")
حضرت آیة الله العظمی موسوی اردبیلی(ره) از نگاه دیگران
گفتگو با علما

گفت و گو با

آیت الله محمد محمدی ری شهری

آشنایی‌ شما با ایشان به قبل ‌از انقلاب بر می‌گردد یا بعد ‌از انقلاب؟

بسم اﷲ الرحمن الرحیم و به نستعین. آشنایی جدّی من با مرحوم ‌آیة اﷲ موسوی اردبیلی در سال‌های اوّل پیروزی بود. قبل ‌از انقلاب ایشان با ‌آیة اﷲ مشکینی(ابوزوجۀ بنده) دوستان نزدیک بودند؛ لیکن من ارتباطی با ایشان نداشتم.

بعد ‌از انقلاب به ‌تناسب مسئولیتی که ایشان در دادستانی کل و دیوان عالی کشور داشت و زمانی عضو شورای عالی قضائی بود، ارتباط داشتیم؛ اما رابطۀ نزدیک‌ترِ ما وقتی بود که ایشان رئیس دیوان عالی قضائی شدند. پس از آن بود که گه‌گاه خدمتشان می‌رسیدیم و جلسه داشتیم. بعضی اوقات، ناهار خدمت ایشان بودیم. خیلی بی‌تکلف و دوست‌داشتنی بودند. اگر گاهی وقت‌ها تند هم می‌شد، از کسی چیزی به دل نمی‌گرفت. طبیعی است که در اثنای کار، اختلافاتی بروز می‌کرد؛ اما با بزرگواری‌ و خوش‌رویی بالأخره حل و فصل می‌شد. یادم است که در حوزۀ قضا خیلی قانون‌گرا بودند؛ در ‌عین ‌حال که به امام شدیداً اعتقاد داشتند و امر ایشان را مطاع می‌دانستند، در بعضی مسائل خیلی روی نظر خودشان پافشاری می‌کردند؛ خصوصاً اگر نظرشان مستند به قانونی هم بود. یادم است که در زمان تصدی من در وزارت اطلاعات، ایشان در‌بارۀ مسئلۀ دستگیری اعضای حزب توده، به من گفتند: با امام صحبت کردم، ایشان فرموده است تمام اینهایی که گرفتید، مرتد و محکوم به اعدام‌اند. من خیلی تعجب کردم که امام چنین فتوایی داده باشند. خدمت امام رسیدم و عرض کردم که آقای موسوی اردبیلی از شما این‌طوری نقل می‌کنند. امام فرمودند: بله، من چنین حرفی زدم. گفتم چند نفر اینها باید اعدام شوند؟ ایشان فرمودند: مگر چند نفرند؟ گفتم اعضای تشکیلاتی آنها]چند[[2]  هزار نفرند. فرمودند: بروید در جلسۀ تشخیص مصلحت، و مسئله را آنجا مطرح کنید. آن ‌موقع مجمع تشخیص مصلحت رسمی نبود؛ همان سران قوا جمع می‌شدند و گاهی افراد دیگر را هم به‌تناسب موضوع برای جلسه دعوت می‌کردند. فرمودند بروید آنجا مطرح و تصمیم‌گیری کنید. ما رفتیم آنجا مطرح کردیم. در آن ماجرا هیچ ‌کس به ‌عنوان مرتد اعدام نشد؛ حتی رئیس کلّ تشکیلات مخفیِ حزب توده[3] (اخیراً هم دیدم مصاحبه‌‌ای کرده است). خود کیانوری و امثال او هم مدتی زندانی و بعد آزاد شدند؛ اما کسانی‌که جاسوسی کرده بودند، مثل بهرام افضلی[4] و نظامی‌های جاسوس، اعدام شدند.

آقای اردبیلی، در اظهار نظر محتاط بود. برای نمونه عرض کنم که آن موقع، اختیاراتی را که وزارت اطلاعات از امام می‌خواست، ایشان به سران قوا واگذار ‌کردند. ‌آیة اﷲ موسوی اردبیلی در این قضیه، جزو کسانی بود که اظهار ‌نظر قاطعی در غالب موارد نمی‌کرد. مواردی که در جلسه تصویب می‌شد، با اکثریت آرا بود و ایشان نظری نمی‌داد.

یعنی حد‌اقلی واگذار می‌کرد؟

موافقت ایشان یا حاصل نمی‌شد، یا خیلی اندک بود. در قضیۀ مهدی هاشمی، شنیدم که ایشان گفته‌اند آقای ری‌شهری خودش مستقیم می‌رود پیش امام، حرف‌ها را می‌زند، دستور را می‌گیرد و می‌آید ما را در محذور قرار می‌دهد؛ تقصیر ما است که زودتر نمی‌رویم خدمت امام. چنین گلایه‌ای از من داشتند؛ ولی در ‌عین ‌حال با ما خیلی رفیق بود. به‌گونه‌ای که گاهی‌ که ایشان نماز جمعۀ تهران را می‌خواند، اقامۀ جماعت عصر را به من می‌سپرد و خودشان می‌رفتند. در مجموع، از ‌نظر اخلاقی دوست‌داشتنی بود.

از جنبه‌های علمی در این زمینه، نمونه‌هایی ذکر بفرمایید.

چون با یک‌دیگر هم‌سطح و هم‌سن‌وسال نبودیم، ارتباط علمی نداشتیم؛ ولی در‌ کل از‌ نظر علمی، ایشان آدم توانایی بود. تدریس پس از تصدی ریاست دیوان عالی کشور، و نوشتارهای فقهی ایشان، گویای میزان توانمندی علمی ایشان است.

رابطۀ ایشان با مرحوم آقایان مشکینی و احمدی میانجی چگونه بود؟

ایشان برخی سال‌ها در تابستان در دانشگاه مفید، ‌هفت‌هشت نفر را به صبحانه دعوت می‌کرد: ‌آیة اﷲ شبیری، آیة اﷲ میانجی، آیة اﷲ سیّد مهدی روحانی، آیة اﷲ میرمحمدی و آیة اﷲ مشکینی. معلوم می‌شود که دوستان نزدیکی بودند. چند بار من را هم دعوت ‌کردند. این جلسات بعد ‌از اینکه ایشان دچار عارضه و بیماری شدند، تعطیل شد؛ ولی تابستان‌ها معمولاً ایشان یک جلسۀ این‌طوری داشت و در جلسات، خیلی هم خوش‌مشرب بود.

زمین دار‌الحدیث را قرار بود از ایشان بخرید؟

بله. من دنبال این بودم که برای دار‌الحدیث زمینی تهیه کنم. ایشان گفتند جلو ساختمان دانشگاه مفید، زمین مناسبی داریم؛ می‌توانید بردارید. آنجا زمین زیاد دارند؛ نمی‌دانم الآن فروختند یا هست. اوّل گمان کردم که ما توان خریدش را داریم. کنار دانشگاه زمینی را معرفی کردند که مناسب کار ما نبود؛ چون نزدیک کوه و سنگلاخ بود و آماده‌سازی‌اش برای ساختمان هزینه داشت. خیلی هم مایل نبودم که در آنجا زمین بگیرم؛ چون زمین‌های آن منطقه مصادره‌ای است. می‌خواستم زمین دار‌الحدیث، از این گونه مشکلات نداشته باشد. دوست داشتم نه اوقافی باشد، نه مصادره‌ای. سرانجام هم به لطف الهی، زمین مناسبی پیدا کردیم که همین محل فعلی دارالحدیث، در حاشیۀ اتوبان است.

اگر از ایشان خاطره‌ای دارید، بفرمایید؟

خاطرۀ خیلی قشنگی از شفا یافتن ایشان هست که من در جایی نوشتم. ‌آقای موسوی اردبیلی فرموده‌اند: پیش ‌از انقلاب شکوهمند اسلامی، چند سالی پشت ‌سر ‌هم موفّق شدم به مکّه بروم؛ گاهی حج و گاهی عمره. در یکی ‌از سال‌ها که می‌خواستم به عمره بروم، در ایران بیمار شدم، کلیه‌ام سنگ‌ساز بود. رفتم پیش آقای دکتر عطریان، عکس گرفتند و گفتند کلیه‌ات مقداری سنگ ساخته و مشکل‌ساز شده است؛ عمل کنید بهتر است. چند روزی طول کشید، درد کلیه‌ام شدید شد. رفتم بیمارستان پارس، تا نگاه کردند، گفتند باید الآن عمل کنید؛ اگر الآن عمل نکنید، ممکن است به ‌فاصلۀ یک ساعت تا دو ساعت، حال بدی پیدا کنید و برگردید همین‌جا. من چون با ماشین یکی ‌از دوستان به بیمارستان رفته بودم، گفتم فعلاً آمادگی ندارم؛ اجازه بدهید فکر کنم. در منزل دردم شدید شد. چند بار قرص مسکّن خوردم ولی اثرش کوتاه‌مدت بود. در همان ایام، حدود پنج نفر از رفقا که قبلاً قرار گذاشته بودیم با ‌هم به مکّه برویم، عازم عمره بودند؛ اما این بیماری ممکن بود مانع رفتن من شود. چون به دوستان قول داده بودم و آمادگی عمل جراحی هم نداشتم، داروها را برداشتم و با وسایل مورد ‌نیاز، عازم سفر عمره شدم. دردم تا مدینۀ منوّره ادامه داشت و به‌تدریج شدیدتر می‌شد. رفقا یک روز برای من صبحانه آوردند؛ دیدند من از درد به خودم می‌پیچم. به ‌تعبیر دوستان، زمین را چنگ می‌زدم. وقتی مرا با این ‌حال دیدند، دو‌سه دکتر ایرانی را که برای سفر عمره آمده بودند، به بالین من آوردند. پزشکان بعد ‌از معاینه گفتند حال شما اصلاً خوب نیست و باید فوراً عمل کنید؛ یا در مدینه و یا بروید ایران. جرئت نکردم در مدینه عمل کنم؛ زیرا آن ‌زمان در مدینه امکانات کافی فراهم نبود. گفتم می‌روم ایران.

دوستان برای من بلیت گرفتند و مقدمات سفر را به ایران فراهم کردند و خودشان نیز در ‌حال تدارک رفتن به مسجد شجره برای عمره بودند. به‌ نظرم رسید که قبل از ترک مدینه، بروم زیارت خداحافظی و وداع با پیغمبر. ما‌بین ظهر و عصر، زمان خلوتی، به مسجد‌النبی رفتم. بالای سر پیغمبر از مقابل ایشان، و شبکه‌های بالای سر نگاه کردم؛ با حالت درد، دو رکعت نماز خواندم؛ نمازم هم، خیلی با حضور قلب نبود. بعد ‌از نماز کمی دعا کردم و به حضرتش عرض کردم: به من گفتند باید برگردی به ایران؛ آمدم برای زیارت وداع و دو ساعت دیگر از اینجا می‌روم؛ امّا با این وضعیت برگشتن، برای من خوب نیست؛ دشمن پیِ بهانه است؛ شاید بگویند تا مدینه رفتی، خدا به شما توفیق مکّه نداد؛ حتی اجازه نداد به مسجد شجره بروی و احرام ببندی. برای شما هم خوب نیست؛ اینجا از مکان‌هایی است که دعا مستجاب می‌شود. ممکن است عده‌ای که ایمان درستی ندارند، بگویند، مطالبی که در‌بارۀ شما می‌گفتیم، دروغ است و یا بگویند این بندۀ خدا زائر است، درد هم می‌کشد. در ‌هر ‌صورت خداحافظ. بلند شدم و از مسجد بیرون آمدم. در راه احساس کردم دردم مقداری تخفیف پیدا کرده است. رسیدم به هتل. تا دوستان برای رفتن به مسجد شجره آماده شوند، یکی‌دو ساعت طول کشید. من حالم کم کم خوب شد. وقتی دوستان سوار خودرو می‌شدند، حالم خوب بود و درد نداشتم. به ‌نظرم رسید فعلاً با آنها به مسجد شجره بروم و احرام ببندم؛ چند ساعت وقت دارم، بروم مکّه عمره به‌جا بیاورم، اگر درد داشتم از همان‌جا هم می‌توانم برگردم؛ اما دوستان گفتند برگرد ایران. گفتم نمی‌روم. گفتند: ما بلیت گرفتیم! گفتم می‌روم مسجد شجره. با دوستان رفتم مسجد شجره و احرام بستیم؛ سپس سوار یک وانت روباز شدیم و به ‌سمت مکّه راه افتادیم. نزدیک مکّه قدری درد احساس کردم؛ ولی شدید نبود. به دوستان گفتم بروید هتل بگیرید؛ من عمره را به ‌جا بیاورم و بیایم. رفتم مدخل ورودی مسجد، وضو گرفتم و آمادۀ انجام اعمال شدم. طواف کردم، نماز طواف را خواندم و اعمال را انجام دادم؛ بعد ‌از اعمال، حوصله نداشتم ببینم دوستان کجا اتاق گرفته‌اند، و همان‌جا خوابیدم. دردم کم شده بود. وقتی از خواب بیدار شدم، آفتاب زده بود. نزد رفقا رفتم در‌ حالی‌که بیماری برطرف شده بود و دیگر سراغم نیامد؛ تا در مکّه بودم نیز حالم خوب بود. در ایران هم اصلاً بیماری نداشتم. متوجّه نشدم سنگ کلیه‌ام دفع شد، آب شد، خُرد شد؛ نمی‌دانم. با‌ توجّه‌ به اینکه کلیۀ من سنگ‌ساز بود، در این ‌مدت الحمدﷲ تا‌کنون درد کلیه نداشتم. بعد ‌از انقلاب نیز تا این ‌ساعت که در خدمت شما هستم، درد کلیه نداشته‌ام. من این کرامت را از پیغمبر اکرم(ص) می‌دانم و آن را به حساب خوبی خودم نمی‌گذارم؛ به حساب عظمت رسول اﷲ می‌گذارم.

خاطرۀ دیگر این‌که: یادم است آقای موسوی اردبیلی ]ظاهراً ماجرای سکتۀ اوّل خود را[ قریب به این مضمون تعریف کرد: دانشگاه مفید بودم که ناگهان حالم بد شد. مرا آوردند در بیمارستان آیة اﷲ گلپایگانی. در آنجا یک‌لحظه‌، گویی روح از بدنم جدا شد. احساس ‌کردم در فشار شدیدی هستم؛ گویی دارم با خدا روبه‌رو می‌شوم. فکر کردم چه دارم الآن؟ هر ‌چه فکر کردم که چه دارم که به خدا ارائه کنم، چیزی به ذهنم نرسید. یک‌دفعه گفتم یعنی من حضرت فاطمه را هم دوست ندارم؟ این را که گفتم حالم منقلب شد، داد زدم. کم‌کم به ‌هوش آمدم و دیدم آقای سیّد محمود شاهرودی و پسرم بالای سرم هستند. گفتند: چرا گریه می‌کردی؟

از ارتباط ایشان با امام هم خاطره‌ای دارید؟

حاج احمد آقا می‌گفت فرق شما با آقای موسوی اردبیلی این است که شما وقتی می‌آیید پیش امام، حرفت را در چند دقیقه خلاصه می‌کنی؛ آقای موسوی اردبیلی، با جزئیات و طولانی می‌گوید. خود امام معمولاً حرف‌ها را خوب گوش می‌داد و کوتاه و سنجیده جواب می‌داد. گاهی هم حرف‌ها را می‌شنیدند اما جواب را به وقتی دیگر موکول می‌‌کردند. مرحوم حاج‌ احمد آقا می‌گفت: آقای اردبیلی تا کامل و به‌تفصیل حرف‌هایش را به امام نمی‌گفت، نمی‌رفت.

ممنون و سپاسگزاریم.

خداوند ایشان را با اجداد طاهرینش محشور فرماید!

 

[1]. زمان گفت‌وگو: 28/4/1396؛ مکان: قم، مؤسّسۀ علمی - فرهنگی دارالحدیث؛ توسط مهدی مهریزی.

[2]. آیة اﷲ ری‌شهری: تعداد اعضا دقیق یادم نیست، ولی به احتمال قوی، دو هزار نفر بودند.

[3]. بنا به گفتۀ آیة اللّٰه ری‌شهری، احتمالاً فامیلی ایشان، «پرتوی» بود.

[4]. بهرام افضلی، مشهور به ناخدا افضلی، متولد ۱۳۱۷ در قم بود و در اسفند ۱۳۶۲ در تهران اعدام شد. وی نخستین فرمانده نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود؛ ولی به اتهام عضویت در شبکۀ مخفی نظامیان حزب تودۀ ایران دستگیر و همراه ۹ نفر دیگر از افسران بلندپایۀ ارتش در سال ۱۳۶۲ اعدام شد.

 

گفت و گو با

آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد

لطفاً زندگی‌نامۀ مختصری در معرفی خودتان بفرمایید.

بسم ‌اﷲ ‌الرحمن ‌الرحیم. سیّد ‌مصطفی محقّق داماد، متولد سال 1324 شمسی در قم، از یک خانوادۀ روحانی. پدرم از فقهای بنام زمان خودش بود. تا روزی ‌که شناسنامه‌ در کار نبود، ایشان سیّد ‌محمد موسوی یزدی امضا می‌کردند. زمان صدور شناسنامه، به‌ دلیل شهرتشان در تحقیق، ایشان را محقّق نامیدند و بعد ‌از ‌اینکه داماد مرحوم آیة ‌اﷲ حاج‌ شیخ ‌عبدالکریم حائری، مؤسّس حوزۀ علمیۀ قم شدند، به «محققِ داماد» معروف شدند. بنابراین، بنده نوۀ مؤسّس حوزۀ علمیۀ قم هم هستم.

بعد ‌از ششم ابتدایی وارد حوزۀ علمیۀ قم شدم و بی‌درنگ تحصیلات حوزوی را پیش استادانی که پدر و برادرم معرفی فرمودند، ادامه دادم. سطوح عالیه را نزد شخصیت‌های برازنده‌ای به‌پایان رساندم؛ نزد بزرگوارانی همچون ‌آیات عظام و حجج اسلام: ستوده، اراکی، موسوی اردبیلی، امجدی، مشکینی، شهید ‌بهشتی(آن‌وقت ایشان در قم دبیر مدرسه هم بودند؛ ولی به ‌خواهش بنده و توصیۀ پدرم، درس مکاسب را برای ما شروع کردند)، سلطانی و منتظری گذراندم. در سال‌های 1338، مشغول علوم جدید شدم و از‌ طریق امتحانات متفرقه در سال 1341ـ42 دیپلم متوسطه گرفتم. هم‌زمان با تحصیل در حوزۀ علمیۀ قم، وارد دانشگاه شدم و مدارج تحصیلی دانشگاهی را طی کردم. همان زمان مقداری نیز فلسفه خواندم. بعد از‌ اینکه مرحوم ‌استاد‌ علامه ‌طباطبایی، اواسط تدریس کتاب اسفار، به کسالت قلبی دچار و درسشان تعطیل شد، خدمت مرحوم استاد ‌مطهری رسیدم و دورۀ کامل حکمت و فلسفۀ اسلامی را خواندم.

در رشته‌های مختلف حقوق اسلامی و فلسفه، دورۀ دانشگاهی را ادامه دادم تا ‌اینکه علاقه‌مند شدم دوره‌های حقوق بین‌الملل را در دانشگاه‌های معتبر اروپا بگذرانم. با امتحانات و کنفرانس‌هایی که ارائه دادم در دانشگاه لوون بلژیک (OttigniesـLouvainـlaـNeuve)[2] به ‌عنوان دانشجوی دکتری پذیرفته شدم و بعد از هفت‌سال، رسالۀ دکتری‌ام را با ‌عنوان «حمایت از افراد غیر نظامی در دوران جنگ مسلحانه از ‌دیدگاه حقوق اسلام و حقوق بین‌الملل» نوشتم. در جلسۀ دفاع از رساله، امتیاز بسیار عالی گرفتم و چون امتیازش بسیار عالی بود، ناشری وابسته به مؤسّسۀ دانشگاه کلمبیا در نیویورک، آن ‌را منتشر کرد و الآن چاپ سومش در ‌دست انتشار است.

در سال 1359 به ‌دعوت مرحوم ‌آیة ‌اﷲ بهشتی، همکاری با ایشان را برای تنظیم کمیسیون‌های تدوین قوانین، تغییر قوانین و اسلامی کردن دادگستری آغاز کردم. در ‌محضر برادر بزرگوارم ‌آیة ‌اﷲ سیّد ‌علی محقّق داماد به تهران می‌آمدیم و آیین دادرسی را بازنویسی می‌کردیم؛ مواد اسلامی‌اش را با اظهار ‌نظر اخوی و دوستان، حقوقدان‌های بزرگ و با ملاحظات اسلامی نوشتیم؛ ولی برای تصویب با مشکلاتی روبرو شد.

در قانون اساسی، سازمانی به ‌نام «سازمان بازرسی کلّ کشور» پیش‌بینی شده بود. قانونش را خودمان نوشته بودیم و تنظیم کرده بودیم. بعد ‌از اینکه در مجلس تصویب شد، ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی از من خواستند مسئولیت سازمان بازرسی کلّ کشور را در تهران بپذیرم. آن ‌زمان اعضای شورای عالی قضائی، عبارت بودند از: ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی، مرحوم ‌آیة ‌اﷲ ربانی املشی و ‌آیة ‌اﷲ جوادی آملی. بنده تا سالی‌که ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی در مقام ریاست دیوان عالی کشور بودند، در ‌خدمت ایشان باقی ماندم و رئیس قوۀ قضائیۀ بعدی را هم چند‌سالی همراهی کردم؛ سپس به ‌انتخاب خودم فرد دیگری را معرفی کردم و استعفا دادم و امروز استاد ‌تمام پایۀ 23 دانشکدۀ حقوق تهران هستم.

اوّلین آشنایی شما با ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی به چه سالی برمی‌گردد و از چه منظری با این شخصیت آشنا شدید؟

‌آیة ‌اﷲ سیّد ‌عبدالکریم موسوی اردبیلی تحصیل‌کردۀ مکتب قم و یکی ‌از مجتهدان خرّیط حوزۀ علمیۀ قم است. ایشان تقریباً تمام درسشان را نزد پدر من، مرحوم ‌آیة ‌اﷲ سیّد ‌محمد محقّق داماد خواندند. آشنایی بنده از دورانی است که ایشان شاگرد پدرم بودند و همراه دوستانشان به خانۀ ما رفت‌و‌آمد می‌کردند. سال‌های بعد، برادر بزرگم در مسجد امام، درس مکاسب ایشان را شرکت می‌کردند و من هم گاهی در ‌خدمتشان بودم. مرحوم پدرم نسبت ‌به ایشان جملات محبت‌آمیزی می‌گفتند و ‌به مقام علمی ایشان ارج می‌نهادند. وقتی به ارومیه رفتند، هر چند ‌وقت یک‌بار به قم می‌آمدند و در اوّلین فرصت با استادشان مرحوم پدرم دیدار می‌کردند. لذا با ایشان انس بسیاری داشتیم. ما علاقه‌مند بودیم که ایشان را ببینیم و صحبت کنیم؛ به‌خصوص اینکه عضو گروه روشنفکریِ قم بودند. مرحوم ‌آیة ‌اﷲ دکتر سیّد ‌محمد بهشتی و ایشان و ‌آیة ‌اﷲ مکارم شیرازی و دوستان دیگرشان مجلۀ مکتب اسلام را منتشر کرده و از ‌نظر جامعیت، نویسندگی و روشنفکری برای ما طلبه‌های جوان الگو بودند.

زمانی ایشان کتابی منتشر کردند علیه بهائیت با نام جمال ابهی. کتابشان را به پدرم نشان دادند. من هم در جلسه نشسته بودم. به والد عرض کردم شما این کتاب را نمی‌‌خوانید، و ایشان هم کتاب را به من اهدا کردند. آن ‌کتاب هنوز در کتابخانۀ من هست. سپس از ارومیه به تهران آمدند و در خیابان امیرآباد در مسجدی امام جماعت شدند. من در دانشگاه تهران سال‌های آخر را می‌گذراندم. هر وقت در آن اطراف بودم، وقت نماز می‌رفتم در مسجدی که ایشان نماز می‌خواندند. عادت داشتند بعد ‌از نماز، تفسیر قرآن می‌گفتند. من هم می‌نشستم تا پس ‌از تفسیر، ایشان را ببینم. به ‌هر ‌حال آشنایی ما بسیار عمیق و گسترده بود. بعد هم نوشتن قانون در دادگستری شروع شد و روابطمان عمیق‌تر گشت و تا امروز ادامه دارد.

شما در کتاب تحوّ لات فقه شیعه دربارۀ مکتب قم توضیح داده‌اید و آیة اﷲ موسوی را هم متعلّق به همین مکتب دانسته‌اید. در این باره بیشتر توضیح بفرمایید.

بله. من در کتاب تحوّلات فقه شیعه دربارۀ مکتب اجتهادی قم تحقیق مفصّلی ارائه دادم. ‌آیة ‌اﷲ ‌العظمی موسوی اردبیلی هم فارغ‌‌‌التحصیل همین مکتب است. مکاتب فقهی، مختلف است و حداقل سه مکتب حوزوی در قلمرو فقه و فرهنگ فقاهت وجود دارد: مکتب نجف، مکتب سامرا و مکتب قم. متد فقهی‌ و عملی‌ مکتب قم، خاصّ خودش است و تمایز بسیار عمیقی با مکتب‌های اجتهادی دیگر دارد. درست است که حوزۀ قم فرزند حوزۀ سامرا است، اما با روش اجتهادی سامرا متفاوت است. مکتب قم با مرحوم حاج شیخ ‌عبدالکریم حائری، آغاز شد و بعد به دست علمای ثلاث و سپس مرحوم آیة اﷲ ‌العظمی بروجردی پرورش یافت. آیة اﷲ ‌العظمی بروجردی متد مخصوص به خودشان را داشتند؛ هر چند ‌که مقید بودند از چارچوب و متدی که از مرحوم حائری یزدی به ‌جای مانده بود، چندان تجاوز نکنند. یکی ‌از روش‌های اجتهادی مکتب قم، توجّه خاص به قرآن است؛ یعنی در روش فقهی، بیش‌ از مکتب‌های دیگر از قرآن بهره می‌گیرد و در مباحث فقهی به قرآن، بیشتر استدلال می‌کند. این روش را در آثار ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی، مرحوم دکتر ‌بهشتی، ‌آیة ‌اﷲ منتظری، ‌آیة ‌اﷲ مکارم شیرازی و آیة اﷲ سبحانی می‌بینید. وقتی در مسائل فقهی‌، بیشتر از مکتب‌های دیگر، از آیات قرآن بهره می‌گیرند و به قرآن استدلال می‌کنند، ناگزیر گاهی به نتایج متفاوتی هم می‌رسند. در تأسیس اصل، استدلالاتِ فنیِ اصولی و فهم روایی و ‌کاربست روش‌های استنباطی و صدور فتوا، روش قم متفاوت است و مسیر خاصی است.

همچنین مکتب قم، برون‌گراتر است. فارغ‌التحصیلان قم این خصوصیت را دارند که در‌ کنار فعالیت‌های علمی، به درد مردم و مشکلات آنان هم توجّه می‌کنند. از این رو است که مؤسّس حوزۀ علمیۀ قم در ‌کنار مرجعیت، بیمارستان هم می‌سازد و دارالایتام و... ‌آیة ‌اﷲ ‌العظمی گلپایگانی - رحمة اﷲ ‌علیه - بیمارستان ساخت و سراسر جهان تشیّع را زیر نظر داشت.

‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی هرجا رفته‌اند، از ارومیه تا تهران، کارهای بسیار ارزشمندی کرده‌اند و همۀ این کارها در کنار فعالیت‌های علمی‌شان بوده است. ایشان از نسل روشنفکری و آزاداندیشی حوزه هستند. در تهران، مکتب توحید و مؤسّسۀ مفید، دبستان‌ها و دبیرستان‌های به‌سبک روز و بسیار عالی را بنیان گذاشت که در زمان خودش پیشرفته‌ترین مؤسّسه‌های فرهنگی در تهران به شمار می‌آمدند. همین مکتب توحید که به ‌دست ایشان تأسیس شد، تنها یک مسجد سنّتی نبود؛ در ‌کنار مسجد، سالن سخنرانی، کتابخانه و مرکز پاسخ به سؤالات هم بود. به ‌هر ‌حال کارهای ابتکاری و به‌روز هم در تهران کردند که آثارش هنوز باقی است. این برون‌گرایی و فعالیت‌های مردم‌گرایانه، از ویژگی‌های حوزۀ قم و روش اجتهادی مکتب قم است که آقای موسوی اردبیلی هم به آن پایبند و حتی در آن شاخص بودند.

از دیگر ویژگی‌های مکتب قم، اهتمام بیشتر به امر تبلیغ است. یک طلبه در قم، هم باید کار فقهی و علمی بکند و هم در ‌کنارش باید منبر برود، به روستاها سفر کند، مساجد را رونق بدهد و... طلاب نجف، معمولاً منبر نمی‌روند؛ فقط درس می‌خوانند. در اوقات فراغت، می‌روند زیارت یا کارهای دیگر. کار تبلیغی ندارند. طلاب نجف، بیشتر یا در خانه مطالعه می‌کنند یا مشغول زیارت‌اند و به امور عبادی می‌پردازند و یا در حال درس و بحث و این‌گونه امورند؛ ولی در حوزۀ قم، تعطیل دروس به معنای شروع برنامه‌های تبلیغی است. بیشتر مراجع قم، روزی منبری‌های بزرگ ایران بودند. آقای مکارم، در آبادان و اهواز منبر می‌رفتند؛ آقای سبحانی در حسینیۀ بنی‌فاطمه تهران منبر می‌رفتند؛ آقای موسوی اردبیلی در مسجد امیرآباد منبر می‌رفتند؛ آقای وحید خراسانی در کویت برنامه‌های تبلیغی داشتند و آنجا برای مردم سخنرانی می‌کردند.

از خاطراتتان با آقای موسوی اردبیلی هم بفرمایید.

به ‌خاطر دارم که روزی ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی آمدند به خانۀ ما برای دیدار با پدر. تازه از ارومیه آمده بودند. یادم است که روحیه‌‌ای بسیار شاد داشتند و دائم از پدرم سؤال می‌کردند. صدای آقای موسوی اردبیلی را از بیرون اتاق می‌شنیدم که دارند مباحثه می‌کنند و می‌پرسند. هر وقت ایشان را می‌دیدم، همین‌طور بودند. وقتشان را تلف نمی‌کردند. همیشه آمادۀ بحث و گفت‌وگو بودند و از هر فرصتی برای طرح سؤالاتشان استفاده می‌کردند. در جلسات، یا سؤال می‌کردند یا طرح مسئله داشتند یا گزارش علمی می‌دادند. واقعاً بحّاث عمیقی بودند. من این خاطره را فراموش نمی‌‌کنم که مرحوم والدِ ماجدِ ما، به ‌حالت اعتراض به ایشان گفتند: فلانی چرا نمی‌آیی قم که کارت را ادامه بدهی؟ چرا ارومیه ماندی؟ ماندن تو در ارومیه واقعاً لازم است؟ اگر نباشی مشکلی پیش می‌آید؟ چرا نمی‌آیی قم؟ تدریس تو در قم با اقبال طلاب روبه‌رو شد. برای ‌چه رفته‌ای ارومیه و آنجا مانده‌ای؟ چرا آنجا را ترجیح می‌دهی؟ اینها را به ‌عنوان اعتراض بیان کردند. بعد گفتند: به ‌هر ‌حال زندگی می‌گذرد. ما هم که ماندیم در قم و ادامه دادیم، آسان نگذشت ولی گذشت. بر شما هم که قم را رها کردید و به امور دیگر می‌پردازید، می‌گذرد. گویا منظور پدر این بود که اگر برای خلاصی از مشکلات قم، هجرت کرده‌اید، بدانید که مشکلات تمام می‌شود و نباید تسلیم آنها شد. بعد فرمودند: درست است که شما آنجا خدمت می‌کنید، مفید هستید و مردم از شما استفاده می‌کنند؛ ولی حوزۀ قم به شما و امثال شما بیشتر نیازمند است. مرحوم آقای داماد، نسبت‌ به تدریس ایشان بسیار مبتهج بودند و می‌دانستند که ایشان مدرّس بنامی هستند. همان ‌موقع افرادی در عرض ایشان مکاسب و رسائل می‌گفتند؛ اما والد ما چون شخص بسیار صریحی بودند، به ما که جوان بودیم می‌گفتند درس آنها نروید، آنها عمق مکاسب و رسائل را نمی‌فهمند، وقتتان را پیش آنها تلف نکنید. آقا ‌سید ‌کریم، مکاسب را خوب می‌فهمد، فقه را خوب درک می‌کند، باهوش است، با‌استعداد است، خوش‌بیان است. همچنین از مرحوم‌ بهشتی و ‌آیة ‌اﷲ منتظری تعریف می‌کردند و می‌گفتند بروید پیش اینها درس بخوانید. زمانی ‌که ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی مکاسب می‌گفتند، من مکاسب‌خوان نبودم، برادرم درس ایشان می‌رفت. من هنوز شرح لعمه می‌خواندم؛ ولی بعد که خواستم مکاسب بخوانم، خود ایشان به من گفت برو پیش آیة اﷲ حسینعلی منتظری یا پیش آقای بهشتی. آن ‌وقت خودشان قم نبودند. غرضم این است که انس آقای اردبیلی با استادشان، انس فرزندی با پدر بود. بسیار به هم علاقه‌مند بودند و سعی می‌کردند این روابط دوستانه و مهربانانه را همواره حفظ کنند.

سال‌های آخر دهۀ بیست یا میانۀ دهۀ سی، جریانی مشهور به نوگرایی و طرح شیوه‌های جدید در حوزه شکل می‌گیرد. این رویداد و تلاش‌های ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی، استاد‌ مطهری، شهید ‌بهشتی، امام ‌موسی ‌صدر و برخی از بزرگان را که طلایه‌دار آن بودند، چگونه ارزیابی می‌کنید؟

من به‌ عنوان طلبه‌ای جوان و فعّال، در متن جریان بودم و می‌دیدم که چه اتفاقاتی می‌افتد. در حقیقت من و مانند من، محصول همان جریان هستیم. بین سال‌های 36 تا 40، سال‌هایی است که طلبۀ جوانی بودم و تمام وقتم در مدرسۀ فیضیه و حوزۀ قم می‌گذشت، پدرم در آن زمان، نه مرجعیتی داشت و نه کار دیگری. تمام وقتش را اختصاص می‌داد به تدریس و تحقیق. مدرّس و محقّق مشهوری بودند؛ اما جزو مقامات عالی‌رتبۀ حوزه محسوب نمی‌شدند. درس صبح، فقه بود، و درس بعدازظهر، اصول. نسل بعد، شاگردان ایشان بودند که برای درس به منزل ما آمد‌و‌رفت می‌کردند. چند کار در آن ‌زمان انجام شد که بسیار مهم بود: اوّل اینکه ‌آیة ‌اﷲ ناصر مکارم شیرازی کتابی نوشتند به ‌نام فیلسوف‌نماها که ردیّه‌ای بود بر افکار مارکسیستی و توده‌‌ای‌ها. سال 1336ش ایشان طلبه‌ای سی‌ساله بودند و ما طلبۀ هفده‌هجده‌ساله که ناظر این جریان بودیم. صدایش پیچید که طلبۀ جوانی در قم چنین کتابی نوشته و برندۀ بهترین کتاب سال کشور شده است. بعد ‌از این قضیه، دو حرکت شروع شد: نخست، تدریس کلام با متد جدید بود. پیش از این، کلام در حوزه‌‌ها منحصر بود به خواندن شرح تجرید و متون قدما؛ اما حالا برای اثبات صانع، از مسائل طبیعی، خورشیدشناسی، آسمان، زمین و این گونه مسائل هم بحث می‌شد. ‌آیة ‌اﷲ مکارم شیرازی و ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی از افرادی بودند که این مسائل را وارد مباحث کلامی کردند. یادم است که مقارن این قضیه، مجلۀ مکتب اسلام[3] چاپ شد. شاید باورتان نشود؛ ولی آن ‌زمان رسم نبود که فضلای حوزه به زبان فارسی بنویسند، طلاب هر چه می‌نوشتند، عربی بود. درس استادشان را به عربی تقریر می‌کردند؛ مثلاً ‌آیة ‌اﷲ منتظری درس ‌آیة ‌اﷲ ‌العظمی بروجردی را به عربی تقریر کرده بود. در نجف همۀ درس‌های علمای نجف به عربی تقریر شده است. اصلاً فارسی‌نویسی در قم رایج نبود. نوشتن به زبان فارسی، افت داشت. خلاف زی طلبگی محسوب می‌شد!

شهید مطهری که او هم از شاگردان پدرم بود، آن موقع در رادیو تهران صحبت می‌کرد، در دانشگاه تهران هم درس می‌داد. دو ‌نفر از قم رفته بودند به تهران: یکی استاد مرتضی مطهری و دیگری استاد مهدی حائری یزدی، پسر بزرگ مرحوم حاج شیخ ‌عبدالکریم حائری. واعظ‌زاده خراسانی هم از قم رفته بود مشهد. آن‌سال‌ها سیّد ‌جلال‌الدین آشتیانی هم رفته بود تهران؛ اما پیش‌کسوت، آن دو ‌نفر اوّل بودند که آمدند به دانشگاه تهران. آن موقع، آقای مفتّح دانشجو بود، هنوز استاد نشده بود. آقای مطهری و آقای حائری یزدی هم نگارش‌های فارسی داشتند؛ ولی در قم سابقۀ مجلۀ این‌چنینی نبود.

مجلۀ دیگری هم در قم منتشر می‌شد به ‌نام حکمت. مرحوم ‌سید ‌یحیی برقعی آن ‌را منتشر می‌کرد یا پشتیبان علمی آن بود. در نشریۀ حکمت مقالاتی از خودِ آقای برقعی چاپ می‌شد. افرادی دیگر از روحانیون قم هم در آن می‌نوشتند، ولی شهرت و مقبولیت نیافت؛ برخلاف مجلۀ مکتب اسلام که زود فراگیر شد و هر شمارۀ آن که چاپ می‌شد، به مثابۀ یک رویداد علمی و فرهنگی در کشور بود. هیچ مجله‌ای چنین سابقه و شمارگان و تاریخچۀ پرافتخاری ندارد. دست‌کم در منشورات دینی، من مجله‌ای را نمی‌شناسم که به لحاظ گسترۀ تأثیرگذاری به پای مجلۀ مکتب اسلام برسد. البته الآن دیگر آن فروغ را ندارد.

مجلۀ درس‌هایی از مکتب اسلام، نخست با موافقت مرحوم ‌آیة ‌اﷲ بروجردی و به صاحب‌امتیازی ‌آیة ‌اﷲ مکارم شیرازی منتشر شد. اوّلین شماره‌ای که منتشر شد خیلی صدا کرد؛ واقعاً خیلی عجیب بود. نویسندگان بنام و زبردست و افرادی که مقاله داشتند، ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی، مرحوم ‌بهشتی، ‌آیة ‌اﷲ مکارم شیرازی، ‌آیة ‌اﷲ سبحانی، امام ‌موسی‌صدر و سیّد مرتضی جزایری، همگی شاگردان مرحوم آقای محقّق داماد بودند. امام ‌موسی ‌صدر دوست صمیمی و هم‌دورۀ ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی نیز بود؛ اما مدتی بعد آنها را ترک کرد و آمد به تهران تا دورۀ حقوق اقتصادیِ دانشگاه تهران را بگذراند. بعد هم که به لبنان رفت. خلاصه حرکت این ‌گروه نیز زائیدۀ مکتب قم بود؛ مکتبی که فقط در گوشۀ حجره و فقاهت و دور از دنیای امروز منحصر نشد. در قم روزنامه‌خوانی طلاب، آن قدر عجیب نبود که در نجف خلاف مروّت محسوب می‌شد. طلبه‌ها با روزنامه و مجله‌های روز سر‌و‌کار داشتند، با افکاری که علیه اسلام منتشر می‌شد آشنا بودند، آنها را می‌خواندند و سعی می‌کردند که پاسخ بدهند. کتاب کشف اسرار امام خمینی، محصول این نگرش و روش است.[4]

دومین رویداد، حوادث منطقه‌ای بود. خاورمیانه تحت‌ تأثیر تفکر و فعالیت گروه‌‌های چپ قرار داشت. فعالیت نویسندگان چپ‌گرا و مارکسیست، حوزۀ قم و حوزۀ نجف را به ‌حرکت واداشت. بنابراین، ابتدا در قم و بعد در نجف، روحانیون در برابر توده‌ای‌ها و چپ‌گراها دست‌به‌قلم شدند. شهید ‌صدر کتاب فلسفتنا و اقتصادنا را نوشتند. در این دوران، نباید از نقش مهاجرت علامه ‌طباطبایی از تبریز به قم غافل شد. ایشان دستی توانا در علوم عقلی داشت و اسلام‌شناس به‌تمام‌معنا بود و از ‌طرفی به زبان فارسی هم قلم می‌زدند و کتاب مستطاب اصول فلسفه یا روش رئالیسم را نوشت و شهید ‌مطهری با پاورقی آن ‌را منتشر کرد. علامه طباطبایی مقداری هم با حرکت روشنفکریِ ایران انس داشت. آقایان هم دور ایشان جمع شدند، دست‌به‌دست هم دادند و حرکت روشنگری و روشنفکری دینی و تحوّل فکری در قم آغاز شد. مهم‌تر از همه، خودِ ‌آیة ‌اﷲ بروجردی بود. ایشان یک مرجع عادی نبود؛ بلکه مرجعی روشنفکر بود. در جهان اسلام و تاریخ شیعه، اوّلین مرجعی که به اروپا و امریکا نماینده فرستاد، ‌آیة ‌اﷲ ‌العظمی بروجردی بود. من از ‌آیة ‌اﷲ بروجردی در اسناد دایی‌ام مرحوم حاج‌آقا ‌مهدی حائری که از ‌طرف ایشان به واشنگتن رفتند، نامه‌ها و دست‌خط‌هایی به شخص ایشان دیدم که نمایانگر و معرّف نحوۀ تفکر ‌آیة ‌اﷲ بروجردی است. این بزرگوار از سال 1323 تا سال 1340، هفده‌سال، عَلَم مرجعیت جهانی شیعه را در قم به‌ دوش کشید و حوزۀ قم را متحوّل کرد. هنوز حوزه بر سفرۀ ایشان و شاگردانشان نشسته است. جهان‌بینی و نگرش آقای بروجردی، بسیار جلوتر از زمانه بود. اگر فضای عمومی حوزه و جامعه، قدری بازتر بود، ایشان دست به اصلاحات اساسی‌تری هم می‌زدند؛ اما در جایگاهی که ایشان بودند، بیش از این ممکن نبود.

یکی‌ از فعالیت‌های ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی در دورۀ جوانی، مبارزه با گروه‌های انحرافی، فرقه‌گرایی و فرقۀ بهائیت بود و کتاب جمال ابهی را در این‌باره، اوّلین‌بار به پدر شما هدیه کردند. چه ارزیابی و تحلیلی از فعالیت‌های ایشان در این زمینه دارید؟

به ‌نظرم می‌رسد که این ‌مسئله دنبال همان موضوعی است که من به طور کلّی عرض کردم. مکتب قم ویژگی‌اش این است که فارغ‌التحصیلانش گوشه‌گیر نیستند. در حجره یا گوشۀ کتابخانه نمی‌نشینند و تماشاگر نیستند. طلبۀ قم نمی‌گوید من وظیفه‌ام درس خواندن و فتوا دادن است و لازم نیست نگاهی به بیرون خودم داشته باشم، ببینم بر جهان اسلام چه می‌گذرد. نسل فارغ‌التحصیل دورۀ اوّل قم، یعنی ‌آیة ‌اﷲ ‌العظمی گلپایگانی، ‌آیة ‌اﷲ ‌العظمی امام ‌خمینی، ‌آیة ‌اﷲ ‌العظمی محقّق داماد، حوزۀ گلخانه‌ای را قبول نداشتند. بعد ‌از آنها، ‌آیة ‌اﷲ منتظری، ‌آیة ‌اﷲ مکارم شیرازی، ‌آیة ‌اﷲ موسی شبیری زنجانی، امام ‌موسی ‌صدر، ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی، فارغ‌‌التحصیلان نسل دوم هستند. نسل‌های بعد ‌از ایشان هم همین‌طورند، هیچ ‌وقت به خودشان اجازه نمی‌دهند که بنشینند و تماشا کنند و فقط درس بخوانند. همیشه به بیرون هم نگاه می‌کردند که ببینند چه خبر است و در پیرامون آنها چه می‌گذرد. انتشار مجله و فعالیت‌های دیگر، همه ناشی ‌از همان طرز ‌تفکر است که عرض کردم و روی آن هم خیلی اصرار دارم.

سراغ فرقه‌های انحرافی رفتن و پاسخ دادن به شبهات آنها، مسئولیتی بود که یک طلبۀ فارغ‌التحصیل قم احساس می‌کرد. یک طلبۀ فارغ‌التحصیل قم مانند آقای مکارم با کمونیست‌ها برخورد می‌کرد؛ یک طلبۀ فارغ‌التحصیل قم مثل آقای موسوی اردبیلی با بهایی‌ها برخورد می‌کرد. این افراد به ‌دلیل شیوۀ تربیتی و آموزشی که در قم دیده بودند، به این امور اهمیت می‌دادند. آن ایام افرادی از فرقۀ بهائیت در شهرستان‌ها فعّال شده بودند و ایشان جمال ابهی را به ‌همین دلیل نوشتند. اما دربارۀ محتوای این کتاب عرض کنم که آقای موسوی اردبیلی در این اثر، شعار نداده‌اند و چیزهایی نگفته‌اند که بهایی‌ها بتوانند تکذیب کنند؛ یعنی از اسلوب‌های جدید تحقیق استفاده کرده و دیالوگی را برقرار ساخته‌اند. آن زمان، به‌شدت به چنین نوشته‌هایی نیاز بود. جوان‌ها در معرض خطر بودند و اگر صدای منطقی اسلام به گوششان نمی‌رسید، فجایعی به بار می‌آمد.

در دهۀ پنجاه، روحانیت مبارز تهران جلساتی با هم داشتند که به طور مرتّب برگزار می‌شد. دربارۀ نقش ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی در تشکیل این جلسات و آثار آن بفرمایید.

من نمی‌توانم به این سؤال درست پاسخ بدهم؛ چون در آن تاریخ من در تهران نبودم. در سال 1359 که به تهران منتقل شدم انقلاب پیروز شده بود. البته سال 58 به تهران رفت‌و‌آمد می‌کردم و از این جلسات هم آگاهی داشتم؛ قبل از آن هم بی‌اطلاع نبودم. من چون برای حضور در جلسات خصوصی و عمومی استاد مطهری به منزل ایشان می‌رفتم، در جریان آن جلسات قرار می‌گرفتم؛ چون جلسه‌های روحانیت مبارز معمولاً در خانۀ شهید مطهری برگزار می‌شد؛ اما اطلاع دقیقی از کمّ‌و‌کیف آن ندارم. همین‌قدر می‌دانم که این جریان در روند انقلاب و پیروزی آن و سپس در مدیریت کشور بسیار مؤثّر بود و آیة اﷲ موسوی اردبیلی هم در شکل‌گیری و ماهیت این جمعیّت روحانی، نقش محوری داشتند.

در مراکزی مثل مسجد امیرالمؤمنین(ع)، کانون توحید یا کانون‌های مرتّبط با مکتب قم چه افرادی فعّال بودند؟

تشکیل کانون توحید و مسجد امیرالمؤمنین(ع)، در اواخر دهۀ پنجاه بود. قبل ‌از آن، مرکز و کانون اصلی جریان روشنفکری در تهران، حسینیۀ ارشاد بود. این حسینیه را که تأثیر مهمّی بر رویکرد دینی و انقلابی دانشگاه‌های کشور داشت، عده‌ای از تجّار ساختند و بعد مرحوم ‌مطهری و دیگران اداره کردند. سخنرانی‌ها و برنامه‌های بسیار نوآورانه‌ای در آن اجرا می‌شد؛ مثلاً مجموعه‌مقالات کتاب محمد، خاتم پیغمبران در دو ‌جلد، از منشورات حسینۀ ارشاد است که نویسندگانش بهترین نویسندگان و استادان و متفکران آن زمان در ایران بودند. بعد ‌از انتشار مجلۀ مکتب اسلام در قم، سالنامه‌ای که بعد فصلنامه شد، به ‌نام مکتب تشیّع چاپ کردند. ‌آیة ‌اﷲ هاشمی رفسنجانی و آقای شهید باهنر، مدیران اصلی آن بودند و مجله را با هم اداره می‌کردند. اینها به تهران منتقل، و منتهی شد به قضیۀ حسینیۀ ارشاد که آقای هاشمی رفسنجانی عضو آنجا بود. آن ‌روز‌ها ‌آیة ‌اﷲ سیّد ‌علی خامنه‌ای قم را تقریباً ترک کرده و به مشهد رفته بودند؛ بعد ‌از تقریباً سال‌های 44 و 45 ایشان به مشهد رفتند و سال پنجاه در قم و تهران نبودند. بنابراین، حرکت روشنفکری تهران، دست امثال مرحوم استاد ‌مطهری و آقای هاشمی رفسنجانی و طلاب جوان‌تری بود که در‌ معیّت آنها کار می‌کردند.

در نهایت، حسینیۀ ارشاد نتواسنت رضایت روحانیت تهران را فراهم کند. مرحوم مطهری با حرکت تند روشنفکری ارشاد موافق نبودند. سبک سنّتی مرحوم‌ مطهری با روش‌های مرحوم شریعتی ناسازگار بود. نتوانستند همدیگر را تحمّل کنند و آقای مطهری از ارشاد جدا شد. علمایی مثل ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی هم به ‌دلیل ‌اینکه بتوانند کار کنند و دست جوانان را بگیرند، دست زدند به احداث این‌گونه مراکز که شما نام بردید. اوّل مسجد امیرالمؤمنین(ع) را ساختند و در ‌کنارش هم سالن و... بعد کانون توحید را مقداری به‌روزتر ساختند، بعد مسجد الجواد را. من یادم هست در سال‌های 1348 و 1349، مرحوم ‌مطهری پیش‌نماز مسجد الجواد بود. آن موقع، من سال‌های آخر دانشگاه را طی می‌کردم. ایشان در سالن سخنرانی مسجد الجواد، بعد ‌از نماز برای ما درس می‌گفت. پیش ایشان شفا می‌‌خواندیم. به نظر من، مسجد امیرالمؤمنین(ع) و کانون توحید و مانند آنها برگرفته از حسینیۀ ارشاد بود؛ ولی برای حفظ پایگاه روحانیت و موازین سنّتی، این پایگاه‌ها به وجود آمد.

‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی و شهید ‌بهشتی در دهۀ پنجاه، یک کار گروهی شروع می‌کنند با عنوان «بازنگری». دقیقاً در هفت مسئله کار فکری می‌کنند. متأسفانه بعد ‌از شهادت شهید ‌بهشتی و بعد ‌از انقلاب نیمه‌کاره ماند. شما در این‌باره اطلاعاتی دارید؟

من مطالب و کلیاتش را از آقای موسوی اردبیلی و مرحوم‌ بهشتی مکرّر شنیده بودم که داریم این‌کار را می‌کنیم؛ ولی خودم در جریان آن نبودم. آن ‌زمان مرحوم آقای بهشتی در قم و در منزل ما، از من خواستند که در این گروه باشم. آن ‌وقت من در قم تدریس می‌کردم. گفتم من الآن اگر به تهران رفت‌و‌آمد کنم، نمی‌توانم به کارهایی که در قم دارم، برسم. باید همه را تعطیل کنم و به تهران بیایم. لذا قبول نکردم. ‌آیة ‌اﷲ حاج ‌سید ‌جعفر شبیری زنجانی، بیشتر از من در جریان این حرکت علمی است. حتماً از ایشان بخواهید که جزئیات این طرح را تشریح کنند. آنچه من به یاد دارم این است که اعضای گروه، دنبال تحقیق در مسائلی بودند که هم جنبۀ علمی داشت و هم جنبۀ اجتماعی. علمی محض نبود؛ اجتماعی صرف هم نبود.

دهۀ چهل در مجلۀ مکتب اسلام اختلاف افتاد و باعث شد ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی آن را ترک کند. با ‌توجّه ‌به تسلّطی که شما بر تاریخ و رویدادهای حوزۀ علمیه دارید، چه عاملی باعث جدایی ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی از مجلۀ مکتب اسلام شد؟

من عضو هیئت مدیرۀ مکتب اسلام نبودم؛ ولی از مرحوم آقای مرتضی جزایری و آقای موسوی اردبیلی اجمالاً شنیده بودم که چه اتفاقاتی افتاده است. آن بزرگواران در ‌عین ‌اینکه دوست و هم‌مسیر بودند، اختلاف فکری هم داشتند. برخی از ایشان، دیگر به مجله مقاله ندادند. قطعا یک اختلاف بر سر شریعتی بود. در سال‌های بعد، بین آقای موسوی اردبیلی و آقای مرتضی جزایری از نظر سیاسی هم زمین تا آسمان اختلاف فکری پیدا شد. به هر حال من در جریان جزئیات اختلافشان نیستم.

انس و الفت شهید ‌بهشتی با ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی را که قبل‌ از انقلاب با‌ هم بودند و در جریانات انقلاب و در شورای عالی قضائی و دادستانی هم به یکدیگر گره ‌خورند، همه می‌دانیم. با نگاه به تاریخ انقلاب و حوزه و با ‌توجّه ‌به اینکه شما با هر دو شخصیت همراه بودید، نخست دربارۀ انس و الفت شهید ‌بهشتی و ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی، و سپس دربارۀ خصوصیات اخلاقی و رفتاری ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی نکاتی را بفرمایید؛ چون شما یکی ‌از مدیران ایشان در قوۀ قضائیه بودید و از نزدیک با مدیریت ایشان آشنایی داشتید.

بله، هم از دوران حوزه و هم بعد‌ها تا آخرین روزی که مرحوم بهشتی زنده بودند، من شاهد دوستی این دو بزرگوار با هم بودم. بعد ‌از انقلاب می‌دیدم با همدیگر چگونه‌اند. به ‌نظر‌ من دو نکته عامل این رابطۀ عمیق بود: اوّل، احترام به یکدیگر است. خیلی نسبت ‌به هم مؤدّب بودند. آقای بهشتی ذاتاً آدم مؤدّبی بود، با همه مؤدّب بود. اصلاً ندیدیم مرحوم آقای بهشتی با کسی خلاف آداب و خلاف وقار رفتار کند. خیلی مقید بودند که تا می‌توانند کسی را نرجانند. با یک کارمند عادی و کارگر دادگستری مثل شخص عالی‌مقام برخورد می‌کرد و همان‌گونه سخن می‌گفت، و حتی در کلاس‌های دبیرستان که ایشان درس می‌داد، می‌گفتند با دانش‌آموزان، مثل یک مرد بزرگ صحبت می‌کرد. بسیار روحیۀ مبادی آداب و مقید به مسائل داشت. آقای موسوی اردبیلی هم نسبت ‌به ایشان کمال ادب و احترام را مراعات می‌کرد. یادم است که با اخوی، ‌سید ‌علی‌آقا، برای قانون‌نویسی از قم به تهران می‌آمدیم. در راه اتومبیل ما تصادف کرد و از ‌بین رفت. آقا سیّد علی در بیمارستان بستری شد. آقای بهشتی در حضور من، رو کردند به آقای موسوی اردبیلی و گفتند: این آقایان به دعوت ما به تهران می‌آمدند و دچار سانحه شدند. باید جبران کنیم. شما سهمت را بده، من هم سهمم را می‌دهم. آقای موسوی اردبیلی گفتند هرچه شما بگویید، من هم موافق هستم. این خیلی برایم جالب بود. با کمال ادب گفتند شما هرچه تعیین بفرمایید من می‌دهم. نگفتند نصف تو بده، نصف من. گفتند هر چه شما بفرمایید. صحبت‌های خصوصی و شخصی‌شان هم بسیار مؤدّبانه بود.

دومین عامل و مهم‌ترین مایۀ دوام آشنایی و دوستی این دو بزرگوار، هم‌‌افقی و وحدت فکری بود. افکارشان خیلی به هم نزدیک بود. اوّلاً هم‌درس و هم‌کلاس بودند. در یک کلاس زانو زده و درس خوانده بودند. مرحوم آقای بهشتی می‌گفتند: من با آقای موسوی اردبیلی در درس پدر شما حاضر می‌شدیم. تا آخر نیز هم‌مباحثه بودند. اگر افکار به هم نزدیک باشد، باعث دوام آشنایی می‌شود. آقای موسوی اردبیلی به نوع مدیریت و تدبیر آقای بهشتی خیلی معتقد بودند؛ چون انصافاً مرحوم ‌بهشتی مدیر بسیار لایق و عجیبی بود، انگار سال‌ها درس مدیریت خوانده بود. در مجلس خبرگان قانون اساسی، دیدیم که چگونه مدیریت کردند و مباحث طلبگی را به نتیجه می‌رساندند. آقای موسوی اردبیلی به مدیریت ایشان اعتقاد داشتند و لذا مایۀ دوام کار همدیگر بودند. امام ‌موسی صدر هم در این حلقه بودند و بعد که از قم رفتند، وقتی از لبنان به قم سفر می‌کردند، منزل ما می‌آمدند و تهران هم یکی ‌دو‌ روز منزل آقای موسوی اردبیلی بودند. آن سال‌هایی که در تهران بودند، من شاهد دوستی آنها بودم.

روزی‌ که آقای بهشتی مرا برای همکاری دعوت کردند، گفتند امام به من فرمودند که ریاست دیوان عالی کشور را قبول کن. من گفتم شرطش این است که آقای موسوی اردبیلی هم دعوت بشود و در ‌معیّت هم کار کنیم. ایشان دادستان کل و من رئیس دیوان عالی کشور باشم. امام هم پذیرفت.

آقای موسوی اردبیلی به من گفتند: وقتی قانون اساسی نوشته می‌شد، من در ذهنم بود که برای شورای عالی قضائی باید دو مجتهد قوی‌تر از ما هم حضور داشته باشند، نه ما. آن موقع، معنای مجتهد با الآن کمی فرق داشت. هر کسی را مجتهد یا آیة اﷲ نمی‌گفتند. وقتی این دو بزرگوار به عضویت شورا درآمدند، هیچ ‌کس در اجتهاد آنها تردید نکرد؛ به‌دلیل سابقۀ علمی و سوابق انقلابی‌شان. بلافاصله به ‌عنوان دو مجتهد صاحب‌نظر و متفکر بزرگ جا‌افتادند و کسی در بُعد علمی این بزرگوارها سخنی نگفت.

اما دربارۀ ویژگی‌های اخلاقی حضرت ‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی، عرض کنم که من در همۀ سال‌هایی که با ایشان مأنوس بودم، هیچ‌گاه ندیدم که عصبانی بشود و مسیر آرامش فکری‌اش از‌ دست برود. تسلّط عجیبی بر اعصاب خودش داشت، سخت‌ترین حرف را با آرامش و با سعۀ صدر تحمّل می‌کرد و می‌شنید. اگر زشت‌ترین کارها را کسی درباره‌اش می‌کرد، بلافاصله می‌گذشت. اهل گذشت بود. وقتی کسی کار زشتی می‌کرد، ممکن بود اوّل تصمیم بگیرد ادبش کند، ولی اندکی بعد، ‌گذشت می‌کرد. انتقام نمی‌گرفت. شما بهتر از من می‌دانید که در گذشته و حال، به ایشان خیلی ظلم شده است. هیچ کدام را به دل نگرفت و اهل انتقام هم نبود. به همین دلیل رفاقت ایشان با همه حفظ شد. این ‌دو صفت اخلاقیِ ایشان را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم. آرامش ایشان هم عجیب است. در زمانی که قوۀ قضائیه را در دست داشتند، هزاران مسئله پیش آمد که همه را با آرامش حل کرد. تنش نمی‌آفریدند. زبان نرم ایشان، واقعاً کارساز بود. این زبان را مقایسه کنید با زبان کسانی که وقتی به کار می‌افتد، همه را مضطرب می‌کند.

ایشان در مسائل علمی هم بسیار خوش‌قریحه بود. مسائل فقهی را در امور قضائی، به صورت عرفی مطرح می‌کرد. به همین دلیل در تشخیص مسائل، کمتر خطا می‌کرد؛ چون انتزاعی نمی‌اندیشید. قضاتی که در آن زمان با ما همکار بودند، می‌دانند من چه می‌گویم. همه اذعان دارند که وقتی ما مسئله‌ای را بیان می‌کردیم، ایشان در تشخیص، اشتباه نمی‌کرد. آقای موسوی اردبیلی، در زمانی آن مسئولیت‌های سنگین را پذیرفت که سابقۀ کار حقوقی نداشت. مسئولیت دادستان کل و بعد رئیس دیوان عالی کشور بسیار مشکل است؛ اما در فرصت کوتاهی با این مسائل آشنا شد. یک دلیلِ موفقیت‌های ایشان در امور قضائی کشور این بود که وقتی در کاری نمی‌دانست چه باید بکند، می‌گفت من در این قضیه تخصّص ندارم، سررشته ندارم. باید از یک متخصّص استفاده کنیم و او اظهار نظر بکند. در این خصوصیت ایشان شاید از مرحوم ‌آیة ‌اﷲ بهشتی اقوی بود.

یادم است که در سال 1361 من رئیس بازرسی کلّ کشور بودم و به قم و تهران رفت‌و‌آمد می‌کردم. خانۀ ما هنوز در قم بود. تعطیلات عید برای استراحت رفتم قم. آقای موسوی اردبیلی به من تلفن کرده، فرمودند: فلانی! کنفرانسی در کراچی برگزار می‌شود و رؤسای دیوان عالی کشورها دعوت شده‌اند و من باید شرکت کنم. با خودم فکر کردم که اگر من نروم، بهتر است؛ چون اوّلاً زبان انگلیسی نمی‌دانم و خوب نیست که من با خودم مترجم ببرم؛ ثانیاً تو در این مسائل بیشتر از من تخصّص داری. در این زمینه، هم کار عملی کرده‌ای و هم کار دانشگاهی. به ‌نظرم بهتر است تو به ‌جای من بروی! خیلی از تواضعشان لذت بردم. هیچ ‌وقت فراموش نمی‌کنم این گونه بزرگواری‌های‌شان را. من عرض کردم: چشم، می‌روم. گفتند: ببخش که تعطیلات عیدت را خراب کردم. وقتی به ‌جای ایشان رفتم کراچی، دقیقاً همین مطلب را دریافتم. دیدم حرف بسیار درستی زدند. نکتۀ بسیار مهمّی را توجّه داشتند. اوّلاً همه از کشور‌های اسلامی آمده بودند و هم تکلّم عربی می‌دانستند هم انگلیسی. از سوریه و لبنان و کویت و کشور‌های مختلف آمده بودند. من رفتم پشت تریبون گفتم از معاونین و همکار رئیس دیوان عالی کشور هستم و به نمایندگی از طرف ایشان آمدم. بعد سیستم حقوقی ایران را توضیح دادم. به ‌هر ‌حال ایشان در این زمینه تواضع بسیاری داشت. گاهی می‌گفت فلانی، این ‌مسئله را ما باید از یک متخصّص بپرسیم و لذا عالی‌ترین حقوقدان‌های روز در ‌معیّت ایشان کار می‌کردند.

مسئلۀ دیگر این است که چراغ روشنفکری در درون ایشان روشن بود. از بیرون تحمیل نشده بود. از درون روشنفکر بود. مدت‌ها دلش می‌خواست کاری کند که اتهام ضد‌حقوق‌بشری از دامن نظام حقوق اسلامی زدوده شود. همیشه اصرار داشت ما کاری نکنیم که متهم شویم به پامال کردن حقوق بشر. چندین جلسه می‌گرفت که ما چگونه کار کنیم که دنیا قضات ما را قبول داشته باشد و سرافکنده نشویم. این روحیات اخلاقی ایشان بود. بسیار مهربان بود. مدافع حقوق قضات دادگستری بود. قضات دادگستری به ایشان علاقه‌مند بودند و بسیار مهربان با آنان رفتار می‌کرد.

‌آیة ‌اﷲ موسوی اردبیلی به‌خصوص بعد از اینکه به قوۀ قضائیه وارد می‌شوند، خیلی ‌از مباحث علمی و فکری و نوشته‌هایشان دربارۀ علم قضا است. ارزیابی خود را با ‌توجّه ‌به تاریخ حوزه، در‌بارۀ تألیفات ایشان بفرمایید.

کارهایی که ایشان بعد‌از ترک دستگاه قضائی کردند از چند‌ جهت قابل ‌توجّه است. مباحث معاملات و حقوقی که نوشتند مثل شرکت، قضا، حدود، قصاص، انصافاً فقه عملی‌اند؛ یعنی فقه کاربردی نوشتند. در مقایسه با آثار دیگران، بسیاری از مسائل را از نزدیک تجربه کرده و نوشته است؛ هم کار فقهی‌اش را بسیار عمیق انجام داده و هم کار قضائی‌اش را. از کتاب فقه الشرکة ایشان، معلوم است که در بعد اقتصاد نیز کار ‌کرده‌اند. در تهران مطالعاتشان روی اقتصاد بود و این کتاب را نسبت ‌به نظام شرکت‌های امروزی، آگاهانه نوشته‌اند. هرکس ببیند، می‌فهمد نویسنده با پرونده‌های حقوقی آشنا بوده و به انواع ‌و‌اقسام شرکت‌ها و ویژگی آنها و مسئولیت اعضا آگاهی داشته است. لذا آثار ایشان از این ‌جهت برازنده و یک فقه کاربردی است. چند روز پیش کتابی در موضوع «فقه الشرکة» به قلم یکی از علمای قم دیدم. معلوم بود با اقسام شرکت‌ها در مجامع امروزی آشنا نیست.

ارزیابی و تحلیل شما از ورود ایشان به مرجعیت چیست؟

در دوران مرجعیت ایشان و نوشتن رساله، من در قم در خدمتشان نبودم؛ ولی مجموعه استفتائات مربوط به زمان مرجعیت ایشان منتشر شده است. از پاسخ‌های ایشان به استفتائات متوجّه شدم که سؤالات را درست می‌فهمند و نکتۀ اصلی سؤال را خوب درک می‌کنند. گاهی پاسخ‌دهنده، سؤال را متوجّه نمی‌شود. اگر سؤال را برای او روشن کنند، شاید جواب دیگری بدهد. اما آقای موسوی اردبیلی به ‌دلیل تجربیاتی که دارد، در پاسخ به استفتائات، درک روشن‌تری از سؤالات و منشأ آنها دارند. به همین دلیل پاسخ‌های ایشان هم روشن و گویا است و گره اصلی را باز می‌کند.

با‌ توجّه ‌به شخصیت علمی و دانشگاهی شما و شناختی که از دانشگاه‌های جهان اسلام مثل دانشگاه الازهر دارید؛ نظر شما دربارۀ دانشگاه مفید چیست؟

ایشان در دوران مرجعیت، کار مهم دیگری که انجام دادند، تأسیس دانشگاه مفید است. دانشگاه مفید، فکرِ روشن ایشان را منعکس کرد. این دانشگاه گام‌های بزرگی در قلمرو دانش‌های مشترک میان حوزه و دانشگاه(مانند حقوق) برداشته است و امروز علی‌رغم اینکه دانشگاه غیر دولتی است، از بسیاری جهات در جهان شناخته‌شده‌تر از دانشگاه‌های رسمی دولتی است. شاید هیچ‌یک از حوزویان به ‌اندازۀ من در دانشگاه‌های خارج ‌از کشور درس نداده باشد. من آنجا سخنرانی زیاد دارم و درس می‌گویم؛ ولی انصافاً دانشگاه مفید در آنجا شناخته‌شده است. فارغ‌التحصیلان دانشگاه مفید، حیثیت و احترام دارند، و این ناشی ‌از تفکر خود ایشان است که چگونه دانشگاه را تمشیت و مدیریت کنند و در‌کنار آن، مرجعیت را هم داشته باشند.

دانشگاه مفید اکنون در ردۀ‌ بالای دانشگاه‌های ایران است و به ‌نظر ‌بنده در رتبه‌بندی جهانی، دانشگاه مفید اگر برتر از بسیاری از دانشگاه‌های دیگر نباشد، عقب‌تر هم نیست. در مراکز علمی جهان بسیار شناخته‌شده است. مجلۀ نامۀ مفید که کار استادان این دانشگاه است، از بهترین مجلات ایران است. کنفرانس‌ها در این دانشگاه بسیار پرثمر و عالی است. روابط بین‌المللی‌ بسیار قوی دارد و سخنران‌های زیادی از خارج دعوت شده‌اند. امیدواریم تمشیت این دانشگاه دقیق باشد و دچار کسر ‌بودجه نشود و از ‌این‌جهت در خطر نباشد.

دربارۀ بخش دوم سؤال شما باید بگویم: اکنون ارزش الازهر مانند سابق نیست. سابق بسیار بزرگ‌تر بوده است. رشد و توسعۀ الازهر زمانی بود که دولت و سیستم سیاسی در آن هیچ‌ گونه دخالتی نداشت. از زمان جمال ‌عبدالناصر، الازهر یک دانشگاه دولتی شد و با برنامۀ دولت اداره می‌شود. پیش از او، الازهر مرکز علمی بزرگ و مستقل بود و مرکز نواندیشی در جهان اهل تسنّن محسوب می‌شد؛ مثل حوزۀ قم در زمان آقای بروجردی. در زمان ایشان، هیچ‌گونه دخالتی از ناحیۀ حکومت در حوزۀ قم نبود. مردم پشتیبان حوزه بودند و علما و مراجع از ‌طریق وجوهات برّیه و خیریه و وقف‌ها و سهم امام و امثال آن حوزه را اداره می‌فرمودند. درست است که طلاب از ‌نظر مالی اوضاع بسیار سختی داشتند، ولی همین موضوع باعث می‌شد که به تبلیغ هم بروند. دانشگاه الازهر تا پیش از عبدالناصر، مثل حوزۀ قدیم قم بود. إن‌شاءاﷲ هیچ‌وقت چنین خطری برای قم پیش نیاید. واقعش این است که مفید از الازهرِ امروز جلوتر است. یک رسالۀ دکتری از الازهر در کتابخانۀ من هست که دفاع شده است، یقین بدانید استادان دانشگاه مفید این را برای فوق ‌لیسانس هم قبول نخواهند کرد. الآن دانشگاه اسکندریه در مصر خیلی از الازهر بهتر و جلوتر است. الازهر، نان سابقه‌اش را می‌خورد؛ ولی مثلاً شما یک کار مهم فلسفی در آنجا نمی‌بینید. گذشت روزی‌ که آن کار عظیم تطبیقی فقه مالکی با قانون مدنی فرانسه از الازهر منتشر می‌شد و فارغ‌التحصیلش مثل طنطاوی بود. چند روز قبل، فردی تحصیل‌کردۀ الازهر و متخصّص زبان و ادبیات عرب، آمده بود از من می‌خواست که او را برای جایی معرفی کنم تا درس بدهد. هر جا رفته بود، نپسندیده بودند. حرف هم که می‌زد، می‌دیدم اشتباه زیاد دارد. الازهر الآن آن قدرت و اعتبار سابق را ندارد. بنابراین، دانشگاه مفید به ‌نظر ‌من از آنجا قوی‌تر است. اگر مقایسه کنیم با دانشگاه‌های دولتی مثل دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران، باز مفید بسیار جلوتر است.

به ‌نظر شما دلیلش چیست؟

یک دلیلش این است که معمولاً برای تدریس از طلاب و فضلای خوب قم استفاده می‌کنند. دلیل دیگرش دسترسی آسان و نزدیک به حوزۀ علمیۀ قم و امکانات آن است. برخی دانشجویان این دانشگاه در حوزۀ قم هم تحصیل می‌کنند. دیگر اینکه دانشگاه برای انتخاب استاد آزاد است و انتخاب استاد، دست خود گروه است؛ مثل دانشگاه‌های دولتی نیست که استاد را بر گروه تحمیل کنند و حتی بگویند که برای کدام استاد چه درسی را بگذارید. مشکل دانشگاه‌های دولتی این است که شخصی عضو گروه می‌شود و باید برایش درس گذاشته شود و دانشجو بخواهد یا نخواهد باید در درس او شرکت کند؛ اما دانشگاه مفید هنوز کمی حال‌و‌هوای حوزوی دارد و از ‌این ‌لحاظ انصافاً بهتر است. سطح استادان هم بسیار بالا است. بهترین استادان را بدون گرایش سیاسی از دانشگاه یا حوزه، از هر جا خودشان بخواهند گزینش می‌کنند.

نظرتان دربارۀ شاگردانی که آقای موسوی اردبیلی تربیت کردند، چیست؟

‌آیة ‌اﷲ سیّد ‌علی محقّق از مجتهدین بزرگ قم و یکی ‌از سرمایه‌ها و مایۀ امید حوزۀ علمیۀ قم است و از کسانی است که من شاهد بودم درس مکاسب ایشان می‌رفتند و بسیاری افراد دیگر و دوستان ایشان که همگی الآن از مجتهدان بزرگ هستند. آقای موسوی اردبیلی از قم رفتند ارومیه و بعد هم به تهران مهاجرت کردند. مدتی هم در اردبیل بودند. در این ‌مدت،‌ تقریباً کار تربیت شاگرد را رها کردند. دوباره که این چند‌سال برگشتند، من اطلاعی ندارم شاگردانشان چه کسانی هستند؛ اما می‌دانم که ایشان تا رمق داشته باشند از تدریس و تألیف و تحقیق کناره‌گیری نمی‌کنند.

ممنون و سپاس فراوان از حضرت‌عالی که سخاوت‌مندانه در این گفت‌وگو شرکت فرمودید.

موفق باشید. خداوند بر توفیقات شما بیفزاید.

 

[1]. زمان گفت‌وگو: 20 مهر 1390؛ مکان: تهران، مرکز نشر علوم اسلامی.

[2]. این دانشگاه، قدیم‌‌ترین دانشگاه کشور بلژیک است که در 30 کیلومتری شهر بروکسل واقع است. دانشگاه لوون، بزرگترین دانشگاه فرانسوی‌زبان بلژیک و در رده‌بندی دانشگاه‌های جهان، همواره یکی از بهترین دانشگاه‌ها محسوب شده است.

[3]. نام کامل مجله ، درس‌هایی از مکتب اسلام است. این مجله ماهانه منتشر می‌شد و مؤسّسان آن گروهی از حوزویان نوگرا در قم به رهبری آیة اﷲ العظمی شریعتمداری بود. اوّلین شمارۀ مکتب اسلام در خرداد ۱۳۳۷ منتشر شد.

[4]. این کتاب که در سال 1323ش، تألیف و منتشر شده ‌است، ردیه‌ای است بر مقالۀ «اسرار هزار ساله»، به قلم علی‌اکبر حکمی‌زاده که در سال ۱۳۲۲ در هفته‌نامۀ پرچم، در نقدِ عقاید شیعه چاپ شد.

 

گفت و گو با

آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی

بنا داریم إن‌شاء‌اﷲ خاطرات بزرگان را در‌بارۀ حضرت آیة اﷲ موسوی اردبیلی جمع‌آوری کنیم. تشکر می‌کنیم که با این حجم کار که شما دارید، مرحمت فرموده، ما را به حضور پذیرفتید. دفتر امور استان‌های حوزۀ هنری سازمان تبلیغات، این پروژه را آغاز کرد و بنای ما این است که نقش علمای بزرگ و شخصیت‌های محوری نقاط مختلف کشور در انقلاب، دیده شود و تاریخ انقلاب را از ‌دیدگاه بزرگان و صاحبان اصلی انقلاب بشنویم. نخست بفرمایید اوّلین آشنایی شما با آقای موسوی اردبیلی از کجا و چطور بود؟

بسم اﷲ الرحمن الرحیم. ما در قم که تحصیل می‌کردیم، آیة اﷲ موسوی اردبیلی از ما جلوتر بودند. هم سنّشان از ما بیشتر بود و هم تحصیلاتشان بالاتر بود و من به‌ عنوان یک مدرّس و عالم، ایشان را از دور می‌شناختم. به این آقایان می‌گفتیم فضلا. من سال 1327 آمدم حوزه. اوّل که بسیار جوان بودم و در مسائل وارد نبودم؛ دو‌سه سال بعد، بیشتر با حوزه آشنا شدم. به درس خارج امام، آقای محقّق داماد، آیة اﷲ شریعتمداری و آیة اﷲ گلپایگانی می‌رفتیم. در یک درس تابستانی خصوصی که آقای شریعتمداری شب‌ها می‌گفتند و آقای اردبیلی هم تشریف می‌آوردند، من هم گاهی می‌رفتم. بعد که ایشان در مجلۀ مکتب اسلام مقاله نوشتند، با قلمشان هم آشنا شدم. مبارزات که شروع شد، هر‌ کسی کار خودش را می‌کرد. من از آن دوره خاطره‌ای ندارم، تا وقتی که ایشان در تهران مراکزی تأسیس کردند؛ یعنی کانون توحید و مسجد ‌النبی(ص). در این دو مسجد، هم فعالیت‌های علمی داشتند و هم فعالیت‌های سیاسی و هم اجتماعی و امدادی. در تهران با ایشان آشنا شدیم و گاهی هم رفت‌و‌آمد بود. بعداً فضای کشور قدری تند شد. بعد ‌از سال پنجاه، اجتماعات طلبگی و بحث‌های خاص زیاد نبود. سال‌های آخر دوران مبارزه، من چند سالی زندان بودم. از زندان که آزاد شدم، با آیة اﷲ موسوی اردبیلی و آقایان بهشتی و باهنر در مجموعه‌ای کار می‌کردیم. آیة اﷲ خامنه‌ای هم گاهی از مشهد می‌آمدند و در جلسات شرکت می‌کردند. دوستان دیگری از نهضت آزادی، آقای مهندس بازرگان و آقای حاج‌سیدجوادی و جمعی دیگر از آنها هم بودند. کم‌کم شورای انقلاب را تشکیل دادیم. قبل ‌از اینکه امام اعلام کنند، خودمان یک شورای انقلاب برای ادارۀ انقلاب در داخل تشکیل دادیم که بعداً امام همین افراد را به ‌عنوان اعضای شورای انقلاب معرفی کردند و بنا بود اسامی مخفی بماند که تا ‌مدتی ماند.

به ‌هر ‌حال قبل ‌از اینکه امام بیایند، برای بسیاری از مسائل مبارزه، با آیة اﷲ موسوی اردبیلی روزانه سر‌و‌کار داشتیم. بعد هم که امام تشریف آوردند، کارهایمان بیشتر شد. ادارۀ کشور و همه‌چیز زیر نظر شورای انقلاب بود. از ‌آن به ‌بعد تا موقعی که قم تشریف نبرده بودند، ارتباط ما روزانه و بیش ‌از آن بود؛ چون در همۀ مسائل نیاز به تصمیمات مشترک ما بود.

آشنایی اوّلیۀ شما و حضورتان در درس مرحوم شریعتمداری در چه سالی بود؟ آیا درس فقهی بود؟

بله، فقه بود. بحثی که من هم می‌رفتم، بحث «رضاع» بود؛ شیر دادن زن به بچۀ دیگری که محرم می‌شود. ایشان شب‌ها خارج ‌از درس‌های معمولی درس می‌گفت و افراد خاصی می‌آمدند.

حضرتِ‌ عالی و شهید باهنر بیشتر در مجلۀ مکتب تشیّع قلم می‌زدید و حضرت آیة اﷲ موسوی اردبیلی و شهید بهشتی بیشتر در مجلۀ مکتب اسلام حضور داشتند. دلیل شکل‌گیری این نشریه و علت اینکه دوستان جوان و انقلابی حوزه یا جریان روشنفکری به فکر افتادند وارد این قلمرو شوند چه بود؟

تا آن‌ موقع، حوزه نشریۀ مرتّبی نداشت. خیلی هم رسم نبود. طلبه‌ها به این‌گونه کارها وارد نشده بودند؛ حتی روزنامه‌خوانی هم معمول نبود. جلو دکّه‌ها، تیترها را می‌خواندیم و می‌رفتیم. اوّل مکتب اسلام تأسیس شد. به دستور آقای شریعتمداری، گروهی از بازاری‌های تهران، هزینۀ مکتب اسلام را تأمین می‌کردند و آقایان در آنجا مقاله می‌نوشتند. هیئت علمی و هیئت‌مدیره مجله، هفت‌هشت نفر بودند که زیر نظر آیة اﷲ شریعتمداری کار می‌کردند. چند ماهی گذشت و ما که جوان‌تر بودیم، به فکر افتادیم مجله‌ای زیر نظر امام راه بیندازیم. رفتیم با ایشان مشورت کردیم. ایشان گفتند من تعهدی نمی‌پذیرم؛ چون در مسائل مالی امکاناتی نداشتند. اوّلین شماره، سال 36 یا 35 منتشر شد. آقای باهنر، آقای صالحی کرمانی، آقای مهدوی کنی و من، چهار نفر بودیم. خودمان شروع کردیم؛ پشتیبان مالی هم نداشتیم. با سالنامه آغاز کردیم که در طول سال پیش‌فروش کنیم و پولی به ‌دست ‌آوریم، بعد چاپ کنیم و چون بعد ‌از چاپ مقداری گران‌تر می‌فروختیم، از پیش‌فروش استقبال بیشتری می‌شد. اوّلین شماره‌ای که درآوردیم، خیلی استقبال شد. ده‌هزار‌ نسخه پیش‌فروش و چاپ کرده بودیم. در سراسر کشور نماینده داشتیم. ده‌هزار نسخه زود تمام شد و اوّلین شماره را دوباره پنج‌هزار نسخه چاپ کردیم. همین‌طور تا سال 43 منتشر می‌کردیم. مکتب اسلام ماهنامه بود و آقایان با وضع منظّم‌تری مقاله می‌نوشتند.

ما مقاله‌ها را در تهران و قم از شخصیت‌های مبرّز کشور می‌گرفتیم؛ از آقای طباطبایی، آقای فلسفی، آقای مطهری، آقای بهشتی، آقای مهندس بازرگان، دکتر سحابی، آقای روزبه و امثال اینها. آقای بهشتی گاهی برای مکتب اسلام هم می‌نوشت. آقای مطهری هم در هر دو مجله، مقاله داشت. دارالتبلیغ که تأسیس شد، آقای مطهری در آنجا هم درس می‌دادند. آیة اﷲ موسی صدر هم در مکتب اسلام قلم می‌زدند. هر شمارۀ مکتب تشیّع حدود چهارصد تا ‌پانصد صفحه بود. با شروع مبارزات مکتب تشیّع توقیف شد؛ چون کمی گرایش سیاسی و انقلابی داشت، و ارتباطمان با امام هم روشن بود.

آقای موسوی اردبیلی هم در مکتب تشیّع با شما همکاری داشتند؟

یادم نمی‌آید که در مکتب تشیّع مقاله داشته باشند.

در فضای آن ‌زمان تأثیر این دو نشریه را بر هدایت جوان‌ها به سمت انقلاب، روشنفکری دینی و انقلابی چگونه ارزیابی می‌کنید؟

خیلی مؤثّر بود؛ چون قبل ‌از آن، حوزه نشریه نداشت. اوّل اینکه لازم بود طلبه‌ها یا مذهبی‌ها هر‌جا بودند، با مسائل جدید اجتماعی و سیاسی و عقیدتی آشنا بشوند، و بعد هم شبهاتی در جامعه بود، از شبهات مارکسیستی تا شبهات غربی؛ این دو نشریه به آنها جواب می‌دادند. ما با مقالات مفصّل ده‌پانزده صفحه‌ای، آنها با مقالات کوچک یکی‌دو صفحه‌ای؛ منتها به ‌صورت مسلسل.

آیا این دو تیم، ارتباط کاری داشتند؟ آن ایام شما با آقای موسوی اردبیلی ارتباطی داشتید؟

آشنایی داشتیم، در جلسات گاهی همدیگر را می‌دیدیم. همکاری نزدیک نداشتیم.

آقای موسوی اردبیلی در کنار فعالیت‌های علمی و کار‌های آموزشی، مانند راه‌اندازی کانون توحید، در رویداد انقلاب هم نقش محوری داشتند. فضای فکری ایشان به ‌عنوان یک فاضل جوان، در سال‌های سی تا چهل چگونه بود؟

در حوزه دو فضا بود؛ ما چالشی رفتار می‌کردیم. سخنرانی‌های تند و انتقادی می‌کردیم و مرتّب زندان می‌رفتیم. مجلات مخفی هم منتشر می‌کردیم؛ مثل مجلۀ بعثت و انتقام. برای مراسم خاصِ سیاسی پیش‌قدم می‌شدیم و از این کارها. آیة اﷲ موسوی اردبیلی در آن مقطع روحیۀ انقلابی و روشنفکری دینی داشتند و از پشتوانه‌های انقلاب محسوب می‌شدند؛ اما وارد مسائل خطرناک نمی‌شدند. من الآن یادم نیست که ایشان زندان هم رفتند یا نه؛ اما رفتارشان طوری نبود که خیلی روی ایشان حساسیت باشد. به همین دلیل در تهران، دستشان بازتر بود و کارهایی را راه انداختند که ما نمی‌توانستیم.

در درس آقای بروجردی هم حضور داشتند؟

بله. من هم شرکت می‌کردم.

تحلیل و ارزیابی کلّی شما از خدمات علمی ـ فرهنگی ایشان و فعالیت‌های حوزوی‌شان چیست؟

افرادی که اندیشه‌های انقلابی داشتند، اما می‌خواستند بیشتر فعالیت‌های فرهنگی کنند، نه حرکت‌‌های تند سیاسی، معمولاً با ایشان بودند. ما در فضای دیگری بودیم. ما هم کار آموزشی و علمی می‌کردیم؛ اما مثلاً مدرسۀ رفاه را تأسیس می‌کردیم که کانون نیروهای مبارزه بود. آقای رجایی در این مدارس همکاری می‌کردند و مدیریت مدرسه را داشتند. ما مکمّل همدیگر بودیم. نوعی تقسیم کار داشتیم. لازم نبود همه مبارزاتِ داغِ سیاسی کنند. به نیروهایی مثل ایشان هم نیاز بود که تفکر انقلابی را به ثمر بنشانند.

از سال‌های منتهی به انقلاب، خاطره‌ای با ایشان دارید؟

چند ماه پیش ‌از پیروزی، مبارزه در شیب تند افتاده بود. ما هر ‌دو، عضو شورای انقلاب بودیم و آنجا کار متمرکز داشتیم. همۀ آن روزها برای من خاطره است.

جامعۀ روحانیت مبارز تهران که در دهۀ پنجاه شکل می‌گیرد، آقای موسوی اردبیلی هم از شخصیت‌هایی هستند که در جلسات حضور دارند؛ اگر چیزی در ذهنتان هست، بفرمایید.

بله، یکی ‌از جاهایی که ‌همدیگر را می‌دیدیم، همین جامعۀ روحانیت مبارز بود. تهران را به هشت نقطۀ شمال، جنوب، مرکز، شرق، غرب و جاهای مختلف تقسیم کرده بودیم. از هر ‌جا دو نفر آمده بودند و آنجا خیلی مسائل مطرح و همکاری می‌شد.

یادتان هست آقای اردبیلی در کدام نقطه بیشتر محوریت داشتند؟

در بخش مرکزی بودند. ایشان هم شخصیت علمی بودند، هم کارهای اجتماعی و امدادی می‌کردند. مریدها و دوستانی هم داشتند که دور ‌هم جمع می‌شدند. ما ایشان را بیشتر در آن فضا می‌دیدیم. به صورت نانوشته‌ای کارها تقسیم شده بود. مثلاً از اوّل مبارزه، ما با آقای بهشتی و آقای باهنر با ‌هم بودیم؛ ولی سال‌های آخر تقسیم کار کردیم: کارهای آموزشی و تربیت نیرو با آقای باهنر و آقای بهشتی و آقای گلزادۀ غفوری بود. من و آقای خامنه‌ای کارهای تهاجمی را علیه رژیم به ‌عهده گرفته بودیم و در یک جهت کار می‌کردیم. عده‌ای معتقد بودند که باید مبارزۀ حاد کرد و تعدادی هم می‌گفتند باید سازندگی و تربیت نیرو کرد. اختلاف‌نظر بود؛ تقسیم کار کردیم که هر ‌دو کار انجام شود.

تقریباً چه سالی بود؟

اواخر دهۀ چهل ما مدرسۀ رفاه را تأسیس کرده بودیم. آقای بهشتی که از آلمان برگشتند، آمدند آنجا با‌ هم همکاری می‌کردیم. از آنجا کارها را تقسیم کردیم. من و آقای خامنه‌ای بیشتر زندان و تبعید بودیم و گه‌گاه که فرصت می‌شد، همدیگر را می‌دیدیم و کارها را پیش می‌بردیم.

از شکل‌گیری شورای انقلاب و نقش آقای موسوی اردبیلی و تقسیم کار در آن مقطع بفرمایید.

شورای انقلاب، ترکیبی از نیروهای دانشگاهی و حوزوی بود. حوزوی‌های شورا ما بودیم. شورا مبارزات را اداره می‌کرد. از سال 56 به ‌بعد، وضع قدری عادی‌تر شده بود؛ البته قبل ‌از سال 56 هم با آن آقایان جلسه داشتیم؛ کارهای ایدئولوژیک می‌کردیم. در آن جلسات آقای شریعتی هم بود و آقای دکتر حبیب‌اﷲ پیمان. مجموعه‌ها جمع می‌شدند. بعد ما به زندان طولانی افتادیم. این سه سال آخر، زندان بودم؛ ولی همان‌موقع ما تقسیم‌ کار کرده بودیم. من از زندان که بیرون آمدم، سه ماه مانده بود به پیروزی انقلاب. آذر آزاد شدم، بهمن پیروز شدیم. وقتی‌ از زندان آمدم بیرون، دوباره همان برنامه‌های دسته‌جمعی را داشتیم.

محل تشکیل جلسات، جای خاصی بود؟

بیشتر در خانه‌ها بود. معمولاً به‌نوبت می‌رفتیم خانۀ یکی. آن ماه‌ها، مبارزه شدید شده و همه‌چیز علنی بود. همه می‌آمدند راهپیمایی. آن‌ موقع نیاز بود که انقلاب متمرکز اداره شود. در ‌میان جمع ما یک شورای انقلاب تأسیس شد؛ رسمیت نداشت، ولی مرجع تصمیمات مبارزه بود. مثلاً تعیین می‌کردیم که کدام صنف اعتصاب کند؛ تحصّن کجا باشد؛ مشکلات خانواده‌های زندانی چگونه حل شود؛ آنها که اعتصاب می‌کنند، هزینه‌هایشان را چگونه فراهم کنیم  و امثال این کارها. نوعاً نیازهای مبارزه را تأمین می‌کردیم و کارهای رسمی مبارزه؛ مثلاً راهپیمایی کی باشد؛ چگونه باشد؛ شعار‌ها چه باشد؛ این کارها را در آن شورا تصمیم می‌گرفتیم.

آقای موسوی اردبیلی حضورشان چگونه بود؟

مثل همۀ اعضا، فعّال بودند.

آنجا هم تقسیم کار داشتید؟ مثلاً مدیریت بخشی از کار در شورای انقلاب به حضرتِ‌ عالی محوّل شده بود و قسمتی به آقای بهشتی؟ ریاست شورا به‌ عهدۀ چه‌کسی بود؟

آن‌ موقع رئیس نداشت. حزب که نبود، شورا بود. می‌نشستیم با هم حرف می‌زدیم؛ اما فرض کنید برای مسئلۀ سوخت، زمانی‌که نفتی‌ها تحصّن کرده بودند، سوخت کشور کم شده بود، سوخت داخلی را باید تأمین کنیم، سوخت به خارج صادر نشود. امام یک گروه تشکیل داد: آقای بازرگان، آقای سحابی، من و آقای کتیرایی و یکی ‌از افراد جبهۀ ملی. ما پنج نفر کارها را پی‌گیری می‌کردیم که تحصّن ادامه یابد. آقای باهنر و آقای دکتر سحابی به اعتصاب‌کننده‌ها رسیدگی و مشکلاتشان را حل می‌کردند. برای راهپیمایی، افراد مشخص می‌شد، هر‌کسی چه کار کند، کجا باشد؛ کارهایی از این قبیل.

نقش آقای موسوی اردبیلی چه بود؟

مشخصاً همه را نمی‌دانم؛ ولی همه فعّال بودند. یکی‌ از مراکز، کانون‌ توحید بود که ایشان اداره می‌کردند. همان نزدیکی، مسجدی داشتند؛ افراد زیادی دورشان بودند، به آنها کمک می‌کردند. هر ‌کسی نیروهای خودش را به میدان می‌آورد.

گویی ابتدا امام به یک حلقۀ اصلی پنج‌نفره که شما یکی از آنها بودید، حکم دادند تا بعد شما افراد دیگری را تا نه یا یازده نفر انتخاب و به امام معرفی کنید.

آقای مطهری در آخرین سفری که به پاریس رفته بودند، آنجا به امام گفته بودند ما شورای انقلاب داریم؛ امام گفته بودند خوب است شورای انقلاب را رسمی کنیم که تصمیماتش واجب‌الاطاعه باشد. همان‌جا امام با آقای مطهری مشورت‌هایی کرده و برای پنج نفر حکم داده بودند: آقای مطهری، آقای بهشتی، آقای باهنر، من و آقای موسوی اردبیلی. گفته بودند شما پنج نفر هر ‌کس را به‌اجماع معرفی کنید، من تأیید می‌کنم. ما به‌تدریج در جلسات بحث می‌کردیم و افرادی که می‌پسندیدیم، اضافه می‌کردیم. حدود پانزده‌شانزده نفر شدیم؛ منتها بعضی جایشان عوض می‌شد؛ مثلاً وقتی بنا شد دولت تشکیل دهند، آقای مهندس بازرگان که عضو بود، رفت دولت؛ آقای دکتر سحابی که عضو بود، ایشان هم رفت دولت؛ مهندس سحابی بود، ایشان هم رفت. به‌جای افرادی که می‌رفتند، دوباره کسان دیگری می‌آوردیم.

پس حلقۀ اصلی، همان پنج نفر بود.

بله. اوّلین کسی‌که اضافه کردیم، آقای مهدوی کنی بود، بعد آقای خامنه‌ای که مشهد بودند. بعضی می‌گفتند مشهد را خالی نکنند. مشهد هم خیلی جای مهمّی بود؛ ولی نتیجه این شد که ایشان هم بیاید. آقای طالقانی را اضافه کردیم. همین‌طور خیلی زود تعداد به ده‌پانزده نفر رسید.

در همین شورا تقسیم‌ کار وجود دارد یا باز هم تصمیمات کلّی است و افراد آن را قبول می‌کنند؟

در شورا تقسیم کار بود. ما دائماً لایحه یا طرح تصویب می‌کردیم. عمدۀ کارمان همین بود. کمی هم باید برای مسائل و حوادث تصمیم می‌گرفتیم. امام که آمدند، دیگر خودشان تصمیم می‌گرفتند، به خودشان مراجعه می‌شد؛ ولی ما باید پخته می‌کردیم، به ایشان می‌دادیم. بیشتر وقتمان صرف لوایح می‌شد. لوایح به‌تناسبِ صلاحیت‌های افراد تقسیم می‌شد. دو‌سه نفری به ‌صورت کمیسیون پخته می‌کردند، می‌آوردند، بحث می‌کردیم.

نقش آقای اردبیلی یادتان هست؟

الآن یادم نیست. اینها در نوشته‌های من هست. می‌توانید جست‌و‌جو کنید. هر‌جا اسم آقای موسوی اردبیلی را در فهرست اَعلام پیدا کنید، به یک خاطره ‌مربوط می‌شود.

برنامۀ روزنوشت داشتید؟

تا سال شصت، روزنوشت نداشتم؛ از سال شصت روزنوشت را شروع کردم؛ ولی آنهایی که ننوشته بودم، بعداً سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها و آنچه در جراید از من چاپ شده بود، بعد ‌از انقلاب در دو جلد تهیه شد و بعد آن ‌را بررسی کردیم. در آن کتاب‌ها اسم آقای موسوی اردبیلی خیلی باید به‌چشم بخورد. از سال شصت، روزانه با ایشان جلسه داشتیم. جلسات سران همیشه با‌ هم بودیم؛ هر مسئلۀ مهمّی را با ‌هم بررسی می‌کردیم. در کارهای دیگر نیز با هم بودیم؛ در شورای انقلاب و قبل ‌از آن.

راجع‌ به تحصّن علما در دانشگاه تهران در آستانۀ پیروزی انقلاب بفرمایید.

همان هم از تصمیمات روحانیت مبارز بود که ایشان نیز در تصمیم‌گیری بودند و بعد هم آمدند.

از تصمیم‌گیری‌های روحانیت مبارز تهران بود یا در شورای انقلاب تصمیم گرفته شد؟

در روحانیت مبارز بود.

چطور شد که این فکر به ذهنشان رسید؟

امام بنا بود بیایند و رژیم می‌خواست از ایشان امتیاز بگیرد، امام امتیاز ندادند؛ آنها هم پرواز امام را لغو کردند. در این فاصلۀ چند روز ما تحصّن کردیم تا به دولت فشار بیاوریم. دولت موافقت کرد که امام بدون امتیاز دادن، بیایند.

حزب جمهوری چطور شکل گرفت؟ آیا درست است که اوّلین جلسات حزب با محوریت شهید باهنر، در کانون توحید بود؟

نه، اوّلین جلسات نبود. نام‌نویسی آنجا بود. ما پیش ‌از پیروزی به فکر تأسیس حزب بودیم؛ امام اجازه نمی‌دادند. یک‌بار آقای مطهری را فرستادیم پاریس اجازه بگیرند، امام اجازه ندادند. وقتی در بغداد بودند، آقا سیّد حسن خرم‌آبادی را فرستادیم، اجازه ندادند. ما آمادگی داشتیم. آیین‌نامه و اساسنامه‌ هم نوشته بودیم. سی نفر عضو شورای مرکزی هم مشخص بودند. امام اجازه نمی‌دادند. امام که آمدند، سه‌چهار روز اوّل، وقتی می‌خواستیم دولت تشکیل بدهیم، ما که حزبی نداشتیم، آدم‌های مشخصی هم نداشتیم برای پست‌های دولتی؛ لذا ترجیح داده شد از آقای مهندس بازرگان استفاده شود. او حزب داشت؛ حزب نهضت آزادی. افراد جبهۀ ملی هم بودند، در شورای انقلاب هم بودند، در جاهای دیگر هم بودند. دو‌سه روز بعد ‌از پیروزی، وقتی دولت تأسیس شد، من رفتم پیش امام، گفتم شما هنوز اجازه ندادید ولی حالا معلوم شد بدون حزب نمی‌شود کشور را اداره کرد. همۀ جریان‌ها تشکیلات دارند، ولی نیروهای اصلی انقلاب تشکیلات ندارند؛ اجازه بدهید این حزب را شروع کنیم. ایشان موافقت کردند. فرمودند: آن ‌موقع اگر حزب تشکیل می‌دادید، رژیم شما را پیدا می‌کرد و همۀ افراد را می‌برد و ضربه می‌زد، ولی حالا خطری ندارد، بروید حزب تشکیل بدهید. کمک هم کردند. وقتی ایشان اجازه دادند، با همان شورای مرکزی که پیش‌بینی کرده بودیم، حزب را تشکیل دادیم؛ اما آقای مطهری شرکت نکردند.

یعنی چهار نفر بودید؟

پنج نفر بودیم: آقای موسوی، آقای بهشتی، من، آقای باهنر و آقای خامنه‌ای. پنج نفری رفتیم حزب را تشکیل دادیم. پنج نفرمان شدیم شورای فقها. حزب هم شورای نگهبان داشت. همه‌چیز را باید ما تأیید کنیم؛ یعنی حق وتو داشتیم. هر چیزی اگر از ‌لحاظ شرعی اشکال داشت ما وتو می‌کردیم. تقریباً شورای نگهبانِ حزب بودیم. مواضع حزب را هم ما پنج نفر نوشتیم. کتابچه‌ای هست؛ از ما پنج نفر هر ‌کسی یک موضوع را بحث می‌کرد، وقتی همۀ پنج نفر تأیید می‌کردیم، تصویب می‌شد که بعد شد مواضع حزب.

آقای بهشتی در جلسات، نوعی مدیریت داشتند؛ یعنی این ویژگی را ایشان داشتند. بدیهی است در بحث‌ها هر ‌کس نظرش را می‌گفت، مباحثه می‌شد، مجادله می‌شد؛ آقای موسوی هم مثل دیگران؛ منتها معمولاً آقای موسوی جزو افرادی بودند که خیلی سرسختی نمی‌کردند. نکاتشان را می‌گفتند و نظرشان را می‌دادند. بعضی خیلی پافشاری می‌کردند؛ اما ایشان در کارهای دیگر هم اهل گفت‌وگو و مدارا بودند. ایشان مرد آسان جلسه بود.

خصوصیات اخلاقی و جایگاه و وزانت ایشان را در جریان انقلاب، به‌ویژه بعد ‌از حادثۀ هفتم تیر که ایشان زمام قوۀ قضائیه را در دست می‌گیرند یا در بحران جنگ، ارزیابی بفرمایید.

ایشان را از‌ لحاظ علمی همه‌ قبول داشتیم. از ‌لحاظ فقهی شاید هم بر دیگران امتیاز داشت؛ چون همان دوره‌ای که ما گرفتار کارهای دیگر بودیم، ایشان کارهای فقهی‌اش را ادامه داده بود و از روز اوّل وارد امر قضا و دادستانی شدند و آقای بهشتی رئیس دیوان عالی کشور شد. بعد که آقای بهشتی شهید شدند، ایشان جای آقای بهشتی را گرفتند؛ یعنی ریاست قوه هم به ایشان رسید. بعد ‌از آقای بهشتی، ایشان از ‌لحاظ قضائی به ‌طور طبیعی بین جمع ما امتیاز و اولویت داشتند. امام هم ایشان را به لحاظ علمی کاملاً قبول داشتند و جنبۀ علمی‌شان بر چیزهای دیگر می‌چربید.

در جریان بنی‌صدر و تشکیل سپاه، آقای اردبیلی جمعی را به ‌عنوان حلقۀ اوّلیۀ سپاه وارد فعالیت‌های خاص نظامی و حفاظت و حراست از انقلاب می‌کنند. آیا این هم از تصمیمات شورای انقلاب بود؟

از اوّل که جنگی نبود. نوعاً شخصیت‌هایی که مسجد داشتند، در مسجد افراد دورشان جمع می‌شدند، سلاح می‌بردند، کانونی برای جمع سلاح می‌شد و همچنین افرادی مسلح می‌شدند و آموزش می‌دیدند. لذا گروه‌های زیادی تشکیل شد. کمیتۀ انقلاب هم این‌طوری شکل گرفت. آقای مهدوی هم رفت برای ادارۀ کمیته. سپاه بحث خاصی دارد. آقای لاهوتی یک سپاه داشتند که بیشتر با دولت کار می‌کردند. آقای مهندس غرضی برای خودشان یک سپاه داشتند. از گروه‌های مسلح قبلی، مذهبی‌ها همه برای خودشان هسته‌ای شده بودند. چند گروه نیروی مسلحِ مذهبی داشتیم. برای اینکه اینها منسجم شوند، گروه‌ها در جمشید‌آباد جمع شدند. من از ‌طرف شورای انقلاب رفتم آنجا و اوّلین هسته را تشکیل دادیم. آیین‌نامه‌ای هم نوشتیم و آوردیم در شورای انقلاب تصویب شد. بعدش جریان خیلی مسئله دارد. ولی قبل‌ از اینکه اینها منسجم شوند، تا مدتی مساجد، نیروی مسلح داشتند و از خودشان، از مسجد، از مردم حفاظت می‌کردند.

از خدای بزرگ برای شما سلامت و توفیق بیشتر را مسئلت می‌کنیم.

من هم برای شما آرزوی موفقیت می‌کنم.

 

[1]. زمان گفت‌وگو: دوم محرم سال 1424 هجری قمری، مصادف با نهم آذرماه سال 1390.