آمد عامۀ مردم بود؛ از کشاورز و روستایی تا دانشگاهی و جوان، در اندیشۀ او جایی داشت. آیة اﷲ موسوی اردبیلی، آن اندازه که از مراوده و همنشینی با جوانان و دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و نواندیشان لذت می‌برد و وقت می‏گذاشت، نسبت ‏به سایر مجالس، چندان اهتمام نداشت. زندگی علمی ایشان، زندگی پرشکوهی است، اندوخته‌های بزرگی از دانش داشتند. انواع فشارها را از ‏سوی ساواک و عوامل رژیم در اخراج از اردبیل، در تعقیب و مراقبت، در تعطیل کارها، تحمّل کردند؛ اما از ‏پای ننشستند. چرا؟ چون هدفی بزرگ و آرمانی مقدس، روح و اندیشۀ ایشان را چنان جذب خود کرده بود که جدایی از آن ممکن نبود. از عنفوان جوانی تا دوران کهنسالی، هیچ گاه در دام یأس و بی‌عملی نیفتادند و تا آخرین روز زندگی مبارکشان، روحیۀ طلبگی و خدمت‌گزاری را در خود زنده نگه داشتند.

در دوران تأسیس نظام جمهوری اسلامی ایران، امام افراد انگشت‌شماری را برای تشکیل شورای انقلاب انتخاب می‏کنند که یکی ‏از آن چهره‏های درخشان و گوهرهای تابناک، هم‏اکنون در مجلس ما حضور دارند؛ یعنی حضرت آیة اﷲ هاشمی رفسنجانی. از دیگر اعضای شورای انقلاب، آیة اﷲ شهید مطهری و آیة اﷲ شهید بهشتی و آیة اﷲ العظمی موسوی اردبیلی بودند. اینان نخستین اعضای مورد اعتماد و احترام امام بودند که مأمور می‏شوند شوای انقلاب را راه‌اندازی کنند و زمام امور کشور را در آن سال‌های متلاطم در دست بگیرند. پانزده نفر دیگر را هم از میان عالمان و برجستگان دانشگاه و مبارزه، برای شورای انقلاب معرفی می‌کنند، و این نشان می‌دهد که امام چه مقدار به بینش درست و فکر مستقیم، به روحیۀ اعتدال و به دانش متعهد آیة اﷲ موسوی اردبیلی اهتمام و باور داشتند.

آیة اﷲ موسوی اردبیلی، وقتی وارد امور تأسیسی نظام می‏شوند، نقش برجسته‏ای ایفا می‌کنند. در تدوین قانون اساسی، در تصویب قانون اساسی و در هر جایی که به عالمی مجاهد و مجتهد و مجرب نیاز بود، امام ایشان را روانۀ میدان می‌کردند. همان اوایل، بعد از استقرار نظام، وقتی شرارت‌هایی در آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی و حوزۀ مشکین‌شهر شروع شد و مشکلاتی پیش آمد، امام آن‏گاه که باید نماینده‏ای تام‏الاختیار انتخاب کند، آیة اﷲ موسوی اردبیلی را برمی‌گزینند و در آن حکم تاریخی، به ایشان اختیار تام می‌دهند که هر‏گونه مصلحت می‏دانید، عمل کنید. این مقدار اعتماد امام به کسی که سابقه‌ای هم در امور اجرایی نداشته است، نشان می‌‌دهد که امام - قدّس سرّه - به عقل و درایت آیة اﷲ اردبیلی اعتماد کامل داشتند.

حضور ایشان، همه‏جا مایۀ آرامش بود، مایۀ پیوند دل‏ها بود، مایۀ انسجام ملی بود. شما هیچ تنشی را در تاریخ انقلاب پیدا نمی‌کنید که ربطی به ایشان بیابد؛ اما تنش‌ها و منازعات بسیاری را می‌توان نام برد که به دست توانا و با عقل و درایت ایشان خاموش شدند؛ چون دنبال نفی این و طرد آن نبودند؛ تا مجبور نمی‌شدند، کسی را کنار نمی‌زدند؛ در پی به ‏هم زدن اوضاع و این‏گونه امور نبودند. وجودش، سخنش، فکرش، اقدامش برای نظام، آرامش‏بخش، اعتدال‏آفرین و راه‌گشا بود. هنگامی‏که نظام مستقر شد، امام، برای سامان‌بخشی به دشوارترین بخش نظام اسلامی، یعنی قوۀ قضائیه، در کنار شخصیت عظیم، آن کوه بلند و آن سرو تناور، مرحوم آیة اﷲ شهید مظلوم دکتر سیّد محمد بهشتی، آیة اﷲ موسوی اردبیلی را تعیین کردند. ایشان مایل به بازگشت به قم و ادامۀ فعالیت‌های علمی خود در قم بودند؛ اما وقتی امام ریاست قوۀ قضائیه را به آیة اﷲ بهشتی پیشنهاد دادند، ایشان خدمت امام عرض کرده بودند که به شرطی این مسئولیت‌ بزرگ و سنگین را می‌پذیرم که آیة اﷲ موسوی اردبیلی در کنار من مسئولیت بپذیرد. امام هم قبول کردند. بدین ترتیب بود که ایشان وارد قوۀ قضائیه شدند و تا پایان حیات مبارک امام در این مسند خدمت، حضوری گره‌گشا داشتند.

من حقیقتاً هیچ‏گاه نمی‏توانم این حسرت را کتمان کنم: بعد از امام و شهید مطهری، اگر بخواهیم مصداق اتمّی از «اذا مات المؤمن الفقیه ثلم فی الإسلام ثلمة لایسدّها شیء» در نظام برای آن پیدا کنیم، یکی وجود مبارک شهید آیة اﷲ دکتر بهشتی بود. هرگز خلأ وجودی ایشان در نظام و به‌خصوص در قوۀ قضائیه جبران نشد. این آسیب متأسفانه همچنان پابرجا است. یکی هم وجود آیة اﷲ موسوی اردبیلی بود. از سال 67 تا چهار ‏سال بعد، من افتخار داشتم به پیشنهاد آیة اﷲ العظمی موسوی اردبیلی در قوۀ قضائیه باشم. ایشان، برای سازمان دادن به امور زندان‏ها و اصلاح برخی امور، از حقیر دعوت کردند. از دلسوزی‌های ایشان، بینش درستشان در آن اوضاع ملتهب، اوضاعی که هر روز تروریست‏ها دست به خونی می‏آلودند، هر روز شخصیتی را شهید می‏کردند، آن فضای ملتهب که بعضی از انقلابیون را به کارهای نسبتاً تند وامی‏داشت، خاطرات فراوانی هست که بیان شمّه‌ای از آنها زمانی طولانی می‌طلبد و من امیدوارم که خدا به من توفیق بدهد که روزی اینها را مکتوب کنم. دلسوزی‌های ایشان نسبت به تک‏تک زندانیان، توصیه‏های ایشان دربارۀ خانوادۀ زندانیان، هر آدم منصفی را به ستایش وامی‌دارد. هر ساعتی از شبانه‏روز که من زنگ می‏زدم و می‌گفتم مشکلی در فلان‏جا پیش آمده است، خانواده‏ای دچار مشکل شده است، زندانی مظلومی با مشکلی مواجه شده است، ایشان بی‌درنگ وقت می‏دادند و من خدمتشان می‌رسیدم؛ گاهی در منزلشان و گاهی در دفتر کار؛ حتی در روزهایی که کسالت داشتند و در بستر بیماری بودند. در آن اوضاع دشوار، تنها مسئولی که هیچ‏ وقت احساس نکردم برای دسترسی به او و گفتن مشکلات و گره‌گشایی، مانع و رادعی هست، ایشان بودند. در قوۀ قضائیه کارهای بزرگی کردند، بنیان‌های عظیمی گذاشتند. حقیقتاً قوۀ قضائیه اگر چیزی دارد از ساختار، اگر چیزی دارد از نرم‌افزارهای تقنینی، اگر چیزی دارد از نرم‏افزارهای حقوق بشر، حقوق شهروندی و دیگر مبانی حقوق، بخش عمدۀ آن رهین زحمات و خوش‌فکری‌های این مرد بزرگ، در کنار بزرگان دیگری همچون شهید آیة اﷲ قدوسی و برخی از شهدای بزرگ قوۀ قضائیه و رجال برجستۀ آن دوران است و امروز هم من فکر می‏کنم قوۀ قضائیۀ کارآمد، عدالت‏بنیان، شجاع و انتقادپذیر، از لوازم قهری نظام کارآمد جمهوری اسلامی ایران است که باید مسئولین عالی‌قدر قوۀ قضائیه، مسیر این بزرگان و اندوخته‏های تجربی و علمی آنها را مدّ نظر بگیرند. نیاز به اهتمام مضاعف است؛ اگرچه بی‌اعتنایی نیست.

بعد از ارتحال امام و بعد از 28 سال خدمت و فداکاری، این شخصیت بزرگ به قم رجعت می‌کنند. اما با وجود کسالت و کهولت، دست از تأسیسات جدید در حوزه و دانشگاه برنمی‌دارند و خسته نمی‏شوند. بیت او بیت عالمان است. دانشگاه مفید، این مرکز عالی و مراکز دیگر را بنیان می‏گذارند که به‌حق مایۀ فخر و سرافرازی برای نظام اسلامی است. ردای مرجعیت بر قامت این عالم بزرگ پوشیده می‏شود؛ در حالی‏که رفتار او، منش او، مردم‏گرایی او، باز بودن درِ خانه‏اش به روی همۀ نیروها، همۀ جریانات سیاسی، همۀ خدمت‏گزاران نظام، دلسوزی‌های او نسبت به نظام، نصیحت‏های مشفقانه‏اش به مسئولان، راهنمایی‌هایی که می‌کردند، آشکار بود.

خوشحالیم که خوشبختانه بیت رفیع و شریف ایشان همچنان نورانی و نورافشان است. امیدوارم فرزند گران‌قدر ایشان جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج سیّد علی آقای موسوی اردبیلی و دیگر فرزندان و شاگردانشان، راه این مرجع بزرگوار را چنان‏که بود، همراه با مردم، همراه با نظام، همراه با آرمان‏های امام ادامه دهند؛ همچنان‏که نوری که از این نقطه، از این حسینیه، از این بیت، از این جماران به عرصۀ جهان تابید، امروز به ‏فضل پروردگار، در چهرۀ بیت امام، در چهرۀ فرزندان امام، از آیة اﷲ حاج سیّد حسن آقا، از حجةالإسلام و المسلمین حاج سیّد یاسر آقا و حجة الاسلام و المسلمین حاج سیّد علی آقا و یاران امام، همچنان تابان است.

جمله‏ای برای جمع‏بندی و ختم عرایضم تقدیم می‏کنم. سروران عزیز، روحانیون عالی‌قدر، شاگردان مکتب امام صادق ـ علیه السلام ـ که در این حسینیۀ جماران گرد آمده‏اید؛ آزمون روحانیت، آزمون دشواری است. این نظام به ‏نام روحانیت ثبت شده است. این نظام به‏ نام امام، به ‏نام فقه، به ‏نام امام صادق(ع)، به ‏نام قرآن، ثبت و مشهور شده است. در دورانی که قرآن و سیمای نورانی پیامبر و احکام اسلام در معرض حملۀ تخریبی عوامل استکبار، اندیشه‏های پلید و تکفیری‌های وهّابی است، امروز دفاع از چهرۀ مظلوم اسلام، دفاع از چهرۀ غبارگرفتۀ قرآن، دفاع از جامعیّت اسلام و وحدت مسلمین، رسالت سنگینی است که در درجۀ اوّل متوجّه حوزه‌های علمیه و علمای بزرگ است. خوشبختانه حوزه‏های علمیۀ ما بالنده‏اند. این روزها صحبت از حوزۀ انقلابی می‌شود، جلساتی هم برگزار شده است، بسیار کار ارزشمندی است؛ اما باید انقلابی‏گری در کشور، به‏خصوص در حوزه، از مسیر انقلابیِ بزرگ معاصر و بنیان‏گذار انقلاب اسلامی، یعنی امام بگذرد. حوزۀ انقلابی یعنی حوزۀ دارای اخلاق امام، حوزۀ انقلابی یعنی حوزۀ دارای فقه امام که نقش زمان و مکان را در اجتهاد، عنصری کلیدی و راهگشا می‌داند، پیوند میان دین و سیاست را پیوندی راهبردی می‏داند؛ امامی که در اوج قدرت و در هنگامۀ توطئۀ گروهک‏ها هم، اخلاق و عدالت را زیر پا نگذاشتند. در همه جای دنیا، همۀ نظام‏ها، در شرایط فورس‏ماژور و استثنایی، حقوق بشر و حقوق شهروندی را کنار می‌گذارند و اعلان می‌کنند که شرایط، ویژه است و ما نیز ویژه عمل می‌کنیم! در امریکا چندین سال است که از حادثۀ یازده سپتامبر می‌گذرد، اما مقررات ویژه برای استراق سمع، شنود، دخالت در زندگی مردم، حتی برای مداخله در آن‏ سوی کرۀ زمین، موجه جلوه می‌کند. اما امام خمینی، در اوج خباثت گروهک‏ها، پیام هشت‏ماده‏ای صادر می‏کند. ای کاش در حوزه‏های علمیۀ ما متن پیام هشت‌ماده‏ای امام، تبیینِ محتوا شود و بنیان‏های فقهی آن را تدریس کنند. ای ‏کاش در حوزه‏های علمیۀ ما برای تربیت طلاب انقلابی، مکتب اخلاقی امام تدریس شود. امام، نامه‏های مردم، انتقادها، حتی نیش زبان‏ها و نامه‌های تند و در مواردی شکایت را مانند یک شهروند عادی پذیرفتند. انقلابی‏گری در حوزه، بدون احترام به انقلابیون میسّر نمی‏شود. انقلابیون، وجودشان تکرارناپذیر است؛ مگر شهید بهشتی تکرارشدنی است؟ مگر شهید رجایی تکرارشدنی است؟ مگر آیة اﷲ هاشمی رفسنجانی تکرارشدنی است؟ دیگر کجا می‌توان مانند آیة اﷲ هاشمی را یافت؟ کسی از جوانی در خدمت ملت باشد، تا پای چوبۀ دار برود، شکنجه‌های طاقت‏فرسا را تحمّل کند، درد زندان و شکنجه و دربه‌دری را به جان بخرد، به پای امام بایستد، به پای ملت بایستد، به پای انقلاب بایستد، ترور شود، بماند، 37 سال تجربه در عالی‏ترین سطوح کسب کند، دوران‏های سخت‏تر از دوران ترور گروه فرقان را پشت سر بگذارد، ترور شخصیت، دوران پرمحنت غیبت، دوران پرمحنت تهمت، دوران پرمحنت تخریب، دوران پرمحنت بداخلاقی و همه را تحمّل کند، چنین شخصیتی را کجا می‌توان یافت؟ اگر دانایی‌های ایشان نبود، امروز معلوم نبود که کشور در چه وضعیتی قرار داشت. آیة اﷲ هاشمی، همیشه دورترین افق‌ها را دیده‌اند؛ همیشه زودتر از دیگران خطرها را حس کرده‌اند.

حوزۀ علمیه باید قدر بداند. همچنان‌که امروز حسرت دیروز را می‏خوریم، ممکن است فردا هم حسرت امروز را بخوریم. چرا با امیرکبیر آن گونه رفتار کردند؟ چرا شهید اوّل را به شهادت رساندند؟ چرا با شهید ثانی آن‏چنان کردند؟ در آیندۀ نه‏چندان دور، فرزندان ما، نسل‌های آینده، آن‏گاه که این غبارهای کینه و بداخلاقی فرو نشیند، حسرت خواهند خورد که چرا این مردان بزرگ آن‏گونه که باید، تجلیل نشدند؟ من از صدا و سیما برای زحماتی که می‌کشند، تشکر می‏کنم؛ اما صدا و سیمای عزیز! آیا سهم و حق آیة اﷲ موسوی اردبیلی همین مقدار بود که شما انجام دادید؟! گیرم که ایشان ده سال، در دشوارترین سال‌های انقلاب، رئیس یکی از قوای کشور نبودند؛ آیا مقام مرجعیت هم نداشتند؟ این بی‌مهری‌ها به نفع هیچ کس نیست. نامهربانی‌های امروز شما، موجب نامهربانی‌های دیگران با شما در آینده‌ است. آیة اﷲ موسوی اردبیلی نیازی به تجلیل ندارد. او هم‏اکنون مهمان خدا است. بعد از عارضۀ سکتۀ ایشان، با اخوی بزرگوارم به عیادتشان رفتیم؛ فرمودند وقتی سکته کردم، احساس کردم روحم از جسمم جدا شده است. جسمم را می‏دیدم. به این نکته متوجّه شدم که هم‏اکنون مرحلۀ سؤال پیش می‏آید، خودم را آماده می‌کردم که چیزی عرضه کنم. مروری به همۀ خدماتم کردم، از اوّل درس خواندن، تأسیس مدرسه، تأسیس دانشگاه، قوۀ قضائیه، همۀ این عمر طولانی پرتلاش و پرکوشش را مرور کردم. دیدم چیزی که قابل عرضه به محضر خداوند باشد، ندارم. دچار وحشت و اضطراب شدم. گشتم چیزی قابل‏عرضه پیدا کنم. ناگهان به این فکر افتادم، به ذهنم خطور کرد که من در اصل محبت خداوند متعال، اصل محبت پیامبر اکرم(ص)، اصل محبت به اهل ‏بیت - علیهم السلام - خالص بودم. هیچ انگیزه‌ای جز دوستی خود آنها را نداشتم. فرمودند وقتی این موضوع به ذهنم خطور کرد، فرحناکی و گشایشی در روحم پیدا شد، احساس کردم راه نجات آمد. بعد فرمودند در همین حین بود که مجدداً برگشتم و دوباره نفس کشیدم.

آیة اﷲ موسوی اردبیلی، این‏طور زندگی کردند. در محبت خدا، در محبت اهل بیت(ع) و در خدمت به مردم، خالص بودند. ایشان دوست‌دار همۀ فضیلت‌ها و عظمت‏ها بودند. جامعۀ ما نیاز دارد که موسوی اردبیلی‌ها را بیشتر بشناسد. و‏اﷲ، باﷲ، جوانان این کشور، نیاز دارند هاشمی‌ها را بهتر بشناسند. بهشتی‏ها را، مطهری‏ها را بشناسند. جوانان حوزۀ ما نیز نیازمندند از اندیشۀ بلند آنها، از زندگی سادۀ آنها، از تلاش آنها آگاه شوند. جامعۀ ما نیازمند شناخت بیشتر امام و یاران امام است. من امیدوارم در ‏کنار کارهای دیگری که رسانه‏های ما می‏کنند، در این دوران تخریب و بداخلاقی، به این موضوعات اهتمام ورزند. از سروران عزیز، اعزّۀ بزرگوار، علما و شخصیت‏های حاضر در مجلسُ به سبب اطالۀ سخن پوزش می‏طلبم؛ اما به هر حال خواستم به محضر یک عالم بزرگوار از یاران امام، ادای دین کنم.

همین‏جا این مصیبت را به محضر همۀ حوزه‏های علمیه، مراجع عظام تقلید، به محضر مقام معظّم رهبری که خود از یاران همراه و دیرین آیة اﷲ موسوی اردبیلی بودند و به محضر همۀ شما حضّار گرامی، سروران معزّز، به‏ویژه بیت رفیع آیة اﷲ العظمی موسوی اردبیلی، به آقازاده‏های بزرگوارشان، به‏ویژه جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج سیّد علی آقای موسوی اردبیلی تسلیت عرض می‏کنم و از زبان بیت شریف ایشان و از زبان سرور عزیزم آیة اﷲ سیّد حسن آقا و برگزارکنندگان این مجلس، از همۀ شما که از قم، از شهرستان‏های دیگر، از تهران، از شخصیت‌های عالی‏قدر که زحمت کشیدید و در این جلسۀ بزرگداشت حضور به‏هم رساندید، صمیمانه تشکر می‌کنم و از خداوند برای آن مرحوم و برای همۀ درگذشتگان و روح امام عزیز، علوّ درجات را مسئلت دارم. همچنین برای یار دیرین امام، شناسنامۀ درخشان انقلاب اسلامی و رفیق و همراه مرحوم آیة اﷲ العظمی موسوی اردبیلی، یعنی حضرت آیة اﷲ هاشمی رفسنجانی آرزوی سلامت و توفیقات بیشتر می‌کنم و امیدوارم سایۀ ایشان همواره بر سر ما مستدام باشد. والسلام علیکم و رحمة اﷲ و برکاته.

 

[1]. زمان سخنرانی: 10/10/1395؛ مکان: تهران، حسینیۀ جماران.

[2] . سورۀ مجادله، آیۀ 11.

[3] . سورۀ جمعه، آیۀ 5.

[4] . سورۀ آل ‏عمران، آیۀ 146.